به نام خدا
با توکل به خداوند، بخش دیگری از قدم سوم خویش را در محضر شما یاران ورق خواهم زد، چند روزی مشکل برقی ساختمان، اجازه نمی داد تا بتوانم زودتر این پست را بنویسم. اما پیش از آن در پست قبلی متاسفانه بخش عظیمی از نوشته هایم، به رنگ مشکی تبدیل شده بود که خود نمی دانم چگونه این اتفاق افتاد، روز بعد زمانی که مهدی عزیز به من گفت درستش کردم و همین جا از شما عزیزان که برای خواندن با مشکل مواجه شدین و چشمهایتان اذیت شده پوزش می خواهم.
قدم سوم : ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگیمان را به مراقبت خداوند، بدانگونه که او را درک می کنیم، بسپاریم.
بخش سپردن (واگذاری) :
سوال : سپردن اراده و زندگی به خداوندی که خود درک می کنیم، برای من چه مفهومی دارد ؟
زندگی گذشته و نحوه مراقبت شخصی خودم از زندگیم، درست همانند آن بود که پشت ماشین نشستم و می خواهم به جائی بروم، ولی آدرس رو بلد نیستم و فقط دارم بیراهه می روم و مدام دور خودم می چرخم و به وضوح می بینم قبلاً هم از همین مسیر گذشته ام، نشانه ها و تابلوها برایم آشنا هستند ولی نتوانسته ام به مقصد برسم. سپردن به خداوند فقط باعث می شه با خیالی راحت رو صندلی بغل بشینم و فرمون رو بدم به دست کسی که هم رانندگیش خیلی بهتر از منه و هم آدرس رو بلده.
از طرفی و به خصوص با درک بهتری که از افکار و رفتار خویش در قدم های یک و دو پیدا نموده بودم، شناخت همه ناتوانی ها و ضعف ها و عبور از چراغ قرمزها، به یک نتیجه بارز رسیده بودم که زندگی گذشته ام اصلاً دست من نبوده و من تنها تصور می کردم که خود اداره کننده زندگیم هستم، و الا با وجود آنکه هر چه بیشتر تلاش می نمودم، در باتلاق اعتیادم بیشتر فرو می رفتم، چگونه اکنون اینجا هستم ؟ در واقع بی آنکه بدانم در آغوش خداوند از لحظه های غیر ممکن توسط خودم گذشته ام و اینها بهترین شاهدانی بود که نیروئی مافوق همواره در حال مراقبت از من و زندگیم بوده است و من همیشه آن را انکار می نمودم و از طرفی بارها و به کرات به خود یادآوری کرده ام که من تنها در گذشته، خود و زندگیم و خانواده ام را به دست یک نیروی مخربی به نام مواد مخدر سپرده بودم که روز به روز مرا بیشتر از بین می برد. امروز تنها نیاز مند آنم که کنترلم را از روی خود و افکارم بردارم تا بتوانم بهتر مراقبت های خداوند از خویش را دریابم.
سوال : زندگی من به چه شکل ممکن است تغییر کند اگر که تصمیم بگیرم آنرا به نیروی برتر بسپارم ؟
سوال از من تنها، یک روشن بینی توام با صداقت می طلبد تا زندگی دوران بهبودیم را با زندگیم در گذشته مقایسه کنم. صادقانه به هیچ وجه برایم قابل قیاس نیست.
هنگامی که از ایران خارج شدم و به اینجا آمدم، حدود 6 ماه بعد همسر و خواهرانم اصرار داشتند که عکس بگیرم و بفرستم، شاید هم می خواستند مچم رو بگیرن که هنوز مصرف می کنم یا نه
، همزمان شد با جشن کارناوالی که به خصوص در آن شهر کوچک خیلی معروف و با شکوه برگزار می نمایند، دو سری عکس گرفتم و فرستادم. وقتی عکس بدستشان رسیده بود، تو اولین تماس تلفنی همگی می خواستند دیگه عکس نفرستم و می گفتند چکار داری به سر خودت میاری، این جور سبیلهات دارن سفید می شن. حق با اونها بود چون وقتی از ایران خارج شدم، عکسی که مدت خیلی کوتاهی قبلش برای روی پاسپورتم گرفته بودم، حتی یک نخ موی سفید نداشتم. مشکل من آن بود که از خودم فراری بودم و لذا خودم متوجه این تغییرات در خودم نمی شدم و اونها مرا آگاه کردند و وقتی دقت کردم دیدم حق با اونهاست. این نمونه کوچکی بود برایم، آنگاه که زور می زدم تا اراده زندگی رو خودم تو دست بگیرم و تاثیرش حتی توی کوتاه مدت باعث اون همه تغییر منفی برام بود. رفتار گذشته من همواره نشاندهنده آن بود که آنقدر بر انجام کارها بر اساس میل خود اصرار داشتم و که در این راستا به هیچ چیز و هیچ کس در اطرافم توجهی نداشتم و تنها خواسته خود را پیگیری می نمودم. در هر مرحله هم اگر شرایط باب میل و خواسته من رقم نمی خورد، تمام تلاش خودم رو بکار می بستم تا به هر شکلی شده، نتیجه رو به نفع خودم عوض کنم و برای اینکار به تنها چیزی که نمی اندیشیدم ارزش و حرمت اطرافیان بود که مجبور بودند بر خلاف میل و اراده شخصیشان با من همسو شوند. در بخش اراده شخصی اشاره نمودم که اراده من مرا به کجا برد و حالا اگر می خواستم، زندگیم جهنمی نباشد، لازم است دست از اعتماد واهی به کله و افکار خود برداشته، تنها تمایل به سپردن هر آنچه هست را به خداوند داشته باشم، قطعاً زندگیم اگر بهشتی نشود، جهنمی هم نخواهد بود.
در دوران اولیه بهبودی، خسته و درمانده از تلاشی که هرگز ثمری ازش ندیده بودم و با فکری رنجور و مطلقاً بسته به انجمن پناه آورده بودم و از طرفی همچنان اراده شخصیم نیز می خواست رخ نمائی کند و لذا مهم ترین و در عین حال سخت ترین کاری که از من می خواستند انجام بدهم این بود که فعلاً هیچ کاری نکنم. دوستانم به من گفتند تو همچون کسی هستی که در آب در حال غرق شدن هستی و این دست و پا زدن ها و تکان های تو، بیشتر تو رو به زیر آب می برند. کافیه از پشت به آب بخوابی و اعتماد کن که یک نیروئی تو رو روی آب نگه می داره و به ساحل میاره.
این درست مصداق بخش اول دعای آرامش و این شعر زیباست :
باید پارو نزد، وا داد باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت، هر جا دلش خواست
به هر جا برد، بدون ساحل همون جاست
امروز با یادآوری آن ایام، می دانم که به عنوان شخص معتاد، همواره از درونم دو صدا می شنیدم. حتی در دوران مصرفم نیز این دو صدا وجود داشتند. یکی صدای بهبودی و دیگری صدای بیماری و مشکل من نه تنها در دوران مصرف، که ایام اولیه بهبودیم نیز در تشخیص درست و تفکیک قائل شدن بین این دو صدا بود. درست نمی توانستم تشخیص دهم کدامیک صدای بیماری و کدام ندا، ندای بهبودی است. داریوش عزیز، اصرار می کرد تو باید به جلسه بروی و من احساس می کردم حتماً چیزی می داند که این همه اصرار می کند (صدای بهبودی)، اما بعد از آن با خود می اندیشیدم جلسه چکار می تواند برایم انجام دهد که خود قادر به انجامش نیستم ؟(صدای بیماری) رفته رفته، نیروی برترم بچه های انجمن شدند و در نهایت جائی که توانستم خود درکی پیدا کنم از خداوند. دوستانم به من گفتند، تو یک شبه معتاد نشده ای، دست از عجول بودن بردار، در حال حاضر خود سعی نکن با افکار بسته ات بخواهی تشخیص صحیح بین این دو صدا را بدهی. حق با آنان بود و به مرور کمک گرفتم در چگونگی تشخیص و تفکیک بین این دو صدا.
از زمان شروع دوران بهبودی، زندگیم درست بر خلاف گذشته، روز به روز در جهتی که از درون احساس خوبی داشتم، رو به آرامش بیشتری داشت. طبیعی بود که روزهای سخت و مشکلاتی همچون همه انسانها نیز سر راه زندگی دوباره ام واقع شوند، اما یاد گرفتم که این مشکلات، خود قادرند مرا پایدارتر نمایند به شرط آنکه خود با افکار بیمارگونه با آنها نجنگم و اجازه دهم خداوندی که می دانم و ایمان دارم قادر است، در این لحظات جایگزین ترس ها، ناتوانی هایم شود و این خود رشدی هر چند ناچیز برای همچون من بود که همواره مشکلات سر راهش را یا انکار می کرد و یا همراه با آن مشکل خودم نیز در آن ذوب می شدم و از حرکت باز می ماندم.
سوال : چگونه به نیروی برتر اجازه می دهم تا در زندگی من تاثیر گذارد ؟
روزی که به داریوش ایمیل زدم و از او درخواست کمک نمودم، در حقیقت در آنزمان ندانسته خود در حال اجرای قدم سوم بودم، اگر چه اوایل با وجود اعتماد به او، با راهکارش در اینکه اصرار داشت به جلسات بروم در کش و قوس بودم. اما هر چه بود در آنزمان از نیروی خارجی (آنزمان داریوش) خواستم به من کمک کرده و بگوید چکار کنم. در واقع اراده خودم رو کنار گذاشتم و نیروی خارجی رو جایگزینش نمودم. پس از آن به مرور و در زمانی که انجمن و نیاز به عضویت و تداومش برایم به باور و یقین رسید، درکم از نیروی برتر هم همانگونه که در قدم دوم به این حقیقت رسیدم، به مرور متحول شد. اما هر چه بود با همان افکار بسته دوران اولیه نیز، همچنان می توانستم تاثیراتی را ببینم که خود هنوز از درک همه آنها عاجز بودم. هر بار که در جلسه یا تماس با دوستان بهبود یافته، جواب سوالی در ذهن خود را از زبان دیگران، بگیرم بی آنکه بدانند من در آنموقع نیاز مبرمی به آن جواب دارم، همان شنیدن ها، توجه و پس از اون اندیشیدن به پیام دوستان، همه و همه اجازه ای بود که ناخواسته به نیروی برتر می دادم.
از سوی دیگر می توانستم، تفاوت بین دوران اولیه بهبودی، با زمانهائی که در گذشته قطع مصرف می نمودم را به خوبی تشخیص دهم و این خود بهترین گواه بود که چیزی خارج از بینش و دانش من در حال تاثیر گذاری بر روی من و زندگیم است، زیرا همچنان من اثیر همان افکاری بودم که در گذشته نیز همان ها، باعث می شدند تا ترکم، ترکی ناموفق شود و به مصرف دوباره باز می گشتم. سپس آنگاه که در تماس با راهنمایم، حتی قبل از شروع به کارکرد قدمها و یا دوستان بهبودی با در میان گذاشتن مشکلات، افکاری مملو از وحشت و ترس و خشم و دیگر مسائل روزمره که در آن ایام با آنها درگیر بودم و از طرفی احساس ناتوانی در درک و تشخیص درست ِهر چند در آنزمان من و با درک آنروزم ناچیز، بی آنکه خود بدانم شروع به تمرین اجازه دادن به نیروی برتری از خودم جهت تاثیر گذاری مثبت در زندگیم بودم. بعدها دانستم که خداوند از طریق همان دوستان با من سخن می گوید. پس از آنکه در قدم اول باور کردم که ناتوانم و در قدم دوم، از ترسهایم بیش از هر زمان دیگری ترسیدم و همزمان امید به اینکه نیروی برتری می تواند به من کمک کند، نیاز به آن بود که من به نیروی برترم اجازه دهم که بر زندگیم که دیگر خود خوب می دانستم، در مقابلش عاجز و ناتوانم، تاثیر گذارد. بقول دوست عزیزم، خداوند خیلی مودب است و هرگز جائی بدون دعوت شرکت نمی کند، لذا لازم است تا من، او را دعوت کنم.
امروز می دانم و نشانه های بسیار زیادی دارم که خداوند همیشه با من هست، چگونگی اینکه من به او اجازه دهم بر می گردد به شخص خودم : آنگاه که من قلبم رو از کینه ها، شک و تردیدها و روحم را از ترس ها و افکار بیمارگونه خالی می کنم و درب قلبم رو به روی خداوند باز می کنم، در آنصورت من هم مثل قطره ای خواهم بود که به اندازه یک دریا حساب می آید و زمانی که ارتباطم با خداوند قطع می شود، فقط یک قطره هستم.
قطره دریاست، اگر با دریاست ورنه قطره، قطره و دریا، دریاست
سوال : نیروی برتر چگونه مراقب اراده و زندگی من خواهد بود ؟
در زندگی گذشته، حتی سالها قبل از شروع مصرف مواد خودم را به نوعی قربانی حس می کردم، با آشنائی با مواد و سقوط آزاد، یک دلیل یا توجیه برای مصرف کردنم داشتم و همیشه به دیگران می گفتم من مصرف می کنم (از کلمه معتاد، بد جور به هم می ریختم و اصلاً تو کتَم نمی رفت قبول کنم اعتیاد اگر این که مجبور باشی همیشه و هر روز مصرف کنی، نیست پس چی هست) برای اینکه و هزار تا دلیل می گذاشتم جلو علت اینکه چرا مصرف می کنم. اگر چه امروز می دانم بواسطه بیماری اعتیادم اشتباهات فکری و رفتاری ِ بسیار زیادی از من سر زده، اما در بخش زیادی از زندگی گذشته ام، همواره خودم را موجودی اشتباه فرض می کردم و بین این دو تفاوت فاحشی است. زمانی که من احساس کنم موجودی زیادی هستم در این جهان، طبیعتاً ارتباطم با خداوند در آن مرحله کاملاً قطع می شد و در کنار آن درگیری فکری و خود مشغولی در پی گیری خواسته های فوری همه و همه باعث می شدند تا روز بروز از خود بیزاری بیشتری پیدا کنم و با دلسردی بیشتری زندگیم را ادامه دهم و در این میان از آنجا که به مرور ارتباطم با وجدان درونیم نیز کمرنگتر می گشت، کارهائی می کردم که از خودم گرفته تا دیگران، خسارت می دیدند و نتایج ببار آمده از فکر معتادگونه ای که خود را عاقلترین و هوشمند ترین می دانست، سنگینتر و جبران ناپذیرتر تصور می شدند. تا آنکه معجزه وار پیام انجمن را شنیدم. در آن زمان به هیچ وجه به موضوع اینگونه نمی نگریستم، اما پس از گذشت زمانی کوتاه، دانستم مراقبت خداوند از من، تنها عامل آشنائیم با انجمن گردید. پس از آن و با شرکت در جلسات و آرامشی هر چند ناچیز، اما وسوسه ای که روز بروز بر خلاف گذشته، کمرنگتر می شد، همه نشانه هائی بود از مراقبت خداوندی که هنوز از درک صحیحش ناتوان بودم، اما هر چه بود به مشارکت و توصیه های دوستانم از اینکه می گفتند، خداوند مراقب همه ماست، تا حد کمی اعتماد نمودم و با کمی روشن بینی خود نیز می توانستم تغییراتی را در ذهن و روح خود، شاهد باشم که هرگز در طی سالهای گذشته عمرم، نشانی از آنها نبود. نوبت به قدم ها که رسید، هر چند که در قدم اول، برایم سخت بود اعتراف به آن همه ناتوانی ها، اما همزمان دانستم بخش بزرگی از آن ناتوانی ها، ریشه در تر س هایم داشته اند و روبرو شدن با آن همه ناتوانی و ترس ها، خود نشان از شجاعتی نهفته بود که در آن ایام نمی توانستم آن را درست ارزیابی کنم. در قدم دوم، امید به آنکه نیروی برتر قادر است سلامت عقل را به من بازگرداند و همین بزرگترین نوید برایم بود که همواره قدم هایم از روی ترس هایم برداشته شده بود و نتیجه دیوانه وار تصمیمات در زندگی گذشته ام، را دیگر شاهد نخواهم بود، چنانچه از نیروی برترم نسبت به روند برگشت سلامت عقل مدد جویم (بخش دوم دعای آرامش).
امروز در یک نگاه سریع نسبت به تغییراتی که خود در احساسات و افکار و رفتارم نسبت به زندگی گذشته ام، در می یابم اگر چه همچنان راه زیادی برای خویش پیش رو دارم، اما زندگیم قابل قیاس با گذشته نیست.
در ارتباط با اراده ام نیز همانگونه خداوند از آن مراقبت خواهد کرد، آنگاه که به هر دلیل خشمگین می شوم و نمی دانم که باید واکنش نشان دهم یا آنکه با هر ترتیب که ممکن است، بر خشم خود تسلط یافته، چنانچه قرار باشد اراده شخصیم، جواب دهد، حتماً واکنش نشان خواهم داد و داستان خشم و کینه های گذشته ام تکراری می شوند و چنانچه اجازه دهم، خداوند از آن مراقبت کند زمانی است که یا محل را ترک می کنم، یا با سکوتم به مشکل بوجود آمده خاتمه می دهم. آنگاه که قرار است جلسه بروم، حتماً اراده شخصیم دست به دست تنبلی خواهد گفت، بسه بابا، تو اگه امروز شرکت نکنی آنچنان اتفاق مهمی هم برایت نخواهد افتاد، اما چنانچه بر خلاف هوای نفسم، عمل کردم و در جلسه حاضر شدم، درست زمانی است که به خداوند اجازه داده ام تا از اراده و تصمیم مراقبت نماید.
سوال : آیا مواقعی بوده که من قادر نبوده ام، از سر راه خداوند کنار روم و برای نتیجه کاری به او اعتماد کنم؟ توضیح دهید.
برای من، به کرات این موضوع اتفاق افتاده. چه چیزی بالاتر از این که من به عنوان یک انسان خاکی، توانائی صد در صد داشته باشم همواره پشت سر خداوند در زندگیم حرکت کنم. اصلاً نمی دانم چنین امری ممکن است بوقوع بپیوندد یا نه ؟ در پست اراده شخصی به نمو نه هائی از آنها اشاره نمودم.
بارها از بدو آشنائی با انجمن، این جمله را شنیده ام که دوستان می گفتند ما، کاری که توانائی انجامش را داریم انجام می دهیم و نتیجه را به خدا می سپاریم و من نیز تا همین چند مدت پیش، باور داشتم که بایستی نتیجه را به خدا بسپارم، اما امروز با خود می اندیشم مگر نتیجه دست خداوند نیست ؟ لذا قرار است کدام نتیجه را به خدا بسپارم ؟ اما نکته ظریف که خود شخصاً بدان دقت نمی نمودم در سوال نهفته و آن اعتماد به نتیجه ای است که در هر صورت دست خداوند است، اما زمانی در اعتماد به نتیجه توسط خداوند دچار مشکل می شوم که افکار و اراده شخصیم، در ذهن بیمارگونه ام تواناتر از خداوند ظاهر می شود که خود زمام امور خود را بدست می گیرم و با خود می اندیشم خود می دانم چکار انجام می دهم، این درست بر خلاف تمام حقایقی است که در قدم اول (من نمی توانم) و قدم دوم (نیروئی برتر می تواند) برای خویش پیدا نموده بودم. یادآوری بجائی است برای من، که حواست باشد، دوباره به اراده شخصیت اعتماد بی جا نکنی. امروزه به دو نکته در این مورد سعی می کنم توجه داشته باشم:
نخست آنکه به نتیجه حاصل گردن نهم و آنرا بپذیرم، حتی اگر بر خلاف آنچه که من فکر می کنم به صلاحم است، باشد. نکته بعدی این است که حال که قرار است به نتیجه حاصله از سوی خداوند اعتماد داشته باشم و آنرا بپذیرم، آیا نباید آن را با خدای خودم مورد سوال قرار دهم و از او بخواهم چرا نتیجه این شد ؟ به گمان امروزم چرا، بدون جنگیدن با خویش از نتیجه ای که شاهدش هستم، حق مسلم من است تا از او بخواهم چرا چنین شده و برای آگاهی درک موضوع دعا کنم.
سوال : چگونه برای سپردن، عمل می کنم ؟ آیا از لغات خاصی بطور منظم استفاده می کنم؟ آنها چه هستند ؟
از آنجا که برای سپردن نیاز به تصمیم است، اوایل برایم دو درک نادرست از این تصمیم گیری بوجود آمد که چنانچه هشدار راهنما و دوستانم را جدی نمی گرفتم، هرگز قادر نبودم مابقی قدمهایم را انجام داده و بی شک بیماریم مجدداً فعال شده و مرا به پرتگاه سقوط اعتیاد برگردانده بود. نخست آنکه من به عنوان شخص معتاد، همواره از خود انتظار زیادی داشته ام و فراموش نموده بودم زمانی که به انجمن پناه آوردم، خسته، درمانده و تنها و ناتوان بودم و توقعاتم می خواستند همه چیز قشنگ و عالی بوده و موفقیت آمیز باشد. فکر می کردم حال در مرحله سپردن اراده و زندگیم به خداوند، قادرم بطور یقین و صد در صد با موفقیت همه امور زندگیم را به خداوند واگذار نمایم و تصمیمم را سریعاً به اجرا گذاشته و بدان عمل خواهم نمود. دوستانم که خوب می دانستند من همچنان که اکنون امیدوار به زندگی دوباره ام هستم، خیلی زود هم می تواند باورهایم بشکنند و از آنجا که مطمئن بودند هرگز نخواهم توانست این تصمیم را بلافاصله به مرحله اجرا بگذارم، گفتند تنها کافی است تمایل به سپردن داشته باشم و با تمرین روزانه تصمیمم را با تمایلی جدید و برای 24 ساعت دیگر تمدید نمایم. درک دوم نادرستی که باز بلافاصله توسط دوستان به من گوشزد گردید این بود که در مقطعی کوتاه، با خود گفتم به به، عالیه و از این بهتر نمی شه که اراده و زندگیم رو به خداوند بسپارم که قادرتر از من هست و دیگر کاری ندارم، دست رو دست بگذارم و از خداوند که می دونم عاشق بنده هاشه بخواهم تا زندگیم را اداره کند. دوستانم یادآوری نمودند که حرکت، پس از آشنائی و کارکرد این قدم محور اصلی است تنها تفاوتش با گذشته ات در این است که مسئولیتهایت را می پذیری و در چهت تحقق آنها تلاش کنی. آنها گفتند کاربرد قدم سوم برای تو، آزادی عملی است که با اعتیادت مسئولانه برخورد نمائی. در آن زمان سوال بزرگی در ذهنم برق می زد که خود جوابی برایش نداشتم :
پس چه کارهائی باید انجام دهم و چه کاری نکنم ؟
وقتی به دنیای بهبودی وارد شدم، تشخیص اینکه واقعاً قادر نیستم هیچ کاری انجام دهم، سخت مرا عذاب می داد. من که همه عمرم، تلاشم در تغییر همه چیز و همه کس در اطرافم بود، پذیرش آسانی نبود. اما از همان پذیرش ساده که صادقانه از درون احساس خوبی هم نسبت به پذیرشش نداشتم شروع شد تا بدان مرحله که بعدها دانستم قادر به تغییر خیلی چیزها هستم، مهمترین آنها تغییر ِخودم و شاید در اثر رفتار و کردار تغییر یافته ام، دیگران نیز تحت تاثیر قرار گرفته، آنها نیز شروع به تغییر خودشان نمایند.
بخش اول دعای آرامش : خداوندا، آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
پذیرش بیماریم بود که نمی توانستم و نخواهم توانست به طور کامل آن را درمان کرده و در بخشی از زندگیم بگویم، دیگر خوب شدم و بیماری اعتیاد ندارم. بپذیرم، که توانائی ارتباط و تداوم دوستی با مصرف کنندگان را ندارم. اینکه نخواهم توانست دیگران را مطابق میل و اراده خودم تغییر دهم، بپذیرم، تنها کسی که قادر است او را تغییر دهد، خود اوست. بپذیرم که هرگز قادر نخواهم بود که هر آنچه طوفان و خرابی در طول دوران فعال اعتیاد، بر جا مانده، کوتاه مدت همه را برطرف کنم. در مسئولیت پذیری هایم، بپذیرم که قادر به برداشتن باری سنگین که خارج از توانم باشد، نخواهم بود. قادر نخواهم بود با افکاری بیمارگونه در جلسه ای شرکت کنم و اجازه فعال بودن بیماریم در جلسه را بدهم و انتظارم آن باشد که من نیز از آرامش حاکم بر جلسه، بهره مند شوم. بپذیرم که قادر نخواهم بود، آنگاه که ترس ها و افکار بیمار گونه ام، مرا احاطه کرده اند، تصمیمات منطقی و درستی برای خود برنامه ریزی نمایم. از آنجا که افراط و تفریط بخش اعظم بیماریم است، با افکار و اراده شخصی بیمار گونه ام، قادر نخواهم بود همه چیز را درست و صحیح ارزیابی نمایم، در این مواقع همه چیز در ذهن من یا سیاه ِ سیاه است و یا سفید ِ سفید، به خصوص چنانچه به هوای نفسم، به افکار لذت گرا و خودخواهانه خویش اجازه دهم تا فعال باشند، قادر نخواهم بود از پس نتیجه های ویرانگرش جان سالم بدر ببرم. و الا آخر
بخش دوم دعای آرامش : شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.
می توانم، تغییر را از خویش شروع کنم. در این مرحله، در تفکیک رفتار، افکار و احساساتم است که همواره با در تجزیه صحیح شان مشکل داشتم، اما نکته مهم برای من آن بود که رفتار درست تر را انتخاب کنم. در این زمان با پوست و استخوانم به اهمیت رفتن به جلسات پی برده بودم، نه تنها قادرم به جلسه بروم، در جلسه قادر به سرویس دادن نیز هستم. تاثیر مثبت کارکرد قدم ها را در خود بوضوح می دیدم. اکنون دیگر قادر بودم که به قرارهایم اهمیت داده و سر وقت حاضر بشم، در زندگی گذشته، بارها اتفاق می افتاد که با وجود قرار کاری مهم، احساس خستگی یا بی حوصلگی داشتم و با خودم می گفتم، ولش کن بی خیال اصلاً حوصله اش رو ندارم. یا در نمونه ای دیگه، که در شراکتم با "ع" در قدم اول نوشتم، من به صرف اینکه فقط فکر می کردم داره سرم کلاه می گذاره، اتمام شراکتم با اون رو پایه ریزی نمودم. حتی در بعضی از شرایط که حوصله حضور در جلسه یا قدم کار کردن و . . . را ندارم، مهم آن است که می توانم آن ها را انجام دهم حتی اگر من در آن مقطع احساس خوبی نسبت به انجامشان ندارم. امروز، توانائی خدمت به همنوع را خداوند به من امانت گونه، عطا نموده. امروز قادرم انتخاب کنم مصرف کردن را با انجمن و راهکارش را.
تا نوشته بعدی، در پناه خداوند شاد باشید و تندرست ![]()
![]()
![]()
