تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها -
به نام خدا،

سلام دوستان، به خودم گفتم، بیام داشته هام رو که برام مهم هستند رو بررسی کنم.

نوشتم : یک قلب، یک اتاق، همسری با وفا و عاشق، ۲ تا دختری که با معرفت و مهربونن، چند تا کتاب، یک عالمه شماره تلفن، جندین دوست صمیمی و با ارزش، ۱۶۵ تا آی دی تو مسنجرم، چند تا یادگاری و دو آلبوم عکس، یادداشت های شخصی و از همه مهمتر یک خدا. این ها دارایی های من هستند.

اولش احساس کردم، اصلا" آدم ثروتمندی نیستم و برای ثروتمند بودن، باید خیلی چیزهای دیگه داشت. یک مدت پیش بک مطلب خوندم که نوشته بود هر چیز که نزد خداست برای همیشه باقی می مونه.

من آدم ثروتمندی نیستم، اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود، دلم گرفت. بعد پیش خودم حساب کردم که ترس از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه غمگین می کند: خانواده ام؟ دوستانم؟ خاطراتم؟ یادگاری هایم یا آینده ام؟!


دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست، چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم. هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه باقی می مونه. خودم هم یک روز می رم. اونوقت خودم هم برای همیشه باقی می مونم. 
اینجوری که به قضیه نگاه کردم، از فکر این که باقی می مونم خوشحال شدم. از فکر این که تمام نمی شم خوشحالم. از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم، پس تمام حس های خوبم هم جاودانه می شه. دوست داشتن هایم جاودانه می شن. شادی هام جاودانه می شه و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.

اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هام از زندگیم حذف بشه، اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هام بخشیده شم و یا جریمه بعضی از آنها را بدم. پس آنچه که از زندگی من باقی می مونه، فقط بخش خوبی هاشه. حتی اگر شده آن خوبی فقط یک "مهربانی"، یک "سیب"، یک "آواز" و یا یک خدمت کوچک به همنوع باشه.

مهم اینه که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نمی مونه.
با این حساب، من آدم ثروتمندی هستم که می تونم چیزی مثل "جاودانگی" را با خودم داشته باشم. خب، معلومه که کتاب هام پودر می شن، هر چیزی که توی دنیای خاکی دارم، بالاخره یک روز از بین می رن، نامه های یادگاری ام خاکستر می شن، شماره تلفن دوست هایم عوض می شن. معلومه همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند.

اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟ حس فوق العاده ای که از لحظه ای که فارغ از باید ها و نباید ها، خدمتی از دل انجام داده ام، چی؟ اوج احساس زیبائی که وقتی بچه هام رو بوسیده ام و به همسرم گفته ام که چقدر دوستش دارم، اون ها که جاودانه می مونن؟ وقتی خدا را صدا کرده ام؟ و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟ آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟ آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟ آیا من از این که زندگی ام پر است از چیزهای رنگ و وارنگ، خنده های بلند، یک مادر زیادی مهربان (اون هم الان جاودانه شده) ولی همیشه تا آخر عمر خواهم گفت مادرم. چند تا راز بزرگ و کوچیک. یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شه، و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم، نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!

من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا همیشه بمونه و همین برای من کافیه.

شاد و سبز باشید، پاینده خواهید بود

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 18:47 |


Powered By
BLOGFA.COM