تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

پاداش خوبی

سالک درمانده که تمام درهای آسمانی را به روی خودش بسته می ديد سر به بيابان گذاشت.
پيرمردی خارکن را ديد که سخت مشغول کار است.
از او پرسيد : آيا پاداش خوبی چيزی جز خوبی است؟
پيرمرد گفت : نه.
سالک ادامه داد : مدتی است هرچه خوبی می کنم هيچ خوبی نمی بينم، گويی خدا مرا فراموش کرده.
پيرمرد خارکن گفت : ذات انسان از جنس خوبی هاست و هرکار خوبی که بکند با ذاتش سازگار است پس در نظرش خوشايند می نمايد. اگر تو فکر می کنی خوبی نمی بينی بدان که از ذات خود غافل شده ای، و بعد اين که تو بر خدا منتی نداری که کار خوب انجام می دهی بلکه خدا بر تو منت می گذارد و موقعيت انجام کار خوب را برايت مهيا می سازد و بايد شکر گزار آن باشی و در آخر اين را هميشه به خاطر داشته باش : خوبی کن تا خوبی کرده باشی، خوبی نکن تا خوبی ببينی.

ديدار با سه پيامبر

جک يک برده ي سياهپوست بود که براي مزرعه داري سفيدپوست کار مي کرد.
يک روز پيرمردي با ريش و موهاي بلند و سپيد و عصايي در دست از کنار مزرعه رد مي شد. جک را صدا کرد و به او گفت : آيا تو برده ي اين خانواده اي؟
جک پاسخ داد : بله.
پيرمرد گفت : چرا؟ مگر تو چه چيزي کمتر از آنها داري؟ جسم تو يک رؤيا بيش نيست و روحت در وجود با روح همه ي انسان ها برابر است. تو مي تواني از آنها بهتر شوي، بهتر و هرچه بهتر.
جک ناگهان احساس کرد وارد دنيای ديگری شده، دنيايی نو، همه چيز تغيير کرد، او ديگر برده نبود. می توانست برای خودش زمين داشته باشد و از همه بهتر باشد و راحت تر زندگی کند و هيچ کس نمی توانست به او دستور بدهد و يا حتی خواهشی بکند. او آزاد و رها شده بود و هر کار دلش می خواست می توانست انجام دهد. به اين فکر افتاد که بقيه ی زندگی اش را به تفريح و خوشگذرانی بپردازد و چند سال هم به همين طريق زندگی کرد و تا جايی که می توانست در بر آوردن خواسته هايش زياده روی می کرد و غرق لذت و غرور از اين آزادی شده بود تا اين که روزی در کنار مزرعه اش با مردی مواجه شد که صليبی بر دوش می کشيد و چهره ای زيبا و نورانی داشت.
او به جک گفت : آيا چيزی می تواند جلوی تو را بگيرد تا به خواسته هايت نرسی؟
جک با اعتماد به نفس کامل گفت : نه، هيچ چيز.
مرد گفت : درون تو خود ديگری وجود دارد که همچون پرنده ای در قفس، زندانی خود توست و هرچه به خواست های اين خود ظاهربين بيشتر پاسخ دهی از هدف های او دورتر می افتی. تو در برابر خودت ﻣﺴﺌﻮلی. هرچه بيشتر به طرف لذت های کوچک بروی از لذت های بزرگ بيشتر فاصله می گيری. عادت های خود را تغيير بده و هر سختی که بر تو آمد شکايت نکن زيرا خدا به هرچه بر تو می آيد راضيست پس بدان که هر پيشامدی به نفع توست و در برابر اراده ی خدا مايست که نمی توانی.
جک به شدت تحت تأثير حرف های او قرار گرفت و بر آن شد که زندگی اش را تغيير دهد. از آن روز تمام تلاش خود را برای مبارزه با خواسته هايش به کار گرفت. در يک کليسای قديمی صبح و شب به عبادت پرداخت و فقط هفته ای يک بار به مزرعه اش بر می گشت تا کمی به کارهای آن برسد و غذايي برای هفته ديگرش به کليسا ببرد. سالها بدين طريق زندگی کرد ودر اين مدت اراده اش قوی، اخلاقش خوب و روحش پاک و زلال شد و همچنين به لذت های معنوی بزرگی رسيد. او ديگر به بقيه ی مردم کاری نداشت و آنها را انسان هايی نادان، بی اراده، بدبخت و پست می ديد که ارزش همنشينی ندارند.
پس از مدتی در کشوری که جک زندگی می کرد حکومت به دست افراد ستمگری افتاد که با زور و قدرت اموال مردم را می گرفتند و به ثروت و قدرت خود می افزودند. جک که در آن موقع گوشه گير و منزوی شده بود و در عالم معنويات خودش سير می کرد از اين ماجراها بی خبر بود تا اين که يک روز مزرعه اش را گرفتند و او را از آنجا بيرون کردند. جک می دانست که اين پيشامد به خواست خدا بوده و از جانب اوست. بنابراين اصلاً ناراحت نشد و هيچ مقاومتی هم نکرد و از آنجا به طرف کليسا به راه افتاد تا به عبادت خود بپردازد. در راه به
پیرمردی برخورد که چهره ای آرام و دلنشين و موهايی سياه و بلند داشت.
او به جک گفت : به کليسا می روی؟
جک پاسخ داد : بله.
مرد پرسيد : چرا وقتی مزرعه ات را از تو گرفتند در برابرشان نايستادی؟
جک در جواب او گفت : دنيا برای من ارزشی ندارد. من به هرچه خدا راضی باشد رضايت می دهم و رسيدگی به امور معنوی خودم را مهم تر از رسيدن به حقوق دنيايی ام می دانم.
مرد گفت : دنيا در ذات خود بی ارزش است ولی می تواند بر چيز های ارزشمند تأثير بگذارد. هدف تو از غذا خوردن نبايد احساس سيری باشد بلکه بايد توانِ ادامه دادنِ مسير معنوی را هدف آن قرار دهی. اگر غذا خوردن را کنار بگذاری عمرت را و يا فرصتی را که به تو داده اند برای رسيدن به کمال کوتاه می کنی.
و اما بدان که تو نسبت به ديگر انسان ها هم ﻣﺴﺌﻮلی. به مردم آنچه را برای رسيدن به خوبی ها آموختی بياموز و آنها را در اين راه تشويق کن. در برابر ستمگران بايست نه برای رسيدن به حقوق دنيايی ات بلکه برای از بين بردن تمام بدی هايی که ظلم آنها در آينده ی خودشان و ديگران به وجود می آورد.
امروز جک در ضمن اين که روحی آزاده و پاک دارد، سياستمدار خوبی هم هست و در عين حال که به عبادات خود ادامه می دهد از جسمی سالم و نيرومند هم برخوردار است.
تا نوشته بعد، خداوند یار و نگهدارتان
+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 17:29 |

بدنبال نور

در زمان های دور جنگلی بسيار زيبا و سرسبز بود که پريان در آن زندگی می کردند. رودخانه های پرآب، درختان تنومند، دشت های سبز، کوه های پوشيده از درخت و دره های وسيع.
در ميان اين جنگل بی انتها چاه بزرگی وجود داشت که بسيار عميق بود. در تهِ اين چاه مردمانی زندگی می کردند که عاشق گرما و نور بودند. اما آنها ميان آتش بزرگی قرار داشتند و يکی پس از ديگری در آن می سوختند. هرگاه کودکی به دنيا می آمد در کناره ی آتش می ماند تا بزرگ شود، و وقتی مفهوم عشق را می فهميد و عاشق گرما و نور می شد، به درون آتش می رفت و مانند ديگران می سوخت.
يک روز طنابی بلند از بالای چاه به پايين افتاد و همه به آن خيره شدند، آنگاه صدايی آمد که می گفت : اين طناب را بگيريد و بالا بياييد. در اين بالا جنگلی هست غرق گرما و نور خورشيد که در آن عذاب سوختن را نمی کشيد.
مردمی که در حال سوختن بودند گفتند : ما داريم می بينيم که نور آن بالا بسيار کم و نور اينجا اين قدر زياد است و ما اينجا در اوج گرما به سر می بريم و حتی اگر نور و گرمای آن بالا بيشتر باشد تا موقعی که به آنجا برسيم بايد در تاريکی و سرما از طناب بالا برويم که هرگز از پس آن بر نمی آييم و اصلاً به زحمتش نمی ارزد! مگر بدون درد و رنج سوختن هم می توان به گرما و نور رسيد؟
اما بعضی از آنها انسان های متفکری بودند و با خود گفتند اگر بخواهيم از عذاب سوختن نجات پيدا کنيم يا بايد به کناره ی آتش برويم و دست از لذتِ گرما و نور بکشيم که غير ممکن است و يا از اين طناب بالا برويم تا به جنگلی که گرما و نور آن بدون سوختن است برسيم.
در حقيقت نور کمی که از دهانه ی چاه بدرون آن می تابيد آنها را کنجکاو و اميدوار کرده بود. وقتی از طناب بالا رفتند به تدريج گرما و روشنايی بالا زياد شد. انسان هايی که در پايين می سوختند آنها را مردمی ابله و نادان می ديدند که لذت گرما و نور را کنار گذاشته و سختیِ از طناب بالا رفتن را به خاطر آن نور کم که در برابر آتش هيچ نيست تحمل می کنند.
هنگامی که انسان های متفکر به بالای چاه رسيدند حقيقت برايشان روشن شد و ديگر به درون چاه بازنگشتند.
وقتی تمام آدم های عاقل از چاه بيرون آمدند ديگر کودکی متولد نشد و همه ی نادان ها در آتش سوختند. آنگاه فرشته ای آمد و همه ی در چاه ماندگان را زنده کرد و به بالای چاه آورد و جهان بيرون را به آنها نشان داد و دوباره همه را به درون چاه انداخت.
و عجيب است که دوباره طنابی به چاه انداختند و عجيب تر است که بعضی از آن مردمان دوباره انکار کردند و همانجا ماندند و جنگل زيبا را خيلی زود فراموش کردند.

درس بزرگ

زاهد در راهی می رفت. مردی را ديد که مشغول پرستش يک تکه سنگ بود. سراسيمه به طرف او رفت و گفت : اين سنگ را نپرست! خدای بزرگ را بپرست که تو را آفريده.
مرد نگاهی به او کرد و گفت : معبود من آرزوهايم را برآورده می کند.
زاهد گفت : هرگز اينطور نيست. اين تکه سنگ قادر به انجام هيچ کاری نيست. تو بايد توبه کنی.
مرد گفت : از خدايت بخواه که اينجا چشمه ای به وجود آورد.
زاهد رو به آسمان کرده دستانش را بالا برد و گفت : خداوندا در اين مکان چشمه ای جاری ساز تا اين بنده ی گمراهت را هدايت کنی.
مدتی گذشت، چشمه ای به وجود نيامد. آنگاه مرد به سنگ گفت : چشمه! و در يک چشم بر هم زدن چشمه ای از زمين جوشيد و جاری شد.
زاهد حيرتزده به اين ماجرا نگريست و با خود گفت : اگر آرزوی من برآورده می شد
معنايش اين بود که خدا می خواهد اين مرد را هدايت کند. پس اکنون خدا می خواهد مرا هدايت کند.
به مرد گفت : حقيقت را برای من روشن ساز.
مرد گفت : آنچه من می پرستم آن نيست که تو می بينی، من وجود را می پرستم و تو تصوير و صورت وجود را می بينی. من از دريچه ی قلبم که به وسعت تمام هستی است جهان را می نگرم و تو از روزنه ی مردمک چشم. من معبودم را می بينم و تو خدايت را نمی بينی.
زاهد از آنجا رفت و سفر خود را آغاز کرد.

جهانِ درون

درون تو جهانی است خالی، يک زمين بی انتها که هيچ چيزی روی آن نيست.
با هر خوبی يک درخت در آن می کاری، با هر محبت يک گل در آن می نشانی، با هر لبخند يک دست سبزه در آن می رويانی، با هر تفکر يک چشمه در آن می جوشانی و يک جويبار روان می سازی، با هر کمک و ياری آسمانش را آبی تر و مهربان تر و با هر سخن زيبا هوايش را پاک تر و سالمتر می کنی.
با هر بدی يک درخت را در آن قطع می کنی، با هر آزار يک گل را در آن لگدمال می کنی، با هر خشم يک دست سبزه را در آن می سوزانی، با هر فکر پليد يک چشمه را در آن می خشکانی و يک برکه را به مرداب بدل می کنی و با هر زشتی آسمانش را سياه تر و هوايش را کثيف تر و مسمومتر می کنی.
هر کار می خواهی در اين جهان
انجام بده اما بدان درون خود را چگونه می سازی.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 19:17 |

الو ... الو... سلام، کسي اونجا نيست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون مثل صداي يه فرشته : بله با کي کار داري کوچولو؟

- خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

- بگو من ميشنوم.

- مگه تو خدايي ؟ من با خدا کار دارم .

- هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره ؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني: نه خدا خيلي دوستت داره. مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه اش غلطيد و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما.

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت؛

- بگو زيبا بگو. هر چه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو. ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا.

- چرا ؟ اين مخالف تقديره . چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

- آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سختِ سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک: آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه. کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند. دنيا براي تو کوچک است . بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي.

کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

تا نوشته بعدی، شاد باشید و در سایه دستان مهربان خداوند، پایدار

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 9:42 |

بچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم، حالا که بزرگتریم، چه دلتنگیم. کاش دلهامون به بزرگی بچگی مون بود. کاش همون کودک بودیم که حرفاش را از نگاهش می شد خوند. کاش برای حرف زدن، نیازی به صحبت نداشتیم، کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود. کاش قلبها در چهره بود، اما الان اگه فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و دل خوش کردیم که سکوت کرده ایم، آخه سکوت پر، بهتر از فریاد تو خالی هست. سکوتی که اگه حتی یک نفر متوجه بشه خیلی بهتر از هزار فریادیه که هیچ کس نفهمه، سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.

دنیا رو ببین . . . . . . بچه که بودیم از آسمون بارون می اومد، بزرگ شدیم و از چشمامون !! بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو می دیدن، بزرگ که شدیم هیچکی نمی بینه. بچه که بودیم تو جمع گریه می کردیم، بزرگ شدیم تو خلوت.

بچه بودیم، دلمون به راحتی نمی شکست، بزرگ که شدیم چقدر آسون و راحت دلمون رو می شکنن.

بچه که بودیم اگه هم دلمون می شکست، با یک آب نبات دلمونو بدست می آوردن، بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن، دیگه با هیچ چیز نمی شه درستش کرد و فقط جای شکستگیش روی دلمون می مونه و با هیچ آب نباتی هم درست شدنی نیست.

بچه که بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی، بعضی ها رو کمی و یک عده رو بی نهایت دوست داریم. بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه برامون یکسان بودن، بزرگ شدیم و قضاوتهای درست و غلط باعث شد که معیار و اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه. کاش هنوز هم مثل بچگی، همه رو ۱۰ تا دوست داشیم.

بچه که بودیم اگه با کسی دعوامون می شد، یکساعت بعدش فراموش می کردیم، بزرگ شدیم و گاهی دعواهامون سالها تو یادمون می مونه و آشتی هم نمی کنیم.

بچه که بودیم، گاهی با یک تیکه نخ ساعتها، سرمون رو گرم می کردیم، بزرگ که شدیم، حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه.

بچه که بودیم، بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیزا بودن، بزرگ که شدیم، کوچکترین آرزومون، بزرگترین چیزاست. بچه که بودیم، آرزومون بزرگ شدن بود، بزرگ که شدیم، حسرت برگشتن به بچگب رو داریم.

بچه که بودیم، تو بازیهامون همش ادای بزرگترها رو در می اوردیم، بزرگ که شدیم مدام تو خیالمون برمی گردیم به بچگیمون.

بچه که بودیم، دل دردها رو به هزار ناله می گفتیم و همه هم می فهمیدن، بزرگ که شدیم، درد دل رو به صد زیون به کسی می گیم . . . کمتر کسی متوجه می شه.

بچه که بودیم، دوستیهامون، تا نداشت، بزرگ شدیم، دوستیامون اکثرشون تا دارن.

بچه که بودیم، بچه بودیم. بزرگ شدیم . . . بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم. پس می بینیم که چه دنیائی دارن بچه ها و چه دنیائی دارن بزرگترها.

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه همون بچه، باقی می موندیم.

تا نوشته بعد، خداوند یار و نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 18:59 |

به نام دوست که هر چه داریم از اوست،

به واسطه لطف خداوند و حمایت و کمک شما دوستان عزیز، تا بدین مرحله بخش های مختلف از قدم اول و دوم خودم را مرور نمودم. امروز آخرین بخش از این قدم را با کمک شما ورق خواهم زد. البته دوستان بهتر از من می دانند که هم در قدم اول و هم قدم دوم، بخش پایانی بخش حرکت به جلو است که چکیده ای از بخشهای قبلی را در دل خود دارد و در نهایت درکمان از این دو قدم، اما قبل از پرداختن به این بخش بواسطه تاخیری که در نوشتن و آپ نمودن وبلاگ پیش آمد، از همگی نازنینان عذرخواهی می کنم.

بخش اصول روحانی

این بخش نیز همانگونه که در توضیحات کتاب به آن اشاره می نماید، اصول های روشن بینی، تمایل، ایمان و اعتماد و فروتنی را در هر یک از بخش های قبلی که مورد بررسی قرار داده ایم را به ما یادآوری می کند. در این بخش برای بازبینی گسترده تر هر کدام از این اصول، سوالاتی مطرح می شود تا با جواب دادن به هر کدام، به طور مجزا هر یک از این اصول را تمرین نمائیم.

اصل روشن بینی :

سوال : چرا داشتن یک فکر بسته برای بهبودی من ضرر دارد ؟

همانگونه که از ابتدای نوشتن در این وبلاگ، به کرات بخود یادآوری نمودم که در گذشته، حتی زمان قبل از مصرف نیز معمولاً رفتار شکل گرفته از طرف من، قبل از بررسی افکارم بود و طبیعتاً نمی توانست رفتاری مناسب باشد.

اجازه دهید یک مثال از گذشته خودم را در ارتباط با افکار بسته ام و پی آمد آنها را باری دیگر بخود یادآوری و با شما عزیزان به مشارکت بگذارم :

در یکی از اواخر ترک های ناموفق گذشته ام، چند روزی بود که از ترک فیزیکی ام گذشته بود و به قول معروف سر پا شده بودم. از بعدازظهر آنروز وسوسه مجدد مصرف تمام ذهنم را مشغول خود نموده بود و من با همان فکر بسته، فقط حالت خوشی که به خصوص بعد از چند روز مصرف نکردن به انسان منتقل می شود را می دیدم و با آنکه قبلاً هم خود را آزموده بودم و می دانستم لحظات شیرین بعد از مصرف، خیلی سریع به بدترین حالتها تبدیل می شه، تصمیم خودم رو گرفته بودم که باید امروز مصرف کنم. با خود برنامه ریزی کردم که به بهانه سر زدن به خانواده، به منزل مرحوم پدریم سری بزنیم و من با بهانه ای از منزل پدرم خارج شده و سریع مصرف نموده و بازگردم اما تیرم به سنگ خورد زیرا همسرم با توجه به تجربه های ترک ناموفق گذشته ام، کاملاً اعتمادش از من سلب شده بود، با خود تصمیم گرفته بود تا با کنترل نمودن بیشتر، نگذارد من مجدداً مصرف نمایم (آنزمان او اینگونه می اندیشید که با کنترل و زوم کردن بر روی من می تواند موفق شود)،  زمانی که تعویض روغن ماشین را بهانه کردم، بر خلاف معمول گذشته گفت هر کجا بخواهی بروی، من هم باهات میام. غروب برف سنگینی شروع به باریدن نمود و من از یک فرصت که همسرم در آشپزخانه منزل پدرم بود، سریع سوار ماشین شده و با آنکه برف پاک کن سمت راننده، خراب بود بخانه آمدم مصرف نموده و برگشتم. در بین راه آنچنان حجم بارش برف سنگین بود که من برف پاک کن را در دستم گرفته و حین رانندگی، برف ها را از روی شیشه کنار می زدم. خود را نیز برای شک و تردید همسرم و سوال و جواب اینکه کجا بودم آماده کرده و خرابی برف پاک کن را بهانه کردم. اگر چه همان زمان خوب می دانست دروغ می گویم. فکر بسته من نگذاشت تا با مرور به گذشته روشن بینانه بدانم که نتیجه یکبار مصرف، چیست و آنبار نیز از فردایش برای من آش دوباره همان آش بود و کاسه، همان. فکر بسته من در آنروز حتی باعث عصبانیت من از دست همسرم شده بود که تصمیم گرفته بود کنترل بیشتری بر روی من داشته باشد و من از همین بابت به خودم می گفتم، حال که او چنین می کند، اگر هم در شرایط نرمال منصرف می شدم از مصرف دوباره، اکنون حتماً باید مصرف کنم تا او  حتی اگر فهمید من مصرف کرده ام، بداند که نمی تواند مرا کنترل کرده و آزادی عملم را از من بگیرد !!!!!!! اما چنانچه اجازه می دادم تا فکرم با روشن بینی به قضیه بنگرد، درمی یافتم که او نگران من و پایه های خانواده است و لج کردن با او، رفتن در مسیر گذشته است که همانگونه نیز شد.

امروز نیز که بواسطه حضور در انجمن، با روشن بینی مراحل برگشت سلامت عقل خویش را به عینه می بینم بدلیل آن است که نمی خواهم با فکری بسته به مسایل اطراف خود بنگرم. چهار سال پیش زمانی که یک دوره 12 قدم خود را نیز انجام داده بودم، در یک مرحله با فکری بسته برای خود تصمیم گرفتم که مستقیماً از وزارت خانه مسئول درخواست کنم تا به روند موقعیتم در این کشور سرعت بدهند. در آنزمان هر کس از تصمیم آگاه شده بود مصرانه از من می خواست تا آن کار را انجام ندهم، حتی وکیلم. اما چون من با فکری بسته تصمیم گرفته بودم، دلایل قانع کننده و بازدارنده را نیز طبیعتاً نمی توانستم حلاجی نموده، اکنون که 4 سال از آن زمان می گذرد، نتیجه منفی آن تصمیم را همچنان در زندگی امروزم شاهدم و چه بسا اگر با فکری باز به حقیقت بیماری و نیاز به حضور مداومتر در برنامه برایم اتفاق نمی افتاد، از پی آمد آن تصمیم نادرست حتی پایه های بهبودیم ویران و به مواد مخدر کشانده می شد. امروز پیامد فکر بسته برایم مصداق : خود کرده را تدبیر نیست، می دانم و برعکس آن، هر گاه با فکری باز  پی آمد هر تصمیم را ارزیابی نمایم، یا اصلاً به رفتار مبدل نمی شود و یا نتیجه آن رفتار مثبت است.

سوال : زندگی من به چه طریق در زمان بهبودی تغییر کرده؟ آیا باور دارم که تغییرات بیشتری هم امکان دارد ؟

زمانیکه هنوز از نداشتن صبر و تحمل کافی رنج می بردم و عجولانه می خواستم همه چیز بر وفق مرادم باشد، نوعی دلسردی و بی تفاوتی به سراغم می آمد و با خود می گفتم، خوب حالا که چی؟ و این اصلاً خبر خوبی نبود زیرا همه امیدهائی که تا همان مرحله نسبت به بهبود اوضاع خود داشتم را از میان برده و بیماریم مرا وامیداشت تا بدنبال راه جدیدی بجز 12 قدم باشم. اصل روشن بینی در این سوال مرا وا میدارد تا چند دقیقه ای تمرکز نموده، خود، جایگاه و زندگی گذشته ام را بیاد آورم. با نگاهی سریع به خاطر بیاورم در چگونه جهنمی بسر می بردم و برای خود، نامش را زندگی گذاشته بودم، هر آنچه امروز در جایگاهش بسر می برم، تومانی یک ریال از آن موقع هنوز سرتر است و همین تغییرات تا به آن هنگام رخ داده در رفتار و افکارم،  مرا وامی دارد تا همچنان خوش بینانه و سرشار از "امید" دریابم و باور کنم که چنانچه اولویت اولم انجمن و راهکارهایش باشد، شاهد تغییرات بیشتر و رشد گسترده تری در خود خواهم بود. آری اگر امروز همچنان بیست نیستم، لااقل صفر هم نیستم و حرکت مداوم و پیگیرانه خود را به سمت بیداری روحانی ادامه دهم.

اصل تمایل :

سوال : آیا کاری هست که در گذشته به انجام آن تمایل نداشتم، اما اکنون این تمایل را پیدا کرده ام؟ آن کار چیست ؟

برای من کارهای زیادی اتفاق افتاده که امروزه نسبت به انجامشان تمایل قلبی دارم، در حالی که در گذشته حتی فکرش را هم نمی کردم چه رسد به انجامش. یکی دو مورد را بیان می کنم :

در گذشته و به واسطه یکی از تاثیرات بیماری اعتیادم، بی خیالی و بی تفاوتی خاصی به من دست داده بود و همین امر باعث می شد تا هرگز یک کار را به اتمام نرسانده و جزء دسته افرادی باشم که نخودچیش زود تمام شده، پرونده ای را نیمه کاره رها کرده و پرونده ای جدید باز کنم و همین امر باعث شده بود پرونده های ناتمام زیادی داشته باشم. در پست های قبل به یکی از این موارد، جدا شدنم از شرکاء اشاره نمودم. در واقع نظم و ترتیب الگوی اصلی بود که در برنامه ها و کارهای گذشته ام یا صفر بود یا حضور خیلی کمرنگی داشت. اوایل هم که پیام انجمن را شنیده بودم، بازگو نمودم که چگونه با بی تفاوتی نسبت به جلسات نگاه می کردم، اما رفته رفته، این تمایل در من شدت گرفت تا جائی که امروزه شرکت منظم و روزانه در جلسات را برای خود امری حیاتی می دانم.

در گذشته به واسطه غرور بی حد و حسابم، حاضر نبودم ندانستن چیزی را اقرار کنم و به نوعی برای خود افت می دانستم. گوئی قرار بود از همه دانش و اسرار هستی آگاه باشم، در هر محفلی و هر بخثی از علمی و سیاسی و غیره شرکت می نمودم، بی آنکه اطلاعات و دانشی که پیش زمینه اش بود را داشته باشم و چه بسا در مواردی بود که دیگران نظریه ام را قبول نداشتند و شروع به دلیل آوردن در رد نظریه ام می نمودند، کار به مشاجره نیز می رسید. امروزه به واسطه برخورداری از اصول انجمن دریافته ام که یک انسانی هستم در میان تمام مخلوقات بشری خداوند که به واسطه ناچیز بودنم، دانش ناچیز و فوق العاده محدودی دارد و از سوال کردن هیچ ابائی ندارم و مشتاقانه نسبت به جیزی که نمی دانم سوال می کنم. امروز مشورت کردن به خصوص با دوستانم را سعی می کنم در امور زندگیم شریک کنم.

در گذشته، همواره دوست داشتم من صحبت کنم و دیگران بشنوند، امروز تمایلم بیشتر در شنیدن تجربه دیگران است تا بتوانم تا سر حد امکان آنها را در زندگی خویش جاری کنم.

اصل ایمان

سوال : من چه اعمالی انجام داده ام که نشانگر ایمان من است ؟

همچنان که در بخش های  قبل نیز نوشتم تعریف ایمان برای من از شروع یک اعتماد ساده شکل گرفته، با گذر زمان و به مرور که اعتماد من قویتر می شود، باور و یقین بوجود می آید و در نهایت به ایمان مبدل می شود. در ارتباط با انجمن، بزرگترین شاهدی بود که اعمالی انجام داده ام که نشان از ایمان تدریجی ام به کارکرد برنامه دارد. من که اوایل، تمام اصراهای داریوش، مبنی بر لزوم شرکت در جلسات را با توجیه های غیر منطقی پاسخ می دادم، در اولین جلسه ای که شرکت نمودم، کمی دید شک و تردیدم کاسته شد و چند جلسه طول کشید تا بطور کامل به دوستانم در جلسه اعتماد تقریبی داشته باشم و هرگز فراموش نمی کنم پس از سه جلسه حضوری که بدون کوچکترین مشارکتی از سوی من به پایان رسیده بود، در جلسه چهارم و به اصرار دوستانم مشارکت من بسنده شد به اینکه پس از معرفی خودم، تنها بگویم حالم خوبه و به مشارکتم خاتمه بدهم. اما رفته رفته که همزمان با اعتماد به سایرین، اعتماد به خودم نیز افزایش یافت به راحتی سعی می کردم در جلسات مشارکت نیز داشته باشم. نوع رابطه ای که امروز با خدای خویش برقرار می کنم که کاملاً با گذشته ام متفاوت است، خود نشانی دیگر از ایمانی است که به مرور در من رشد می نماید.

سوال : آیا قادر بوده ام انجام کاری را برنامه ریزی کنم و ایمان داشته باشم که اعتیادم بر سر راه انجام این کار مانع ایجاد نخواهد کرد ؟

به دلیل اصلی خروجم از ایران اشاره نمودم. آنزمان ایمان داشتم که تصمیمم برای خروج از ایران، جهت رهائی از عذاب مصرف، تصمیمی درست است و الا هرگز چنین برنامه ای را برای خود تداعی نمی کردم. اما بر خلاف تصورم و بدلیل نشناختن بیماریم، نه تنها مانع بزرگی در انجام موفقیت آمیز برنامه ام گشت، بر وسعت و دامنه مشکلاتم نیز افزود .

امروز، از آنجا که شاخه های بیشتری از بیماری اعتیاد خویش را شناخته ام بخوبی می دانم که من اصولاً نمی توانم مادامی که هر یک از نقیصه هایم، همچنان فعال باشند یک برنامه ریز موفق باشم. یکی از ریشه های اصلی در بیماری اعتیاد من، ترسهایم است و امروز می دانم که هنگامی که ترس هایم مرا احاطه کرده اند، هرگز نمی توانم کاری را به درستی به اتمام برسانم.

اصل اعتماد

سوال : چه ترس هائی دارم که سد راه اعتماد من است ؟

برای همچون من، که در زندگی گذشته اش و بدلیل ارتباط با اشخاصی که آنان نیز بیماری اعتیاد داشتند و لذا اعمالی انجام می دادند که تحت تاثیر بیماریشان بود و همین امر روز بروز اعتماد در من را از بین برده بود، حال که به انجمنی پناه آورده بودم که هیچ شناختی از نتیجه عضویتم در انجمن را نمی دانستم، طبیعی بود که نتوانم به یکباره نیز اعتماد صد در صد داشته باشم (به زمان اولین مشارکتم در جلسه، بالا اشاره نمودم). از طرفی دیگر پا به دنیای جدیدی گذاشته بودم، اگر چه همه پیامها در این مسیر، بوی بهبودی، امید و زیبائی می داد، اما برای من دنیائی ناشناخته بود و قدم گذاشتن به جاده ای که از آن هیچ شناختی نداشتم، برایم توام با ترس و وحشت بود، به خصوص که دانسته بودم نیاز به تغییر هم دارم، تغییر در باورهایم، بینشم به خود و زندگی و همه اینها نیز بر دامنه ترسهایم می افزود. بعدها با گوش کردن به تجربه سایر دوستانم، دانستم که این نیز یکی دیگر از وجوه مشترک افراد معتاد است که برای تغییر کردن، سفر به جاهای ناشناخته زیاد راحت نیستند و مشکل مشابهی با من دارند. سپس آنزمان که وقتش رسیده بود تا با انتخاب یک اسپانسور، شروع به کارکرد قدمهای خود نمایم، بزرگترین ترسم از بازگو کردن واقعیات گذشته ام با یک انسان دیگر بود، چون دانسته بودم که باید صادقانه با خود و قدمها روبرو شوم. پس از آن با روبرو شدن با ناتوانی ها و نگاهی صادقانه تر نسبت به آشفتگی های روحی و روانیم و تاثیرشان در زندگی گذشته ام و پس از آن بررسی از دست دادن تدریجی سلامت عقلم، همزمان که به نوعی چشمانم را به حقیقت خودم باز می نمود، بار سنگینی از ترس ها را نیز بر دوشم می نهاد. اما هر چه بیشتر با بازگو کردن واقعیات خویش با اسپانسورم می گذشت، او نیز برای آنکه خیالم را راحت کند تا بتوانم بر ترس هایم تا حدودی غلبه نمایم، از حقیقت زندگی خویش می گفت و او دانسته و من نادانسته از عملکردش، به مرور به او اعتماد نمودم. نکته اصلی در این سوال علاوه بر آنکه هر نوع ترس در اعتماد به هر چیز یا شخص را بررسی می نمائیم و به مرور به بی پایه و اساس بودن ترسهایمان پی می بریم، همزمان و به همان میزان ایمان و اعتماد در ما شکل می گیرد.

سوال : چه اعمالی انجام می دهم که نشانگر اعتماد من به فرآیند بهبودی و یک نیروی برتر از خودم است ؟

حضور مداوم در جلسات، ریشه در اعتماد صد در صدی من نسبت به پروسه بهبودی است. بارها در جلسات خود به این حقیقت اقرار نموده ام که تقریباً به جرات می توانم بگویم در اندک جلسه ای شرکت کرده ام که به دانش و تجربه ام در ارتباط با شناخت بهتر بیماریم اضافه نشده باشد. آنگاه که بدون آگاهی دیگران، از زبان دوستان در هنگام مشارکتشان به من جواب سوالی در ذهن خویش را می یابم، نشان از نیروی برتری است که همچنان مرا در حلقه محافظت خویش قرار داده و طبیعی است، اعتمادم به نیروی برترم نیز افزایش می یابد. نکته بعدی که سعی می کنم به آن عمل کنم، این بود که می دیدم راهکاری که از طریق من و توسط خداوند به عزیزی منتقل می کنم، چنانچه راهکاری که به دیگری می دهم و دریافتم به او جواب داده است، خودم نیز آنرا اجرا کنم، قطعا" زندگیم بهتر خواهد شد.

اصل فروتنی

اصل فروتنی در قدم اول این بود که من دانستم که من نمی توانم، در بخش های مختلف قدم دوم دانستم که نیروئی مافوق هست که می تواند و فروتنانه از او خواستم تا به من کمک کند. امروز می دانم که بهبودی برای من از همان نقطه ای آغاز گردید که شروع به سوال کردن از راهنما و دوستانی که قبل از من به انجمن پناه آورده بودند، نمودم و این حقیقت در ارتباط با سوال کردن، همچنان تا به امروز تمایل دارم بر خلاف زندگی گذشته ام اقدام کنم، حرکتی که با اقرار به اینکه من نمی دانم با طرح سوال آغاز شد، و الا در زندگی گذشته ام هرگز نمی توانستم به همان دلیل "خودها" و "من ها"، با سوال میانه خوبی داشته باشم و درست یا غلط خودم، جواب سوال خودم را می دادم. امروز از تاثیر حضورم در جلسه به خوبی آگاهم و دریافته ام آنگاه که غرورها و خودمحوری هایم را پشت در جلسه گذاشته، به عنوان انسانی که نیاز به کمک دارد در جلسه شرکت می کند، کمتر سخن می گوید و بیشتر گوش می کند. از ارتباطات امروزم با سایر دوستان در می یابم که حالم تا چه حد خوب و آرامش نصیبم می گردد. امروز سعی می کنم به خود یادآوری کنم، اگر در هر زمان دستم را به عنوان کمک به یک نازنین دراز کرده، دستش را می گیرم در همان لحظه و به همان نسبت دست من نیز در دستان او قرار دارد.

تا نوشته بعدی خداوند یار و نگهدارتان  

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 19:37 |
روز مادر به همه مادران عزیز ایرانی و غیر ایرانی، در هر کجای این جهان خاکی فرخنده و مبارک باد.

بتو تبریک که عمریست پرستار منی

 

بتو تبریک که پوشنده اسرار منی

 

بتو تبریک که در ظلمت شبهای سیاه

 

نور مهتاب دل انگیز شب تارمنی

 

بتو تبریک که که در دشت غم و نومیدی

 

در هجوم شب اندوه، مددکار منی

 

بتو تبریک که مدیون توام تا به ابد

 

من چو مخلوقم و تو خالق بیدار منی

 

بتو تبریک

 

در این روز عزیزت مادر

 

بتو مادر که تو روشنگر افکار منی

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 23:17 |

به نام خدا،

در بخش های قبلی از قدم دوم، به خودم یادآوری کردم که چگونه با وجود همه اقرار به ناتوانی های شخصی در مقابل بیماری اعتیاد و آشفتگی زندگی گذشته ام، دریچه امید نسبت به بهبودی برایم آشکار گردید و سپس نیاز مبرم اعتراف به نداشتن سلامت عقل ِ خود  در زمان فعال بودن بیماریم را بررسی نمودم و دانستم که افکارهای بیمارگونه من که بلافاصله به رفتار تبدیل می گردید، چگونه و به مرور سلامت عقل را از من گرفت. در آن مرحله و پس از گذر از بخش نداشتن سلامت عقل، زمان آن بود تا روند ایمان آوری خودم را ارزیابی نمایم تا تکیه بر شناختی که از نیروی برتر خود یافته بودم، طی مسیر نمایم. امروز بخش دیگری از قدم دوم خویش را در کنار شما عزیزان ورق خواهم زد.

بخش برگشت سلامت عقل

در این مرحله، هر یک از ما بسته به آنکه چه مدتی است در بهبودی بسر می بریم، به همان نسبت بیشتر به روند برگشت سلامت عقل خویش امیدوار می گردیم. اما برای همگی ما بدون در نظر گرفتن  آنکه برای بار چندم است که این بخش از قدم دوم را برای خویش ارزیابی می نمائیم، یک وجه اشتراک وجود دارد : همگی ما بخش نداشتن سلامت عقل را پشت سر گذاشته ایم و رسیدن به این باور که در گذشته سلامت عقلمان زیر سوال بوده است، خود بزرگترین و بهترین علامت برگشت سلامت عقل است.

سوال : چند مثال به عنوان نمونه هائی از داشتن سلامت عقل بزنید :

اگر چه مثالهای زیادی دارم، اما به چند نمونه که در همین لحظه به ذهنم می رسند اشاره خواهم نمود :

مثال ۱ : برای من اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که تا آن مرحله، دیگر دانسته بودم که هیچ کنترلی بر مواد مخدر مصرفیم ندارم، همین دانسته دستاورد بزرگی بود. زیرا نزدیک به ۲۰ سال از عمر خویش را صرف اثبات این نکته که بالاخره خودم از پس مشکل خویش بر خواهم آمد، نموده بودم و چنانچه آگاهی اولیه ای که در انجمن به من انتقال یافت و با کارکرد قدم یک و بخشهای اولیه در قدم دوم پیش رویم قرار نگرفته بود، شاید همچنان در تکاپوی اثبات همان فرضیه غلط به خودم بودم، به شرط آنکه همچنان زنده مانده بودم. امروز نیز که با لطف راهکارهای انجمن و خداوندی که خود خدایش می دانم، ۱۷۸۶ روز از آخرین تجربه ام در مصرف مواد مخدر می گذرد، این فرضیه همچنان پا برجاست و ایمان دارم که من نیز همچون خیارشور، هرگز خیار نحواهم گشت و چنانچه مدتی کوتاه، اولویت اولم بهبودی نباشد و از حلقه امنیت دوستان و جلسه دور شوم، به همان نسبت شاخه های بیماریم رشد خواهند نمود. در آنصورت است که احتمالاً غـٌره نیز خواهم گشت و تنها کافی است که به اولین پک یا اولین پیک نتوانم نه بگویم و سقوط آزاد به جهنمی که از آن بیرون آمده ام. برایم دعا کنید که جهنم پشت سر گذاشته ام را هرگز فراموش نکنم و از این ترس مثبت، به نحو احسن استفاده ببرم.

مثال ۲ : طرز برخورد من با مشکلات بود که نسبت به گذشته، تا حدودی متحول گردیده، امروز با پوست و استخوان باور دارم که با مصرف نمودن، هیچ مشکلی نه نتها حل نمی شود، بلکه دامنه مشکلاتم گسترده تر نیز خواهند شد. در گذشته من تنها فکر می کردم اگر مواد مصرف کنم، مشکلاتم برطرف می شوند و به واسطه نداشتن سلامت عقل، بی خیال همه مشکلاتی می شدم که دور تا دورم را احاطه نموده بودند.

مثال ۳  : نوع نگاهم به داشته ها و نداشته هایم است. اگر در گذشته و به واسطه زیاده خواهی هایم، افکار من آنچنان غرق اندیشیدن به نداشته هایم می گردید که هرگز نمی توانستم آنچه داشته هایم است (کم هم نبودند، خانواده ای فداکار و عاشق و . . . ) را ببینم، امروز سعی می کنم تنها به نیمه خالی لیوان نگاه نکنم، نیمه پر لیوان را نیز ببینم. این نوع نگرش نیز به مرور و در اثر تمرین شکل گرفت. پیشنهادم به آن دسته از عزیزانی که همچنان در دیدن نیمه پر لیوان مشکل دارند، آن است که لیوان کوچکتری انتخاب کنند و محتویات لیوان بزرگتر را در آن خالی کنند، لیوانشان پر خواهد شد. این حقیقتی بود که من بواسطه ندیدن آنچه که در گذشته داشتم، هرگز از خود و داشته هایم احساس رضایت نکنم و همین عاملی باشد تا خود را مظلومترین مخلوقی بدانم که به این دنیا آمده، تا تنها زجر بکشد و چون نمی تواند از پس این همه نا هنجاری برآید، باید مواد مصرف کند تا دنیا و زندگی برایش قابل تحمل گردد. اما واقعیت این نبود. بارها به این حقیقت که خانواده و وابستگان شخص بیمار، جزء مقربین خداوند هستند، نظر شخصیم را بیان نموده و اقرار کرده ام. دیگر همدردانم را نمی دانم، اما زمانی که به زندگی و اعمال و رفتار بیمارگونه خویش در زندگی گذشته ام می نگرم، در می یابم که تنها یک انسان از خود گذشته می توانست مرا و اعمالم را تحمل نماید و این چیزی بود که از همسرم گرفته که تا دقیقه ۹۰ که هیچ، دقایق اضافه هم پا به پایم، ایستاد تا زمام خانواده پایه هایش سست و شکننده نگردد، تا دیگر اعضای خانواده ام. این درست بهترین داشته و هدیه از سوی خداوند بود، که من نمی دیدم و یا از درکش عاجز و ناتوان بودم. نمی خواهم اسمش را جبران خسارت بگذارم، زیرا چگونه می توانم آن همه دل شکستن ها، آن همه تخریب روحیه و شخصیت خورد کردن ها، آن همه باور و اعتماد شکستن ها را تنها با یک جمله معذرت می خواهم، جبران نمایم؟؟؟؟ برایم دعا کنید تا لااقل امروز بتوانم جبران مافات کنم و اگر آنها بواسطه روح بلندشان، همه گذشته ام را بخشیده اند، تکرار مکررات نکنم. فکر نکنم که حال که مواد مصرف نمی کنم هنری کرده و قله قاف را فتح کرده ام و دیگران بایستی در خدمت من باشند که هنر کرده و مواد مصرف نمی کنم. ضمن احترام به همه عزیزانی که چون من فکر نمی کنند، اما من شخصاً، چگونه می توانم برای خود اسمش را هنر بگذارم که امروز مواد مصرف نمی کنم ؟ چیزی در حال از بین بردن من بوده که امروز بواسطه آگاهی که آنهم توسط انجمن به من انتقال یافته است، چشمانم را باز کرده و متوجه شده ام با مصرف مواد مخدر، خود را در مسیر مرگی تدریجی قرار داده بودم و چون نمی خواهم در مقدرات ِ زمان مرگم، دخل و تصرفی داشته و آنزمان را خود جلوتر بیاندازم، منتش را بر خانواده و یا دیگری بگذارم ؟

مثال ۴ : امروز دیگر می دانم که قادر به تغییر رفتار و افکار دیگران، نیستم. تنها کاری که می توانم انجام دهم آن است که با مراقبت  و ارزیابی افکار و رفتار خویش، خود را تغییر دهم. در گذشته گمان می کردم به شرطی حال من خوب می شه که دیگران همونطوری باشند، که من دوست دارم باشند و لذا تمامی تلاش خود را مبسوط به تغییر دیگران می کردم و با کنترل کردن و زیر ذره بین گذاشتن آنها،  نه تنها روز بروز از خویشتن خویش دورتر می شدم، خسته از تلاشی که هیچ زمان نتیجه اش نیز موفقیت آمیز نبود، به واسطه نداشتن سلامت عقل باز به تلاشم ادامه می دادم.

مثال ۵ : امروز به اهمیت "فقط برای امروز" تا حدودی پی برده و نتیجه کاربردش را نیز نه تنها تا به امروز که در مواد مصرف نکردن دیده ام، در همه امورات دیگر زندگیم نیز تمایل دارم زندگیم به روال برنامه نزدیک شود. امروز دریافته ام، هر چقدر دیروز آب نوشیده ام حتی بیش از حد نیاز بدنم، جوابگوی تشنگی امروزم نخواهد بود و امروز نیز برای رفع تشنگی نیاز به خوردن یک جرعه آب دارم.

سوال : امروز در چه قسمت های زندگیم نیاز به سلامت عقل دارم ؟

سوال در عین سادگی، نکته ای کاملاً هوشمندانه را در دل خود دارد. در یک نگاه معمولی من به جستجوی قسمت هائی از زندگیم پرداختم که سلامت عقل من در آنها هنوز برنگشته بود !!!! نمی دانستم به دنبال چه چیزی باید دقیقاً بگردم و هر چه بیشتر تمرکز نمودم، کمتر به نتیجه رسیدم. از طرفی دیگر نمی دانستم چرا این همه از آینده همچنان در هول و حراسم ؟ چرا از یک تغییر ساده که تحت یک جابجائی و اسباب کشی بود نگران بودم؟ بعدها به این نتیجه رسیدم در هر کجا که من احساس کنم تا حدودی به سلامت عقل رسیده ام و می توانم خوش بینانه از همان برگشت سلامت عقل برای سایر موارد زندگیم نیز بهره ببرم، خود نشات گرفته از بخشی از ذهنم است که همچنان از عدم سلامتی عقل من سرچشمه می گیرد. به عنوان مثال یکی از نشانه های برگشت سلامت عقل من همانطور که در مثال قبل نوشتم رسیدن به این باور بود که من هیچ کنترلی بر روی مصرف مواد ندارم. اگر چه خود باوری بزرگ بود برای لغزش نکردن، اما آیا می توانستم با همین باور نقاط ضعف شخصیتی خود را نیز اصلاح کنم و یا به افکارم بجز وسوسه فکری مواد، اجازه دهم هر جور دلشان می خواهد جولان دهند ؟ امروز باور من این است که همانطور که من در یک فرآیند، ایمانم را رشد می دهم، سلامت عقل من نیز همچنان نیاز است زیر ذره بین قرار گرفته و تحت راهکارهای انجمن مورد ارزیابی قرار گیرد. امروز می دانم و باور دارم که من در تمامی قسمت های زندگیم، نیاز واجب به سلامت عقل دارم.

سوال : برگشت سلامت عقل، به چه دلیل یک فرآیند است ؟

از آنجا که بیماری اعتیاد من، عجول بودن را نیز به عنوان یکی از شاخه های بیماریم برایم به ارمغان آورده است، همواره به عنوان یک شخص معتاد، دلم می خواسته پله ها را یکی، ده تا کنم که این خود بزرگترین نشانه از بیماری اعتیادم بود و خود از آن بی خبر بودم. طبیعی بود  حال نیز انجمنی یافته بودم که یکی از تاثیراتش این بود که روز بروز حالم، از نظر روحی و روانی بهتر می شه، عجله داشته باشم که اون حال خوبی نهائی رو هر چه زودتر ببینم و شاهدش باشم. بار اولی که قدمهام رو کار کردم هم به همین دلیل عجول بودنم، فراموش کردم که پروسه از دست دادن سلامت عقل در من یک شبه اتفاق نیافتاده بود و حال انتظار داشتم، در کوتاه مدت هر آنچه از دستش داده بودم را به یکباره به دست آورم، اوج فکری کوتاه بینانه. اما هر چه بیشتر زمان سپری شد و خودم مچ خودم رو تو دامنه وسیعتری از نداشتن سلامت عقل در زندگی گذشته ام گرفتم، به همان نسبت ایمانم از اینکه این دامنه وسیع نیاز به زمان و عملکرد داره تا تحقق پیدا کنه، بیشتر شد.

سوال : من چه توقعاتی از برگشتن سلامت عقل دارم ؟ آیا این توقعات واقع گرایانه هستند یا نه ؟

اوایل وقتی می شنیدم که دوستی از زندگی فوق العاده آشفته گذشته اش سخن می گفت و اکنون از وضعیت بسیار ایده آلی برخوردار هست، بلافاصله تو ذهنم میرفتم تو رویا سازی و بیشتر توقعم این بود که اگه من هم اینجا بمونم، زندگیم فلان می شه و بهمان. اگر چه که در عمل، هنگامی که سلامت عقل من در جایگاه درست خودش قرار بگیره، طبیعتاً تاثیراتش به زندگی و فرم زندگیم نیز منجر خواهد شد، اما در آن روزگار فرم نگاهم به زندگی از این زاویه که توقعم از برگشت سلامت عقل به نظر خودم می رسید، درست و منطقی نبود. اصولاً توقع داشتن در مقابل هر چیز، یک نوع شرط را ناخواسته در دل خود داره و در مورد توقع داشتن از سلامت عقل هم همین جوره(البته برای من)، که اگه به اون توقعم رسیدم، پس به این نتیجه هم می رسم که سلامت عقل من برگشته و این در مورد ِ من یکی، صادق نبوده و نیست و فکر می کنم که در زمانی که همچنان سلامت عقلم، به طور کامل برنگشته است، دارم برای چیزی که همچنان ندارمش برنامه ریزی می کنم. اجازه دهید داستانی از زندگی گذشته خودم را نقل کنم که به موضوع این سوال هم تا حدودی مربوط می شود :

در چند سال آخر حضورم در ایران، آنگاه که با "ع" شراکتم به پایان رسید، او در شرکتی مشغول به کار شد که بابت کارش، اکثر مواقع مجبور بود به دوبی سفر کرده، یکی دو هفته  آنجا باشد و چند روزی به ایران برگردد و به همین منوال. یکروز تعریف می کرد هنگامی که می خواسته به ایران برگرده، تو فرودگاه دبی، یک هموطن میره جلو و ازش می پرسه : شما عازم ایران هستین؟ "ع" جواب می ده آره و در ادامه اون هموطن میگه می شه از شما خواهش کنم، این شناسنامه رو با خودتون ببرید و ایران که رسیدید، فامیل من تو فرودگاه از شما تحویل بگیرن؟ "ع" تعریف می کرد جوابش رو دادم معذرت می خوام، من نمی تونم. با تعجب ازش پرسیدم آخه چرا قبول نکردی ؟ "ع" جوابی داد که اون موقع نتوستم درکش کنم. گفت : من از کجا می دونستم شناسنامه جعلی هست یا واقعی ؟ "ع" ادامه داد حمل یک سند اگر جعلی باشه، جرمه. امروز خوب می دونم که فرق بین من که قبل از تفکر، عملکرد داشتم با او که اول فکر کرده و نسبت به جعلی بودن یا حقیقی بودن شناسنامه، در ذهنش حلاجی نموده در کجا بود. 

امروز بزرگترین توقع واقع گرایانه ام از برگشت سلامت عقلم در این است که قبل از هر گونه اقدامی، در موردش و عواقبش فکر کنم.

تا نوشته بعدی، خداوند یار و نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 23:18 |

بنام خدا،

 

مهستی، بانوی ماندگار ایران نیز از کنار ما رفت و به دعوت حق لبیک گفت. این ضایعه بزرگ را به همه ایرانیان و هنر دوستان و جامعه هنرمندان و خانواده مهستی عزیز تسلیت عرض می کنم.

او که در سال 1325 دیده به جهان گشود، پس از ورود به عرصه هنر خدمات شایانی به موسیقی ایران عرضه داشت.

یادش در دل همگان پایدار و روحش شاد و آرام.

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 13:28 |

به یاد خدا،

عزیزی در پست قبل، موردی را مطرح نموده و از آنجا که موضوع مطرحیش جنبه سوالی دارد، قبل از پرداختن به ادامه مطالب و بخش بعدی قدم دوم، بر خود لازم دانستم تا به مطلب نوشته شده از سوی این عزیز، اشاره ای بنمایم. این دوست خوب من می فرماید :

کاظم جان نوشته هات خیلی جالب و آموزنده بود . ولی سوالی برایه من پیش آمد که امید وارم روشنم کنی .تو در اینجا راجبه قدمها نوشتی و قدمها مستقیم به نام انمجمن بر می گرده و سنت میگه که ما نظری در رابطه با مسائل سیاسی نداریم در صورتی که اینجا من میبینم که به نام طرفداران قالیباف هستش . لطفا منو بیشتر متوجه این مسئله کن .ممنون

دوست و برادر عزیز من، کاملاً حق با شماست و جهت حفظ وحدتی که لازمه بقای انجمن است، ما از مباحث سیاسی، مذهبی و اجتماعی بر حذر می شویم که البته این در قالب گروه و جلسات بیشتر نمود دارد (سنت ها) تا به صورت شخصی و انفرادی. معمولاً گرداننده جلسه هم در هنگام باز کردن جلسه برای مشارکت، این نکته را گوشزد می نماید که همانطور که عرض کردم در راستای وحدت گروهی است. برای مثال از هیچ انسانی خواسته نمی شود که دست از عقاید خود، فرقی نمی کند مذهبی، یا سیاسی بردارد، بلکه فقط از شخص می خواهد عقایدش را برای خود محفوظ نگه داشته و با شرکت در انجمن، به بیماری اعتیاد خود بپردازد. از اینکه شما در این وبلاگ احتمالاً لوگوئی دیده ای که برای طرفداری از شخصی تبلیغات می نماید، مربوط به خود بلاگفاست و چنین تبلیغی در تمامی وبلاگهای بلاگفا خواهد بود. خود من از اولین سطر نوشته هایم در این وبلاگ، سعی نموده ام خودم و عقایدم را کنار گذاشته، به مبحث بیماریم بپردازم. امیدوارم تا به همین اندازه توانسته باشم حق مطلب را ادا نمایم.

تا بدین جا از مرور قدم دوم، دریافتم که ایمان به نیروی برتر از خودم، هرگز بلافاصله و در لحظه اتفاق نمی افتد و همانند یک فرآیند، نیاز به زمان دارد و به آرامی شکل می گیرد. امروز بخش دیگری از قدم دوم را به اتفاق شما عزیزان، مرور خواهم نمود.

نیروی برتر از خودمان

همانطور که در پست قبل هم اشاره نمودم، اوایل نسبت به پذیرش آنکه در گذشته، شناخت من از نیروی برترم درست نبوده است، مشکل داشتم. دوستانم گفتند نیاز مبرمی به ایمان دارم تا بتوانم در لحظات بغرنج که افکارم درگیر وسوسه است، با جایگزین نمودن و تکیه بر آن خود را از مهلکه سالم بگذرانم. در ابتدا سخن به مذاقم خوش نیامد و من که هنوز هم نتوانسته بودم دیوارهای غرور و جهل خویش را کامل بشکنم، با خود گفتم اینان نمی دانند که من اساساً در خانواده ای مذهبی بدنیا آمده ام و اکنون نسخه مرا، نیاز به ایمان پیچیده اند!! انکار هم دست به دست توجیه بیکار ننشسته بود و مدام در ذهنم صدا می زد مگر نه اینکه از ابتدای ورودم به انجمن به من گفتند که این برنامه، برنامه ای مذهبی نیست، چگونه است که اکنون سخن از ایمان به میان آمده است؟ به مرور و با شرکت در جلسات پی بردم حق با دوستانم است و طرز تلقی من در گذشته از خداوند، درست نبوده و لذا نیاز مبرمی در شناخت جدیدی از نیروی برتر خود دارم. این پذیرش صادقانه دیگری بود که به خودم اعتراف نمودم : دید و شناختم از خدا یا نیروی برترم منوط به هر آنچه از کودکی با آنها انس گرفته بودم و نیاز به دگرگونی آن باورهای غلط را احساس نمودم و این درست نقطه ای بود که برنامه ۱۲ قدم را از مسایل مذهبی متمایز می نمود.

سوال : آیا من برای پذیرش نیروی برتر از خودم مشکل دارم ؟

در جواب سوال فوق، تنها اکتفا کردن به اینکه "نه، مشکلی ندارم"، اگر چه جوابی صادقانه است برای من کافی نبود و نیاز داشتم از جنبه های مختلف، نیروی برتر خویش را ارزیابی کنم. نکته ظریفی که در همین سوال، به نوعی مرا وامی دارد که بیشتر تعمق کنم همین است که در گذشته هم من می دانستم و پذیرفته بودم، خداوندی قادر و متعال وجود دارد که قدرت مافوق است. افکار خودمحورانه من در گذشته اعتقاد داشت که طاق آسمون باز شده و من رو انداخته روی زمین، اشاره به این نکته بود که من خیلی بهتر از دیگران می فهمم، اما همین خود اقراری بود بر اینکه خداوند خالق است و من مخلوق و لذا اوست که قدرتش خیلی خیلی از من بیشتر است، فقط من خودم را برترین و بهترین مخلوق خدا می دانستم(اوج غرور و خودمحوری). اما چگونه بود که رفته رفته، به جای آنکه بیش از پیش بر آن قدرت مافوق تکیه بزنم، با افکار و رفتارهای خودمحورانه ام، فاصله ام از او بیشتر و بیشتر می گردید ؟ تا بدان جا که با خود می پنداشتم دیگر هیچ امیدی به بخشش از خداوند نداشته و بقول معروف آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب. نکته کلیدی این سوال سرآغازی بود تا من با خود بیاندیشم تا بهتر بتوانم نیروی برترم را شناسائی کنم و با شناخت صحیح او را به عنوان نیروی برترم با ذره ذره وجودم انتخاب نمایم.

سوال : آیا یک نیروی برتر از خودم می تواند به من کمک کند تا پاک بمانم؟ چگونه ؟

اولین تعریفی که از نیروی برتر برای من در اوایل با آن ذهن بسته و افکار بیمارگونه ام کاربرد یافت، شرکت در جلسات بود. از بچگی نیز شنیده بودم که : با یاد خداوند دلها آرام می شود و این درست حالتی بود که به واسطه حضورم در جلسه آرامش می یافتم. چیزی که در گذشته همواره مانع از ترک موفق برایم بود، همان ناآرامی های روحی و روانی بود که نا خواسته مرا به سمت دوباره مصرف کردن می کشاند و چنانچه من می خواستم پاک بمانم، لزوم اولیه اش به نوعی رسیدن به آرامش بود. یکی از اصولی ترین پیشنهادات به تازه واردین  به انجمن این است که از او می خواهند ۹۰ روز اول، در ۹۰ جلسه شرکت نماید و شعار دیگری که در همان جلسات تا به امروز بر آن باور و یقین دارم آن است که من نمی توانم، ما می توانیم. آری جلسه توانسه بود به من کمک نماید تا از مواد مخدر پاک بمانم. همچنانکه در نشریاتمان نیز اشاره می کند : آنانکه بطور مرتب در جلسات شرکت می نمایند، پاک می مانند. و این حقیقتی است که همچنان برایم حجت و یقین است. پس از آن راهنما، حکم نیروی برتر از خودم را داشت که درست در لحظاتی که به او نیازمند بودم تا گوشه ای از افکار بسته ام را با تجربه اش باز نماید. و به همین ترتیب روز بروز بر دامنه شناختم از نیروی برتر افزوده شد.

سوال : آیا یک نیروی برتر از خودم می تواند به من کمک کند تا بهبود پیدا کنم؟ چگونه ؟

تفاوت این سوال با سوال فوق در کلمه "پاک" و "بهبودی" است. چقدر پیش کسوتانی که در طراحی این سوالات نقش داشته اند، ماهرانه به من گوشزدهایشان را می کنند. برای من که فقط به انجمن آمده بودم تا بتوانم مواد نزنم کمک نمود تا مفهوم بهبودی پیدا کردن را بهتر بدانم. آری هر بار که به این سوال می رسم و خویش را با خویش در مرحله قبلی که همین سوال را بررسی می نمایم، درمی یابم درک من از بهبودی رشد کرده، چون افکار و رفتارم نسبت به قبل تغییر یافته. اگر ذهن کمال گرای من در گذشته از من می خواست همیشه نزد دیگران اگر به غلط هم که شده، نمره ۱۰۰ از ۱۰۰ بگیرد، امروز و به توسط نیروی برتر خویش و اصول انجمن، میزان بهبودیم را تنها و تنها در خویشتن خویش ارزیابی می کنم و خوب می دانم که هرگز صد از صد نخواهم شد، اما می دانم که امروز صفر از ۱۰۰ هم نیستم و همین نشانگر بهبودی است. از نظر من که از تجربه دوستانم آموختم، بهبودی حرکتی رو به رشد و تعالی از نقطه A به نا انتهاست. چه شیرین است آنگاه که اولویت اول زندگی امروزم، بهبودیم باشد. اولین خیر و برکتش به خودم خواهد رسید و سپس از بر روابطم، اطرافیانم نیز آسوده خواهند بود تا همانند گذشته، از من خسارت نبینند.

سوال : چه شواهدی دارم که نیروی برتر در زندگی من کارکرد دارد ؟

رفته رفته، که درک من از خداوند بهتر گردید و او را برترین انتخاب برای نیروی برتر خویش دانستم، شواهد زیادی در طول زندگیم بر من آشکار شد از حضور او در زندگیم از گذشته تا به حال. به مواردی در گذشته اشاره نموده ام. چند سالی قبل از خروجم از ایران، آنزمان که مصرفم به اوج رسیده بود به اتفاق "ع" مقادیر خیلی زیادی قطعات کامپیوتری را قرار بود جهت فروش به تهران ببریم و چون در تحویل آنها عجله داشتیم، با وجود آنکه قطعات کامپیوتری در سطح زیاد نیز حکم قاچاق داشت تصمیم گرفتیم با هواپیما سفر کنیم. دو چمدان بزرگ و یک ساک خیلی بزرگ را مملو از بردهای گرافیکی نموده، تاکسی تلفنی که آمد ماشینی بود که صندوق عقب مناسبی نداشت و مجبور شدیم ساک و چمدانها را بدون بسته شدن صندوق عقب، بزور جا دهیم. به مرحله ورودی فرودگاه که رسیدیم پست نگهبانی بود که معمولا هم کسی در آن حضور نداشت و تنها بعضی مواقع هم که سربازی در آنجا کشیک می داد، نهایتاً سوال می کرد که به کجا می خواهید بروید و سپس اجازه می داد به سمت سالن فرودگاه که همچنان ۲ تا ۳ کیلومتر فاصله داشت حرکت کنیم. آنشب سرباز بود و علاوه بر سوال اینکه کجا می خواهیم برویم، از محتویات جمدانها پرسید. جواب دادم وسایل شخصی است. رفت و اتفاقاً زیپ ساک را تا نصفه باز کرد و در همان لحظه باز خدا را صدا زدم و چه چیزی باعث شد تا سرباز آن همه بردهای گرافیکی را ندید، همچنان حیرانم.

از نحوه آشنائیم با انجمن نوشتم و باری دیگر با یادآوری آنروز، شاهدی دیگر بر حضور خداوند در زندگیم را بوضوح خواهم دید : با گذشت هر روز از آخرین قطع مصرفم، رفته رفته از شور و نشاطم نیز کاسته می شد و یک فکر همچنان قویتر می گشت، وسوسه نمی گذاشت تا آرام باشم و با خود همه خاطرات دوران طلائی مصرف را در ذهنم باری دیگر زنده می کرد. اینکه باری دیگر خودم را در محک آزمایش قرار بدهم و بخود ثابت کنم که می توان مصرف کنترل شده داشت، وسوسه هر روز قویتر از قبل، به ترتیبی که راه را برای تفکری صحیح بر این واقعیت که در گذشته نیز، از همین مسیر، بارها گزیده شده ام را، نتوانم بخود یاد آوری کنم. اما خواست او این بود، که من چشمانم را باز کرده، تا معجزه اش را ببینم.

آنروز، هنگام بعدازظهر، همچنان بی طاقت از گرمای تابستان، مشغول تماشای کانالهای فارسی زبان ماهواره ای بودم و با بی حوصلگی محض، یکی پس از دیگری کانالها را عوض می کردم، تا آنکه بر روی یکی از رادیوها، صدای داریوش را شنیدم. به محض شنیدن صدای داریوش، کنترل رسیور را زمین گذاشتم و شروع به گوش کردن به سخنانش. خوب که دقت کردم، دیدم از اعتیاد صحبت می کند و اینکه خودش نیز در حال بهبودی است و دیگر مصرف نمی کند. برایم خیلی جالب بود و لحظه به لحظه، تمایل بیشتری در شنیدن سخنان داریوش و سایر مجریان آن برنامه رادیوئی پیدا کرده، بلافاصله شروع به ضبط برنامه کردم. به همین سادگی از دید من ولی معجزه آسا با بیماریم و انجمن آشنا شدم. این واقعه را برای خود به دو دلیل، معجزه دانستم  ۱ - حتی همان روز، زمانی که مجریان دیگری که تا آن زمان آنان را نمی شناختم، مشغول صحبت بودند یا افرادی که روی خط می آمدند، اما خواست خدا این بود که درست همان زمان که من از سر بی حوصلگی، مشغول عوض کردن کانالها هستم، داریوش در حال صحبت باشد، تا روی همان کانال رادیوئی بمانم. ۲ - چه بسیار بود، که داریوش به دلیل برنامه ها و یا کنسرتهایش، نمی توانست خود در برنامه حضور داشته باشد و آنروز حضور داشت . از آن زمان، مدام شاهد حضور خداوند در زندگیم بوده ام و شواهد امروز من بسیارند.

سوال : نیروی برتر من چه مشخصه هائی ندارد؟

برای آنکه بدانم نیروی برتر من چه شاخصه هائی ندارد، با یک فلاش بک به گذشته بیاد می آورم که در گذشته باور من از خداوند، بسیار آشفته می نمود. از کودکی هر بار که کار خطائی انجام می دادم و با جمله از خدا بترس ِ خانواده روبرو می شدم، ناخودآگاه باور می کردم خداوند موجودی است که باید از او ترسید. گاهی می شنیدم خداوند، بخشنده و مهربان است. زمانی آموخته دینی القا شده از خداوند به من می گفت خداوند از کوچکترین اعمال زشتم نخواهد گذشت و جائی دیگر می گفتند خدا تـٌواب است. یک موقع از پوشاننده گناهان از اصفات خدا سخن به میان بود و گاهی از برملا کننده همه اسرار. همه این دگرگونی ها در باور، باعث گردیدند تا هرگز در شناخت از نیروی برترم ثبات نداشته باشم. دوستانم پیشنهاد دادند دو کاغذ مجزا برداشته، بر یکی از صفاتی که دوست ندارم خداوند داشته باشه بنویسم و برگ دوم، مشخصه هائی که از خداوند خودم می خواهم داشته باشه و سپس کاغذ اول را بدور بیاندازم. چه زیبا بود که در انتخاب خداوند نیز، حق انتخاب بخودم داده شد.

سوال : نیروی برتر من چه مشخصه هائی دارد؟

خداوند من، امروز نه تنها همه صفات زیبا و نیکوئی که در برگه دوم خود نوشته بودم و انتظار داشتم خداوند من آنگونه باشد را داراست، که بسیار صفات زیبای دیگر خداوند را، در ادامه و پس از ثبات فکری بیشتر توانستم به صفت های زیبایش اضافه نمایم.

تا نوشته بعدی شاد باشید و در پناه خداوند ایام به کامتان شیرین باد.

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 20:23 |


Powered By
BLOGFA.COM