به نام او که برترین است،
پروردگارا، خود را تقدیم تو میدارم. با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی. از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم. مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانیکه با قدرت تو، راه تو و عشق تو یاریشان خواهم داد .
باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم. آمین
پس از وقفه ای که در بررسی قدمهای ۱۲ گانه و درک شخصیم به وجود آمد و دلیلش نظر شخصی یکی از همدردان عزیز بود که نگران گمنامی انجمن بود و اینکه من بعضی از سوالات را نیز در اینجا نوشته و از تجربه امروز خویش می نویسم، با وجود آنکه برای نظر این عزیز احترام قائل بوده و هستم، اما در همان زمان نیز خود بر این باور نبوده و نیستم که بررسی قدمهای شخصی من، گمنامی انجمن را زیر سوال ببرد و در ارتباط با سوالات نیز، خوب می دانم که نشریات انجمن در دسترس همگان است. اما هر چه بود با خود اندیشیدم مدتی از بررسی قدمهای خویش دست نگه دارم. اما پس از آنکه مورد لطف و محبت شما عزیزان قرار گرفتم که پیشنهادتان ادامه مسیر بود، با توکل به خداوند ادامه خواهم داد.
از امروز بخش های مختلف قدم سوم را ورق خواهم زد، اما پیش از آن، عرض تبریکی برای برادر عزیزم امید دارم که مدتی از او بی خبر بودم، اما دو سه روز پیش ایمیلی از این نازنین داشتم که بالاخره او نیز آمده تا یاورم باشد در جاده بهبودی. قدم اول بهبودی خویش را با قطع مصرف آغاز نموده. چندی پیش ایمیلی از این نازنین داشتم که نوشته بود بطور اتفاقی با وبلاگ آشنا شده، داستان زندگیم را خوانده و زمانی که وبلاگ را به همسر نازنینش معرفی می کند، همسرش می گوید : آنقدر زندگی این شخص شبیه به تو هست که فکر می کنم شاید خودت این مطالب را نوشته ای. همان شباهت ها باعث شده بود تا تمایل به قطع مصرف نماید و از آن پس تماسهای مستقیم ما آغاز شد، از انجمن و چگونگی برخورد با شاخه های بیماریمان، ترکهای ناموفق و غیره با هم صحبت نمودیم و وقتی دانستم امید عزیز، بالاخره بر ترسهایش فائق آمده و اینطرف خط قرار دارد، بدرگاه خدای خویش سجده شکر بجا آوردم.
امید جان تولد دوباره ات مبـــــارک ![]()
![]()
![]()
در قدم یک، عجز و ناتوانی خود در مقابل اعتیادم را بررسی نمودم و همزمان با شناخت بیماری خود، علائم آن از قبیل ترس ها، تنهائی ها، افسردگی ها، انکارها و پنهان کاریهایم و سایر آثار مخرب اعتیادم را در خود یافتم و اقرار نمودم تا چه حد ناتوان بوده و زندگیم آشفته گردیده بود. آنزمان که از سر لاعلاجی، به انجمن پناه آوردم و خودم را در دامان دوستان بهبود یافته رها کرده، دریافتم که خود به تنهائی قادر نخواهم بود از پس مشکلات مختلف و شاخه های بیماریم برآیم و لذا از آنان خواستم به من کمک نموده و بگویند چه کنم ؟ من نمی توانم (قدم یک - صداقت)
سپس در قدم دوم، با مرور بر عملکرد خویش در گذشته دانستم که تا چه حد آسیب روانی داشته و حقیقت نداشتن و از بین رفتن سلامت عقل، اعتراف صادقانه دیگری بود که مرا بر آن داشت تا به جستجو و ارتقای رابطه خویش با نیروی برتر از خودم باشم، در آن گام بود که دریافتم نیروی برترم، همواره و در همه حال از من و زندگی گذشته ام مراقبت نموده است، والا چطور می توانستم با وجود آن همه ضعف و ناتوانی در افکار و رفتار به اینجا برسم؟ در قدم دوم همچنین طرز تلقیم از نیروی برترم متحول شد. از آنجا که عزیزان و مراجعین مختلف که شاید با ۱۲ قدم آشنائی نداشته باشند، لازم است از درک شخصی خود در ارتباط با نیروی برتر که انتخاب آن را نیز بر عهده خودمان گذارده اند بیشتر بنویسم. قبل از آنکه در برنامه ۱۲ قدم، سخن از نیروی برتر به میان آید، صحبت از آن است که اعتیاد یک بیماری است و لذا بیماری مذهب، ملیت و یا نژاد و رنگ پوست نمی شناسد و تمامی هفت میلیارد انسان موجود در جهان می توانند این بیماری را داشته و یا نداشته باشند. نیروی برتر از دید و منظر هر شخصی می تواند متفاوت باشد. یک نفر ممکن است به دلیل آنکه در جلسات ۱۲ قدم که حاضر می شود و یا ارتباط با دوست بهبودیش، آرامش خاطر پیدا می کند، دوست و یا گروه ۱۲ قدم برایش نیروی برتر باشد، دیگری که با رها کردن خویش در دامان طبیعت، کوه و جنگل و آرامش حاصل از آن نیروی برترش همان طبیعت باشد و یا من که نیروی برترم همان است که نامش را خدا گذاشته ام. انتخاب ما در نیروی برترمان هیچ تفاوتی ندارد، من در قدم یک و آنجا که در بخش عجز، ابعاد وسیع ناتوانی خویش را یافته بودم، به یک نتیجه بزرگی رسیدم که بر خلاف تصورات قبلیم بود، نیروی برترم هر چه می خواهد باشد، اهمیتی ندارد. تنها مهم این است که من، نیروی برتر نیستم و لذا باید از کنترل شخصی خود دست بردارم. کسی یا چیزی خارج از من، می تواند به من کمک کند (قدم ۲ - امید)
چنانچه بخواهم برای خود انجام ۱۲ قدم بهبودی را طبقه بندی کنم، می توانم آن را به سه بخش تقسیم نمایم.
بخش اول : قدم اول، دوم و سوم است که زیر بنا و شالوده اصلی بهبودی است تا من بتوانم بتوسط آن علاوه بر شناخت بهتر بیماری اعتیادم و بررسی اعمال و افکار خویش، افکار خسته و بسته خویش را کمی سامان دهم.
بخش دوم : از قدم چهارم آغاز و تا قدم دهم ادامه دارد که پروسه بازگشت به فطرت پاک و انسانی خویش است.
بخش سوم : نتیجه بخش فرآیند بهبودی و نزدیکی بیشتر در ایجاد ارتباط سالم با خویش و خداوند و در نهایت بازگشت به زندگی واقعی است.
قدم سوم : ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگیمان را به مراقبت خداوند، بدانگونه که او را درک می کردیم، بسپاریم (وفاداری).
بخش یک : تصمیم گیری
سوال : چرا تصمیم گیری در این قدم محور اصلی می باشد؟
همانگونه که آخرین روزی که مواد مصرف نموده بودم و در غروبی که شاید فقط برای من دلگیر بود، مشغول قدم زدنهای بی هدف در خیابان بودم. دیگر به مرحله ای رسیده بودم که حتی خودم را هم دیگر نمی توانستم، تحمل کنم. دلم می خواست در جائی بودم که می توانستم فریاد بزنم، هوار بکشم و کسی جز خدا صدام رو نشنوه. در درون خودم فریاد کشیدم و یکبار دیگه سوالی که بارها تو ذهنم آمده بود و هر بار یک جور خودم رو دور زده و سر خودم را کلاه گذاشته بودم، تو ذهنم بیاد و اینبار صادقانه (تصمیم گرفتم به خودم صادقانه جواب دهم)، جواب بدم : از کجا آمده ام ؟ به کجا می روم ؟ آنروز، هم از ابزار مقایسه استفاده کردم، اما تصمیم گرفتم مقایسه ام یک مقایسه مثبت باشه و لذا حال و روز خودم رو با گذشته ام مقایسه کردم. پس از گذشت یکی دو ساعت و سفری مثبت به گذشته ام، مطمئن شدم که دیگر نمی توانم ادامه به همان روش گذشته بدهم، لذا تصمیم گرفتم تکلیفم را با خودم روشن کنم. برای من همانطور که اگر در آن روز تصمیم نمی گرفتم، معلوم نبود حال و روز امروزم چگونه باشد ؟ آیا اصلاً زنده مانده بودم ؟ در این مرحله نیز تا تصمیم نگیرم، همچنان خود می خواهم یک تنه با شاخه های بیماریم و مشکلات، آنهم با وجود آنکه می دانم از پس شان بر نخواهم آمد، بجنگم.
به عنوان شخص معتاد، که سالهای متمادی از عمرم را صرف تلاش های بیهوده در به دست گرفتن زندگی خویش نموده بودم، در دو قدم قبل دانستم که اصلاً راننده ماهری نبوده و از چراغ قرمزهای زیادی گذشته بودم و اگر همچنان زنده ام، لطف و مراقبت خداوندی بوده، اما دانستن همین نکته به تنهائی کافی نبود و من نمی توانستم به صرف دانستن اینکه رانندگی بلد نیستم، همچنان خودم به رانندگی ادامه دهم. کافی بود که وارد عمل شده و برای زنده ماندن، تصمیم بگیرم از پشت فرمان ماشین زندگیم پیاده شوم.
سوال : آیا می توانم این تصمیم را فقط برای امروز بگیرم ؟ آیا ترس یا بهانه ای در مورد آن دارم ؟ آنها چه هستند ؟
اگر چه این کار ساده ای نیست که من درست همان کاری را انجام ندهم که سالها، هر روز مشغولش بودم، اعتماد نداشتن صد در صد به نیروی برتر، باعث بروز ترس هام می شدند. هنوز هم افکار مغرورگرایانه ام، سوالی تو ذهنم تداعی می کردند که زندگیم چگونه خواهد شد؟ اما این سوال تکلیفم را با ترسهام روشن کرد. تا این مرحله کاربرد فقط برای امروز ِ دوری از مواد مخدر را دیده بودم و دانسته بودم نیازی نیست تا باری سنگین برای خود برداشته و به خود بگویم تا چه زمانی دیگر مواد مصرف نخواهم کرد. به همان میزان ترس هایم از تصمیم گیری را به واحدهای کوچک یک روز، یک روز تقسیم کنم.
در آن مرحله من اصلاً به نکته ساده و ظریف موجود در سر تیتر قدم سوم و یا سوالات این بخش توجه نمی کردم. نکته ظریف آن بود که من قرار است فقط یک تصمیم ساده بگیرم که از آن به بعد، زندگی و اراده خودم را به دست نیروی مافوقم بسپارم، یا به عیارت ساده تر تمایل داشته باشم که خداوند از زندگیم مراقبت نماید. اما از آنجا که یکی از شاخه های بیماری من، کمال گرائی است و از خودم زیادی توقع دارم، تصور می کردم که باید تصمیم گیریم را به صورت صد در صد با موفقیت به انجام رسانم و این تصمیم را سریعاً به اجرا گذاشته و بدان عمل کنم. گوئی که قدم سوم، نقطه پایان قدمهاست!!!! فراموش نموده بودم که زمانی وارد کارکرد این قدم شدم، که دانسته بودم ناتوانم، اعمال و رفتارم که تا آنزمان همه و همه برخاسته از اراده شخصی و بیمارگونه بود، حال که قرار است دیگر از اراده شخصی خود بهره نگیرم تنها کافی است که تمایل داشته باشم و رفته رفته، یکروز یکروز تصمیم فکری خودم را به خداوند که به یقین می دانستم از خودم خیلی بهتر می تواند از آنها مراقبت کند، بسپارم.
سوال : چه عملی جهت اجرای تصمیم خود گرفته ام ؟
از زمانی که باورم به انجمن بیشتر شد، اولین و مهمترین کاری که جهت این تصمیم انجام داده و همچنان نیز ادامه داره، با بیدار شدن و شروع هر روز دعا و درخواست از خداوند برای ۲۴ ساعت تمیزی و دوری از هر نوع ماده مخدر، زیرا به این باور رسیده بودم و تجربه ۲۰ سال مصرف مواد جای هیچ شک و تردیدی برایم نگذاشته بود که نیرو و اراده شخصیم هیچ کمکی به من نخواهد کرد و هرگز توان آنرا نداشته و نخواهم داشت. رفته رفته، این تصمیم به شکلهای مختلف دیگه مثل حضور روزانه و مداوم در جلسات، کارکرد قدم ها، خدمت و مهم تر از همه درک و اجرای دعای آرامش تا بتوانم نقش خویش را با نگاه دقیقتری بر همه حقیقت زندگی امروزم دریابم.
سوال : برای سپردن چه قسمت هائی از زندگیم مشکل دارم ؟ چرا مهم است که بهر حال آنها را به خداوندی که خود درک می کنم، بسپارم ؟
بار اول که این قدم را می گذراندم، با وجود آنکه در سوال قبلی دانسته بودم که خیلی برایم راحتتر است که تصمیم به واگذاریم را روزانه تمدید کنم، اما دوگانگی عجیبی پیدا کرده بودم، از یکطرف همچنان غرورم نمی گذاشت همه ناتوانی در اراده شخصیم را ببینم و اگر قدم مثبتی برداشته بودم را، بیادم می آورد و کردیتش را به خودم می داد و فریاد می زد تو توانائی هائی هم داشته ای، اینقدر فقان ناتوانی نزن و از طرفی ترسهایم مرا با خود به آینده نامشخصی می بردند و بیاد می آوردم چگونه روزبروز زندگیم تیره تر شده بود، سوالهای بزرگ و بدون جوابی برای خود مطرح می کردم. اگر یکی از عزیزانم را از دست بدهم، چگونه به زندگیم ادامه دهم ؟ چنانچه در کشوری غریب مشکل بزرگی سر راهم قرار بگیره، چه خواهم کرد ؟ هنوز هم مانند گذشته از آینده واهمه عجیبی داشتم و همین مسئله آرامشم را برای مدتی گرفته بود، بعد از مدتی متوجه شدم مشکل من این هست که همچنان به خداوند اعتماد ندارم. در ظاهر اقرار می کنم که او تواناتر از من است، اسمش را نیروی برتر گذاشته ام، اما به کله خودم بیشتر اعتماد دارم، لذا یکبار دیگه از خودم صادقانه پرسیدم، کاظم کله تو، افکارت، با تو چه کردند؟ تو را به کجا رساندند ؟ به خودم دعای آرامش که به باور امروزم مصداق کامل قدم ۳ است را یادآوری کردم و برای فرار از ترسهام گفتم چو فردا رسد، فکر فردا کنیم. آینده رسید و خوشبختانه بواسطه تداوم حضورم در انجمن و کارکرد مابقی قدمها، بهره برداری از تجربه دوستان بهبودیم رفته رفته افکارم دستخوش تغییراتی شد و نوع نگاهم به مشکلات نسبت به گذشته متحول گردید. روزی که خبر فوت مرحوم خواهر همسرم را شنیدم، با خدای خودم راز و نیاز می کردم که خداوندا همه احساساتم را نیز به تو می سپارم، از تو نمی خواهم غمم را از من بگیری، تنها کمکم کن بطرزی صحیح با آنها مواجه شوم.
در ارتباط با بخش دوم سوال خاطره ای از مرحوم پدرم دارم که بی ربط به آن نیست.
مرحوم پدرم، تک پسر بود و ۶ خواهر و مادربزرگم با هم زندگی می کردند و پدربزرگم وفتی مرحوم پدرم، ۴ ساله بود از دنیا رفته بود. پدرم که به سن سربازی می رسد، خودش را معرفی می کند، اما با خود می اندیشیده تکلیف خواهران و مادرم چه خواهد شد؟ روز اول که قرار بوده تقسیم شوند، تعریف می کرد تو صف که ایستاده بودم یک آن در دلم گفتم یا خدا، چند ثانیه بعد سرگروهبان میان این همه سرباز، پدرم را صدا زده می گه : آهای پسر تو مکلفی ؟ پدرم می گفت بدون آنکه معنی اش را بدانم جواب دادم، بله. سرگروهبان می گوید برو کنار بایست و بقیه را سوار اتوبوس و کامیون کرده به سربازی می فرستد. دو روز بعد همان سرگروهبان برای تحقیق به منزل آمده و تائید می کند که نان آور خانه است و به همین راحتی معاف می شود. همیشه ما را نصیحت می کرد که سعی کنید سیم ارتباط با خدا وصل بشه.
آری اگر من ریشه ای دریافته باشم که ناتوانم، مهم است که بدون جنگیدن، به کسی بسپارم که تواناست. جریان گم کردن کیف پولیم را در پست قدم دوم - ۲ بازگو نمودم. چیزی که خیلی ناراحتم نموده بود، علاوه بر مدارک شخصی و کارت هایم که از دستشان داده بودم و ترسهام رو بالا برده بودند، پول امانتی هم بود که از دستشان داده بودم و احساس شرمندگی نیز می نمودم که چگونه با موضوع برخورد کنم و چه خواهد شد؟ اما زمانی که تقریباً از پیدا شدن کیف نا امید گردیده بودم (ناتوانی شخصیم)، از دل خدا را صدا زده و به او سپردم، یکروز صبح خیلی زود گوئی کسی مرا از خواب بیدار نمود و ندائی می گفت : بلند شو و برو پائین و کیف پولت را بردار. وقتی به پله هائی که منتهی به در منزل می شد رسیدم، در کمال تعجب دیدم کیف پولم در آنجا پشت در افتاده. آنرا برداشتم و اولین کاری که کردم آنرا باز کرده، ناباورانه دیدم با آنکه همه کارت ها جابجا شده ولی، غیر از پولی که متعلق بخودم بود همه چیز حتی پولی که امانت نزد من بود و دو برابر از پول نقد خودم هم بود در کیف موجود است.
البته همچنان نیز در شرایطی که کله و اراده شخصیم را جایگزین اراده خداوند می کنم، آرامش اولین چیزی است که از دست می دهم.
تا نوشته بعدی، در پناه خداوند شاد باشید و تندرست ![]()
