به نام خدا،
داستانی خواندم، چقدر با آنچه فقط برای امروزی که همگی امروزه با آن آشنائی داریم، تطابق دارد، آن را عینا" نقل می کنم:
بهار گذشته زندگيم را از بنياد عوض كردم. علتش بحران ميانسالي نبود. در ۵۷ سالگي ديگر آدم اين مرحله را پشت سر گذاشته است. به اين نتيجه رسيده بودم كه نميتوانم هنوز ۸ سال ديگر منتظر بازنشستگي بمانم و نيز نميتوانستم ۸ سال ديگر به كار منشي گري قضايي ادامه دهم.
از كارم استعفا دادم، خانهام را فروختم، ميز و صندلي و وسايل و ماشينام را هم همینطور. گربهام را با وجود آنکه دوستش داشتم، به همسايهها بخشيدم و روانهي شهری در آریزونا بنام پرسكات شدم.
شهركي ۳۰هزار نفري در كوههاي براند شاو، با يك كتابخانهي خوب، يك دانشسرا و يك ميدان عمومي قشنگ.
محصول فروش همهي اموالم را جایي سرمايهگذاري كردم كه ماهي ۳۷۵ دلار مستمري برايم فراهم آورد. حالا با همين مختصر روزگار ميگذرانم. آدم گمنامي هستم. روي هيچ ليست برنامههاي دولتي نيستم. هيچ اعانهاي دريافت نميكنم، حتا بليت رستوران. در خيريهايها غذا نميخورم، صدقه قبول نميكنم و بار ِ هيچكس نيستم.
مقرم مركز شهر است، جايي كه هرچه بخواهم در يك رديف ۱۵۰۰ متري مغازهها پيدا ميشود. قابل دسترس براي پاي پياده. اگر بخواهم دورتر بروم، اتوبوس ميگيرم. ساعت به ساعت شهر را دور ميزند و قيمتاش براي تمام روز ۱۵ دلار است. يك صندوقپستي دارم به قيمت ۴۰دلار در سال. كتابخانه به اينترنت وصل است و من يك آدرس الكترونيكي هم دارم. جايي كه خرت و پرتهايم را ميگذارم ماهي ۲۷ دلار برايم آب ميخورد، اما در تمام ۲۴ساعت قابل دسترسي است. آنجا لباسها، وسايل آرايش و بهداشت، دو سه تايي كاسه و بشقاب و كاغذهايم را جا دادهام و همان نزديكيها در باغي يك زاويهاي راحت اجاره كردهام به ماهي ۲۵ دلار.
جاي خوابم خيمهاي اسكيمو يست و رختخوابم يك كيسهي خواب. تشكي دارم و فانوسي. بطري آب، چراغقوه، پخشصوت جيبي، وسايل بهداشتي و چيزي براي روزهاي باراني را هميشه در يك كيسهي محكم همراه دارم.
مدرسه استخري با اندازه هاي استانداردِ المپيك دارد و رختكني زنانه. آنجا براي شنا ثبت نام كردهام. ماهي ۳۵دلار. بامداد آنجا دوش ميگيرم و سروصورتي صفا ميدهم. ماهي ۱۵ دلار هم ميدهم براي ماشين لباسشويي كه هرچقدر بخواهم ميتوانم استفاده كنم.
داشتن ظاهر آراسته در اين نوع زندگي جديد من مسئلهي مهمي است. وقتي به كتابخانه ميروم كسي نميتواند فكرش را هم بكند كه با يك بيخانمان روبهروست.
كتابخانه سالن نشيمن من است. در صندلي راحتي فرو ميروم و ميخوانم. موسيقي زيباي استريو گوش ميدهم، از طريق پست الكترونيكي با دخترم تماس ميگيرم و نامههايم را روي كامپيوتر تايپ ميكنم. وقتي بيرون خيس است، آنجا از نمكشيدن در امانم.
متاسفانه كتابخانه تلويزيون ندارد، اما در دانشسرا، در اتاق مخصوص دانشجويان، يكي هست كه هر روز ميتوانم اخبار را نگاه كنم، برنامههاي شاهكارهاي نمايشي را و فيلمهاي پليسي که همیشه دوستشان داشته ام، اما این روزها تماشای فیلم پلیسی را با لذت بیشتری دنبال می کنم.
براي ارضاي نيازهاي فرهنگيام در تمرينهاي گروه تئاتر غيرحرفهاي شهر شركت ميكنم، که مجاني است. تغذيهي ارزان و حتيالمكان سالم و متوازن، سختترين قسمت كار است. بودجهي من براي غذا فقط ۲۰۰ دلار در ماه است. يك چراغ گازي سفري دارم و يك قهوهجوش قديمي. هر روز صبح به انبارك كوچكم ميروم و قهوه درست ميكنم. قمقمهي گرمنگهدارم را پر ميكنم، كيسهام را برميدارم و به پارك ميروم. گوشهاي آفتابي پيدا ميكنم، قهوهام را مزهمزهكنان ميخورم و از راديوپخش جيبيام برنامههاي صبحگاهي را گوش ميدهم.
پارك باغ من است. وقتي هوا خوب باشد بهترين جاست. ميتوانم روي چمن دراز بكشم، بخوابم، چرت بزنم. وقتي هوا داغ باشد درختهاي بزرگ سايههاي ميهماننوازشان را تقديمم ميكنند.
تا حالا كه زندگي جديدم راحت و دلپذير بوده است. زيرا بهار و تابستان و پاييز در پرسكات هوا محشر است. گرچه در عيد ِ پاك برف حسابي ميبارد، اما من آمادهام. نيمهتنهي گرم، چكمه و دستكش و يك باراني گرم آمپرماب.
برگرديم سر تغذيه، فروشگاه جك در جعبه چهارقلم خوراكي ميدهند به يك دلار. صبحانهي جك، جنبوجك، يك ساندويچ مرغ يا دو ساندويچ كوچک گوشت گاو. بعد از نوشيدن قهوهام در پارك با يك صبحانهي جك از خودم پذيرايي ميكنم.
درمركز كمكهاي تغذيهي بزرگسالان هم ميتوانم با دو دلار ناهار مبسوطي صرف كنم و براي شام دوباره جك در جعبه. فروشگاه آلبرتسون ميوه و سبزي تازه ميخرم و گاههگاهي به پيتزا هات ميروم و براي همهي آنچه ميشود با ۴دلار و ۴۹ سنت خورد، خود را با شامی دلپذیر مهمان می کنم.
شب هم كه برميگردم به انباركم روي گاز سفري براي خودم ذرت بو ميدهم. بجز آب و قهوه چيزي نمينوشم. نوشيدنيهاي ديگر خيلي گراناند.
با شركت در بعضي شبنشينيهاي فرهنگي تنوعي در تغذيهام ايجاد ميكنم. درمركز شهر يك نمايشگاه هنري هست كه برنامههاي افتتاحيهاش در روزنامه اعلام ميشود.
دو هفته پيش پيراهنـ جوراب كردم و رفتم به افتتاحيه. از بوفهي غذايش برخوردار شده و تابلوهايش را تحسين كردم. موهايم را ول كردهام بلند شوند و آنها را مثل زمان مدرسه دماسبي ميبندم. رنگشان نميكنم، خاكستري را دوست دارم. پاها و زيربغلام را نميتراشم، ديگر ناخنهايم را لاك نميزنم، به مژههايم چيزي نميكشم. نه پودر صورت، نه سرخاب، نه ماتيك. ظاهر طبيعي مجاني درميآيد.
شيفتهي دانشسرايم. در اين پاييز كار كاشيسازي ياد گرفتم، در يك همسرايي خواندم و درس مردمشناسي فرهنگي را دارم ادامه ميدهم. براي غناي روحم، نه براي ديپلم. عاشق خواندن كتابهايي هستم كه ميخواستم بخوانم و هرگز وقتش را نداشتم. حالا حتی وقت اين را دارم كه مطلقا هيچ كار نكنم. البته جنبههاي منفي هم وجود دارد، دلم براي دوستانم تنگ ميشود و غيره.
كلودت زني كه در كتابخانه كار ميكند با من دوست شده است. او مقالههاي عميقي براي روزنامههاي محلي مينويسد و در بهدستآوردن اطلاعات راجع به آدمها استاد است. بالاخره به او گفتم كي هستم و چگونه زندگي ميكنم. اصلا سعي نكرد از راهي كه ميروم منصرفم كند و ميدانم در صورت نياز ميتوانم روي او حساب كنم.
دلم براي گربهام هم تنگ ميشود، اما از اينكه روزي گربهاي سراغم بيايد نااميد نيستم. ترجيح ميدهم قبل از زمستان باشد. در سرما بغلداشتن يك پوست گرم و زنده ميچسبد. اميدوارم زمستان را طاقت بياورم. به من گفتهاند برف در زمستان پرسكات ميتواند بسيار سنگين باشد و يخبندان طولاني. نميدانم اگر بيمار شوم، چه خواهم كرد. معمولا آدم خوشبيني هستم، اما اين نكته نگرانم ميكند. برايم دعا كنيد.
تا نوشته بعد، در پناه خداوند باشید. ![]()
