تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

به نام او که برترین است،

 

پروردگارا، خود را تقدیم تو میدارم. با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی. از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم. مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانیکه با قدرت تو، راه تو و عشق تو یاریشان خواهم داد .
باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم.   آمین

پس از وقفه ای که در بررسی قدمهای ۱۲ گانه و درک شخصیم به وجود آمد و دلیلش  نظر شخصی یکی از همدردان عزیز بود که نگران گمنامی انجمن بود و اینکه من بعضی از سوالات را نیز در اینجا نوشته و از تجربه امروز خویش می نویسم، با وجود آنکه برای نظر این عزیز احترام قائل بوده و هستم، اما در همان زمان نیز خود بر این باور نبوده و نیستم که بررسی قدمهای شخصی من، گمنامی انجمن را زیر سوال ببرد و در ارتباط با سوالات نیز، خوب می دانم که نشریات انجمن در دسترس همگان است. اما هر چه بود با خود اندیشیدم مدتی از بررسی قدمهای خویش دست نگه دارم. اما پس از آنکه مورد لطف و محبت شما عزیزان قرار گرفتم که پیشنهادتان ادامه مسیر بود، با توکل به خداوند ادامه خواهم داد.

از امروز بخش های مختلف قدم سوم را ورق خواهم زد، اما پیش از آن، عرض تبریکی برای برادر عزیزم امید دارم که مدتی از او بی خبر بودم، اما دو سه روز پیش ایمیلی از این نازنین داشتم که بالاخره او نیز آمده تا یاورم باشد در جاده بهبودی. قدم اول بهبودی خویش را با قطع مصرف آغاز نموده. چندی پیش ایمیلی از این نازنین داشتم که نوشته بود بطور اتفاقی با وبلاگ آشنا شده، داستان زندگیم را خوانده و زمانی که وبلاگ را به همسر نازنینش معرفی می کند، همسرش می گوید : آنقدر زندگی این شخص شبیه به تو هست که فکر می کنم شاید خودت این مطالب را نوشته ای. همان شباهت ها باعث شده بود تا تمایل به قطع مصرف نماید و از آن پس تماسهای مستقیم ما آغاز شد، از انجمن و چگونگی برخورد با شاخه های بیماریمان، ترکهای ناموفق و غیره با هم صحبت نمودیم و وقتی دانستم امید عزیز، بالاخره بر ترسهایش فائق آمده و اینطرف خط قرار دارد، بدرگاه خدای خویش سجده شکر بجا آوردم.

امید جان تولد دوباره ات مبـــــارک

در قدم یک، عجز و ناتوانی خود در مقابل اعتیادم را بررسی نمودم و همزمان با شناخت بیماری خود، علائم آن از قبیل ترس ها، تنهائی ها، افسردگی ها، انکارها و پنهان کاریهایم و سایر آثار مخرب اعتیادم را در خود یافتم و اقرار نمودم تا چه حد ناتوان بوده و زندگیم آشفته گردیده بود. آنزمان که از سر لاعلاجی، به انجمن پناه آوردم و خودم را در دامان دوستان بهبود یافته رها کرده، دریافتم که خود به تنهائی قادر نخواهم بود از پس مشکلات مختلف و شاخه های بیماریم برآیم و لذا از آنان خواستم به من کمک نموده و بگویند چه کنم ؟ من نمی توانم (قدم یک - صداقت)

سپس در قدم دوم، با مرور بر عملکرد خویش در گذشته دانستم که تا چه حد آسیب روانی داشته و حقیقت نداشتن و از بین رفتن سلامت عقل، اعتراف صادقانه دیگری بود که مرا بر آن داشت تا به جستجو و ارتقای رابطه خویش با نیروی برتر از خودم باشم، در آن گام بود که دریافتم نیروی برترم،  همواره و در همه حال از من و زندگی گذشته ام مراقبت نموده است، والا چطور می توانستم با وجود آن همه ضعف و ناتوانی در افکار و رفتار به اینجا برسم؟ در قدم دوم همچنین طرز تلقیم از نیروی برترم متحول شد. از آنجا که عزیزان و مراجعین مختلف که شاید با ۱۲ قدم آشنائی نداشته باشند، لازم است از درک شخصی خود در ارتباط با نیروی برتر که انتخاب آن را نیز بر عهده خودمان گذارده اند بیشتر بنویسم. قبل از آنکه در برنامه ۱۲ قدم، سخن از نیروی برتر به میان آید، صحبت از آن است که اعتیاد یک بیماری است و لذا بیماری مذهب، ملیت و یا نژاد و رنگ پوست نمی شناسد و تمامی هفت میلیارد انسان موجود در جهان می توانند این بیماری را داشته و یا نداشته باشند. نیروی برتر از دید و منظر هر شخصی می تواند متفاوت باشد. یک نفر ممکن است به دلیل آنکه در جلسات ۱۲ قدم که حاضر می شود و یا ارتباط با دوست بهبودیش، آرامش خاطر پیدا می کند، دوست و یا گروه ۱۲ قدم برایش نیروی برتر باشد، دیگری که با رها  کردن خویش در دامان طبیعت، کوه و جنگل و آرامش حاصل از آن نیروی برترش همان طبیعت باشد و یا من که نیروی برترم همان است که نامش را خدا گذاشته ام. انتخاب ما در نیروی برترمان هیچ تفاوتی ندارد، من در قدم یک و آنجا که در بخش عجز، ابعاد وسیع ناتوانی خویش را یافته بودم، به یک نتیجه بزرگی رسیدم که بر خلاف تصورات قبلیم بود، نیروی برترم هر چه می خواهد باشد، اهمیتی ندارد. تنها مهم این است که من، نیروی برتر نیستم و لذا باید از کنترل شخصی خود دست بردارم. کسی یا چیزی خارج از من، می تواند به من کمک کند (قدم ۲ - امید)

چنانچه بخواهم برای خود انجام ۱۲ قدم بهبودی را طبقه بندی کنم، می توانم آن را به سه بخش تقسیم نمایم.

بخش اول : قدم اول، دوم و سوم است که زیر بنا و شالوده اصلی بهبودی است تا من بتوانم بتوسط آن علاوه بر شناخت بهتر بیماری اعتیادم و بررسی اعمال و افکار خویش، افکار خسته و بسته خویش را کمی سامان دهم.

بخش دوم : از قدم چهارم آغاز و تا قدم دهم ادامه دارد که پروسه بازگشت به فطرت پاک و انسانی خویش است.

بخش سوم : نتیجه بخش فرآیند بهبودی و نزدیکی بیشتر در ایجاد ارتباط سالم با خویش و خداوند و در نهایت بازگشت به زندگی واقعی است.

قدم سوم : ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگیمان را به مراقبت خداوند، بدانگونه که او را درک می کردیم، بسپاریم (وفاداری).

بخش یک : تصمیم گیری

سوال : چرا تصمیم گیری در این قدم محور اصلی می باشد؟

همانگونه که آخرین روزی که مواد مصرف نموده بودم و در غروبی که شاید فقط برای من دلگیر بود، مشغول قدم زدنهای بی هدف در خیابان بودم. دیگر به مرحله ای رسیده بودم که حتی خودم را هم دیگر نمی توانستم، تحمل کنم. دلم می خواست در جائی بودم که می توانستم فریاد بزنم، هوار بکشم و کسی جز خدا صدام رو نشنوه. در درون خودم فریاد کشیدم و یکبار دیگه سوالی که بارها تو ذهنم آمده بود و هر بار یک جور خودم رو دور زده و سر خودم را کلاه گذاشته بودم، تو ذهنم بیاد و اینبار صادقانه (تصمیم گرفتم به خودم صادقانه جواب دهم)، جواب بدم : از کجا آمده ام ؟ به کجا می روم ؟ آنروز، هم از ابزار مقایسه استفاده کردم، اما تصمیم گرفتم مقایسه ام یک مقایسه مثبت باشه و لذا حال و روز خودم رو با گذشته ام مقایسه کردم. پس از گذشت یکی دو ساعت و سفری مثبت به گذشته ام، مطمئن شدم که دیگر نمی توانم ادامه به همان روش گذشته بدهم، لذا تصمیم گرفتم تکلیفم را با خودم روشن کنم. برای من همانطور که اگر در آن روز تصمیم نمی گرفتم، معلوم نبود حال و روز امروزم چگونه باشد ؟ آیا اصلاً زنده مانده بودم ؟ در این مرحله نیز تا تصمیم نگیرم، همچنان خود می خواهم یک تنه با شاخه های بیماریم و مشکلات، آنهم با وجود آنکه می دانم از پس شان بر نخواهم آمد، بجنگم.

به عنوان شخص معتاد، که سالهای متمادی از عمرم را صرف تلاش های بیهوده در به دست گرفتن زندگی خویش نموده بودم، در دو قدم قبل دانستم که اصلاً راننده ماهری نبوده و از چراغ قرمزهای زیادی گذشته بودم و اگر همچنان زنده ام، لطف و مراقبت خداوندی بوده، اما دانستن همین نکته به تنهائی کافی نبود و من نمی توانستم به صرف دانستن اینکه رانندگی بلد نیستم، همچنان خودم به رانندگی ادامه دهم. کافی بود که وارد عمل شده و برای زنده ماندن، تصمیم بگیرم از پشت فرمان ماشین زندگیم پیاده شوم.

سوال : آیا می توانم این تصمیم را فقط برای امروز بگیرم ؟ آیا ترس یا بهانه ای در مورد آن دارم ؟ آنها چه هستند ؟

اگر چه این کار ساده ای نیست که من درست همان کاری را انجام ندهم که سالها، هر روز مشغولش بودم، اعتماد نداشتن صد در صد به نیروی برتر، باعث بروز ترس هام می شدند. هنوز هم افکار مغرورگرایانه ام، سوالی تو ذهنم تداعی می کردند که زندگیم چگونه خواهد شد؟ اما این سوال تکلیفم را با ترسهام روشن کرد. تا این مرحله کاربرد فقط برای امروز ِ دوری از مواد مخدر را دیده بودم و دانسته بودم نیازی نیست تا باری سنگین برای خود برداشته و به خود بگویم تا چه زمانی دیگر مواد مصرف نخواهم کرد. به همان میزان ترس هایم از تصمیم گیری را به واحدهای کوچک یک روز، یک روز تقسیم کنم.

در آن مرحله من اصلاً به نکته ساده و ظریف موجود در سر تیتر قدم سوم و یا سوالات این بخش توجه نمی کردم. نکته ظریف آن بود که من قرار است فقط یک تصمیم ساده بگیرم که از آن به بعد، زندگی و اراده خودم را به دست نیروی مافوقم بسپارم، یا به عیارت ساده تر تمایل داشته باشم که خداوند از زندگیم مراقبت نماید. اما از آنجا که یکی از شاخه های بیماری من، کمال گرائی است و از خودم زیادی توقع دارم، تصور می کردم که باید تصمیم گیریم را به صورت صد در صد با موفقیت به انجام رسانم و این تصمیم را سریعاً به اجرا گذاشته و بدان عمل کنم. گوئی که قدم سوم، نقطه پایان قدمهاست!!!! فراموش نموده بودم که زمانی وارد کارکرد این قدم شدم، که دانسته بودم ناتوانم، اعمال و رفتارم که تا آنزمان همه و همه برخاسته از اراده شخصی و بیمارگونه بود، حال که قرار است دیگر از اراده شخصی خود بهره نگیرم تنها کافی است که تمایل داشته باشم و رفته رفته، یکروز یکروز تصمیم فکری خودم را به خداوند که به یقین می دانستم از خودم خیلی بهتر می تواند از آنها مراقبت کند، بسپارم.

سوال : چه عملی جهت اجرای تصمیم خود گرفته ام ؟

از زمانی که باورم به انجمن بیشتر شد، اولین و مهمترین کاری که جهت این تصمیم انجام داده و همچنان نیز ادامه داره، با بیدار شدن و شروع هر روز دعا و درخواست از خداوند برای ۲۴ ساعت تمیزی و دوری از هر نوع ماده مخدر، زیرا به این باور رسیده بودم و تجربه ۲۰ سال مصرف مواد جای هیچ شک و تردیدی برایم نگذاشته بود که نیرو و اراده شخصیم هیچ کمکی به من نخواهد کرد و هرگز توان آنرا نداشته و نخواهم داشت.  رفته رفته، این تصمیم به شکلهای مختلف دیگه مثل حضور روزانه و مداوم در جلسات، کارکرد قدم ها، خدمت و مهم تر از همه درک و اجرای دعای آرامش تا بتوانم نقش خویش را با نگاه دقیقتری بر همه حقیقت زندگی امروزم دریابم.

سوال : برای سپردن چه قسمت هائی از زندگیم مشکل دارم ؟ چرا مهم است که بهر حال آنها را به خداوندی که خود درک می کنم، بسپارم ؟

بار اول که این قدم را می گذراندم، با وجود آنکه در سوال قبلی دانسته بودم که خیلی برایم راحتتر است که تصمیم به واگذاریم را روزانه تمدید کنم، اما دوگانگی عجیبی پیدا کرده بودم، از یکطرف همچنان غرورم نمی گذاشت همه ناتوانی در اراده شخصیم را ببینم و اگر قدم مثبتی برداشته بودم را، بیادم می آورد و کردیتش را به خودم می داد و فریاد می زد تو توانائی هائی هم داشته ای، اینقدر فقان ناتوانی نزن و از طرفی ترسهایم مرا با خود به آینده نامشخصی می بردند و بیاد می آوردم چگونه روزبروز زندگیم تیره تر شده بود، سوالهای بزرگ و بدون جوابی برای خود مطرح می کردم. اگر یکی از عزیزانم را از دست بدهم، چگونه به زندگیم ادامه دهم ؟ چنانچه در کشوری غریب مشکل بزرگی سر راهم قرار بگیره، چه خواهم کرد ؟ هنوز هم مانند گذشته از آینده واهمه عجیبی داشتم و همین مسئله آرامشم را برای مدتی گرفته بود، بعد از مدتی متوجه شدم مشکل من این هست که همچنان به خداوند اعتماد ندارم. در ظاهر اقرار می کنم که او تواناتر از من است، اسمش را نیروی برتر گذاشته ام، اما به کله خودم بیشتر اعتماد دارم، لذا یکبار دیگه از خودم صادقانه پرسیدم، کاظم کله تو، افکارت، با تو چه کردند؟ تو را به کجا رساندند ؟ به خودم دعای آرامش که به باور امروزم مصداق کامل قدم ۳ است را یادآوری کردم و برای فرار از ترسهام گفتم چو فردا رسد، فکر فردا کنیم. آینده رسید و خوشبختانه بواسطه تداوم حضورم در انجمن و کارکرد مابقی قدمها، بهره برداری از تجربه دوستان بهبودیم رفته رفته افکارم دستخوش تغییراتی شد و نوع نگاهم به مشکلات نسبت به گذشته متحول گردید. روزی که خبر فوت مرحوم خواهر همسرم را شنیدم، با خدای خودم راز و نیاز می کردم که خداوندا همه احساساتم را نیز به تو می سپارم، از تو نمی خواهم غمم را از من بگیری، تنها کمکم کن بطرزی صحیح با آنها مواجه شوم.

در ارتباط با بخش دوم سوال خاطره ای از مرحوم پدرم دارم که بی ربط به آن نیست.

مرحوم پدرم، تک پسر بود و ۶ خواهر و مادربزرگم با هم زندگی می کردند و پدربزرگم وفتی مرحوم پدرم، ۴ ساله بود از دنیا رفته بود. پدرم که به سن سربازی می رسد، خودش را معرفی می کند، اما با خود می اندیشیده تکلیف خواهران و مادرم چه خواهد شد؟ روز اول که قرار بوده تقسیم شوند، تعریف می کرد تو صف که ایستاده بودم یک آن در دلم گفتم یا خدا، چند ثانیه بعد سرگروهبان میان این همه سرباز، پدرم را صدا زده می گه : آهای پسر تو مکلفی ؟ پدرم می گفت بدون آنکه معنی اش را بدانم جواب دادم، بله. سرگروهبان می گوید برو کنار بایست و بقیه را سوار اتوبوس و کامیون کرده به سربازی می فرستد. دو روز بعد همان سرگروهبان برای تحقیق به منزل آمده و تائید می کند که نان آور خانه است و به همین راحتی معاف می شود. همیشه ما را نصیحت می کرد که سعی کنید سیم ارتباط با خدا وصل بشه.

آری اگر من ریشه ای دریافته باشم که ناتوانم، مهم است که بدون جنگیدن، به کسی بسپارم که تواناست. جریان گم کردن کیف پولیم را در پست قدم دوم - ۲ بازگو نمودم. چیزی که خیلی ناراحتم نموده بود، علاوه بر مدارک شخصی و کارت هایم که از دستشان داده بودم و ترسهام رو بالا برده بودند، پول امانتی هم بود که از دستشان داده بودم و احساس شرمندگی نیز می نمودم که چگونه با موضوع برخورد کنم و چه خواهد شد؟ اما زمانی که تقریباً از پیدا شدن کیف نا امید گردیده بودم (ناتوانی شخصیم)، از دل خدا را صدا زده و به او سپردم،  یکروز صبح خیلی زود گوئی کسی مرا از خواب بیدار نمود و ندائی می گفت : بلند شو و برو پائین و کیف پولت را بردار. وقتی به پله هائی که منتهی به در منزل می شد رسیدم، در کمال تعجب دیدم کیف پولم در آنجا پشت در افتاده. آنرا برداشتم و اولین کاری که کردم آنرا باز کرده، ناباورانه دیدم با آنکه همه کارت ها جابجا شده ولی، غیر از پولی که متعلق بخودم بود همه چیز حتی پولی که امانت نزد من بود و دو برابر از پول نقد خودم هم بود در کیف موجود است.

البته همچنان نیز در شرایطی که کله و اراده شخصیم را جایگزین اراده خداوند می کنم، آرامش اولین چیزی است که از دست می دهم. 

تا نوشته بعدی، در پناه خداوند شاد باشید و تندرست

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 21:7 |

به نام خدا،

با سلام خدمت همگی دوستان عزیزم قبل از هر چیز اجازه می خواهم از همگی شما نازنینان و همسفرانم که با ارسال ایمیل یا نظرتان تبریک گفتید و همسفر عزیز که در وبلاگش مرا شرمنده نمود و همچنین دوستانی که از نزدیک جشن 5 سالگیم را گرفتند، به نشانه احترام، سر تعظیم فرو آورم و از صمیم قلب سپاسکذارتان و خدایم شوم. برای همگی شما نازنینان از خداوند سلامتی و بهروزی آرزومندم. متاسفانه امروز صبح زود متوجه حک شدن وبلاگ دوست و برادر عزیزم، مهدی شدم. راستش نمی دونم چی باید بگم، عده ای که فقط تفریحشان آزار دیگران است و یا از حسادت، چشم دیدن کسی را بالاتر یا بهتر از خود ندارند، به نظرم از هر معتادی مریض ترند و فقط برای شفایشان و آرامششان باید دست به دعا برداشت و گفت : خدایا نظر لطفت شامل این بنده حقیرت شده، به آنان نیز کمک کن تا انسانیت و انسان بودن را تنها در کلام ندانند و بجای زوم کردن بر دیگران و خسارت زدن به آنها، کمکشان کن دریچه دید بسته شان باز شده و کمی به خود بنگرند که تا چه حد، نیاز به کمک و روانپزشک و غیره دارند. آمین

امروز توی یک وبلاگ مطالب زیبائی دیدم که خیلی بدلم نشست، خواستم آنرا کپی کنم که بخش بلوک گیری در وبلاگش را بسته بود، اما از آنجا که این جملات می تواند در همه عرصه های زندگی مورد استفاده انسانها قرار بگیرد، آنها را شروع به نوشتنشان نمودم. در ظاهر که فقط آنها را می خواندم به نظرم خیلی ساده جهت بکار گیری می آمدند، اما وقتی داشتم آنها را اینجا می نوشتم دیدم اگر چه کلمات در اوج سادگی بیان شده اند ولی در عمل من یکی حداقل نمی توانم همه شان را پیاده کنم و بعضی از آنها نیاز به تمرین دارند :

نگذار كسي يك اولويت در زندگي تو بشه، وقتي تو فقط يك انتخاب در زندگي اونی.

يك رابطه بهترين حالتش وقتيه که دو طرف در تعادل باشن.

هيچوقت شخصيت خودت رو براي كسي تشريح نكن. چون كسي كه تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره و كسي كه دوستت نداره باورت نمي كنه.

وقتي دائم ميگی گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشی. وقتي دائم ميگی وقت ندارم، بعد هيچوقت زمان پيدا نمي كنی. وقتي دائم ميگی فردا انجامش ميدي، اونوقت فردای تو هيچ وقت نمياد.

وقتي صبحها از خواب بيدار ميشيم، ما دو تا انتخاب داريم. برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم، يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم. انتخاب با شماست.

ما كسانی كه به فكرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي كنيم براي كسانی كه به فكرمون نيستن. و به فكر كسانی هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمي كنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهميم، هيچوقت براي تغيير دير نيست.

وقتي تو خوشي و شادي هستی، عهد و پيمان نبند. وقتي ناراحتی جواب نده. وقتی عصبانی هستی تصميم نگير. دوباره فكر كن، عاقلانه رفتار كن.

همه مردم دنیا در یک چیز مشترکند و اون اینه که همه با هم فرق می کنند. پس تلاش برای اینکه مثل دیگران شدن و یا دیگران را مثل خود کردن، تلاشی عبث و بیهوده است، رهایش کنیم و بی جهت نجنگیم.

اگر میخواهیم پیام عشق بشنویم، باید خود حامل پیام عشق باشیم. برای روشن نگاه داشتن چراغ، باید در آن نفت بریزیم.

خدا را در آن دورها جستجو مکن، تو عاشق و جستجوگر نیستی. عاشق اوست و تو طالبی. پس طلب کن، او جای دوری نیست، همین جاست در خانه ات.

خوشا آنان که هفت جهان را در خانه خویش دارند، آیا من و شما هم داریم ؟

با ارزش ترین افراد کسانی هستند که مال و منال و چیزهای دنیوی را مایه ارزش خود نمی دانند.

برای کسی که دوستش داری، همه چیزت را بده بجز غرورت.

انسان تنبل بیش از آنکه سربار دیگران باشد سر بار خویش است.

به زبانت اجازه نده قبل از اندیشه ات براه بیفتد.

دنیا اسباب بازی بزرگی است که کودکان بزرگسال را به بازی می گیرد.

از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه سرآغاز خویش که سر منزل مقصودت را نیز گم می کنی.

برای بعضی انسانها، زندگی دو بخش بیش نیست، نیمه اول به امید نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول.

پل رینو : انسان وقتی بلند صحبت می کند، دیگران صدایش را می شنوند و زمانی که آرام سخن می گوید، به گفته اش گوش می کنند.

تا نوشته بعدی، در سایه خداوند شاد باشید و تندرست و سایه تان مستدام.

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 17:30 |

با سلام و تشکر از ابراز همدردی همگی عزیزانم که از طریق تلفن، پیام و ایمیل مثل همیشه ثابت نمودید که مرا از خودتان می دانید، سلامتی و سربلندی همگی شما دوستانم را از خداوند خواستار و بخاطر داشتن وجود پر برکت یکایک شما نازنینان، بر خود می بالم و خدایم را سپاسگذارم. چند روز پیش با یکی از دوستان بهبودیم صحبت می کردم، شکایت می کرد که چرا نمی تونه "نه" بگه و از اینکه جقدر از این بایت اذیت می شه. تصمیم گرفتم در ارتباط با این مشکل که تقریباُْ مشکل اکثر انسانها است و به خصوص در افرادی که بیماری اعتیاد دارند به شکل حادتری وجود داره از درک خودم بنویسم.

در گذشته، بارها و بارها در موقعيت هايي قرار گرفتم كه گفتن كلمه "نه" برايم خیلی سخت بود و بر خلاف میلم مجبور بودم کاری رو انجام بدم که به هیچ وجه دلم نمی خواست انجامش بدم ولی از گفتن  کلمه "نه" عاجز بودم. براي مثال اولین و بزرگترین چیزی که از نه گفتن در مقابلش عاجز بودم، وسوسه های فکری مصرف مجدد بود، از آنجا که گویا از بچگی یاد گرفته بودم که نه گفتن به خواهش دیگران، نوعی عمل زشت محسوب می شه به شکل یک عادت نمی توانستم حتی به خودم و وسوسه های فکری هم نه بگم، جدا از تاثیرات روحی و روانی که در ترکها به شدت به من و افکارم حمله ور می شدند ولی لذت مصرف نیز بخشی بود که من با علم بر آنکه لذتی آنی خواهد بود و دوباره همان شکست باورها و تاریکی ها شروع خواهند شد، اما از گفتن نه به لذت لحظه ای نیز عاجز بودم. در سایر موارد زندگیم هم بارها اتفاق افتاده بود که خودم باید به کار مهمی می رسیدم و کسی همزمان ازم می خواست کاری براش انجام بدم و من راحت می گفتم باشه، حتماً. طوری به اون بنده خدا می گفتم این کار رو انجام می دم که فکر می کرد با خلوص نیت براش خواهم بود، اما خدا می دونه چه انقلابی از خشم و عصبانیت درونم شروع می شد و شروع می کردم تو دلم بهش ناسزا گفتن و به شدت از دست او و خودم عصبانی می شدم. 

حتي، وقتی یکی از فامیل که خیلی هم باهاش و ارتباط داشتن باهاش راحت نبودم و مرا براي ناهار به منزلش دعوت مي‌كرد، با وجودی كه مايل به رفت وآمد با او نبودم در کمال بی میلی ساعتی که قرار بود اونجا باشم رو در شرایطی کاملاً سخت از درون و نقاب زدن بیرونی رو سپری می کردم اون هم در اوج احساس ناخوشایندی از خودم و اون بنده خدا. همیشه مشکل بزرگ من درست همین بود که بخودم می گفتم آخه چیم هست که  براستی چرا زمانی كه "نه"  گفتن را ترجيح مي دم، "بله" مي‌گم ؟

امروز، وقتی بدلایل این معضل در گذشته خودم کندو کاو می کنم می بینم یکی از  نگرانی هام تو از دست دادن ارتباطات مؤثرم يا ترس از آسيب دیدن روابطم بود، حتی همون رابطه هائی که فکر می کردم باهاشون راحت نیستم. خیلی ساده، ارتباطات خودم را مثل یک شي شكننده تلقي مي‌كردم كه به اطاعت هاي دائميم وابسته و گره خورده بودند. بعضی وقت ها هم از نه گفتن احساس گناه مي كردم، چون یاد گرفته بودم براي اجتناب از آسيب وارد كردن به احساسات ديگران، خواسته‌هاي خودم رو باید زیر پا بگذارم و ازشون دست بكشم، همين امر باعث می شد تا احساس مسئوليت من در قبال احساسات شخصي ديگران امری واجبتر و به حق تر از احساسات خودم جلوه ‌كند، گويي شادي آنها در گرو موافقت من بود. خیلی وقتها احساس می كردم با نفي خواسته شان و نه گفتن به آنها، به دليل خود خواهي مارک عجب آدم بدي هستم رو پیشونیم بشینه و من که همیشه دلم می خواست تو دید دیگران خوب باشم سعی می کردم قبل از دیدن خودم دیگران را ببینم، چون از بچگی و به خصوص با دیدن فداکاری های مرحوم مادرم و خواهرانم، اتوماتیک وار من هم ياد گرفتم كه بايد فداكار باشم و خودم رو ناديده بنگارم.

رفته رفته که بیشتر اعتماد به نفسم را از دست می دادم، بیشتر در نه گفتن عاجز می شدم و از طرفی زمانی که بعضی از خاطرات گذشته ام را ورق می زنم، در می یابم بی آنکه خود بدانم در جاهائی که بيش از خودم، دلواپس و نگران ديگران بودم و وقتي از من تقاضائي مي‌شد احساس می كردم مورد لطف قرار گرفتم و احساس می کردم آدم مهمی هستم و  ترس داشتم نکنه من مخالفت کنم و دیگه هرگز دوباره چنين تقاضايي از من نشه. یادمه یکروز یکی از دوستان هم مصرفیم که با هم خیلی هم احساس صمیمیت داشتیم، فروشگاه و کارگاه بزرگ قنادی داشت، اومد و از من یک برگ چک خواست تا به تعاونی صنف قناد به امانت بگذاره و سهمیه روغن و شکر فوق العاده اش رو بگیره. با اینکه اصلاً دلم نمی خواست درخواستش رو جواب مثبت بدم، ازش پرسیدم فقط امانت هست ؟ گفت آره و من یک برگ چک سفید امضاء بهش دادم. قرارمون این بود که هزینه روغن و قند را پس از دو هفته به حساب تعاونیشون بریزه و چک امانتی من رو برگردونه. مدتی گذشت و یکروز از بانک زنگ زدن که چک شما محل نداره، تعجب کردم و رفتم بانک دیدم بدون اونکه من بدونم و اطلاع داشته باشم چکی که قرار بوده فقط امانت باشه، رقم خورده و نقد شده بود.اينها، نمونه‌هاي زیاد این چنینی دارم که با احساسات دست و پا گير، همیشه مانع آزادي عمل من می شد.

اولين چیزی که تونستم با بکار گیریشون تا حدودی به این مشکلم غلبه کنم، تشخيص احساسات دست و پاگير يا باورهايي بود كه در سرم وجود داشتند. متوجه شدم براي نمونه اگر به دوستم که از من چک مي‌خواست، نه می گفتم، از چه چیزی می ترسیدم؟ می ترسیدم که الان اون بنده خدا چه فکری پیش خودش می کنه و من رو چه جوری قضاوت می کنه، نکنه از دستم ناراحت بشه و اصل رابطه مون بخاطر این چک بره زیر سوال؟ تو عالم دوستی با اون رابطه خانوادگی هم داشتیم و پیش خودم می ترسیدم خودش هیچی، اگه همسرش متوجه بشه، چی؟ تازه تو فلان مورد کمکم کرده، زشته الان بهش نه بگم، اگر چه درخواستش غیر معموله و و ترس های دیگه. جلو جلو ترس هام رو میاوردم و ابتدا به ساکن تو ذهنم انتظار فاجعه آميزي از "نه گفتن" رو تو ذهنم می ساختم و جالب اینجاست که بعدش هم آن انتظارات را با واقع نگري بيشتري منتظرشون می شدم، چیزی که در خیلی موارد می تونست اصلاً واقعیت نباشه و ساخته و پرداخته ذهن بیمار و شکاک من بود. بعدها وقتی با خودم و احساساتم صادقانه تر برخورد نمودم نشستم و حلاجی کردم، دیدم اگر پاسخ منفي می دادم چه بسا دوستم از اين كه چک به او نداده ام نه تنها ناراحت نمی شد، بلکه احتمالا به خاطر اون كه كلمه "نه" رو به صراحت به كار برده‌ بودم، احترام بيشتري برايم قائل می شد. در ثانی اگه حتی تصورات و ترس های من از ندادن چک به دوستم هم درست از آب در می اومد، یک نتیجه مشخص برام داشت و اون اینکه دوستم احترامی که به من می گذاشته، بخاطر خودم نبوده و احترامش رو به چک من می گذاشته، چرا که در اصل تقاضاش غیر منطقی بود. از طرفی من با جواب مثبت دادن به تقاضای غیر منطقی او و یا دیگران، باعث می شد که اونها نسبت به ابراز درخواست‌هاي غير منطقي خود تشويق شوند.

امروز و بواسطه شناخت احساسات خودم، تنها در صورتی به درخواستی جواب منفی می دم که بنوعی تشخیصم این باشه که اون تقاضا، غیر منطقی است یا مجبورم به واسطه پذیرفتنش از احساسات واقعی خودم و نیازهایم بگذرم و برای گفتن "نه"، زیاد مشکلی ندارم.

تا نوشته بعد، خداوند یار و نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:6 |

شب از نیمه گذشت و دیده باز است

چرا امشب، شبم دور و دراز است ؟

وضو کن با سرشت ِچشمم ای دل

که امشب فرصت ِ راز و نیاز است

حال غریبی دارم، نمی دونم اصلاً از کجا باید شروع کنم ؟ دیروز روز خوبی بود یا نه؟ الان ۴۵ دقیقه از بامداد یکشنبه می گذره. می گن دیروز عید بود و میلاد مولا علی و روز پدر، ظاهراً باید برام روز خوبی باشه. می گن یک روز پاک عاری از مواد، یک روز ِ موفقه و من با اینکه  ساعت حدوداً ۳ صبح بیدار شده بودم ولی خیلی راضی بودم. نیمروز همسرم زنگ زد تا تبریک روز پدر رو بگه، دخترای گلم هم صحبت کردند و تبریک گفتن و تموم شد رفت. خیلی وقت پیش همسرم یک موزیک از استاد علیرضا افتخاری از آلبوم نیلوفرانه رو از طریق تماس تلفتی برام گذاشته بود و خیلی بدلم نشسته بود : " تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری" خیلی دنبالش بودم تا بالاخره پیداش کردم. متاسفانه اینجا از این نظر خیلی مشکل می شه این جور چیزا رو پیدا کرد و خرید. هر چی گشتم دنبال این آلبوم پیدا نکردم و تو سایت ها هم با کیفیت خیلی بد، پیدا کردم که فایده نداشت. امروز بعد از تماس تلفنی همسرم برای تبریک روز پدر، داشتم خونه رو مرتب می کردم که چشمم به یک کاست خورد که روش نوشته شده بود "نیلوفرانه". گذاشتم تو دستگاه و اینگونه شروع شد :

خدایا، خدایا یگانه توئی

همه گریه ها را بهانه توئی

نگارا، نگارا، تو باقی بهاری

دل ساده ام را تو نقش و نگاری

شده ام، چو گلی ز ریشه جدا

به من برسان، بهانه مرا

یکی، یکی آهنگ ها رو گوش کردم و یکی از دیگری لذت بیشتری تا رسیدم به همون آهنگ معروف. چند باری خودم گوشش کردم و بعدش تماسی به همسرم که خبر از کشفی از بی نهایتها که مدتها : آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم.

تا سلام کرد، گفتم گوش کن :

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب ِمن جانا بعهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت، رها در کهکشانها

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را، دگر کی بگیرد ؟
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را، دگر کی پذیرد ؟

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب ِ شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

با آهستگی گوش کرد، ولی باز هیچ از واقعیت نگفت. آخر با خود فکر کرده بود که من این گوشه دنیا چه کاری از دستم برمیاد؟ حتی کمی شوخی کرد و همه چیز به خوبی گذشت. عصر با یک دوست تلفنی صحبت می کردم که یکی از عزیزای همدرد تماس گرفت و گفت می خواد بیاد پیشم. اومد خونه و قدم رو چشمم گذاشت، ساعتی با هم گپ زدیم. حتی یکبار گفت کاظم سرحال نیستی، به نظر گرفته می آئی، گفتم نه بابا، روحاً خوبم ولی چون صبح خیلی زود بیدار شدم کمی خسته ام. آبی به صورتم زدم و بعدش هم رفتم جلسه مجازی و قرار شد خدمتگذار باشم، ظاهراً همه چیز خوب پیش می رفت ولی خیلی عجیب بود که با وجودی که تا قبل از جلسه اسپیکرهام کار می کرد و صدای دوست خوبم که منشی جلسه دیروز بود رو داشتم و حتی موزیک قشنگش رو به اتفاق دوست عزیز، گوش می کردیم ولی وقتی قرار شد که من جلسه رو شروع کنم، صدای دوستان تو جلسه رو نداشتم. به محض اونکه از جلسه اومدم بیرون تا مشکل رو حل کنم، تلفن خونه زنگ خورد و خبری داد که شوکه شدم. یکی از فامیلهام بعد از سلام و احوالپرسی گفت که خواهر ِهمسرم، دیگه بین ما نیست. او داشت می گفت و من شوکه شده بودم، نمی دونستم چی بگم ؟ اصلاً باورم نمی شد مخصوصاً وقتی گفت که امروز نهمش بوده و همه از من مخفی کردن که ناراحت نشم.

خدایا، خدایا، یگانه توئی

همه گریه ها را، بهانه توئی

نگارا، نگارا    تو باقی، بهاری

دل ساده ام را، تو نقش و نگاری

الان که ادامه میدم بعدازظهر روز یکشنبه است و امروز صبح دیگه نتونستم ادامه بدم. خیلی داغون بودم ولی خدا رو شکر چون یاد گرفتم احساساتم رو اجازه بدم جاری بشن، یکی دو ساعتی گریستم و با خدا راز و نیاز. مدام چهره اش جلوی چشمم بود و بیاد آخرین تماسی که داشت تا خبر سلامتیش را بده و مدام پشت تلفن اشک می ریخت که به من بگه زندگی ارزش این همه دوری و دلتنگی رو نداره، افتاده بودم. بعدش چون تخلیه شده بودم خوابیدم و خوشبختانه درست زمانی که نیاز به جلسه داشتم، روز جلسه بود و با شرکتم پذیرشم بیشتر شد. خدا رحمتش کنه خیلی بانوی نازنینی بود و رفت و با رفتنش بار سنگینی از غم نبودنش رو تو دل خیلی ها گذاشت. خوش به حالش حداقل موقع رفتنش حتی یک نفر از رفتنش خوشحال نیست.

موقع تولدت همه خوشحال بودند و تو گریان، چنان زندگی کن که با مرگت خودت خندان و دیگران گریان باشند.

دیشب بعد از اینکه همسرم متوجه شده بود که من فهمیدم، سریع از مراسم نهم مرحوم خواهرش خودش رو رسونده بود خونه و زنگ زد که او منو دلداری بده !! وقتی ازش شاکی بودم چرا زودتر به من نگفته، همه اش می گفت نمی خواستیم تو، اونجا تو غربت ناراحت بشی. امروز تو جلسه داشتم فکر می کردم شاید علاوه بر این، هنوز ترسهاش رو هم داره، آخه دیده بود اونموقع که ایران بودم به دنبال هر بهانه ای برای مصرف بودم، به خصوص فوت عزیزی.

با دعای امروز تا نوشته بعد، خداوند یار و نگهدارتان

خدایا راضیم به رضایت. کمکم کن تا همواره از من راضی باشی

 

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 19:29 |

چند سال قبل استادی براي جمعي از دانشجويانش در دانشكده روان ‌شناسي با موضوع "ابراز وجود" صحبت نمود.

او سوالی مطرح کرده و از دانشجويان پرسيد : آيا به خود حق زندگي كردن مي‌دهند؟ همه دست‌هايشان را به علامت تأييد بلند كردند. بعد خواست كسي داوطلبانه او را در نشان دادن موضوع مورد بحث كمك كند، مرد جواني به جلو كلاس آمد. به او گفت : لطفاً رو به روي كلاس بايست، چند بار اين جمله را با صداي بلند بگو "من حق  زندگي كردن دارم". بعد اين عبارت را با صداي آهسته بيان كن. ببين چه احساسي پيدا مي‌كني؟ در حالي كه تو اين كار را مي‌كني ساير دانشجويان كلاس بايد قضاوت كنند كه آيا حرفت را باور مي‌كنند يا نه.

مرد جوان دست‌هايش را به كمر زد و به طرزي خصمانه گفت : من حق زندگي كردن دارم. طوري گفت كه انگار خودش را براي مبارزه‌اي آماده مي‌كرد. با هر تكرار حالت  خشمگينانه‌تري به خود مي‌گرفت. استادش به او گفت : كسي با تو سر نزاع و يا مخالفت ندارد. مي‌تواني جمله‌ات را به شكل غير تدافعي بيان كني؟ امّا نمي‌توانست، صدايش نشان مي‌داد كه حمله‌اي را پيش‌بيني مي‌كند . كسي حرفش را باور نكرد.

بعد زن جواني آمد و با صداي ملايم و در حاليكه لبخندي مي‌زد، ابتدا از ساير دانشجويان عذرخواهي كرد و گفت: "من حق زندگي كردن دارم". كسي حرف او را هم باور نكرد.

كس ديگري آمد. به نظر متكبر و خود‌خواه مي‌رسيد، حالت بازيگري را داشت كه مي‌خواهد نقشي ايفا كند.

دانشجويي در مقام اعتراض گفت: آزمون منصفانه‌اي نيست. اين دانشجويان خجالتي هستند، عادت ندارند جلو بقيه حرف بزنند. استاد او را صدا زد و از او خواست به جلو كلاس بيايد و خيلي ساده بگويد: "دو به علاوه دو مي‌شود چهار". دانشجو اين جمله را به راحتي و با اطمينان ايراد كرد. سپس استاد رو به او کرده، گفت : "حالا بگو من حق دارم كه زندگي كنم". لحن صدايش تغيير كرد به نظر نامطمئن مي‌رسيد.

دانشجويان جملگي خنديدند. دانستند گفتن "دو به علاوه دو مي‌شود چهار" ساده است، امّا ابراز وجود كردن و از حق زندگي كردن حرف زدن آنقدرها هم کار ساده‌اي نيست.

استاد پرسيد: "جمله من حق زندگي كردن دارم" چه مطلبي را به شما القا مي‌كند؟ یک دانشجو گفت :اين عبارت بيشتر حالت رواني دارد، امّا چه معنايي دارد؟ معنايش اين است كه زندگي من متعلق به من است. دانشجوي ديگري گفت: منظور اين است كه حق دارم كارهاي مربوط به خودم را شخصاً انجام دهم و درباره آن‌ها تصميم بگيرم. دانشجوي ديگري اضافه كرد: منظور اين است كه پدر و مادرم درباره طرز زندگي من تصميم‌گيري نكنند. دانشجوي ديگري گفت : منظور اين است كه هروقت بخواهم مي‌توانم جواب "نه" بدهم. دانشجوي بعدي گفت: منظور اين است كه بايد به منافعم احترام بگذارم. منظور اين است كه آنچه را مي‌خواهم مهم است. منظور اين است كه مي‌توانم هر چه را به نظرم درست مي‌رسد بگويم و انجام دهم. منظور اين است كه مي‌توانم به ميل خود رفتار كنم.

اين‌ها بخشي از معاني خصوصي بودند كه دانشجويان براي عبارت "من حق دارم زندگي كنم" در نظر گرفتند. با اين حال نمي‌توانستند اين عبارت را محكم و با قاطعيت در حضور ساير دانشجويان ابراز كنند. اين‌گونه بود كه استاد باب سخنانش با آنها را آغاز كرد.

ابراز وجود يعني چه؟

ابراز وجود كردن يعني احترام گذاشتن به خواسته‌ها، نيازها و ارزش‌هاي خود.

ابراز وجود كردن به معناي روي پاي خود ايستادن، حرف خود را زدن و خود بودن است، بدين معناست كه به خود در همه زمينه‌هاي انساني احترام بگذاريم.

ابراز وجود كردن سالم مستلزم "نه" گفتن در وقت مناسب خود است، امّا بايد به كيفيت اين نه گفتن توجّه داشت. زندگي اگر سراسر در نه گفتن و نشان دادن رفتارهاي منفي خلاصه شود، تلف كردن اوقات گرانبهاي عمر است. نشانه ي تاسف و يك تراژدي است. ابراز وجود كردن به معناي صحبت كردن از ارزش‌هاي خويشتن است. و بدين مفهوم با انسجام و هميّت رابطه دارد.

ابراز وجود كردن با انديشيدن شروع مي‌شود، امّا با انديشيدن تمام نمي‌شود. ابراز وجود كردن به معناي قدم گذاشتن به جهان است. ابراز وجود كردن آرزو داشتن نيست، بلكه تبديل نمودن اين آرزو به حقيقت است.

داشتن ارزش نيز با ابراز وجود كردن تفاوت دارد، امّا نشان دادن اين ارزش‌ها و پايبندي به آن‌ها ابزار ِ وجود است. يكي از مشكلات عمده اين است كه خود را صاحب ارزش مي‌دانيم امّا اين مالكيت را در عمل نشان نمي‌دهيم.

ابراز وجود كردن مستلزم اين باور است كه براي خود حق وجود داشتن قايل شويم و بدانيم كه زندگي ما به خاطر ديگران نيست و قرار نيست كه مطابق ميل و خواسته ي‌ ديگران ظاهر شويم. براي بسياري از مردم اين يك مسئوليت هول‌انگيز است. بدين معناست كه زندگيشان در دست‌هاي خود آن‌هاست، بدين معناست كه روي پدر و مادر و بستگان و دوستان به عنوان حامي و حمايت‌گر حساب نكنيم. بدين معناست كه آن‌ها مسئول زندگي خودشان هستند، آن‌ها نيز مسئول حمايت از امنيت خاطر خود هستند. امّا نه ترس از مسئوليت، كه تسليم شدن به آن است كه به عزّت نفس لطمه مي‌زند. اگر به خاطر حق موجوديت خود بپا نخيزم، اگر به اين توجّه نكنم كه اين حق من است كه به خود تعلق داشته باشم چگونه مي‌توانم شأن و منزلت خود را تجربه كنم؟ چگونه مي‌توانم به عزّت نفس برسم؟

چشمه

سالها پيش شهر بزرگی بود به نام شهر خشک. در شهر خشک آب وجود نداشت. مردمش آب نخورده بودند و آن را نمی شناختند. برای همين هميشه تشنه بودند و به تشنگی عادت داشتند. اما مرد جوانی در اين شهر زندگی می کرد به نام اورانوس که از اين وضعيت خوشش نمی آمد و به همين علت تصميم گرفت از آنجا برود.
او براه افتاد و از شهر خارج شد ولی هنوز زياد دور نشده بود که به يک چشمه رسيد، چيزی که تا آن موقع نديده بود، به طرف آب رفت و کمی آن را بررسی کرد و در نهايت چشيد. ناگهان احساس بسيار خوبی به او دست داد و باعث شد که مقدار زيادی آب بنوشد تا اين که تشنگی اش برطرف شد و به آرامش عجيبی رسيد. اين تجربه ی شيرين به اندازه ای برايش لذتبخش بود که مقداری آب را با زحمت زياد در دستانش به شهر برد و به مردم نشان داد. مردم شهر پس از امتحان کردن آب، البته با چند بار رفتن اورانوس به چشمه و برگشتن به شهر، آن را معجزه ای از طرف او دانستند و به تقديس و ستايشش پرداختند. او به مردم گفت : من اين را نيافريده ام بلکه از مکانی خارج از شهر آورده ام. در آنجا اين نوشيدنی از زمين می جوشيد و مقدار زيادی از آن وجود داشت، بياييد به شما نشان بدهم.
ولی مردم امتناع کردند و گفتند ما نمی توانيم راه زيادی بپيماييم و تا کنون از شهر بيرون نرفته ايم. ممکن است راه را گم کنيم، ممکن است گرسنه بمانيم، ممکن است حيوان وحشی ای به ما حمله کند.
اورانوس گفت : نه تا آنجا راه زيادی نيست، شما می توانيد بياييد. مقدار زيادی از اين نوشيدنی سحرآسا در آنجا وجود دارد.
ولی مردم به سخنانش گوش نکردند و باز به ستايش و حتی پرستش او پرداختند و گفتند تو انسان بزرگی هستی که اين نوشيدنی گوارا را خلق کردی. آنها به جستجوی چشمه نرفتند چون انسان هايی نادان و تنبل بودند. اورانوس هر روز به محل چشمه می رفت و ظرف های مردم و خودش را پر آب می کرد و برايشان به شهر می آورد.
کم کم او در تمام شهر مشهور شد و پرستندگانش هم زياد شدند و اين تفکر در ذهن خودش هم قوت گرفت که او اين آبها را خلق می کند و مردم به وسيله ی او نجات پيدا می کنند و شهر توسط او آباد می شود. تا اين که يک روز راه چشمه را گم کرد و هرچه به جستجويش پرداخت آن را نيافت. آن روز بدون آب به شهر بازگشت و اين اتفاق تا يک هفته ادامه پيدا کرد. مردم از او آب می خواستند و او هيچ کاری نمی توانست بکند.
کم کم مردم از دور و برش پراکنده شدند و کم کم او به عجز خودش پی برد و کم کم مکان چشمه را دوباره به خاطر آورد.

تا نوشته بعدی، دستان گرم و مهربان خداوند یار و یاورتان

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 15:14 |


Powered By
BLOGFA.COM