تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

به نام خدا

با توکل به خداوند، بخش دیگری از قدم سوم خویش را در محضر شما یاران ورق خواهم زد، چند روزی مشکل برقی ساختمان، اجازه نمی داد تا بتوانم زودتر این پست را بنویسم. اما پیش از آن در پست قبلی متاسفانه بخش عظیمی از نوشته هایم، به رنگ مشکی تبدیل شده بود که خود نمی دانم چگونه این اتفاق افتاد، روز بعد زمانی که مهدی عزیز به من گفت درستش کردم و همین جا از شما عزیزان که برای خواندن با مشکل مواجه شدین و چشمهایتان اذیت شده پوزش می خواهم.

قدم سوم : ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگیمان را به مراقبت خداوند، بدانگونه که او را درک می کنیم، بسپاریم.

بخش سپردن (واگذاری) :

سوال : سپردن اراده و زندگی به خداوندی که خود درک می کنیم، برای من چه مفهومی دارد ؟

زندگی گذشته و نحوه مراقبت شخصی خودم از زندگیم، درست همانند آن بود که پشت ماشین نشستم و می خواهم به جائی بروم، ولی آدرس رو بلد نیستم و فقط  دارم بیراهه می روم و مدام دور خودم می چرخم و به وضوح می بینم قبلاً هم از همین مسیر گذشته ام، نشانه ها و تابلوها برایم آشنا هستند ولی نتوانسته ام به مقصد برسم. سپردن به خداوند فقط باعث می شه با خیالی راحت رو صندلی بغل بشینم و فرمون رو بدم به دست کسی که هم رانندگیش خیلی بهتر از منه و هم آدرس رو بلده.

از طرفی و به خصوص با درک بهتری که از افکار و رفتار خویش در قدم های یک و دو پیدا نموده بودم، شناخت همه ناتوانی ها و ضعف ها و عبور از چراغ قرمزها، به یک نتیجه بارز رسیده بودم که زندگی گذشته ام اصلاً دست من نبوده و من تنها تصور می کردم که خود اداره کننده زندگیم هستم، و الا با وجود آنکه هر چه بیشتر تلاش می نمودم، در باتلاق اعتیادم بیشتر فرو می رفتم، چگونه اکنون اینجا هستم ؟ در واقع بی آنکه بدانم در آغوش خداوند از لحظه های غیر ممکن توسط خودم گذشته ام و اینها بهترین شاهدانی بود که نیروئی مافوق همواره در حال مراقبت از من و زندگیم بوده است و من همیشه آن را انکار می نمودم و از طرفی بارها و به کرات به خود یادآوری کرده ام که من تنها در گذشته، خود و زندگیم و خانواده ام را به دست یک نیروی مخربی به نام مواد مخدر سپرده بودم که روز به روز مرا بیشتر از بین می برد. امروز تنها نیاز مند آنم که کنترلم را از روی خود و افکارم بردارم تا بتوانم بهتر مراقبت های خداوند از خویش را دریابم.

سوال : زندگی من به چه شکل ممکن است تغییر کند اگر که تصمیم بگیرم آنرا به نیروی برتر بسپارم ؟

سوال از من تنها، یک روشن بینی توام با صداقت می طلبد تا زندگی دوران بهبودیم را با زندگیم در گذشته مقایسه کنم. صادقانه به هیچ وجه برایم قابل قیاس نیست.

هنگامی که از ایران خارج شدم و به اینجا آمدم، حدود 6 ماه بعد همسر و خواهرانم اصرار داشتند که عکس بگیرم و بفرستم، شاید هم می خواستند مچم رو بگیرن که هنوز مصرف می کنم یا نه ، همزمان شد با جشن کارناوالی که به خصوص در آن شهر کوچک خیلی معروف و با شکوه برگزار می نمایند، دو سری عکس گرفتم و فرستادم. وقتی عکس بدستشان رسیده بود، تو اولین تماس تلفنی همگی می خواستند دیگه عکس نفرستم و می گفتند چکار داری به سر خودت میاری، این جور سبیلهات دارن سفید می شن. حق با اونها بود چون وقتی از ایران خارج شدم، عکسی که مدت خیلی کوتاهی قبلش برای روی پاسپورتم گرفته بودم، حتی یک نخ موی سفید نداشتم. مشکل من آن بود که از خودم فراری بودم و لذا خودم متوجه این تغییرات در خودم نمی شدم و اونها مرا آگاه کردند و وقتی دقت کردم دیدم حق با اونهاست. این نمونه کوچکی بود برایم، آنگاه که زور می زدم تا اراده زندگی رو خودم تو دست بگیرم و تاثیرش حتی توی کوتاه مدت باعث اون همه تغییر منفی برام بود. رفتار گذشته من همواره نشاندهنده آن بود که آنقدر بر انجام کارها بر اساس میل خود اصرار داشتم و که در این راستا به هیچ چیز و هیچ کس در اطرافم توجهی نداشتم و  تنها خواسته خود را پیگیری می نمودم. در هر مرحله هم اگر شرایط باب میل و خواسته من رقم نمی خورد، تمام تلاش خودم رو بکار می بستم تا به هر شکلی شده، نتیجه رو به نفع خودم عوض کنم و برای اینکار به تنها چیزی که نمی اندیشیدم ارزش و حرمت اطرافیان بود که مجبور بودند بر خلاف میل و اراده شخصیشان با من همسو شوند. در بخش اراده شخصی اشاره نمودم که اراده من مرا به کجا برد و حالا اگر می خواستم، زندگیم جهنمی نباشد، لازم است دست از اعتماد واهی به کله و افکار خود برداشته، تنها تمایل به سپردن هر آنچه هست را به خداوند داشته باشم، قطعاً زندگیم اگر بهشتی نشود، جهنمی هم نخواهد بود.

در دوران اولیه بهبودی، خسته و درمانده از تلاشی که هرگز ثمری ازش ندیده بودم و با فکری رنجور و مطلقاً بسته به انجمن پناه آورده بودم و از طرفی همچنان اراده شخصیم نیز می خواست رخ نمائی کند و لذا مهم ترین و در عین حال سخت ترین کاری که از من می خواستند انجام بدهم این بود که فعلاً هیچ کاری نکنم. دوستانم به من گفتند تو همچون کسی هستی که در آب در حال غرق شدن هستی و این دست و پا زدن ها و تکان های تو، بیشتر تو رو به زیر آب می برند. کافیه از پشت به آب بخوابی و اعتماد کن که یک نیروئی تو رو روی آب نگه می داره و به ساحل میاره.

این درست مصداق بخش اول دعای آرامش و این شعر زیباست :

باید پارو نزد، وا داد     باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت، هر جا دلش خواست

به هر جا برد، بدون ساحل همون جاست

امروز با یادآوری آن ایام، می دانم که به عنوان شخص معتاد، همواره از درونم دو صدا می شنیدم. حتی در دوران مصرفم نیز این دو صدا وجود داشتند. یکی صدای بهبودی و دیگری صدای بیماری و مشکل من نه تنها در دوران مصرف، که ایام اولیه بهبودیم نیز در تشخیص درست و تفکیک قائل شدن بین این دو صدا بود. درست نمی توانستم تشخیص دهم کدامیک صدای بیماری و کدام ندا، ندای بهبودی است. داریوش عزیز، اصرار می کرد تو باید به جلسه بروی و من احساس می کردم حتماً چیزی می داند که این همه اصرار می کند (صدای بهبودی)، اما بعد از آن با خود می اندیشیدم جلسه چکار می تواند برایم انجام دهد که خود قادر به انجامش نیستم ؟(صدای بیماری)  رفته رفته، نیروی برترم بچه های انجمن شدند و در نهایت جائی که توانستم خود درکی پیدا کنم از خداوند. دوستانم به من گفتند، تو یک شبه معتاد نشده ای، دست از عجول بودن بردار، در حال حاضر خود سعی نکن با افکار بسته ات بخواهی تشخیص صحیح بین این دو صدا را بدهی. حق با آنان بود و به مرور کمک گرفتم در چگونگی تشخیص و تفکیک بین این دو صدا.

از زمان شروع دوران بهبودی، زندگیم درست بر خلاف گذشته، روز به روز در جهتی که از درون احساس خوبی داشتم، رو به آرامش بیشتری داشت. طبیعی بود که روزهای سخت و مشکلاتی همچون همه انسانها نیز سر راه زندگی دوباره ام واقع شوند، اما یاد گرفتم که این مشکلات، خود قادرند مرا پایدارتر نمایند به شرط آنکه خود با افکار بیمارگونه با آنها نجنگم و اجازه دهم خداوندی که می دانم و ایمان دارم قادر است، در این لحظات جایگزین ترس ها، ناتوانی هایم شود و این خود رشدی هر چند ناچیز برای همچون من بود که همواره مشکلات سر راهش را یا انکار می کرد و یا همراه با آن مشکل خودم نیز در آن ذوب می شدم و از حرکت باز می ماندم.

سوال : چگونه به نیروی برتر اجازه می دهم تا در زندگی من تاثیر گذارد ؟

روزی که به داریوش ایمیل زدم و از او درخواست کمک نمودم، در حقیقت در آنزمان ندانسته خود در حال اجرای قدم سوم بودم، اگر چه اوایل با وجود اعتماد به او، با راهکارش در اینکه اصرار داشت به جلسات بروم در کش و قوس بودم. اما هر چه بود در آنزمان از نیروی خارجی (آنزمان داریوش) خواستم به من کمک کرده و بگوید چکار کنم. در واقع اراده خودم رو کنار گذاشتم و نیروی خارجی رو جایگزینش نمودم. پس از آن به مرور و در زمانی که انجمن و نیاز به عضویت و تداومش برایم به باور و یقین رسید، درکم از نیروی برتر هم همانگونه که در قدم دوم به این حقیقت رسیدم، به مرور متحول شد. اما هر چه بود با همان افکار بسته دوران اولیه نیز، همچنان می توانستم تاثیراتی را ببینم که خود هنوز از درک همه آنها عاجز بودم. هر بار که در جلسه یا تماس با دوستان بهبود یافته، جواب سوالی در ذهن خود را از زبان دیگران، بگیرم بی آنکه بدانند من در آنموقع نیاز مبرمی به آن جواب دارم، همان شنیدن ها، توجه و پس از اون اندیشیدن به پیام دوستان، همه و همه اجازه ای بود که ناخواسته به نیروی برتر می دادم.

از سوی دیگر می توانستم، تفاوت بین دوران اولیه بهبودی، با زمانهائی که در گذشته قطع مصرف می نمودم را به خوبی تشخیص دهم و این خود بهترین گواه بود که چیزی خارج از بینش و دانش من در حال تاثیر گذاری بر روی من و زندگیم است، زیرا همچنان من اثیر همان افکاری بودم که در گذشته نیز همان ها، باعث می شدند تا ترکم، ترکی ناموفق شود و به مصرف دوباره باز می گشتم. سپس آنگاه که در تماس با راهنمایم، حتی قبل از شروع به کارکرد قدمها و یا دوستان بهبودی با در میان گذاشتن مشکلات، افکاری مملو از وحشت و ترس و خشم و دیگر مسائل روزمره که در آن ایام با آنها درگیر بودم و از طرفی احساس ناتوانی در درک و تشخیص درست ِهر چند در آنزمان من و با درک آنروزم ناچیز، بی آنکه خود بدانم شروع به تمرین اجازه دادن به نیروی برتری از خودم جهت تاثیر گذاری مثبت در زندگیم بودم. بعدها دانستم که خداوند از طریق همان دوستان با من سخن می گوید. پس از آنکه در قدم اول باور کردم که ناتوانم و در قدم دوم، از ترسهایم بیش از هر زمان دیگری ترسیدم و همزمان امید به اینکه نیروی برتری می تواند به من کمک کند، نیاز به آن بود که من به نیروی برترم اجازه دهم که بر زندگیم که دیگر خود خوب می دانستم، در مقابلش عاجز و ناتوانم، تاثیر گذارد. بقول دوست عزیزم، خداوند خیلی مودب است و هرگز جائی بدون دعوت شرکت نمی کند، لذا لازم است تا من، او را دعوت کنم.

امروز می دانم و نشانه های بسیار زیادی دارم که خداوند همیشه با من هست، چگونگی اینکه من به او اجازه دهم بر می گردد به شخص خودم : آنگاه که من قلبم رو از کینه ها، شک و تردیدها و روحم را از ترس ها و افکار بیمارگونه خالی می کنم و درب قلبم رو به روی خداوند باز می کنم، در آنصورت من هم مثل قطره ای خواهم بود که به اندازه یک دریا حساب می آید و زمانی که ارتباطم با خداوند قطع می شود، فقط یک قطره هستم.

قطره دریاست، اگر با دریاست              ورنه قطره، قطره و دریا، دریاست

سوال : نیروی برتر چگونه مراقب اراده و زندگی من خواهد بود ؟

در زندگی گذشته، حتی سالها قبل از شروع مصرف مواد خودم را به نوعی قربانی حس می کردم، با آشنائی با مواد و سقوط آزاد، یک دلیل یا توجیه برای مصرف کردنم داشتم و همیشه به دیگران می گفتم من مصرف می کنم (از کلمه معتاد، بد جور به هم می ریختم و اصلاً تو کتَم نمی رفت قبول کنم اعتیاد اگر این که مجبور باشی همیشه و هر روز مصرف کنی، نیست پس چی هست) برای اینکه و هزار تا دلیل می گذاشتم جلو علت اینکه چرا مصرف می کنم. اگر چه امروز می دانم بواسطه بیماری اعتیادم اشتباهات فکری و رفتاری ِ بسیار زیادی از من سر زده، اما در بخش زیادی از زندگی گذشته ام، همواره خودم را موجودی اشتباه فرض می کردم و بین این دو تفاوت فاحشی است. زمانی که من احساس کنم موجودی زیادی هستم در این جهان، طبیعتاً ارتباطم  با خداوند در آن مرحله کاملاً قطع می شد و در کنار آن درگیری فکری و خود مشغولی در پی گیری خواسته های فوری همه و همه باعث می شدند تا روز بروز از خود بیزاری بیشتری پیدا کنم و با دلسردی بیشتری زندگیم را ادامه دهم و در این میان از آنجا که به مرور ارتباطم با وجدان درونیم نیز کمرنگتر می گشت، کارهائی می کردم که از خودم گرفته تا دیگران، خسارت می دیدند و نتایج ببار آمده از فکر معتادگونه ای که خود را عاقلترین و هوشمند ترین می دانست، سنگینتر و جبران ناپذیرتر تصور می شدند. تا آنکه معجزه وار پیام انجمن را شنیدم. در آن زمان به هیچ وجه به موضوع اینگونه نمی نگریستم، اما پس از گذشت زمانی کوتاه، دانستم مراقبت خداوند از من، تنها عامل آشنائیم با انجمن گردید. پس از آن و با شرکت در جلسات و آرامشی هر چند ناچیز، اما وسوسه ای که روز بروز بر خلاف گذشته، کمرنگتر می شد، همه نشانه هائی بود از مراقبت خداوندی که هنوز از درک صحیحش ناتوان بودم، اما هر چه بود به مشارکت و توصیه های دوستانم از اینکه می گفتند، خداوند مراقب همه ماست، تا حد کمی اعتماد نمودم و با کمی روشن بینی خود نیز می توانستم تغییراتی را در ذهن و روح خود، شاهد باشم که هرگز در طی سالهای گذشته عمرم، نشانی از آنها نبود. نوبت به قدم ها که رسید، هر چند که در قدم اول، برایم سخت بود اعتراف به آن همه ناتوانی ها، اما همزمان دانستم بخش بزرگی از آن ناتوانی ها، ریشه در تر س هایم داشته اند و روبرو شدن با آن همه ناتوانی و ترس ها، خود نشان از شجاعتی نهفته بود که در آن ایام نمی توانستم آن را درست ارزیابی کنم. در قدم دوم، امید به آنکه نیروی برتر قادر است سلامت عقل را به من بازگرداند و همین بزرگترین نوید برایم بود که همواره قدم هایم از روی ترس هایم برداشته شده بود و نتیجه دیوانه وار تصمیمات در زندگی گذشته ام، را دیگر شاهد نخواهم بود، چنانچه از نیروی برترم نسبت به روند برگشت سلامت عقل مدد جویم (بخش دوم دعای آرامش).

امروز در یک نگاه سریع نسبت به تغییراتی که خود در احساسات و افکار و رفتارم نسبت به زندگی گذشته ام، در می یابم اگر چه همچنان راه زیادی برای خویش پیش رو دارم، اما زندگیم قابل قیاس با گذشته نیست.

در ارتباط با اراده ام نیز همانگونه خداوند از آن مراقبت خواهد کرد، آنگاه که به هر دلیل خشمگین می شوم و نمی دانم که باید واکنش نشان دهم یا آنکه با هر ترتیب که ممکن است، بر خشم خود تسلط یافته، چنانچه قرار باشد اراده شخصیم، جواب دهد، حتماً واکنش نشان خواهم داد و داستان خشم و کینه های گذشته ام تکراری می شوند و چنانچه اجازه دهم، خداوند از آن مراقبت کند زمانی است که یا محل را ترک می کنم، یا با سکوتم به مشکل بوجود آمده خاتمه می دهم. آنگاه که قرار است جلسه بروم، حتماً اراده شخصیم دست به دست تنبلی خواهد گفت، بسه بابا، تو اگه امروز شرکت نکنی آنچنان اتفاق مهمی هم برایت نخواهد افتاد، اما چنانچه بر خلاف هوای نفسم، عمل کردم و در جلسه حاضر شدم، درست زمانی است که به خداوند اجازه داده ام تا از اراده و تصمیم مراقبت نماید.

سوال : آیا مواقعی بوده که من قادر نبوده ام، از سر راه خداوند کنار روم و برای نتیجه کاری به او اعتماد کنم؟ توضیح دهید.

برای من، به کرات این موضوع اتفاق افتاده. چه چیزی بالاتر از این که من به عنوان یک انسان خاکی، توانائی صد در صد داشته باشم همواره پشت سر خداوند در زندگیم حرکت کنم. اصلاً نمی دانم چنین امری ممکن است بوقوع بپیوندد یا نه ؟ در پست اراده شخصی به نمو نه هائی از آنها اشاره نمودم.

بارها از بدو آشنائی با انجمن، این جمله را شنیده ام که دوستان می گفتند ما، کاری که توانائی انجامش را داریم انجام می دهیم و نتیجه را به خدا می سپاریم و من نیز تا همین چند مدت پیش، باور داشتم که بایستی نتیجه را به خدا بسپارم، اما امروز با خود می اندیشم مگر نتیجه دست خداوند نیست ؟ لذا قرار است کدام نتیجه را به خدا بسپارم ؟ اما نکته ظریف که خود شخصاً بدان دقت نمی نمودم در سوال نهفته و آن اعتماد به نتیجه ای است که در هر صورت دست خداوند است، اما زمانی در اعتماد به نتیجه توسط خداوند دچار مشکل می شوم که افکار و اراده شخصیم، در ذهن بیمارگونه ام تواناتر از خداوند ظاهر می شود که خود زمام امور خود را بدست می گیرم و با خود می اندیشم خود می دانم چکار انجام می دهم، این درست بر خلاف تمام حقایقی است که در قدم اول (من نمی توانم) و قدم دوم (نیروئی برتر می تواند) برای خویش پیدا نموده بودم. یادآوری بجائی است برای من، که حواست باشد، دوباره به اراده شخصیت اعتماد بی جا نکنی. امروزه به دو نکته در این مورد سعی می کنم توجه داشته باشم:

نخست آنکه به نتیجه حاصل گردن نهم و آنرا بپذیرم، حتی اگر بر خلاف آنچه که من فکر می کنم به صلاحم است، باشد. نکته بعدی این است که حال که قرار است به نتیجه حاصله از سوی خداوند اعتماد داشته باشم و آنرا بپذیرم، آیا نباید آن را با خدای خودم مورد سوال قرار دهم و از او بخواهم چرا نتیجه این شد ؟ به گمان امروزم چرا، بدون جنگیدن با خویش از نتیجه ای که شاهدش هستم، حق مسلم من است تا از او بخواهم چرا چنین شده و برای آگاهی درک موضوع دعا کنم.

سوال : چگونه برای سپردن، عمل می کنم ؟ آیا از لغات خاصی بطور منظم استفاده می کنم؟ آنها چه هستند ؟

از آنجا که برای سپردن نیاز به تصمیم است، اوایل برایم دو درک نادرست از این تصمیم گیری بوجود آمد که چنانچه هشدار راهنما و دوستانم را جدی نمی گرفتم، هرگز قادر نبودم مابقی قدمهایم را انجام داده و بی شک بیماریم مجدداً فعال شده و مرا به پرتگاه سقوط اعتیاد برگردانده بود. نخست آنکه من به عنوان شخص معتاد، همواره از خود انتظار زیادی داشته ام و فراموش نموده بودم زمانی که به انجمن پناه آوردم، خسته، درمانده و تنها و ناتوان بودم و توقعاتم می خواستند همه چیز قشنگ و عالی بوده و موفقیت آمیز باشد. فکر می کردم حال در مرحله سپردن اراده و زندگیم به خداوند، قادرم بطور یقین و صد در صد با موفقیت همه امور زندگیم را به خداوند واگذار نمایم و تصمیمم را سریعاً به اجرا گذاشته و بدان عمل خواهم نمود. دوستانم که خوب می دانستند من همچنان که اکنون امیدوار به زندگی دوباره ام هستم، خیلی زود هم می تواند باورهایم بشکنند و از آنجا که مطمئن بودند هرگز نخواهم توانست این تصمیم را بلافاصله به مرحله اجرا بگذارم، گفتند تنها کافی است تمایل به سپردن داشته باشم و با تمرین روزانه تصمیمم را با تمایلی جدید و برای 24 ساعت دیگر تمدید نمایم. درک دوم نادرستی که باز بلافاصله توسط دوستان به من گوشزد گردید این بود که در مقطعی کوتاه، با خود گفتم به به، عالیه و از این بهتر نمی شه که اراده و زندگیم رو به خداوند بسپارم که قادرتر از من هست و دیگر کاری ندارم، دست رو دست بگذارم و از خداوند که می دونم عاشق بنده هاشه بخواهم تا زندگیم را اداره کند. دوستانم یادآوری نمودند که حرکت، پس از آشنائی و کارکرد این قدم محور اصلی است تنها تفاوتش با گذشته ات در این است که مسئولیتهایت را می پذیری و در چهت تحقق آنها تلاش کنی. آنها گفتند کاربرد قدم سوم برای تو، آزادی عملی است که با اعتیادت مسئولانه برخورد نمائی. در آن زمان سوال بزرگی در ذهنم برق می زد که خود جوابی برایش نداشتم :

پس چه کارهائی باید انجام دهم و چه کاری نکنم ؟

وقتی به دنیای بهبودی وارد شدم، تشخیص اینکه واقعاً قادر نیستم هیچ کاری انجام دهم، سخت مرا عذاب می داد. من که همه عمرم، تلاشم در تغییر همه چیز و همه کس در اطرافم بود، پذیرش آسانی نبود. اما از همان پذیرش ساده که صادقانه از درون احساس خوبی هم نسبت به پذیرشش نداشتم شروع شد تا بدان مرحله که بعدها دانستم قادر به تغییر خیلی چیزها هستم، مهمترین آنها تغییر ِخودم و شاید در اثر رفتار و کردار تغییر یافته ام، دیگران نیز تحت تاثیر قرار گرفته، آنها نیز شروع به تغییر خودشان نمایند.

بخش اول دعای آرامش : خداوندا، آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

پذیرش بیماریم بود که نمی توانستم و نخواهم توانست به طور کامل آن را درمان کرده و در بخشی از زندگیم بگویم، دیگر خوب شدم و بیماری اعتیاد ندارم. بپذیرم، که توانائی ارتباط و تداوم دوستی با مصرف کنندگان را ندارم. اینکه نخواهم توانست دیگران را مطابق میل و اراده خودم تغییر دهم، بپذیرم، تنها کسی که قادر است او را تغییر دهد، خود اوست. بپذیرم که هرگز قادر نخواهم بود که هر آنچه طوفان و خرابی در طول دوران فعال اعتیاد، بر جا مانده، کوتاه مدت همه را برطرف کنم. در مسئولیت پذیری هایم، بپذیرم که قادر به برداشتن باری سنگین که خارج از توانم باشد، نخواهم بود. قادر نخواهم بود با افکاری بیمارگونه در جلسه ای شرکت کنم و اجازه فعال بودن بیماریم در جلسه را بدهم و انتظارم آن باشد که من نیز از آرامش حاکم بر جلسه، بهره مند شوم. بپذیرم که قادر نخواهم بود، آنگاه که ترس ها و افکار بیمار گونه ام، مرا احاطه کرده اند، تصمیمات منطقی و درستی برای خود برنامه ریزی نمایم. از آنجا که افراط و تفریط بخش اعظم بیماریم است، با افکار و اراده شخصی بیمار گونه ام، قادر نخواهم بود همه چیز را درست و صحیح ارزیابی نمایم، در این مواقع همه چیز در ذهن من یا سیاه ِ سیاه است و یا سفید ِ سفید، به خصوص چنانچه به هوای نفسم، به افکار لذت گرا و خودخواهانه خویش اجازه دهم تا فعال باشند، قادر نخواهم بود از پس نتیجه های ویرانگرش جان سالم بدر ببرم. و الا آخر

بخش دوم دعای آرامش : شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.

می توانم، تغییر را از خویش شروع کنم. در این مرحله، در تفکیک رفتار، افکار و احساساتم است که همواره با در تجزیه صحیح شان مشکل داشتم، اما نکته مهم برای من آن بود که رفتار درست تر را انتخاب کنم. در این زمان با پوست و استخوانم به اهمیت رفتن به جلسات پی برده بودم، نه تنها قادرم به جلسه بروم، در جلسه قادر به سرویس دادن نیز هستم. تاثیر مثبت کارکرد قدم ها را در خود بوضوح می دیدم. اکنون دیگر قادر بودم که به قرارهایم اهمیت داده و سر وقت حاضر بشم، در زندگی گذشته، بارها اتفاق می افتاد که با وجود قرار کاری مهم، احساس خستگی یا بی حوصلگی داشتم و با خودم می گفتم، ولش کن بی خیال اصلاً حوصله اش رو ندارم. یا در نمونه ای دیگه، که در شراکتم با "ع" در قدم اول نوشتم، من به صرف اینکه فقط فکر می کردم داره سرم کلاه می گذاره، اتمام شراکتم با اون رو پایه ریزی نمودم. حتی در بعضی از شرایط که حوصله حضور در جلسه یا قدم کار کردن و . . . را ندارم، مهم آن است که می توانم آن ها را انجام دهم حتی اگر من در آن مقطع احساس خوبی نسبت به انجامشان ندارم. امروز، توانائی خدمت به همنوع را خداوند به من امانت گونه، عطا نموده. امروز قادرم انتخاب کنم مصرف کردن را با انجمن و راهکارش را.

تا نوشته بعدی، در پناه خداوند شاد باشید و تندرست

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:46 |

به نام خدا،

با سلامی دیگر بار به تک تک شما یاران عزیز و همیشه وفادار، قبل از آنکه به بخش بعدی از قدم سوم بپردازم، نازنین بانوئی در پست قبل درددلی نموده اند و از شما دوستان و یاران عزیز هم همفکری درخواست نموده اند. ابتدا اجازه دهید عیناً نوشته ایشون رو نقل کنم :

با عرض سلام خدمت شما من همسر یکی از دوستان شما هستم اما اگر اجازه بدهید ترجیح میدهم خودم را معرفی نکنم. چند ماه هست که به این سایت میام و نوشته هایتان را میخوانم و حتی تو جلسه هم چند باری آمدم. اما مشکلم همچنان در ناهنجاریهای شوهرم پابرجاست و هر چه صحبت میکنم تاثیری ندارد. با اینکه مدت زیادی است پاک شده و قدمهایش را کار کرده هیچ تغییری در زندگی شخصی خودش و ما رخ نداده و یا حداقل من و فرزندانم چیزی مشاهده نمی کنیم. هنگامی که با دیگران صحبت می کند آنقدر قشنگ صحبت می کند ولی خودش به هیچیک از گفته هایش عمل نمی کند. نمی دانم چرا تصمیم گرفتم برای اولین بار در اینجا بنویسم اما باور کنید خسته و مستاصل مانده ام دیگر چه کار باید بکنم. دهها مقاله و کتاب خوانده و وقت صرف نمودم تا بلکه بتوانم کمکی موثر برای او و خانواده ام باشم. سوالم از شما و دوستانتان این است که آیا حرف قشنگ زدن تنها کافی است یا عمل هم نیاز دارد و اینکه من چه باید بکنم ؟ ممنون می شم اگر مرا راهنمائی کنید.

ابتدا از شما، که بر این حقیر منت گذاشته، همچون برادرتان بخشی از درد دل خویش را با من و خوانندگان و یاوران واقعی امروزم در دنیای تولدی دوباره ام، ممنونم.

خواهرم، همانطور که نوشتین، همسر شما در حالی که برای دیگران راهکارهای زیبا دارد، اما چنانچه خود از آنها بی بهره هست، بی آنکه بخواهم ایشان را قضاوت کنم، از تجربه شخصی خویش می نویسم نمی دانم تا چه حد با همسر شما همخوانی داشته باشد. به نظر من تنها عاملی که برای هر شخصی که با وجود کارکرد قدم های 12 گانه، همچنان از درون تغییراتی که تنها ره آورد کارکرد 12 قدم است، چنانچه درست طی شوند، همچنان ایجاد نگردیده است، این است که این اشخاص قدم هایشان را بخاطر و برای دیگران انجام داده اند. احتمالاً همچنان اثیر دو شاخه اصلی بیماریشان هستند، اگر چه شاخه هائی دیگر از بیماری ما نیز می تواند مد نظر قرار گیرد.

1 – تائید طلبی : با سخنرانی خوب و راهکار زیبا به دیگران دادن در پی آن هستند که از آنها تعریف و تمجید شود تا بدین طریق بتواند کمبودها و خلاء های درونیشان را به وسیله آن پر کرده و احساس خوبی پیدا کنند.

2 – غرور : همچنان اثیر غرور کاذبی هستند که نمی خواهند رفتارهای خویش را صادقانه ارزیابی نمایند و تصور اینکه، همین که امروز مواد مصرف نمی کنند کافی است اجازه نمی دهد تا شاخه های بیماریشان را دیده و از پی تغییر رفتارشان، قدم ها را باری دیگر، اما اینبار برای شخص خودشان بردارند، نیستند.

اما سخنی کوتاه با شما خواهر خوبم دارم، امیدوارم حمل بر نصیحت نگذارید. در زندگی گذشته تان در ایام مصرف شوهرتان، احتمالاً به اندازه کافی از کنترلی که بر مصرف او داشته و انرژی که برای کمک به مصرف نکردن همسرتان گذاشتین خاطرات زیادی دارید، نمی دانم آیا موفقیتی در این زمینه داشته اید یا نه، اما می توانم حدس بزنم که این انرژی بسیار زیادتر از حد نیازی که صرف همسرتان کردین را احتمالاً از خود و خانواده گرفته اید و تجربه مشترک قریب به اتفاق خانواده های ما، نشان از این بود که هیچ کدام از آن کنترل کردن ها متاسفانه نه تنها نتوانست باعث تغییر ما از مصرف کردن به مصرف نکردن بیانجامد (ما قادر به تغییر دیگران نیستیم)، بلکه باعث صدمات روحی و روانی برای خانواده ها هم گردید. فرمودین که کتا بها و مقالات متعدد زیادی خوانده اید، با عرض معذرت شما نیز شاید، در تمام این کتاب ها و مقالات بدنبال مطلبی بوده اید که هرگز یافت نخواهید کرد، اینکه چگونه شما خواهید توانست، رفتار همسرتان را تغییر دهید و می دانیم که این کار عملی نیست و همچنان انرژی های مثبت شما را که می تواند در جهت زندگی توام با آرامش خود و فرزندانتان استفاده گردد، را از بین ببرید و خدای نکرده همچنان که نوشته اید خسته شوید.

خواهرم، به باور من شما نیاز دارید برای مدتی هم که شده، توجه تان را از رفتارهای همسرتان معطوف خود نمائید. نمی دانم آیا در جلسات خانواده شرکت می فرمائید یا نه و قدمهای 12 گانه نارانان را انجام داده اید؟ اجازه دهید از طرز نوشته هایتان حدس بزنم که خیر، به باور اینکه شما هم همچون همسرتان نیازمند جلسات و کارکرد قدمهای خاص خانواده ها، نیازمندید هنوز نرسیده اید. اکنون من نمی توانم به شما از تجربه شخصی خویش و اعضای خانواده ها نیز از تجربه شخصی شان در تعریف از این انجمن و چه آینده روشن و آرامشی با عضویت در این انجمن نصیبمان گردیده است سخنی بگوئیم، مگر خود شرکت نمائید و شروع کنید به کارکرد بر روی خویش تا خود، تجربه نمائید. درست مثل اینکه من چنانچه دهها سال کتاب و مقالات آموزشی از خوردن مشروب می خواندم و به فرض آنکه می دانستم خوردن مشروب، چه حالتی در مغز و ذهن  و درون انسان می گذارد، به اندازه اولین پیک مشروبی که خود نوشیدم و تجربه اش کردم، تاثیر گذار نخواهد بود.

از دوستان عزیز عذرخواهی می کنم، قسمتی از مطلب قدم سوم در بخش سپردن (واگذاری) را نوشته ام، اما به دو دلیل اجازه می خواهم مجزا در پست بعدی به شرط زنده ماندن، فردا به آن بپردازم. اول اینکه هنوز مطلب نیمه تمام است و عازم جلسه هستم و دوم آنکه این پست را تقدیم به این دوست نازنین می کنم و از یکایک شما، نازنینان خواهش می کنم من، ایشون و عزیزان دیگه ای که احتمالاً مشکل مشابهی دارند را از تجربیات خوب و ارزنده تان محروم نفرمائید.

تا نوشته بعدی، خداوند یار و نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 18:13 |

به نام خدا،

ضمن سلام خدمت یکایک شما عزیزان، قبل از پرداختن به بخش بعدی از قدم سوم، برای آخرین بار چند جمله ای کوتاه با یک خواننده عزیز که قبلاً هم نقطه نظر شخصی خویش را در بخش نظرات گذاشته بود و در پست قبلی نیز به این عملکرد من در ارتباط با بررسی قدمها در وبلاگ ایراد گرفته بود، عرض کنم.

دوست عزیز و دیده یا نادیده، شناخته یا ناشناس من، در این وبلاگ به واقعیات زندگی گذشته خویش و طبعات بیماریم که بر گرفته از تجربه ای است که در کنار یاران و دوستان بهبودیم و قدم ها که تا کنون کسب نموده ام، می پردازم و این قضیه کاملاً شخصی است و حق انتخابی است که اتفاقاً از همین انجمن و به واسطه عضویتم، به من اعطا شده که بخشی از زندگی گذشته و حال خود و بیماریم را در جائی بقول شما، عمومی بیان کنم یا نکنم. حال نمی دانم بازگو کردن و عریان نمودن شاخه های بیماری شخص خودم، در گذشته و حال، چگونه شما را اذیت می کند ؟ نظر شخصی خویش را فرموده ای و برایش احترام قائلم، حتی اگر با آن موافق نباشم. اگر موافقی شما هم نظر من را بخوان و برایش احترام قائل باش، حتی اگر مخالف نظر شما باشد.

به نظر من، از دو حالت خارج نیست. اول اینکه شما نگران خسارت وارد شدن به اصول انجمن هستی که هر چه کندوکاو می کنم می بینم، با نوشتن از واقعیات بیماری شخص خودم، سنت ها زیر سوال نمی روند و به گمنامی شخصی دیگران نیز خسارت وارد نمی کنم. حق با شما بود اگر من در بررسی قدم ها، از تجربه های دوستانی که با هم قدم می زدیم، اینجا استفاده می نمودم و با این عمل خسارتی به گمنامی شخصی آن دوست وارد می نمودم، که مباد آنروز برای من که در آنصورت هنگامی که این اصل زیر پا گذاشته شود، بالطبع مابقی اصول نیز بی ارزش خواهند شد و سقوط به جهنم اعتیاد برای همچون من، حتمی است. خواهشم این است که چنانچه اشتباه می کنم و همچنان بر نظر خویش اصرار داری و فکر می کنی موجب خسارت به انجمن یا هر چیز دیگری می شوم، شما لطف کن و مرا با دلیل آگاه فرما، نه به آن شکل نظر دهی. حالت دوم آنکه شما خود نمی دانی از چه چیزی ایراد می گیری، اگر چنین است دو پیشنهاد برایت دارم. نخست آنکه ایمیل مرا از وبلاگ می توانی داشته باشی و یا نظر خصوصی برایم بنویسی و دقیق تر برایم بگوئی چه چیزی از نوشتن در مورد شخص خودم، شما را اذیت می کند تا با هم کمی در فضائی دوستانه صحبت کنیم و یا اینکه شما نیز همچون همگی ما، حق انتخاب داری در شرکت نمودن یا شرکت نکردن در مکانی که شما را ناراحت می کند. البته آرزوی شخصیم این است که همچنان در این مسیر، در کنارم باشی اما چنانچه انتخابت نیامدن به این وبلاگ باشد نیز برایت آرزوی سلامتی و موفقیت توام با آرامش دارم. در نهایت ِ احترام، کوچکترین تقاضای من آن است که حرمت وبلاگ را نگه داریم و این شدنی نیست، مگر به کرامت انسانی خوانندگان و بازدید کنندگان از این وبلاگ احترام و ارزش قائل شویم.

به اتفاق بخش بعدی از قدم سوم شخصی خویش را ورق خواهم زد.

بخش : خداوند، بدانگونه که او را درک می کنیم

سوال : آیا لغت "خدا" یا حتی مفهوم آن باعث ناراحتی من می شود ؟ منبع این ناراحتی چیست ؟

از آنجا که زمان مورد نظر در این سوال به زمان حال بر می گردد، امروز نه تنها باعث ناراحتی من نمی شود، که با این لغت به معنای واقعی کلمه، آرامش می گیرم و امروز مصداق کامل " به راستی که یاد خدا، آرامش دهنده قلب هاست" را به عینه خود تجربه می کنم و این تنها به واسطه درکی است که به مرور از عضویتم در انجمن از خدای خویش پیدا نموده ام. اما با نگاهی به گذشته خود و درک های چند گانه از خداوند، چندان با این لغت میانه خوبی نداشتم که در سوال بعدی به آن خواهم پرداخت.

سوال : آیا هرگز اعتقاد داشته ام که خدا باعث اتفاقات وحشتناک برای من شده یا اینکه مرا تنبیه می کند؟  آنها چه بوده اند ؟

از زمان کودکی آنگاه که به مرور قدرت تشخیص پیدا نمودم، آمیزه های دگرگونی در ارتباط با خداوند از سوی خانواده به من القا گردید. خوب یادمه که اولین صفت و شناختم از خداوند، بخشنده و مهربان بودن او بود، اما در همان ایام نیز بارها به کرات، می شنیدم از خدا بترس و برای من تصویر ذهنیم، این بود که خداوند همیشه هم بخشنده و مهربان نیست و اگر کاری انجام دهم که بر خلاف اصول یا خواست خانواده ام باشد، باید از خداوند و تصمیمیش در عملکرد اشتباهم بترسم. زمانی دیگر باورم از خداوند این بود، که خدا توبه پذیر است و حتی می گفتند خداوند توبه کاران را دوست می دارد، اما در جائی دیگر می گفتند از ذره ای از اعمال شر ِ من نخواهد گذشت. 8 یا 9 سال بیشتر نداشتم که یکی از همسایگان مان که سرهنگ ارتش بود، صبح هنگامی که می خواسته به پادگان برود، زمانی که ماشینش را از حیاط خانه خارج می کند، پسر کوچک 4 ساله اش که پشت ماشینش در حال بازی کردن بوده را متاسفانه ندیده و با چرخ از روی او رد می شود. همه اهالی محل وقتی از این واقعه صحبت می کردند، می گفتند حتماً عقوبتی است که خدا برایش در نظر گرفته است، چون می گفتند نسبت به سربازان خیلی بی رحمی می کند. بعد از این ماجرا،  بنده خدا سرهنگ، سخت افسرده شد و خود را بازخرید نمود و به سوی خداوند بازگشت و در تمام نمازهای جماعت در مسجد محل شرکت می کرد، در ایام دهه محرم ده شبانه روز مراسم دینی برپا نمود؛ ولی در فاصله کمتر از یکسال همسرش نیز فوت نمود و او تنهای تنها شد. در آن ایام هیچ کس اعتقاد نداشت که همسر اون بنده خدا، نتوانست مرگ فرزندش را تحمل کند و از غصه دق نمود، همه بر این باور بودند که سرهنگ در گذشته چه کار کرده که اینگونه موجب خشم خدا واقع می شود؟ من هم باور می کردم که خداوند جبار است و در هم کوبنده ستمگران. بقالی محله مان که بعدها به سوپر مارکت بزرگی در همانجا مبدل شد، به من محبت زیادی داشت و همواره می گفت تو از زمان دنیا آمدنت تا وقتی که "مرحوم پدرم" مرا بغل کرده و برای خرید به مغازه می آورد، من آب نبات مجانی بهت می دادم و دوستت داشتم. در دوران نوجوانی یکروز مرحوم پدرم 50 تومان به من داد تا نان بخرم. پول از دستم افتاده بود و وقتی خواستم پول نان را بدهم، هر چه گشتم آن را پیدا نکردم. از طرفی ترس فوق العاده ای از اینکه بگویم پول را گم کرده ام داشتم، چون مطمئن بودم یکباره دیگه مارک بی عرضگی را قبل از هر چیز بر من خواهند زد. به سراغ سوپر مارکت رفتم که معمولاً ایام غروب سرش خیلی شلوغ بود. تا وارد شدم سلام کردم و گفتم آقای "ت"، یک کاسه ماست بی زحمت بدین (بی آنکه خانواده از من خواسته باشند ماست هم بخرم)، و بعد به دروغ به او گفتم 50 تومان همون اول بهت دادم و اون بنده خدا هم باور کرد و مابقی پول را داد و من تا مدت ها، چه عذابی  می کشیدم و هر آن منتظر حادثه ای بودم که خدا بر من نازل خواهد کرد. آموخته من از خداوند آن بود که وقتی بلایای طبیعی مثل زلزله و امثالهم حادث می شد، می گفتند که گناه انسانها زیاد شده، چنانچه سوال در ذهنم نقش می بست که این وسط آنان که گناهکار نیستند، چرا ؟ جواب می شنیدم که جنگل که آتش گرفت، خشک و تر با هم می سوزند و من باور می کردم که خداوند، برای انتقام گیری از انسانهای خطاکار، انسان های صالحش را نیز مشمول خشم خود می کند. شاید هم یکی از دلایلی که به مرور بر وسعت دامنه ترسهایم افزوده شد و اعتماد به نفسم ضعیفتر گردید، همین مسئله ترس از عقوبت خداوندی بوده که همواره قدم هایم را از روی ترس بر می داشتم.

بعدها، به واسطه اعتیادم روز بروز بنا به همان آموخته ها و درک نادرست از خداوند، جایگاه خودم را از خداوند دورتر و دورتر یافتم تا بدآنجا که با خود می پنداشتم خداوند دیگه حساب و پرونده من رو بطور کلی بسته و آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب.

چه زیبا و مدبرانه این دو سوال فوق، پشت سر هم قرار داده شده تا من با استفاده از اصل روشن بینی، امروز خود و ارتباط و نوع بینشم از خداوند را با گذشته مقایسه کنم، با مقایسه این دو زمان در می یابم که درکم نسبت به خداوند در حال تحول است.

سوال : درک من امروز از نیروی برتر از خود چه می باشد ؟

همانگونه که در نوشته های پیشن اشاره نموده، اولین تحول از همان ابتدا در کلمه "نیروی برتر از خودم" این حقیقت بود که نیروی برترم هر چه می خواهد باشد، فرقی نمی کند. نکته مهم برایم آن بود که من نیروی برتر نیستم . سپس با بررسی خویش در قدم های اول و دوم، دریافتم که نیروی برترم جبار نیست، چون اگر غیر از این بود دلایل کافی برای انتقام گیری از من با توجه به عملکردهای گذشته ام در دست داشت. دانستم او پوشاننده گناهان است، چون در خیلی از عملکردهای گذشته ام، جز خودم و او کسی از آنها آگاه نبوده است. به یاد داستانی افتادم که البته با بینش امروزم از خداوند زیاد به آن اعتقاد ندارم که حقیقت داشته باشد. چون به باور امروزم، خداوند به خاطر گناه یک انسان، قومی را عذاب نخواهد داد اما نتیجه ای که از همین حکایت می توان گرفت جالب است :

نقل می کنند که قوم حضرت موسی هر چه منتظر باران ماندند، خداوند نعمت باران رو بر قوم جاری نکرد. قوم دور هم در صحرا جمع شده و برای بارش باران دست به دعا و نیایش زدند، خداوند بر موسی وحی نازل نموده و گفت در بین قوم، شخص گناهکاری است که تا او در بین جمع است، دعایتان مستجاب نخواهد شد. حضرت موسی رو به قوم نموده و عیناً گفته های خداوند را نقل نمود. آن شخص گناهکار در دل از خداوند خواست تا او را ببخشد و آبرویش را نریزد و بلافاصله باران شروع به باریدن نمود. حضرت موسی، رو به خداوند نموده گفت : بار الها، کسی از جمع خارج نشد ولی باران آمد. داستان چه بود؟  خداوند در جواب گفت که آن شخص توبه نمود. موسی پرسید خداوندا، آن شخص که بود؟ خداوند جواب داد، سالها گناه کرد و او را رسوایش نکردم. امروز که بسوی من برگشته، چگونه او را رسوا کنم ؟

دریافتم که او بخشنده و مهربان است، چرا که همچنان به من اجازه زندگی کردن داد و مرا از آن دنیای تنگ و تاریک و جهنم گونه گذشته خارج و به دنیای نور و روشنی و آرامش رهنمون ساخت. و امروز می دانم که او عاشق است، عاشق همه مخلوقاتش.

سوال : با نیروی برتر چگونه رابطه برقرار می کنم ؟

از بدو شناخت تدریجی از خداوند، نوع ارتباطم با نیروی برتر مدام و از نظر خودم، در جهتی مثبت رشد نموده است. یادم هست اوایل با آنکه دانسته بودم او همواره، حافظ من بوده و از من و زندگیم مراقبت نموده است باز همچنان بعضی مواقع ، ازش می ترسیدم. با خود می اندیشیدم اگر از دستش عصبانی شوم و با داد و فریاد با او سخن بگم، خدا قهرش می گیره . اما بعداً در یکی از زمان هائی که از نظر روحی در شرایط بحرانی قرار داشتم و باز بدلیل ترس هایم از قضاوت دیگران از اینکه بگویم حالم خراب است، نقاب ِآرامش داشتن زده بودم، آنهم در شرایطی که درونم غوغا بود، یک شب نشستم و هر چه خواستم سرش فریاد کشیدم، داد و بیداد کردم و بعداً حالم از نظر روحی، دگرگون شد و آرامش یافتم. تازه دانستم که درست در همین زمان هاست که منتظر است صدایش بزنم و با او ارتباط برقرار کنم.

گفتم، تو چرا دورتر از خواب و سرابی       گفتی که منم با تو، ولیکن تو نقابی

فریاد کشیدم، تو کجائی؛ تو کجائی        گفتی که طلب کن تو مرا، تا که بیابی

امروزه، رابطه ام با خداوند، خیلی دوستانه تر و صمیمی شده یا حداقل، خودم اینطور احساس می کنم. در شرایط نرمال روزانه، از همان جا که در دلم صداش می زنم و برای 24 ساعت تمیزی دیگر، ازش استمداد می کنم گرفته تا قدرت و دانشی که از او طلب می کنم تا بتوام شاخه های بیماریم  را بهتر شناخته و عزت نقسی تا بتوانم بر آنها غلبه کنم و یا فرصتی برای خدمت به همدردانم، همه و همه از قدرت لایزال اوست که بدلیل آنکه من به سراغش می روم و از او درخواست کمک می کنم، او نیز همه توانائی های تا به امروز را به من که خوب می دانم تا چه حد، عاجز و ناتوانم عطا نموده است.

سوال : نیروی برتر چگونه با من رابطه برقرار می کند؟

در یک سایت که تا مدتی پیش نیز کار می کرد و فلش های بسیار زیبا و آرام بخشی در آن بود، مطلبی خواندم که همان اوایل خیلی تحت تاثیر قرارم داد، متاسفانه سایت بسته شده. گفته های خداوند نسبت به یکی از بندگانش در یکروز از عملکرد او و انتظار خداوند، مضمونش اینگونه بود :

بنده خوبم، صبح وقتی از خواب بیدار شدی، منتظرت بودم سلامی به من دهی و تو مستقیم به سراغ دوش گرفتن رفتی. سر میز صبحانه همانگونه که به فرزندت توجه داشتی، با خود اندیشیدم شاید به من هم سری بزنی، اما آنقدر دیرت شده بود که باید سریع فرزندت را به مدرسه می بردی و خودت را به محل کارت می رساندی. پذیرفتم عجله ات باعث شد مرا فراموش کنی. در بین راه همه حواست بر این بود که از سریعترین مسیرها، رانندگی کنی و باز مرا ندیدی. عزیزم، منتظرت ماندم تا در زمان استراحت بین کاریت، گوشه نظری بر من بیاندازی و تو سخت درگیر صحبت با همکارانت بودی و با آب و تاب از تعطیلات آخر هفته ات برایشان تعریف می کردی. وقت ناهار شد و تو بیشتر افکارت را صرف لذت بردن از غذا نمودی و پس از آن نیز که به ادامه کارت مشغول شدی. نازنینم، حتی زمانی که کار روزانه ات تمام شد، از اینکه روز موفقی در محل کارت برایت فراهم نمودم تا بتوانی همه مسئولیت هایت را انجام دهی، باز به تنها چیزی که نیاندیشیدی، من بودم. در کنار خانواده ات میز شام قشنگ و زیبائی چیده شد و تو سخت مشغول غذا خوردن و صحبت با خانواده ات بودی. بعد از شام هم که نوبت تماشای فیلم مورد علاقه ات بود و من همچنان صبورانه منتظرت بودم. اکنون نیز خسته ای و به بستر می روی تا بخوابی و همچنان من در ذهنت فراموش شده ام. بنده خوبم، کمکت می کنم خواب آرامی داشته باشی تا خستگی روز از جسمت خارج شود. دوست دار تو، خدایت.

در همه سالهای زندگیم، شواهد بسیار زیادی از ارتباط خداوند، با خویش دارم. اما مشکل من در این بود که افکار مشوش من، نمی توانست حضور و ارتباط او با من را درک کند. در گذشته، در هر جا مشکلی داشتم و یا کارم لنگ می ماند، صدایش می زدم، در خیلی موارد معجزه وار مشکلم برطرف می شد و افکار من، کردیتش را به خودم و زرنگی هایم می داد و اگر هم مشکل برطرف نمی شد که باز در افکار خودم می گفتم، خدا دست از من کشیده و من رو به حال خودم رها کرده و در هر دو حالت، نتیجه این بود که جائی از ارتباط خداوند با خود را نمی دیدم. امروزه نحوه ارتباط خداوند با خود را به مرور دارم بهتر احساس می کنم. در نمونه ای از سال 2003 که به نشستن به جای خداوند برای گرفتن اقامت، در پست قبلی اشاره نمودم. در طول آن مدت با وجود قطع حقوق و نداشتن اجازه کار، تنها خداوند بود که ماموریتی به یکی از بندگانش داد تا من کمی از آن ترس عدم امنیت مالیم کاسته شود. پس از آن مجدداً درخواست اقامت دادم، از آنجا که هنوز افکارم درگیر اتفاقات و مشکلاتی که خود به دست خویش باعثش شده بودم، با افکار خود اینکار را انجام دادم و با خود می اندیشیدم، حق من هست که اقامت بگیرم و لذا در واگذاری نتیجه به خداوند، به دلیل ترس هایم، کوتاهی نمودم. در همان درخواست اول، جواب منفی مجددی گرفتم که در عین حال از من می خواست هر چه سریعتر خاک کشور را نیز ترک کنم. 3 ماه بعد، در سال 2005 باری دیگر، درخواستم را تکرار نمودم، اما تفاوتش با مرحله قبل در این بود که اینبار به خدای خویش سپردم و از او خواستم، تا نتیجه هر چه باشد، فقط صلاح خداوند برایم مهم باشد. آرامش عجیبی حاصل این اقدام بود تا بدانجا که به دوستان و یاران بهبودیم بارها می گفتم آرامش عجیبی دارم و ته دلم روشن است، با آنکه هنوز نتیجه اقدام مشخص نبود، تنها می دانستم مثبت و منفی درخواستم، صد در صد به صلاحم است و با خود عهد کرده بودم چنانچه جواب منفی باشد، با خیال راحت به ایران برمی گردم، چون در آن صورت مطمئنم و ایمان دارم که زندگی آینده ام در ایران خیلی بهتر خواهد بود و خوشبختانه در حدود 5 ماه، اینبار قرار شد درخواستم را دوباره ارزیابی نمایند و این یعنی، برگشت امنیت مالی و اجازه کار و غیره.

سوال : آیا به خاطر تغییراتی که در اعتقاداتم در مورد ماهیت نیروی برتر رخ می دهد، با خود در حال کشمکش هستم ؟

تنها کافی است کمی با خود روشن بین باشم و نوع نگرش دیروز و امروز خودم، از نیروی برترم را مقایسه کرده، دیگر جائی برای کشمکش با خود نمی بینم. در دوران اولیه بهبودی، طبیعتاً بدلیل عدم اعتماد کامل به خداوند، آنهم به دلیل همان باورهای غلط گذشته ام، شرایطی برایم بوجود می آمد که از آینده ای که در انتظارم است، نگرام و ترس داشتم. اما با گذشت زمان، با دیدن معجزات متعدد از سوی خداوند، به مرور اعتمادم به او بیشتر و بیشتر گردید تا به او و توانائی مطلقش ایمان آورده ام و اگر زمانی، ترس ها دوباره مرا احاطه می کنند، فقط و فقط به دلیل آن است که باز خودم به جای او نشسته و می خواهم با علم بر ناتوانائی هایم، زمام امور خویش را به دست بگیرم. تنها مقایسه بین دو بار درخواست اقامتم در سوال قبل کافی است تا دریابم آنگاه که خود و افکارم همچنان بر طبل توانائی مطلق می زنند است که تشویش و کشمکش ها به سراغم خواهند آمد و آنگاه که از نیروی برترم، به عنوان یک تکیه گاه و پشتیبان بهره می گیرم، آرامش خیال.

دیشب با برادر و دوست عزیزم حسن، صحبت می کردیم، شعر زیر را برایم خواند که خیلی به دلم نشست و مصداق زندگی توام با تولدی دوباره همه ماست. از او ممنونم که اجازه داد تا عیناً شعر را اینجا بنویسم.

پرده پرده، آنقدر از هم دریدم خویش را

تا که تصویری ورای خویش، دیدم خویش را

خویش ِخویش ِمن هم اکنون از در صلح آمدست

جمله گوش از غیر، بستم تا شنیدم خویش را

خویش ِخویش ِمن، مرا و هرچه من ها بود، سوخت

کشتم او را و ز خاکش پروریدم خویش را

معنی این خویش را از خویش ِخویش ِخود بپرس

خویش بینی را گزیدم، تا گزیدم خویش را

می شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم

تا ز تاکستان هستی، خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام

راه بر خورشید بستم تا شنیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو، قدر هم بشناختیم

ارزش من بین، که با گوهر کشیدم خویش را

پرده داران زمانها چوب ِحراجم زدند

دست اول تا بر آمد، خود خریدم خویش را

بزم سازانِ جهان، می از سبوی پـُر زنند

چون تهی پیمانه بودم، سرکشیدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام

قطره قطره، سوختم تا آفریدم خویش را

تا نوشته بعدی، خواست خداوند به بهترین شکل در زندگیتان جاری باد.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 18:29 |

به نام او که یگانه است،

در ادامه بررسی قدم سوم، به بخش بعدی از این قدم خواهم پرداخت :

بخش : اراده شخصی

همانگونه که از بدو نوشته هایم در این وبلاگ، بر پافشاری بر اراده شخصی و اصرار داشتن بر اینکه من و افکار و باورهایم همچنان می توانند جوابگوی همه مشکلات و زیر و بم های زندگیم باشند، سالهای متمادی ادامه داده و هر بار نتیجه ای بجز آنکه مرا از جایگاهی که در آن بسر می بردم را به نقطه ای پائینتر سوق میدادند، را بارها و بارها بخود یادآوری نموده ام و تنها غرورها و خودمحوری هایم اجازه نمی دادند نتایج اصرار بر انجام کارها طبق اراده شخصی ام را دیده و دست از اراده شخصی بردارم و لذا هر بار با خود می اندیشیدم اینبار با بهره گیری از آموخته های قبلی خواهم توانست و غافل از آن که با هر بار شکست، چگونه هم به عزت نفس خویش لطمه می زدم و هم باورهایم ضعیفتر می گردید.

سوال : من چگونه طبق اراده شخصی خود عمل کرده ام؟ انگیزه هایم چه بوده اند ؟

دوران قبل از مصرف : اگر چه نمونه های زیادی در همان دورانی که هنوز با هیچ نوع ماده مخدری آشنا نشده بودم، دارم و در این وبلاگ نیز به بعضی از آنها اشاره نموده ام، اما بزرگترین شاهد در عمل از روی اراده شخصی حاضر نشدن در سر امتحانات نهائی دیپلم است که به نحوه از دست دادن امتحانات سال آخر در نوشته های پیشینم اشاره نموده ام، با آنکه از بچگی آمال و آرزوهای دیگری که همگی از رویاهای قشنگی سرچشمه می گرفت برای خود در نظر داشتم، اما تا به آن حد در طول دوران تحصیل، رفته رفته در "خودها" و "بایدهای ذهنی" و غیره غرق شده بودم که تصورم این بود که من بابت نرفتن و امتحان ندادن، تصمیم درستی است که برای خود گرفته ام، اگر چه امروز به آن به عنوان نداشتن سلامت عقل نگاه می کنم. اما انگیزه من از اینکه تصمیم گرفتم بجای شرکت در امتحانات، همان زمان را با دوستانم بگذرانم، تنها و تنها همان احساس خلاء درونیم بود که بدنبال پر کردنش در تائید گرفتن و مورد توجه دوستان قرار گرفتن بود، می دانستم. ندای درونیم به من می گفت تو نیاز داری به هر نحو ممکن و هر قیمتی که شده، محبت دوستانت را به خود جلب کنی تا از این احساس پوچ و تنهائی رهائی یابی و لذا  اصل تحصیل و دیپلم به عنوان یک انگیزه، در ذهنم کمرنگ و بی ارزشتر از نیاز به مطرح بودن و مطرح شدن گردید.

دوران مصرف : یکی از شاخص ترین عملکردم بر طبق اراده شخصیم، اصرار بر تداوم مصرف مواد مخدر بود. از دوران کوتاه طلائی اولیه که بگذرم، مابقی سراشیبی بود که سقوط تدریجی آن به راحتی قابل تشخیص بود که من بواسطه اعتماد بیش از حد به اراده شخصیم (یا حداقل تظاهر به آن)، نمی خواستم به آن نگاه صادقانه و دقیقی داشته باشم. انگیزه ام را نیز بارها عنوان کرده ام که فکر می کردم، کاظم بدون مواد مخدر، یعنی هیچ. فکر می کردم که چنانچه مواد مخدر را از من بگیرند، چگونه خواهم توانست با این همه ناملایمات کنار بیایم ؟ روزهایم را که با بیدار شدن از خواب، آغاز می کردم به وضوح روح خسته و پوچی مطلق را احساس می کردم و برای آنکه دستم برای دیگران رو نشود و نقابهای زده شده ام برملا نگردد و روج همچون مرده ام، زنده گردد و بعد از همه اینها، جسمم که بدون مرفین نای حرکت نداشت، همه و همه انگیزه ای بود تا مصرف کنم. خودمحوری و خودخواهی های من و اصرار بر آنچه من می پنداشتم درست است، نه تنها در زمینه مصرف مواد، که در جای به جای زندگی گذشته ام به وضوح سایه اش را می توانستم بیابم، اما باز غرور بی جای من به کمک انکار مانع از دیدن واقعیات می شد.

دوران بهبودی : از زمانی که خسته و درمانده، دست بدامن انجمن شدم، قرار بود افکار و اراده جمعی را جایگزین اراده شخصیم نمایم و هر کجا به این راهکار عمل نموده بودم، تنها عایدش آرامشی بود که خود از آن بهره مند می شدم. اما از آنجا که همزمان ِ کارکرد بر روی بیماریم  به واسطه راهکارهای انجمن، بیماریم نیز در حال قوی کردن خود است و به محض کوچکترین غفلتی، بیماریم زمام امورم را در شاخه های مختلف به دست خواهد گرفت. در یک مرحله که از آن نیز می توانم به عنوان شاخص ترین عملکرد از روی اراده شخصیم در دوران بهبودی از آن یاد کنم. در سال۲۰۰۳، حتی زمانی که قدم سوم را نیز برای اولین بار کار کرده بودم و قرار گذاشته بودم که منبعد، به اراده شخصیم اعتماد نکنم، در اقدامی بی سابقه تصمیم گرفتم از دولتمردان این کشور درخواست کنم که تکلیف اقامتم را هر چه زودتر مشخص کنند و پس از آنکه وکیلم را از این تصمیمم آگاه کردم، مصرانه خواست تا از این تصمیم صرف نظر کنم و حتی دوستان دیگرم نیز، اما با خود می گفتم آنان نه در موقعیت من هستند و نه به اندازه خودم متوجه هستند، افکار من نتیجه عملکردم را صد در صد مثبت تلقی می کرد و با خود می گفتم حتماً بزودی اقامت خواهم گرفت. کاری که تصمیم گرفته بودم را انجام دادم و نتیجه ای که همگان مرا از آن آگاه کرده بودند، را خود به عینه دیدم. انگیزه ام هم این بود که از نظر روحی و عاطفی هم خودم کم آورده ام، هم خانواده ام و لذا زودتر تکلیفم روشن شده و اقامتم را بگیرم، تا خانواده به من ملحق شوند. انگیزه ای که در ذات زیبا بود، اما چون برخاسته از اراده شخصیم بود، نتیجه ای کاملاً معکوس داد.

سوال : عمل از روی اراده شخصی چگونه بر زندگیم اثر گذاشته ؟

تنها اگر بخواهم در جواب به این سوال به همان مثال فوق، بپردازم، همین بس که اگر در آن زمان بر طبق اراده شخصیم عمل ننموده بودم، نه تنها یکسال بعد، اقامتم را گرفته بودم و همسر و فرزندانم اکنون، حداقل ۳ سال بود که در کنارشان بودم، موقعیت زندگیم هرگز همچنان که شاهدش هستم نبود. این تنها نمونه ای کوچک بود از واقعیت ناکارآمد بودن اراده شخصیم و زمانی که صادقانه زندگی گذشته ام را ارزیابی می کنم، نمونه های بسیار زیادی از آشفتگی زندگیم بواسطه عملکرد از روی اراده شخصیم می یابم. از طرفی به باور من این سوال نکته ای ظریف را چنانچه با افکار باز آنرا ارزیابی نمایم، برایم خواهد داشت :

برای خیلی از ما، که تجربه مصرف مواد مخدر داشته و در کلام ساده این بیماری را داریم، این است که تنها و تنها، مصرف مواد مخدر نبود که زندگی همچون من را آشفته نمود، بلکه تاثیرات مخرب اعتیادم، همانند همین باور کردن اراده شخصی که تنها ظاهری بیش نداشت و سایر شاخه های اعتیادم بود که زندگیم را پیچیده و نظامش را برهم زده بود. با نگاهی دقیق به راحتی می توانم دریابم که امروز نیز که در مسیر بهبودی قدم می زنم، اراده شخصی من، همچنان بیمارگونه می تواند زندگیم را تحت تاثیر منفی خود قرار دهد. نیاز مبرم امروز من، به خصوص زمانی که در قدم دوم دریافتم، بسیاری از عملکرد گذشته ام از نداشتن سلامت عقل سرچشمه گرفته است، لذا در هر مورد از زندگی امروزم، اراده شخصیم را تنها در گرو اراده جمعی و نیروی برترم، اجازه دهم عمل نماید. اگر در ابتدای انجمن و نیاز به در ترک ماندن، شعار من نمی توانم، ما می توانیم برایم کاربرد داشت، در زندگی امروزم نیز از همین گفته، نه فقط شعارگونه، که در عمل به آن بپردازم. حال برای من فرقی نمی کند که ما را برای خود، همان دوستان بهبودیم جایگزین نمایم یا نیروی برترم را.

سوال : اراده شخصی من چگونه بر دیگران اثر گذاشته ؟

در سال ۱۳۶۹ به همراه همسر و فرزند کوچکم، عازم ترکیه شدیم تا بتوانیم با خواهرش و  خانواده اش که در سوئد زندگی می کردند و سالها بود دو خواهر همدیگر را ندیده بودند، دیدار داشته باشیم. از یک هفته مانده، قطع مصرف نمودم و در آنکارا باجناقم و خانواده اش را ملاقات نموده و روزهای بسیار جذاب و فراموش نشدنی را پشت سر می گذاشتیم. با آنکه در آن ایام مشروب جایگزین همه کمبودهای درونیم می گردید و همه روزه از ساعت ۴ بعدازظهر به اتفاق باجناقم شروع به خوردن آبجو می نمودیم و پس از گشت و گذار خانواده گی نیز، هر شب من و باجناقم به کاباره و دیسکو می رفتیم و همه چیز نشان از خوشی می داد، اما تصمیم گرفتم پس از دو هفته، به سفرمان خاتمه داده و به ایران برگردیم. ذهنم مدام فریاد می زد و وسوسه فکری مصرف دوباره مواد مخدر امانم را بریده بود. هر چه باجناقم و خواهر همسرم اصرار داشتند که بیشتر بمانیم و حتی نسبت به این ادعا که ما بخاطر دیدن شماها، آنهم برای یکماه آپارتمان اجاره کرده ایم و اگر شما بروید، ما دلیلی برای اضافه تر ماندن نداریم و نیز اصرارهای همسرم بر ماندن، بی توجه بوده و در روز هفدهم برگشتیم. اراده شخصی من برایم در آن هنگام، مقدم بر همه چیز گردید.

پافشاری ها بر اجرای افکار و اراده شخصیم که برخاسته از غروری کاذب و بی محتوا بود، روز بروز سایه سنگینتری از سردی در ارتباطاتم با جامعه ای که به ارتباط با آنان چه از نظر اجتماعی، اقتصادی و عاطفی نیاز مبرم داشتم، بیشتر و بیشتر نمایان می گردید. امروز می دانم که هر آنچه در گذشته، با خود و زندگیم انجام دادم و مرا به دنیائی از آن همه تاریکی ها و اضطراب و تشویش ها و تنهائی ها رساند، تنها و تنها برخاسته از اراده شخصیم بود، همان چیزی که اسمش را "دانش" و  "خودم بهتر از هر کسی می دانم و می توانم" !!!! بوده و هست. آری، برای من طبیعی بود که هنگامی که بر اراده شخصی خود اصرار داشتم، طبعات منفی آن تنها گریبان خودم را نمی گرفت، دیگران نیز بی بهره نبودند و بارها در مثال های مختلف در نوشته های قبل به نمونه هائی از آنها اشاره نموده ام.

سوال : آیا در پی گیری اهداف صحیح، امکان دارد بصورتی عمل کنم که نتیجه معکوس برای خودم یا دیگران داشته باشد ؟ توضیح دهید.

نمونه عملکردم در سال ۲۰۰۳ جواب روشن این سوال است. اینکه من می خواستم هر چه زودتر اقامتم در این کشور تثبیت شده تا هم خانواده ام بتوانند در کنارم باشند و هم اینکه تکلیف خودم جهت انتخاب محل اقامت روشن شود و از بلا تکلیفی خارج شوم، در یک نگاه هدفی درست و ارزشمند بود، اما متاسفانه چون افکار بی ثبات من، بیش از هر واقعیتی تصوری رویا گونه و توام با غرور برایم ترسیم می نمود، لذا اراده شخصیم و اصرار بر درست بودن و انجام آن، نتیجه اش کاملاً معکوس رقم خورد.

در نمونه ای دیگر، در ابتدای دوران بهبودی که در پایتخت زندگی می کردم، تصمیم به بازگشت به شهر کوچک توریستی و بسیار زیبائی که از ابتدای ورودم در این کشور در آنجا زندگی می کردم، نمودم و با این امید و دید که در آنجا اکثریت اهالی مرا می شناسند و موقعیت اجتماعیم، بهتر خواهد شد (اعتماد به اراده شخصی یا بهتر بگویم رویاهای شخصی)، بدون در نظر گرفتن پیامدهای این جابجائی دوباره، با خود می اندیشیدم که حتماً تصمیمم در بازگشت تصمیمی درست است. با خود گفتم، شهردار آنجا مرا می شناسد و با توجه به نفوذی که دارد، کمکم خواهد کرد که هم مراحل اقامتم سریعتر به سرانجام برسد و هم در یافتن کار مرا یاری خواهد داد و سفارشم خواهد نمود، با آنکه می دانستم، موقعیت کاریابی در آن شهر تقریباً با آن موقعیت اقامتیم که هنوز تثبیت نگردیده، تقریباً امری محال است. اولین نتیجه منفی که برایم به همراه داشت، آن بود که آپارتمان و سوئیت در آن شهر توریستی بسیار گران بود و پرداخت اجاره مادامی که کار نداشته باشم، تقریباً محال بود. لذا اجباراً اطاقی در بالای یک بار که اصلاً نام خوبی نیز بین اهالی آنجا نداشت، اجاره نمودم که نه تنها جایگاه و آمد و شد افراد الکلی بود، سایر همسایگان نیز یا الکلی بودند و یا مصرف کننده مواد مخدر. تنها کمک پروردگار بود که توانستم از آن مهلکه جان سالم بدر برم و الا برای همچون من که همچنان خود، وسوسه فکری مصرف به اندازه کافی درگیری ذهنی برایم درست کرده بود، چگونه توانستم در آن محیط فوق العاده آلوده و خطرناک ِ برای من و بیماریم، به جهنم مصرف بازنگردم، بیشتر شبیه به معجزه می نمود و همچنان از خدایم سپاسگذارم که مرا در پناه خودش از بازگشت دوباره محفوظ نگه داشت. البته بعد از چند ماه، اطاق بهتری در نقطه ای دیگر خالی شد که اگر چه آنجا نیز، درطبقه بالای یک بار اطاق گرفتم، اما از جای قبلیم خیلی بهتر بود. نکته جالب آنکه اینبار نیز، هز آنچه برای خود تصور نموده و آنرا انگیزه شخصیم نموده بودم، نه تنها عملی نشد که پس از نزدیک به دو سال مجدداً باری دیگر، دست خالی (از اقامت گرفتن و یا کار پیدا کردن) از آن شهر نقل مکان کرده به شهری که اکنون در آنجا ساکنم، نقل مکان نمودم.

در نمونه ای دیگر، حتی در شرکت در جلسات که لازمه زندگی امروزم است، اما چنانچه غرور و خودمحوری هایم که هنوز کاملاً شکسته و از بین نرفته اند را بیرون جلسه نگذارده و لذا، به افکار و اراده شخصیم که همچنان دستخوش بیماریم، ثبات لازم را نیافته اجازه دهم فعال شوند، طبیعتاً هم به خودم و هم سایر دوستان بهبودیم خسارت خواهم زد. اراده شخصی من، به راحتی می تواند جو روحانی و پر از عشق جلسات را بر هم ریخته، عزیزان همدردی که آمده اند تا روح خسته خویش را در جلسه صیقل داده و آرام نمایند، با برخوردی بیمارگونه که تنها و تنها علت آن عمل از روی اراده شخصی است حتی ممکن است ایمان و باور تازه واردان به انجمن، صرفاً به دلیل عملکرد اشتباه من دستخوش تغییر گردیده، از انجمن دلسرد شوند و چه خسارتی بالاتر از این ؟

سوال : تفاوت بین نیروی اراده من با نیروی اراده خداوند، چه می باشند ؟

سوال در عین نیاز به یادآوری مکرر و روزانه برای من نه تنها در این قدم، اما از طرفی دیگه هر وقت با خود مقایسه می کنم نیروی اراده خودم رو با نیروی اراده خداوند، در دل می خندم. کدام نیروی اراده در من ؟ همان اراده ای که روز بروز، مرا از خویشتن خویش دورتر می نمود و زندگیم را تیره تر می نمود ؟ من تنها تصور می کردم که خود شیفته ام، و الا چه طور می توانستم با خود آنچنان رفتار نمایم تا بدان جا که به پائینترین حد از نظر شخصیتی و ارزشی برسم ؟ نیروی اراده شخصیم با من آنچنان کرد که حتی از دیدن خویش در آینه هم فرار کنم، زیرا همان نیروی اراده ام حتی قادر نبود، هر آنچه که هر روز صبح و در آینه از خود می دیدم و باید تغییرش می دادم را تغییر دهد. می گویند آینه حقیقت دل است، در مورد من صحت داشت. با نگاه به آینه، چهره واقعی درونی خودم بود که نهیب می زد، خودت مسئولی، فریاد می زد، کاری کن، تغییر را از خودت شروع کن. در آینه،  هر بار که بخود می نگریستم، تنها چیزی که می دیدم، بوی ناامیدی می داد، تمام آن چیزهائی را که نداشتم و یا از دست داده بودم را به رخم می کشید. آینه مبدل می شد به صفحه ای از پرده سینمای خود که هر چه غم، کینه، دشواری و تاریکی بود را برایم به تصویر می کشید. ندای درون و بخش روحانی درونی بود که در آینه فریاد می زد، تو قرار نبود به اینجا برسی، قرار گذاشته بودی همه چیز زیبا و قشنگ باشد، یادت هست  هر زمان از تو می پرسیدند، بزرگ شدی می خواهی چکاره شوی ؟ و تو پاسخ می دادی . . . . پاسخ تو، عملا" نشان دهنده این بود که می خواستی عضو موثری برای این جامعه باشی و اکنون درمانده و خسته، از همان جامعه فرار می کنی. قرار بود احساس امنیت داشته باشی و اکنون، تمام وجودت سراسر ترس و نگرانی است. در نهایت آینه از من می پرسید پس چه شد؟ چرا اکنون اینجائی؟  اما همان نیروی اراده شخصی که مملو بود از غرور و منمیت های بی جا، باز در پی اجرای نقشه های خویش بود و سراشیب سقوط همچنان ادامه  داشت. داستان رد پا را همه به کرات شنیده ایم، برای من نیز همچون همگان، تنها و تنها نیروی اراده خداوندی بود که مرا در پناه خودش نگه داشت.

در سال ۱۳۶۹ زمانی که به اتفاق ۴ نفر دیگر از دوستان هم مصرفی، سفری مجردی داشتیم و یک هفته به شمال رفتیم. چندین بار خداوند، ما را از مرگ حتمی نجات داد. در راه شمال از جاده هراز، آنقدر مصرف کرده بودم که در یک مرحله، پیچ جاده را گم کردم و با همان سرعت از جاده منحرف شدم و اینکه چگونه توانستم کنترل ماشین را به دست گرفتم، نکته ای است که همچنان در حیرتم. اما اراده شخصی من، حاضر به اقرار به ناتوانی نبود. به کلاردشت رفتیم و در آنجا چادر زدیم و به جرات از ۲۴ ساعت، بیش از ۱۳ یا ۱۴ ساعت مشغول مصرف بودیم. شب آخر تا خود صبح مصرف نمودم و ساعت ۷ صبح راهی برگشت شدیم. مه فول العاده شدیدی بود تا جائی که حتی قدرت دیدن فاصله 5 متری خود را نداشتم، اما اصرار داشتم اتفاقی نمی افتد. نیروی اراده شخصیم تصمیم بر بازگشت با همان شرایط جوی گرفته بود و در وسط راه، مه باز هم شدیدتر شد تا جائی که من پشت فرمان شیشه ماشین را پائین کشیده و سرم را بیرون برده بودم، دوست دیگرم که کنارم نشسته بود هم همینطور و چون باز نمی توانستیم خط وسط و کناری جاده را تشخیص دهیم، یکی دیگر از دوستان از ماشین پیاده شد و بر روی کاپوت جلوی ماشین نشست تا کمک بیشتری باشد. در مرحله ای دیگه که در راه برگشت به شهرمان بودیم، هوا تازه روشن شده و بقول معروف گرگ و میش صبح بود. باز آنقدر مصرف کرده بودم که از حالت نشئگی چند ثانیه به چند ثانیه چشمانم روی هم می رفت به حالت چرت زدن، آنهم در جاده ای که یکی از خطرناک ترین جاده ها در ایران نام گرفته بود. اگر خواست خدا و نیروی اراده اش نبود، چگونه همچنان زنده ام ؟ امروز قیاس بین نیروی اراده خودم با نیروی اراده خداوندی، برایم به سان قیاس بین جهنم و بهشت است. قیاس بین ناتوانی مطلق با توانائی مطلق است.

سوال : آیا در بهبودی زمانهائی بوده که احساس کنم که اراده و زندگیم را به دست خود گرفته ام؟ چه چیز باعث هشدار به من شد ؟ چه اقدامی کردم تا خود را به قدم سوم دوباره متعهد نمایم ؟

همانطور که در نوشته های فوق نیز اشاره نمودم، بارها و بارها برایم اتفاق افتاده است که سعی در به دست گرفتن اراده زندگی خود در طول مدت بهبودی نموده ام. البته از آنجا که می دانم قدم سوم، تنها تصمیم و تمایلی برای سپردن زمام زندگی به خداوند است، این گونه زمانها تنها کاری که برای خود انجام می دهم ابتدا خواندن دعای آرامش است که تجلی واقعی قدم سوم است و در نهایت بازگشت به قدم سوم است، تا بتوانم درک جدیدتری از این قدم بیابم که در آنزمان خود بیش از هر زمان بدان نیازمندم. برای نمونه، پس از اقدامی که در سال ۲۰۰۳ انجام دادم، پس از آنکه نتیجه کار بر خلاف تصوراتم، منفی شد، دو روز تمام تحت استرس و پریشانی خاصی گذشت و این خود بزرگترین هشدار برای من بود، تا آنکه با یکی از دوستان بهبودیم که صحبت می نمودم، یکبار دیگر قدم سوم را به من یادآوری نمود و با برگشت به قدم سوم، چنان آرامشی دوباره بدست آوردم، به طوری که یک شب در همان ایام برای گرفتن پول از کارت بانکی، تمام گیشه های پرداخت پول در آن شهر که سر زدم، جواب دستگاه آن بود که حساب شما بلوکه شده و برای من که در کشوری غریب، یکی از بزرگترین ترسهایم از دست دادن امنیت مالی است، اما چنان در آنزمان قدم سوم مرا در خودش جذب نموده بود که هنگامی که به محل زندگی برگشتم، با خنده جریان را برای یکی از دوستان بهبودی تعریف می نمودم.

امروز همچنان می دانم که من و بیماریم همچنان می توانند مرا به نقطه ای برسانند که تصمیم بگیرم، خود اداره کننده زندگیم باشم. نکته روشن بینانه در این سوال نیز در همین است که اولاً من قرار نیست ۱۰۰ درصد در این امر موفق شوم که خوشا به حال و روز آن دسته از دوستانی که در زندگی امروزشان، در لحظه لحظه زندگیشان، خداوند حاضر است و اراده زندگیشان مطلقاً دست خدایشان است، اما می توانم خوش بینانه دریابم، که این روند جایگزین نمودن اراده خداوندی به جای اراده شخصیم، روندی رو به رشد است و از طرف دیگر روشن بینانه با نگاه به هر زمانی که در این مسیر، خود اراده ام را بدست گرفتم و مقایسه نتایج حاصله اش تا زمانی که به خداوند واگذار نموده ام، خود بهترین گواه برای تداوم این مسیر است.

از تک تک شما همسفران عزیزم، صادقانه درخواست می کنم برایم دعا کنید که هر روز بیش از روز قبل، از سر راه خداوند کنار رفته، قلب و روح و روانم را برای جایگزین نمودن اراده اش بیشتر باز کنم.

با دعای امروز، تا پست بعدی خواست و اراده خداوند در زندگی همگی شما جاری باد.

خدایا، دلی سر به راهم ده

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 20:54 |


Powered By
BLOGFA.COM