تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 17:57 |

به نام او که برترین است،

 

پروردگارا، خود را تقدیم تو میدارم. با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی. از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم. مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانیکه با قدرت تو، راه تو و عشق تو یاریشان خواهم داد .
باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم.   آمین

به نام نامی او که هر چه داریم از اوست،

با سلام و عرض ادب و احترام به همگی شما نازنینان، با توکل به لطف خداوند آخرین بخش از قدم سوم خویش را در محضر شما دوستان ورق خواهم زد، اما پیش از آن از همه دوستان، عزیزان و سروران بابت مدت زیادی که تاخیر در نوشتن و آپ کردن وبلاگ پیش آمد عذر خواهی می کنم و امید به بخشش دارم، فشار کاری سنگین و عدم فرصت تنها دلیلش بود و همین جا از همه عزیزانی که از طریق ایمیل، یا پیعامهایشان در یاهو و یا بخش نظرات مرا به ادامه و نوشتن تشویق نمودند، سپاسگذارم، باشد تا نعمت برخوردار بودن از لطف همگی شما عزیزانم، امیدی باشد برای ادامه مسیر :

بخش : اصول روحانی

از آنجا که این بخش، تکیه بر اصول روحانی دارد، لذا بیشتر سعی خواهم نمود در هر سوال، ضمن پرداختن به سوال، اصولی نیز که تا کنون توانسته ام برای خویش دریابم را عنوان کنم.

سوال : چه کارهائی جهت تقویت و تحکیم، تصمیمی که برای سپردن اراده و زندگیم به مراقبت نیروی برتر گرفته ام، انجام می دهم ؟

در زندگی هر انسانی فراز و نشیب های فراوانی وجود دارد و بعضی که قادر به پذیرش هر لحظه از زندگی خویشند، اکثراً افرادی معتقدند و اعتقاد و ایمانشان آنقدر محکم است که حتی در زمانی که زندگیشان دستخوش ناملایمات است، به واسطه تکیه بر ایمانشان، همچون کوهی استوار در مقابل مشکلات کمر خم نمی کنند و به عبارتی ساده تر پذیرش شان موجب آرامش شان است. اما من، بواسطه نداشتن ایمان و اعتقادی صحیح، برایم کار مشکلی بود که به یکباره اعتماد کنم و تسلیم کامل شوم، زیرا من سالهای متمادی از زندگیم با تکیه بر اراده و افکار شخصیم، که همواره سعی در بهبود اوضاع داشت و در اکثر موارد نیز با شکست مواجه می شدم، را پشت سر گذاشته بودم. همان زمان هائی که تمام وجودم سرشار از ترس بود، ترس از خماری، ترس از دستگیری بخاطر مصرف یا حمل مواد، ترس از آینده ای که روز بروز، تاریک و تاریکتر می شد، ترس از دست دادن همه چیزهای خوب و دوست داشتنی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از دست دادن ارتباطاتم با دوستان و اطرافیان، چرا که مصرف کننده ای بودم که بخاطر تاثیرات مخرب روحی، روانی مصرف، هر لحظه می توانست آن ارتباط، بهم بخورد. ترس از دست دادن موقعیت هائی که از آنها به عنوان سرپوشی برای همه کمبودها و خلاءهای درونیم استفاده می نمودم و حتی امروز خوب می دانم که بخشی از موفقیت های گذشته ام نیز از ترسهایم نشئت می گرفت، چرا که می ترسیدم از دیگران کم بیاورم.

از یکسو صرف حضورم در انجمن و عدم نیاز جسمی به مصرف مواد باعث شده بود تا دیگر  یکسری از این ترسهایم را نداشته باشم، اگر چه با ترس های جدیدی نیز روبرو گردیده بودم، اما هر چه بود با دنیای زمان مصرفم، خیلی فرق داشت. دنیای زمان مصرفم، همواره حول محور نداشته هایم می چرخید، تفکراتم همیشه سرکوبم می زد که من چه می دانم، چه چیزهائی دارم و مهمتر از آن چه چیزهائی ندارم، خودم را با این تفکرات نگه می داشتم و همین باعث می شد هیچ وقت از خودم راضی نباشم و دلم نمی خواست همانی که بودم را بپذیرم و همواره می خواستم شخصیت دیگری باشم و لذا در درون احساس ناتوانی داشتم. همه اینها باعث می گردید تا خودم را در بیرون بهتر و متفاوت تر از آنچه که هستم نشان دهم.امیدهایم نیز، امیدی واهی بودند، اینکه اگر این اتفاق رخ دهد، شانس بیاورم، آنگاه چنین می کنم یا چنان و غافل از آنکه هرگز نه چنین شد و نه چنان.

در این مرحله تنها با کمی روشن بینی می توانستم ببینم که نسبت به گذشته، به نوعی در افکار و رفتار در حال پوست انداختن هستم. با کمی نگاه صادقانه، دانستم که همه این تغیرات، از زمانی شروع شده اند که به نیروی برتر حاکم در جلسات و پس از آن شناخت بهتری از خداوند، برایم اتفاق افتاده اند و برای همچون من، پذیرش این که تغییرات توسط کمک نیروی خارج از من برایم میسر گردیده، خود تمرینی بود برای فروتنی. لذا تمایل یافتم همچنان به تسلیم خود ادامه داده، هر آنچه در زندگی گذشته با آنها در جنگ و ستیز بودم را رها کرده، تعهدی با خود داشته باشم، که لحظه به لحظه، زندگی من بایستی مبتنی بر اساس واقعیتهائی باشد که آنها را شناخته ام، لازم بود حضورم در جلسات مکرر باشد، روزانه ارتباط شخصیم با خداوند، بیشتر گردد و با خضوع و فروتنی از او بخواهم همچنان من و زندگیم را عاشقانه در آغوش خود بگیرد و هر جا احساس توانائی در کنترل شخصی به سراغم آمد کمکم کند تا بیاد بیاورم گذشته ام و نتایج اراده شخصیم را، فرصت خدمت کردن به همدرد را برایم مهیا نماید و این ها واقعیتهائی بود که کمکم نمود تا بی تفاوتی به سراغم نیاید.

سوال : قدم سوم چگونه به من کمک می کند تا اصل تسلیم که در قدم یک و دو تمرین کرده ام را تقویت کنم و توسعه دهم؟

قبل از آنکه بخواهم به اصل تسلیم در قدم اول و دوم، برسم تسلیم واقعی من از زمانی آغاز شد که برای ادامه بقا و زنده بودنم، انجمن را به عنوان یکی از ارکان و ضروریات زندگیم همچون آب که مایه حیات است دانستم زیرا زندگی بیست ساله توام با مصرفم خود بزرگترین مدعا بود که تا زمانی که تسلیم نشدم، نتوانستم ترک موفق داشته باشم. این نکته نیز کاملاً درست به نظر می رسد که هر یک از ما از زمانی که تصمیم گرفتیم دیگر مصرف نکنیم، در واقع بهبودی ما نیز از همان زمان آغاز گردید. اما چگونه می توانستم خارج از بعد جسمی و تاثیرات مخربی که مصرف مواد بر جسمم گذارده بود، بدون تسلیم شدن کامل تمامی احساسات ریز و درشت و حالات روحی و روانی که به خصوص در ایام ابتدای دوران بهبودی دستخوش تغییرات فراوان می گردیدند را بتوانم پشت سر بگذارم؟ به خوبی یادم هست که در آن ایام، یک لحظه شادِ شاد بودم و در آنی بعد، غم دنیا بر دلم می نشست و خود در آنزمان نه برای شادی و نه برای غم ها، هیچ دلیل منطقی نداشتم. یک زمان خود را مظلومترین انسان دنیا می یافتم و چندی بعد، ظالمترین. عبور از این همه چند گانگی ها میسر نبود، مگر تسلیم شدن و نجنگیدن با آنها و پذیرششان. در قدم یک تسلیم شدم، تا  پذیرفتم که من نمی توانم. در قدم دوم، تسلیم شدم تا بتوانم جایگزین مناسبی بر ناتوانی های خودم بیابم و حال برای تصمیمم مبنی بر سپردن به نیروی برترم، کافی بود با تمایل روزافزون همچنان اصل تسلیم را تمرین نموده و اجازه حضور خداوند رو در زندگی جدیدم بدهم و با روشن بینی بپذیرم که هر آنچه خود قادر به انجامش نیستم، با تداوم تسلیم و نجنگیدن بپذیرم که نیروی برترم قادر به انجامش است.

سوال : تا کنون به چه راههائی تمایل خود برای بهبودی را نشان داده ام؟

از آنجا که "بهبودی" در مرکزیت سوال قرار دارد و در معنا، بهبودی حرکت و تغییر روزانه و رو به رشدی است از هر آنچه که در گذشته در افکار و رفتارم داشته ام. موارد زیادی می تواند در پروسه بهبودی هر یک از ما نقش موثری داشته باشند، برجسته ترین آنها، راهکارهای اصلی همچون، حضور مداوم در جلسات، داشتن راهنما و کارکرد قدمهاست. در کنار اینها به چند مورد که در جهت بهبودی انجام می دهم و احساس خوبی از انجامشان دارم نیز کوتاه اشاره می کنم.

1 – خدمت کردن :

هرگز روزهای اولیه دوران بهبودیم، در آنروزهای تنهائی با روح خسته و درمانده ام، تشنه امید و آرامش و عبور از بیقراری هایم را فراموش نمی کنم و تاثیری که دوستان عزیز با تقسیم تجربه خویش، روح خسته ام را آرام می نمودند و همزمان آرامش حاصل از احساس اینکه دیگر می توانم انتخاب کنم که تنها نباشم، را فراموش نمی کنم، که صادقانه اقرار می کنم که چنانچه لطف خدا شامل حالم نمی شد و آن دوستان عزیز را سر راهم قرار نمی داد، امکان اینکه بتوانم از آن شرایط بحرانی گذر کنم برایم میسر نمی شد و عاقبتم به کجا می رسید را بخوبی می توانم پیش بینی کنم. همچنان هر زمان که در این مسیر به اشکال مختلف خدمت می کنم، از شرکت کردن در جلسات (تمایل و تسلیم)، تقسیم تجربه شخصی از طریق مشارکت، گوش دادن به تجربه دیگران(فروتنی و تمایل برای شناخت بهتر بیماریم)، خدمت و سرویس در جلسات حضوری از سرو کافه و چای تا شستشو و نیز قبول کارکرد قدم، همه و همه باعث می شوند تا احساس خوب و آرامی داشته باشم که خود بهترین دلیل برای احساس بهبودی است.

2 -  پذیرش عدم آگاهی کامل در هر زمینه

در گذشته به واسطه غرور بی حد و حسابم، حاضر نبودم ندانستن چیزی را اقرار کنم و به نوعی برای خود افت می دانستم. بطوری عمل می کردم که گوئی از همه دانش و اسرار هستی آگاهم، در هر محفلی و هر بحثی از علمی و سیاسی و غیره شرکت می نمودم، بی آنکه اطلاعات و دانشی که پیش زمینه اش بود را داشته باشم و چه بسا در مواردی که دیگران نظریه ام را قبول نداشتند و شروع به دلیل آوردن در رد نظریه ام می نمودند، کار به مشاجره نیز می رسید. امروزه به واسطه برخورداری از اصول انجمن پذیرفته ام که یک انسانی هستم در میان تمام مخلوقات خداوند که به واسطه ناچیز بودنم، دانش ناچیز و فوق العاده محدودی دارم و تمایل به سوال کردن و کسب آگاهی و مشتاقانه، نسبت به جیزی که نمی دانم. امروز مشورت کردن به خصوص با دوستانم را سعی می کنم در امور زندگیم جاری کنم. امروز دیگر مجبور نیستم همچون گذشته، نقاب آگاهی از همه چیز را بزنم و لذا از سوال کردن جهت رشد آگاهی هایم هیچ ابائی ندارم و این خود تمرینی است بر فروتنی.

3 – پذیرش لزوم تغییر در همه زمینه ها و سعی در انجامشان

علاوه بر شاخه های بیماریم که به کمک قدمهای 12 گانه و تجربه دوستان، نسبت به آنان تا کنون آشنائی پیدا نموده ام، در بعضی شرایط دیگر نیز احساس می کنم باید تغییراتی در نحوه زندگیم نسبت به گذشته حاصل شود. تا امروز بعضی از آنها را موفق شده ام به مرحله اجرا برسانم و مواردی نیز که همچنان نیاز به تغییر دادنشان در زندگی شخصیم را احساس می کنم، به مرحله اجرا نرسیده اند که علت عدم تغییر، تسلیم نشدنم است. از زمانی که به خواست خدا، جلسات مجازی شبانه شکل گرفت، بیاد دارم که مدتی از ساعت 7 بعدازظهر جلسه را باز می کردم تا دوستان یکی یکی می آمدند، ساعت 7:30 جلسه آغاز می شد و 9 شب به اتمام می رسید و من به اتفاق تعدادی دیگر از همدردان، تا ساعت 4 یا 5 صبح در جلسه می ماندیم (اگر چه که خوب می دانم در آن ایام بدلیل خلاءها و روزنه های درونی که همچنان از آنها شناخت کافی پیدا ننموده بودم، بدنبال جایگزینی بی آنکه خود بدانم، بودم) و لذا حداکثر خواب روزانه ام 4 یا 5 ساعت بود و همین امر باعث می شد تا روز بروز عصبی تر و پرخاشگرتر شوم. برایم یک سوال مطرح شده بود که چگونه است اکنون که روزانه 9 تا 10 ساعت با دوستان همدردم، از بهبودی سخن می گوییم، روز بروز آشفته تر می شوم ؟ یکی از دوستان قدیمی در آمریکا ذهنم را باز نمود و واقعیت ها را برایم آشکار نمود. اکنون چند سالی است که تمام سعی و تلاشم در این است که شبها بر خلاف زندگی گذشته ام، بتوانم به موقع استراحت کنم تا روز را بدون خستگی در جسم و روح، به خوبی آغاز نمایم.

سوال : آیا در بهبودی خود بر علیه چیزی می جنگم ؟ فکر می کنم چه اتفاقی بیفتد اگر تمایل پیدا کنم که بگذارم بهبودی بر آن قسمت از زندگیم مستولی شود ؟

در هر یک از دوره های مختلف زندگیم به خصوص در زمان مصرف و حتی زمان پیش از شروع اولین تجربه مواد مخدر یا الکل زندگیم مملو از جنگ های نابرابری بود که نتیجه اش هم از قبل مشخص و معین بودند و در نوشته هایم از ابتدا به آنها بارها و بارها اشاره نموده ام. اگر چه زمانی که این سوال به آن اشاره می کند مربوط به حال یا گذشته نزدیک است، اما برای امید به ادامه راهم، از تغییر رو به رشد خودم نیاز دارم با روشن بینی بدو دوران بهبودیم را نیز مد نظر قرار دهم. دوران اولیه که مدام و روزمره در حال جنگ و ستیز با چیزهای مختلفی بودم. یکی از بزرگترین آنها، عدم پذیرش خودم در هر شرایطی که از نظر روحی و روانی و احساسی روبرو می گشتم بود و اگر چه راهکار دوستانم که در آن ایام به من می گفتند همین که هستی، رو بپذیر و به تو قول می دهیم اگر همچنان دستت در دست ما باشد، رشد خواهی کرد، نقطه امیدی برایم بود اما صادقانه چون به عنوان شخص بیمار، و از سر خودخواهی، من هر چیزی که برای خود می خواهم باید بهترین و زیباترین باشد و سالهای سال هرگز به کم قانع نبودم(زیاده خواهی و حرص و طمع)، تا مدت ها با افکار و شرایط دور و بر خودم جنگیدم تا به مرور تسلیم شدم. یکی دیگر از جنگیدن های من که هیچ نتیجه ای جز شکست نیز برایم نداشت تلاش در عوض کردن رفتار و باورهای دیگران بود که همانی شوند و رفتار کنند که من می خواهم. امروزه نیز اگر چه از شدت جنگ های شخصی با خود و افکار و یا مشکلات پیش بینی نشده، خیلی کاسته شده، اما به محض آنکه در می یابم که در حال جنگیدن و دست و پا زدن در مقابل هر چیزی هستم، زمانی که ارزیابی صادقانه ای از خود می کنم می بینم دوباره، همانند سابق از خدا محوری به خود محوری رسیده ام و خود فرمان ماشین زندگیم را بدست گرفته و بر اساس اراده شخصیم یا هوای نفسم عمل نموده ام.

یا خدا محور شویم، هر چه خدا خواهد کنیم

یا که خود را طعمه این گرگ خودخواهی کنیم

روشن بینی نهفته در این سوال به من کمک می کند که صادقانه به خود بنگرم و نتیجه آن بخش هائی که موفق شدم خدا را به زندگیم دعوت کنم و از او بخواهم از من حمایت کند، را با زمان هائی که خودآگاهی و خودم می دانم و . . . . را جایگزین ِ دعوت از خدا نموده و خود عنان زندگیم را بدست گرفته و نتایج این دو پریود را با هم مقایسه کنم، روشن بینانه تمایل بیشتری پیدا می کنم که اجازه دهم، منبعد خداوند فرمان زندگیم را در دست بگیرد و برای ایمان به قدرتش، دعا می کنم که بیشتر به مفهوم تسلیم شو تا رها شوی آگاهی یابم.

سوال : چگونه امید، ایمان و اعتماد در زندگی من تبدیل به نیروهای مثبت گردیده اند ؟

هر انسانی به امید زنده است و شوق زندگی در تار و پود روح و روانش جریان می یابد، و الا امید را از هر کس بگیریم، اگر چه نفس می کشد و به ظاهر زندگی می کند، اما بیشتر به مرده ای متحرک می ماند تا یک شخص ِ زنده. چیزی که در گذشته من به خصوص سالهای آخر دست و پا زدن هایم به وضوح خود شاهدش بودم. اولین بارقه امید در دنیای بهبودی، این بود که دیگران در حال تجربه زندگی کردن بدون مواد مخدرند، پس می شود بدون مواد مخدر هم زندگی کرد. همزمان نور امید دیگری در دلم روشن شد که مشکل اعتیاد و عدم توانائی از رهائی طی سالهای متوالی جنگیدن و موفق نشدن مربوط به من ِ تنها نیست و نیازی نیست منبعد نداشتن اراده و غیرت را دلیل شکست هایم بدانم و در پیام امید بخش دوستانم این بود که دیگر از احساس تنهائی ها رهائی خواهی یافت و جمله من نمی تونم، ما می تونیم مصداق بارز زندگی ِ دوباره همگی ماهاست، یکی از شاخصه های من به عنوان معتاد، همواره این بوده که می بایستی خود هر چیز را تجربه می کردم و از راهکار و یا دیدن نقطه های شکست و یا پیروزی مشابه با خودم که در اطرافم اتفاق می افتادند، حاضر نبودم به عنوان یک هدیه ای ارزشمند استفاده کنم، با گذشت روزها از پی ِ هم و عدم نیاز به مصرف و به مرور کمرنگ تر شدن وسوسه های فکری مصرف، جرقه های امید تبدیل به ایمان شد که آری به راستی می توان بدون مصرف مواد هم زندگی کرد. مدت زیادی از حضورم در انجمن نگذشته بود که امید بزرگی گرفتم و آن زمانی بود که همسرم از راه دور و از پشت تلفن توانسته بود بعضی تغییرات شکل گرفته در من را احساس کند و بگوید که حتی لحن صحبت کردنم نیز عوض شده (برای من که در روزهای نخستین ترک مواد مخدر، توقع داشتم بعد از دهها بار شکستن باورهایش، باز مرا باور کند و از دید شکی که نسبت به گفته ام داشت، از او رنجیده خاطر هم شده بودم، امید باشکوهی بود، به خصوص که اینبار بدون دست و پا زدن و یا به زور به او قبولاندن از سوی من، خود متوجه شده بود و تغییرات در من را تشخیص داده بود) و به همین ترتیب امید، پشت امید برای من تمایل ِ به ادامه مسیر و بودن در انجمن را تقویت نمود. از پس هر جلسه، به مرور اعتماد من به اعضا و عزیزان همدردم بیشتر و بیشتر گردید تا بدان مرحله از آمادگی رسیدم که تمایل بیابم زندگی خودم و هر آنچه بر من گذشته را با اسپانسورم در میان بگذارم. از اعتماد به گروه و اسپانسور به نیم چه ایمانی در قدم دوم رسیدم که هر کاری که خودم نتونسته بودم برای خود انجام دهم و فقط در کمال خودمشغولی در حال ستیز با آنها بودم را نیروی برتری از خودم قادر به انجامشان برایم است و در قدم سوم، ایمان و اعتماد دست به دست هم دادند و به من نوید دادند اگر در این مرحله نیز تسلیم شوم، می توانم اجازه حضورش (خداوند) در زندگیم را صادر کنم. در این مرحله بود که احساس کردم به درستی از یتیمی درآمده و کسی هست که دوستم دارد و عاشقانه از من و زندگیم حمایت می کند. زندگیم دستخوش تغییرات مثبت زیادی گردید و کوله بارم خیلی سبک  شد.

تا نوشته بعدی، در پناه خداوند شاد باشید و تندرست

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 20:44 |


Powered By
BLOGFA.COM