تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

با سلام خدمت همگی دوستان و تبریک به مناسبت افتتاح و خریداری چت روم جدید سازگار با ویستا، جهت ورود به جلسه، می توانید در قسمت پیوندهای روزانه، بر روی چت روم جدیدکلیک نموده، یا اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 12:12 |

پدر بزرگ مطابق معمول در حال نوشتن بود. روزی بر خلاف همیشه که دیده بود، او در حال نوشتن است و پسر بچه بی تفاوت بازی می کرد، از خود پرسید او چه چیزی می نویسد که پایان ندارد؟ ازش پرسید :

پدر بزرگ، در باره چه چیزی می نویسی؟

 -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد، با تعجب گفت :
 -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !

پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني. در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

اول :

مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

دوم : 

بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر خواهد شد. پس بدان که بايد در زندگیت رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج ها، باعث مي شود انسان بهتري شوي.

سوم : 

مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

چهارم : 

چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

پنجمين صفت : 

مداد، همواره اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 17:4 |

پیش از اینها فکر می کردم خدا                خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه ِ قصه ها                 خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور                بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق ِ كوچكي، از تاج او                هر ستاره پولكي، از تاج او

اطلس پيراهن ِ او، آسمان                نقش ِ روي دامن او، كهكشان

رعد و برق شب، صداي خنده اش                سيل و طوفان، نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او، آفتاب                برق تيغ و خنجر او، ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست                هيچكس را در حضورش، راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود                از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا، بي رحم بود و خشمگين                خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود                مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت                مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود، از خدا                از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند، اين كار خداست            پرس و جو از كار او، كاري خطاست

آب گر خوردي عذابش آتش است     هر چه ميپرسي جوابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند                تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت ميكند        كج نهادي پاي، لنگت ميكند

تا خطا كردي عذابت مي كند                در ميان ِ آتش آبت مي كند


با همين قصه دلم مشغول بود                خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا                ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم، همه از ترس بود                مثل ِ از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين ِ حساب و هندسه                مثل تنبيه ِ مدير ِ مدرسه

مثل صرف فعل ِ ماضي، سخت بود       مثل تكليف ِرياضي، سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر                راه افتادم، به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا                خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم، پدر اينجا كجاست ؟                گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند       گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي، دست و رويي تازه كرد                با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين          خانه اش اينجاست؟ اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست                فرش هايش، از گليم و بورياست

مهربان وساده و بي كينه است                مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا، پرواز كرد                سفره دل، را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد                صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران، حرف زد                با دو قطره از هزاران، حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد                مثل ياران ِ قديمي، حرف زد

ميتوان مثل علف ها، حرف زد                با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت                مي شود شعري خيال انگيز گفت

تازه فهميدم، خدايم اين خداست                اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر                از رگ گردن به من نزديك تر

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 14:30 |

امروز صبح وقتي از خواب بیدار شدی، نگاهت کردم و چقدر اميد داشتم که با من حرف بزنی . فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر کنی. اما تو اولین کارت پوشيدن لباس بود.
هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بري، ميدونستم که مي توني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني، اما تو خيلي سرگرم بودي.
زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي فکر مي کردم که مي خواهي منو صدا کنی، اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستات تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت حرف بزنی. من با صبر و شکيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که همه چیز رو دیدی، الا حضور من رو و هيچ چيزي به من نگفتي.
موقع نهار خوردن متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند اما باز هم به رو خودت نیاوردی. امیدوار بودم، که هنوز نیمی از روز مونده، مگه می شه منو یاد نکنی ؟
به خانه رفتي و به نظر مي رسيد کارهاي زيادي براي انجام دادن داري و بعد از انجام همه کارها، تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي رو صرف تماشای تلوزیون کردي.
من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب به خير به خانواده سريعا" به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم. باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني.
من بيش از آن که تو بداني صبر پيشه کردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.
من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.
چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخته. 
خیلی خوب،  تو يک بار ديگه از خواب بیدار شدی و من نيز يک بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اميد اين که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص بدي. روز خوبي داشته باشي.

خدايا!
لحظاتي كه بي تو سپري مي شن٬خالي ِ خالی هستن٬ هيچ نفعي برام
ندارند و وقتي مي گذرند٬ انگار هيچ وقت نبودند، ولی وقتی که با تو
و به يادت هستم، علي رغم تمام مشغوليت ها، اونقدر حضورت پر رنگه 
كه طعم خوش لحظاتش هرگز از يادم نمي ره.


پروردگارا! خلوص دقايقم را از تو مي خوام. حضورت رو سپاس.
 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 18:58 |

به نام خدا

میگن زندگی مثل دوچرخه سواری است. از دوچرخه نمی افتی مگر اینکه پا زدن را متوقف کنی.


اونوقت ها، من خدا رو مثل یک ناظر، یا یک قاضی می دونستم که فقط منتظره من خطائی کنم و او شناسایی خطا کنه و بعد یک جا تو حافظه اش ذخیره کنه، تا به موقع حقمو کف ِ دستم بگذاره و وقتی مردم، راحت تشخیص بده که بهشتیم یا  جهنمی .
من همیشه او را حاضر می دیدم ولی بیشتر مثل یک رئیس. وقتی نگاه می کردم چهره ی اونو تشخیص می دادم اما هیچ وقت او را واقعا" نشناختم. راست راستی تو افکارم، زندگی درست مثل دوچرخه سواری بود. به نظرم می رسید، دوچرخه ی زندگیم دو نفره هست و گمون می کردم خدا رو صندلی عقب نشسته و  اون پا می زنه و من فقط فرمون ِ زندگی رو کافیه تو دستم بگیرم.

بعدها که قدرت فهم من یک ذره نسبت به گذشته، بیشتر شد، نمی دونم چه زمانی بود که او پیشنهاد کرد جاهامون رو با هم عوض کنیم و بگذارم فرمون تو دست اون باشه، و من پا بزنم، ولی هر چی بود، از اون موقع زندگیم با گذشته خیلی فرق کرده.


زندگی با نیروی افزون  شده ی او یعنی یک زندگی خیلی با حال. وقتی کنترل زندگی تو دست من بود راه رو بلد بودم، ولی نمی دونم چرا مدام گم می شدم؟ خسته کننده بود و من نمی خواستم به روی خودم بیارم. معمولا" فاصله ها را از کوتاه ترین مسیرها می رفتم که مثلا" زودتر برسم و خستگیم کمتر باشه، ولی وقتی او هدایت زندگی را به عهده گرفت، میانبرهای هیجان انگیز را به بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار وحشتناک بلد بود، این تنها کاری بود که من برای ادامه دادن می توانستم انجام بدم! اگر چه به نظر می رسید یک جور دیوونگیه ولی خدا مدام می گفت : پا بزن، پا بزن، محکمتر پا بزن. 
نگران و وحشت زده ازش پرسیدم: من را به کجا می بری؟ او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم.

خیلی زود زندگی خسته کننده ام را فراموش کردم، خدا گفت حالا وقتشه سهم و نقشت تو زندگی امروزت رو شروع کنی. ترس هام زد بالا و وقتی بهش می گفتم: می ترسم، او به عقب تکیه می زد و دستم را می گرفت و می گفت نترس، هوات رو دارم.

من را یکی، یکی، نزد اونهائی برد که مدت ها بود ازشون دوری می کردم، از خانواده و دوست و ایکس و ایگرد، من هدیه هایی که بهشون نیاز داشتم رو یکی یکی ازشون می گرفتم، هدیه ی پذیرفته شدن ِ مجدد، هدیه دوست داشته شدن و لذت بردن.

آنها هدایای خودشان را در سفرمان به من دادند. سفر ما، یعنی سفر من و خدا. ما دوباره از مردم ِ آشنا و عزیزام، دور شدیم و به مردمی رسیدیم که از اونها احساس ِ خوبی نداشتم. او گفت : حالا همه هدیه ها را دور بیانداز. بار ِ اضافی هستند، وزنشان خیلی زیاده. بنابراین من هدیه ها را به مردمی دادم که ملاقات کردیم و دریافتم که با بخشیدن آنچه هدیه گرفته بودم هدیه هایی دریافت کرده ام و با این وجود بارم سبک است.

در ابتدای کنترل زندگی ام به او اعتماد نکردم، فکرمی کردم زندگی ام را متلاشی می کنه، اما او اسرار دوچرخه سواری(زندگی) رو می دونست،  می دونست چه جوری جاهائی که نیازه و جاده تنگ و تاریک، فرمون رو کج کنه تا از راه های باریک بگذره، از جاهای پر از سنگلاخ بپره و  به جاهای تمیز برسه و برای کوتاه کردن معبرهای ترسناک پرواز کنه.

دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها پا بزنم، کم کم دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم به صورتم در کنار همراه دائمی و شادابم، یعنی قدرت برتر خدا لذت می برم و وقتی که مطمئن هستم که نمی توانم جایی بروم، او فقط لبخند می زنه و می گه : پابزن، فقط پا بزن، من با تو هستم.
+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 20:48 |


Powered By
BLOGFA.COM