تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا، خدایا جز تو آیا مهربانی هست ؟
اگر چه پیمان ِ خود را با تو بشکستم، نمی شد باورم اما، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی.


عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست.


خداوندا، مرا البته می بخشی، گمان کردم به جرم غفلت از تو مرا راندی و در را از پشت سر بستی.


حبیبا، باورش سخت است، اما تو اینک، مرا برای آشتی خواندی؟؟؟!!!

به پاس آشتی با تو اینک، من خدایا عهد می بندم، از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت، بی توقع مهر می ورزم .


خدایا! سینه ام را رحمت پاک گشایش مرحمت فرما


به لب هایم تبسم را، به چشمم، نور پاکت را، به قلبم، مهرورزی را


خداوندا! بلندای دعایت را عطایم کن.


تو معشوق همه عالم، از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
خدایا راستش من آدمیزادم، گاه گاهی گر گناهی میکنم، طغیان مپندارش
کریما، من گناه ِبنده ای دارم و تو بخشایشی جنس خدا را،


آیا امید بخششم بی جاست؟


خودت گفتی بخوان، می خوانمت اینک مرا دریاب، به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن و دو دست خالی  ِ کوچکم را، هدیه ای اینک عطا فرما.

خودت گفتی، کسی را دست خالی بر نگردانی، کنون ای اولین و آخرینم، بار الها! راست می گویم:

دگر من با خدایم، آشتی هستم .


ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم، در حضورت مرتکب گشتم، گناهانی که نعمت های پاکت را مبدل کرد.
 گناهانی که امید مرا از تو پریشان کرد، خدایا پیش آنانی که می گویند،من را تو نمی بخشی


تو رسوایم مکن.


گفته ام ، من مهربان پروردگار قادری دارم، که می بخشد مرا، آیا به جز این است؟
خدایا، بین من با آن که نامت را نمی خواند، فرقی نیست
اگر من را به عدلت ، در میان آتشی اندازی، میان آتشت من باز می گویم :  

هلا ای مردمان ، من مهربان پروردگار قادری دارم، که او را دوست می دارم


چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست؟ و گیرم صبر بر آتش، ولیکن صبر بر دوری تو هرگز.
خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی.
خدایا راست می گویی، غریبانه زمین ِخاکیت ، جز تو که را دارد؟
مرا مهمان دنیای خودت کردی، کریما تو پذیرایی از مهمان خود را خوب می دانی.


تو ای صاحبخانه خوبم، تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟


خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را بر نمی تابی.


اگر برگردم از پیش تو با دستان خالی، منکرانت شاد می گردند.


خداوندا!شهادت می دهم هستی، شهادت می دهم، من مهربان پروردگار عادلی دارم.
شهادت می دهم، من مهربان قلبی ز روح پاک او دارم، شهادت می دهم من قطره ای از روح اویم.

گرچه گاهی خود نمی دانم، شهادت می دهم، من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم، ولی خوب، چه باک از آن که گاهی هم بگیرد دل؟


گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم، و من هستم که او می خواست من باشم.
و می خواهم آن گونه ای باشم ، که می خواهی، بیا ای مهربان همراه ِ خوب مهر آیینم.
بخوان با من، بخوان زیرا اگر با هم بخوانیمش، جواب هر دومان را زود خواهد داد.


خداوندا! تو را من دوست می دارم، و می دانم تو نور آسمان و هم زمین، هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی. تو گرمای محبت را ، عنایت کن.

زمینی بنده ام، اما یقینی آسمانی را عطایم کن.


خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما بنشان، تو لبخند رضایت را عطامان کن.
خدایا قلب ما را، منزل پاک خودت را از حسادت ها، رهایی ده.
خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست.


خدایا من چه می گویم؟، چنان کن که می خواهی، مرا آن کن، که می دانی.

آمین

 

 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 19:46 |
بنام خالق یکتا،

امروز روز تولد ۶ سالگی بهبودیم رو با لطف خدا، حمایت دوستان بهبودی و خواست و تمایل خودم آغاز نمودم.

امروز صبح ِ زود، طبق معمول روزهای دیگه از خواب بیدار شدم، ولی با شوق خیلی بهتری روزم رو آغاز کردم.

امروز، وقتی دیدم که بعد از هزاران روز مصرف هر روزه مواد مخدر، اون هم در شرایطی که باور کرده بودم، بدون مواد مخدر، زندگی امکان پذیر نیست و باورهای شکسته ام به یک ایمان (منفی) تبدیل شده بود که هرگز نمی تونم یک روز بدون اینکه بتونم مواد مصرف نکنم، رو شاهد باشم، ۲۱۹۲ روزه که دیگه نیازی ندارم تا روزم رو با سرگردونی و پوچی آغاز کنم، نیاز ِ به اینکه اول و قبل از هر چیز موادم رو بزنم تا روح خسته ام، کمی امید ِ به زندگی پیدا کنه، پوچی و بی انگیزگی که تازه فقط چند ساعت دوام داشت و اون اواخر دوران مصرفم، همون خاصیت رو هم نداشت، سجده شکر زدم و از خدای خودم با ذره ذره وجودم تشکر کردم.

از اونجائی که یک ذره، احترام به خود و ارزش گذاشتن به خودم رو تو انجمن، آموختم، پس از اون یک ای ولله و دمت گرم هم به خودم دادم، اگر چه می دونستم کردیت این ۲۱۹۲ روز مال من نیست، فقط یک بخش کوچکیش رو من انجام دادم و اون تمایلی بود که به ادامه مسیر داشتم و بابتش کارهای ساده ای که دوستان به عنوان راهکار تمیز موندن بهم دادند، رو مقداری انجام دادم.

یک احساس قشنگ دیگه برا امروزم داشتم و این بود که میدونستم، عشق عزیزان همدردم که اونها، هم مثل من هنوز تمایل به ادامه مسیر ِ بهبودی دارند، با تلفن ها و ایمیل های زیادی روبرو می شم که همه اش پیام عشق و تبریکه (اگر چه عده ای از عزیزانم، از یکی دو روز پیش پیام های پر از مهرشون رو پیشاپیش داده بودند). چه احساس زیبائی بود، به محض اینکه کامپیوتر رو روشن کرده، چندین ایمیل سرشار از پیام و عشق و دعاها و آرزوهای قشنگ و پشت بندش تلفن دوستان بود، که یکی بعد دیگری و SMS ها. تا الان که تقریبا" نیمه روز هست دهها تلفن داشتم از همه جا، چه احساسی می تونه زیباتر از این باشه که من در گذشته، با وجود بودن در جمع خانواده و دوستان چقدر از لحاظ روحی تنها بودم و امروز این همه عشق و امید و ایمان. امروز تنها در بخش آی دی های دوستان بهبودیم، ۱۴۹ آی دی رو در لیست بهبودی یا هو مسنجرم دارم. نعمت از این بالاتر ؟

از تک تک دوستانی که امروز، مثل همیشه من رو مرهون محبت هاشون کردند و همگی نازنینانی که از روز اول تا به امروز، همواره یاورم بوده اند از صمیم قلب و با خضوع کامل ممنون و سپاسگذارم و به خاطر حضور شما عزیزان و نقش پر رنگی که در بهبودی و زندگی تولد دوباره ام، ایفا نموده و خواهید نمود، خدایم را سپاسگذار.

آرزو می کنم لیاقت ِ بودن در کنار شما، رو همچنان خداوند عطایم کنه، برای تک تک شما عزیزان، ایامی سرشار از برکت و بهبودی در زندگیتون آرزومندم و از خداوند از صمیم قلبم درخواست می کنم، آن دسته از عزیزانی که همچنان در عذاب مصرفند، چشمانشان را به حقیقت ِ اینکه آنها نیز می توانند زندگی زیبائی عاری از هر نوع ماده مخدر را تجربه کنند، باز کنه. آمین

همگی در پناه خداوند، پاک باشید و سلامت

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 13:39 |

خدایا، من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است.
خدایا، من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز.
خدایا، من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق.
خدایا، من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر.
خدایا، کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای، شاداب تر و سالم تر بسازم.
خدایا، مرا بینش ده که در هر لحظه به درگاه تو نیایش کنم و شکر گزار دریای بی کران رحمت تو باشم.
به من بیاموز، که در درون لحظه ها زندگی کنم، نه برای لحظه ها و حتی به دنبال لحظه ها رفتن را.
من آموخته ام که به خود نگاه کنم و از عقل بی کرانم استفاده نمایم و عشق را در خود و دیگران ببینم و زندگی را یک راز بدانم زیرا به دنبال راز رفتن، به من زیبایی می دهد.
من آموخته ام که زندگی مانند یک پازل است که به موقع باید قطعه های آن را کنار هم بگذارم و در نهایت از شاهکاری که در حال ساختن آن هستم، لذت ببرم.


این پازل، مال من است و منحصر به فرد است از تولد تا مرگ.


معبودا، به من فهم ده تا خودم را با خود، مقایسه کنم. چون پازل من با دیگری فرق دارد، حتی با فرزندم، همسرم، اطرافیانم و انسان های دیگر.
مسأله های دوران زندگی ام که تا به امروز گذشته و قطعه های پازل آن را چیده ام، در زندگی ام نقش بسته است، پس نمی توانم همان پازل را برای دیگران و حتی برای فرزندم بخواهم، چون با تولد فرزندم در پازل زندگی ام، او هم دارای یک پازل می شود و هرچه این پازل توسط اطرافیان، کم تر دستکاری شود، او با رشد خود و تصمیم به موقع و برخوردار بودن از خلاقیتش، پازل زیباتری نسبت به زمان خود می سازد و از شاهکار خود لذت می برد. چون در درون لحظه ها می تواند با فکر خود و انتخاب صحیح قطعه ها حتی با کم ترین اشتباه، شاهکار زندگی زیبایش را بسازد.
این شاهکار به طور دقیق مشخصه ی تعهد ریشه دار و پایدار اوست که باعث می شود بر زندگی تسلط یابد. در حقیقت، من با آموختن زندگی زیبا و خود را عامل حرکت دانستن، قطعه های پازل را کنار هم می چینم.
 صحیح چیدن قطعه هاست که مرا ساخته و پرداخته می کند.
آدمی، زندگی پیش ساخته نیست. خودمان هستیم که با توکل به خدا و چیدن به موقع قطعه های پازل، زندگی هدفمند خود را نقش می بندیم و از وقایع و بحران های زندگی، جرأت، شهامت، صبوری و پذیرش را می آموزیم.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 18:55 |

به نام خدا،

داستانی خواندم، چقدر با آنچه فقط برای امروزی که همگی امروزه با آن آشنائی داریم، تطابق دارد، آن را عینا" نقل می کنم:

بهار گذشته زندگيم را از بنياد عوض كردم. علتش بحران ميانسالي نبود. در ۵۷ سالگي ديگر آدم اين مرحله را پشت سر گذاشته است. به اين نتيجه رسيده بودم كه نمي‌توانم هنوز ۸ سال ديگر منتظر بازنشستگي بمانم و نيز نمي‌توانستم ۸ سال ديگر به كار منشي گري قضايي ادامه دهم.

از كارم استعفا دادم، خانه‌ام را فروختم، ميز و صندلي و وسايل و ماشين‌ام را هم همینطور. گربه‌ام را با وجود آنکه دوستش داشتم، به همسايه‌ها بخشيدم و روانه‌ي شهری در آریزونا بنام پرسكات شدم.

شهركي ۳۰هزار نفري در كوههاي براند شاو،  با يك كتابخانه‌ي خوب، يك دانش‌سرا و يك ميدان عمومي قشنگ.

محصول فروش همه‌ي اموالم را جایي سرمايه‌گذاري كردم كه ماهي ۳۷۵ دلار مستمري برايم فراهم آورد. حالا با همين مختصر روزگار مي‌گذرانم. آدم گمنامي هستم. روي هيچ ليست برنامه‌هاي دولتي نيستم. هيچ اعانه‌اي دريافت نمي‌كنم، حتا بليت رستوران. در خيريه‌اي‌ها غذا نمي‌خورم، صدقه قبول نمي‌كنم و بار ِ هيچكس نيستم.

مقرم مركز شهر است، جايي كه هرچه بخواهم در يك رديف ۱۵۰۰ متري مغازه‌ها پيدا مي‌شود. قابل دسترس براي پاي پياده. اگر بخواهم دورتر بروم، اتوبوس مي‌گيرم. ساعت به ساعت شهر را دور مي‌زند و قيمت‌اش براي تمام روز ۱۵ دلار است. يك صندوق‌پستي دارم به قيمت ۴۰دلار در سال. كتابخانه به اينترنت وصل است و من يك آدرس الكترونيكي هم دارم. جايي كه خرت و پرت‌هايم را مي‌گذارم ماهي ۲۷ دلار برايم آب مي‌خورد، اما در تمام ۲۴ساعت قابل دسترسي‌ است. آنجا لباسها، وسايل آرايش و بهداشت، دو سه‌ تايي كاسه و بشقاب و كاغذهايم را جا داده‌ام و همان نزديكي‌ها در باغي يك زاويه‌اي راحت اجاره كرده‌ام به ماهي ۲۵ دلار.

جاي خوابم خيمه‌اي اسكيمو يست و رختخوابم يك كيسه‌ي خواب. تشكي دارم و فانوسي. بطري آب، چراغ‌قوه، پخش‌صوت جيبي، وسايل بهداشتي و چيزي براي روزهاي باراني را هميشه در يك كيسه‌ي محكم همراه دارم.

مدرسه استخري با اندازه ها‌ي استانداردِ المپيك دارد و رختكني زنانه. آنجا براي شنا ثبت نام كرده‌ام. ماهي ۳۵دلار. بامداد آنجا دوش مي‌گيرم و سروصورتي صفا مي‌دهم. ماهي ۱۵ دلار هم مي‌دهم براي ماشين لباسشويي كه هرچقدر بخواهم مي‌توانم استفاده كنم.

داشتن ظاهر آراسته در اين نوع زندگي جديد من مسئله‌ي مهمي ا‌ست. وقتي به كتابخانه مي‌روم كسي نمي‌تواند فكرش را هم بكند كه با يك بي‌خانمان روبه‌روست.

كتابخانه سالن نشيمن من است. در صندلي راحتي فرو مي‌روم و مي‌خوانم. موسيقي زيباي استريو گوش مي‌دهم، از طريق پست الكترونيكي با دخترم تماس مي‌گيرم و نامه‌هايم را روي كامپيوتر تايپ مي‌كنم. وقتي بيرون خيس است، آنجا از نم‌كشيدن در امانم.

متاسفانه كتابخانه تلويزيون ندارد، اما در دانشسرا، در اتاق مخصوص دانشجويان، يكي هست كه هر روز مي‌توانم اخبار را نگاه كنم، برنامه‌هاي شاهكارهاي نمايشي را و فيلم‌هاي پليسي که همیشه دوستشان داشته ام، اما این روزها تماشای فیلم پلیسی را با لذت بیشتری دنبال می کنم.

براي ارضاي نيازهاي فرهنگي‌ام در تمرين‌هاي گروه تئاتر غيرحرفه‌اي شهر شركت مي‌كنم، که مجاني است. تغذيه‌ي ارزان و حتي‌المكان سالم و متوازن، سخت‌ترين قسمت كار است. بودجه‌ي من براي غذا فقط ۲۰۰ دلار در ماه است. يك چراغ گازي سفري دارم و يك قهوه‌جوش قديمي. هر روز صبح به انبارك كوچكم مي‌روم و قهوه درست مي‌كنم. قمقمه‌ي گرم‌نگهدارم را پر مي‌كنم، كيسه‌ام را برمي‌دارم و به پارك مي‌روم. گوشه‌اي آفتابي پيدا مي‌كنم، قهوه‌ام را مزه‌مزه‌كنان مي‌خورم و از راديوپخش جيبي‌ام برنامه‌هاي صبحگاهي را گوش مي‌دهم.

پارك باغ من است. وقتي هوا خوب باشد بهترين جاست. مي‌توانم روي چمن دراز بكشم، بخوابم، چرت بزنم. وقتي هوا داغ باشد درختهاي بزرگ سايه‌هاي ميهمان‌نوازشان را تقديمم مي‌كنند.

تا حالا كه زندگي جديدم راحت و دلپذير بوده است. زيرا بهار و تابستان و پاييز در پرسكات هوا محشر است. گرچه در عيد ِ پاك برف حسابي مي‌بارد، اما من آماده‌ام. نيمه‌تنه‌ي گرم، چكمه و دستكش و يك باراني گرم آمپرماب.

برگرديم سر تغذيه، فروشگاه جك در جعبه چهارقلم خوراكي مي‌دهند به يك دلار. صبحانه‌ي جك،‌ جنبوجك، يك ساندويچ مرغ يا دو ساندويچ كوچک گوشت گاو. بعد از نوشيدن قهوه‌ام در پارك با يك صبحانه‌ي جك از خودم پذيرايي مي‌كنم.

درمركز كمك‌هاي تغذيه‌ي بزرگسالان هم مي‌توانم با دو دلار ناهار مبسوطي صرف كنم و براي شام دوباره جك در جعبه. فروشگاه آلبرت‌سون ميوه و سبزي تازه مي‌خرم و گاههگاهي به پيتزا هات مي‌روم و براي همه‌ي آنچه مي‌شود با ۴دلار و ۴۹ سنت خورد، خود را با شامی دلپذیر مهمان می کنم.

شب هم كه برمي‌گردم به انباركم روي گاز سفري براي خودم ذرت بو مي‌دهم. بجز آب و قهوه چيزي نمي‌نوشم. نوشيدني‌هاي ديگر خيلي گران‌اند.

با شركت در بعضي شب‌نشيني‌هاي فرهنگي تنوعي در تغذيه‌ام ايجاد مي‌كنم. درمركز شهر يك نمايشگاه هنري هست كه برنامه‌هاي افتتاحيه‌اش در روزنامه اعلام مي‌شود.

دو هفته پيش پيراهن‌ـ جوراب كردم و رفتم به افتتاحيه. از بوفه‌ي غذايش برخوردار شده و تابلوهايش را تحسين كردم. موهايم را ول كرده‌ام بلند شوند و آنها را مثل زمان مدرسه دم‌اسبي مي‌بندم. رنگشان نمي‌كنم، خاكستري را دوست دارم. پاها و زيربغل‌ام را نمي‌تراشم، ديگر ناخن‌هايم را لاك نمي‌زنم، به مژه‌هايم چيزي نمي‌‌كشم. نه پودر صورت، نه سرخاب، نه ماتيك. ظاهر طبيعي مجاني درمي‌آيد.

شيفته‌ي دانشسرايم. در اين پاييز كار كاشي‌سازي ياد گرفتم، در يك همسرايي خواندم و درس مردم‌شناسي فرهنگي را دارم ادامه مي‌دهم. براي غناي روحم‌، نه براي ديپلم. عاشق خواندن كتابهايي هستم كه مي‌خواستم بخوانم و هرگز وقتش را نداشتم. حالا حتی وقت اين را دارم كه مطلقا هيچ كار نكنم. البته جنبه‌هاي منفي هم وجود دارد، دلم براي دوستانم تنگ مي‌شود و غيره.

كلودت زني كه در كتابخانه كار مي‌كند با من دوست شده است. او مقاله‌هاي عميقي براي روزنامه‌هاي محلي مي‌نويسد و در به‌دست‌آوردن اطلاعات راجع به آدمها استاد است. بالاخره به او گفتم كي هستم و چگونه زندگي مي‌كنم. اصلا سعي نكرد از راهي كه مي‌روم منصرفم كند و مي‌دانم در صورت نياز مي‌توانم روي او حساب كنم.

دلم براي گربه‌ام هم تنگ مي‌شود، اما از اينكه روزي گربه‌اي سراغم بيايد نااميد نيستم. ترجيح مي‌دهم قبل از زمستان باشد. در سرما بغل‌داشتن يك پوست گرم و زنده مي‌چسبد. اميدوارم زمستان را طاقت بياورم. به من گفته‌اند برف در زمستان پرسكات مي‌تواند بسيار سنگين باشد و يخبندان طولاني. نمي‌دانم اگر بيمار شوم، چه خواهم كرد. معمولا آدم خوشبيني هستم، اما اين نكته نگرانم مي‌كند. برايم دعا كنيد.

تا نوشته بعد، در پناه خداوند باشید.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 18:19 |

مردی همراه عده ای از دوستانش زیر سقفی از ستارگان چشمک زن نشسته بود و با آنان درباره عشق خداوند و رحمتهای بیکرانش گفت و گو می کرد . او می گفت: در همه وقایع اراده خدا را مشاهده کنید که مادر ِ همیشه پر شفقت و مهربان همه ماست . هنگام رنج و شکست همانند لحظات لذت و پیروزی به نور بخشش و مهر او درود فرستید ، آن گاه رنج دیگری نخواهید داشت و پیروزی شما را متکبر نخواهد ساخت.

در همین هنگام زنی از آنجا می گذشت که اندوهی عمیق بر قلب او سنگینی می کرد . وی سخنان آن مرد را شنید و به او گفت :

گفتن این حرفها برای تو آسان است . زخم ِ رنج ، تنها برای عده ای همچون من، که هر روز رنج می برند آشنا ست. تو از خدا و نور رحمت خدا حرف می زنی، ولی افسوس دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تیره و تار است؛ دنیایی که در آن پلیدی رشد می کند.

آن مرد به زن که کودکی در آغوش داشت نگریست و به او گفت :

همین حالا کودکت را به زمین انداز . او را بینداز.

زن که متحیر شده بود گفت : تو چه مرد عجیبی هستی چطور می توانم کودکم را به زمین بیاندازم؟ او می میرد.

آن مرد پرسید : آیا در ازای هزار سکه این کار را خواهی کرد ؟

زن پاسخ داد : حتی اگر به اندازه ستاره های آسمان به من سکه طلا بدهی حاضر نیستم این کار را انجام دهم. 

آن مرد پرسید : آیا مطمئن هستی که اگر فرمانروایی سرزمینی را هم به تو بدهند ، حاضر نیستی کودکت را به زمین اندازی ؟

زن گفت : مثل روز روشن است که او را به هیچ قیمتی نخواهم انداخت؛ کودکم برای من از هر ثروتی در دنیا ارزشمند تر است . و سپس کودکش را به سینه فشرد .

آن مرد گفت : مادر آیا تصور می کنی که تو فرزندت را بیش از خداوند که به فرزندانش عشق می ورزد دوست داری ؟ زن منظور او را دریافت و این آگاهی چون اشراق تازه ای در درون او بود ، پرسید : اگر خداوند واقعا به ما عشق می ورزد ، پس این همه رنج و اندوه ما در دنیا برای چیست ؟

آن مرد گفت : رنج و اندوه در برنامه الهی، جایگاهی ندارد. وقتی که کودک تو بیمار می شود، آیا تو او را بیمار کرده ای؟ اما او را مجبور می کنی که داروهای تلخ بخورد و توجهی به فریاد ها و اشکش نمی کنی. روح ما نیز بیمار است، داروهای تلخ رنج و درد در اثر روح بیمار ِ ماست. از رنج فرار نکن ؛ سعی نکن از آن بگریزی بلکه با روحیه ای درست آن را بپذیر.

رنج در واقع تجربه ای است که زندگی تو را غنی و روحت را تقویت می کند .

رنج آئینه قلبت را صیقل می دهد و تو هنگامی که در آن بنگری چهره زیبای خداوند را مشاهده خواهی کرد. آنگاه خواهی دانست که در همه این حوادث،  لطف و رحمت نهفته است . همه چیز خیر است ، چه امروز و چه هزار سال بعد . ازخداوند تقاضا نکن که رنجهایت را بر طرف کند، روح بیمار خویش را مداوا کن تا در آن صورت فرزند حقیقی خداوند شوی.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 18:7 |


Powered By
BLOGFA.COM