به نام دوست که هر چه داریم از اوست،
به واسطه لطف خداوند و حمایت و کمک شما دوستان عزیز، تا بدین مرحله بخش های مختلف از قدم اول و دوم خودم را مرور نمودم. امروز آخرین بخش از این قدم را با کمک شما ورق خواهم زد. البته دوستان بهتر از من می دانند که هم در قدم اول و هم قدم دوم، بخش پایانی بخش حرکت به جلو است که چکیده ای از بخشهای قبلی را در دل خود دارد و در نهایت درکمان از این دو قدم، اما قبل از پرداختن به این بخش بواسطه تاخیری که در نوشتن و آپ نمودن وبلاگ پیش آمد، از همگی نازنینان عذرخواهی می کنم.
بخش اصول روحانی
این بخش نیز همانگونه که در توضیحات کتاب به آن اشاره می نماید، اصول های روشن بینی، تمایل، ایمان و اعتماد و فروتنی را در هر یک از بخش های قبلی که مورد بررسی قرار داده ایم را به ما یادآوری می کند. در این بخش برای بازبینی گسترده تر هر کدام از این اصول، سوالاتی مطرح می شود تا با جواب دادن به هر کدام، به طور مجزا هر یک از این اصول را تمرین نمائیم.
اصل روشن بینی :
سوال : چرا داشتن یک فکر بسته برای بهبودی من ضرر دارد ؟
همانگونه که از ابتدای نوشتن در این وبلاگ، به کرات بخود یادآوری نمودم که در گذشته، حتی زمان قبل از مصرف نیز معمولاً رفتار شکل گرفته از طرف من، قبل از بررسی افکارم بود و طبیعتاً نمی توانست رفتاری مناسب باشد.
اجازه دهید یک مثال از گذشته خودم را در ارتباط با افکار بسته ام و پی آمد آنها را باری دیگر بخود یادآوری و با شما عزیزان به مشارکت بگذارم :
در یکی از اواخر ترک های ناموفق گذشته ام، چند روزی بود که از ترک فیزیکی ام گذشته بود و به قول معروف سر پا شده بودم. از بعدازظهر آنروز وسوسه مجدد مصرف تمام ذهنم را مشغول خود نموده بود و من با همان فکر بسته، فقط حالت خوشی که به خصوص بعد از چند روز مصرف نکردن به انسان منتقل می شود را می دیدم و با آنکه قبلاً هم خود را آزموده بودم و می دانستم لحظات شیرین بعد از مصرف، خیلی سریع به بدترین حالتها تبدیل می شه، تصمیم خودم رو گرفته بودم که باید امروز مصرف کنم. با خود برنامه ریزی کردم که به بهانه سر زدن به خانواده، به منزل مرحوم پدریم سری بزنیم و من با بهانه ای از منزل پدرم خارج شده و سریع مصرف نموده و بازگردم اما تیرم به سنگ خورد زیرا همسرم با توجه به تجربه های ترک ناموفق گذشته ام، کاملاً اعتمادش از من سلب شده بود، با خود تصمیم گرفته بود تا با کنترل نمودن بیشتر، نگذارد من مجدداً مصرف نمایم (آنزمان او اینگونه می اندیشید که با کنترل و زوم کردن بر روی من می تواند موفق شود)، زمانی که تعویض روغن ماشین را بهانه کردم، بر خلاف معمول گذشته گفت هر کجا بخواهی بروی، من هم باهات میام. غروب برف سنگینی شروع به باریدن نمود و من از یک فرصت که همسرم در آشپزخانه منزل پدرم بود، سریع سوار ماشین شده و با آنکه برف پاک کن سمت راننده، خراب بود بخانه آمدم مصرف نموده و برگشتم. در بین راه آنچنان حجم بارش برف سنگین بود که من برف پاک کن را در دستم گرفته و حین رانندگی، برف ها را از روی شیشه کنار می زدم. خود را نیز برای شک و تردید همسرم و سوال و جواب اینکه کجا بودم آماده کرده و خرابی برف پاک کن را بهانه کردم. اگر چه همان زمان خوب می دانست دروغ می گویم. فکر بسته من نگذاشت تا با مرور به گذشته روشن بینانه بدانم که نتیجه یکبار مصرف، چیست و آنبار نیز از فردایش برای من آش دوباره همان آش بود و کاسه، همان. فکر بسته من در آنروز حتی باعث عصبانیت من از دست همسرم شده بود که تصمیم گرفته بود کنترل بیشتری بر روی من داشته باشد و من از همین بابت به خودم می گفتم، حال که او چنین می کند، اگر هم در شرایط نرمال منصرف می شدم از مصرف دوباره، اکنون حتماً باید مصرف کنم تا او حتی اگر فهمید من مصرف کرده ام، بداند که نمی تواند مرا کنترل کرده و آزادی عملم را از من بگیرد !!!!!!! اما چنانچه اجازه می دادم تا فکرم با روشن بینی به قضیه بنگرد، درمی یافتم که او نگران من و پایه های خانواده است و لج کردن با او، رفتن در مسیر گذشته است که همانگونه نیز شد.
امروز نیز که بواسطه حضور در انجمن، با روشن بینی مراحل برگشت سلامت عقل خویش را به عینه می بینم بدلیل آن است که نمی خواهم با فکری بسته به مسایل اطراف خود بنگرم. چهار سال پیش زمانی که یک دوره 12 قدم خود را نیز انجام داده بودم، در یک مرحله با فکری بسته برای خود تصمیم گرفتم که مستقیماً از وزارت خانه مسئول درخواست کنم تا به روند موقعیتم در این کشور سرعت بدهند. در آنزمان هر کس از تصمیم آگاه شده بود مصرانه از من می خواست تا آن کار را انجام ندهم، حتی وکیلم. اما چون من با فکری بسته تصمیم گرفته بودم، دلایل قانع کننده و بازدارنده را نیز طبیعتاً نمی توانستم حلاجی نموده، اکنون که 4 سال از آن زمان می گذرد، نتیجه منفی آن تصمیم را همچنان در زندگی امروزم شاهدم و چه بسا اگر با فکری باز به حقیقت بیماری و نیاز به حضور مداومتر در برنامه برایم اتفاق نمی افتاد، از پی آمد آن تصمیم نادرست حتی پایه های بهبودیم ویران و به مواد مخدر کشانده می شد. امروز پیامد فکر بسته برایم مصداق : خود کرده را تدبیر نیست، می دانم و برعکس آن، هر گاه با فکری باز پی آمد هر تصمیم را ارزیابی نمایم، یا اصلاً به رفتار مبدل نمی شود و یا نتیجه آن رفتار مثبت است.
سوال : زندگی من به چه طریق در زمان بهبودی تغییر کرده؟ آیا باور دارم که تغییرات بیشتری هم امکان دارد ؟
زمانیکه هنوز از نداشتن صبر و تحمل کافی رنج می بردم و عجولانه می خواستم همه چیز بر وفق مرادم باشد، نوعی دلسردی و بی تفاوتی به سراغم می آمد و با خود می گفتم، خوب حالا که چی؟ و این اصلاً خبر خوبی نبود زیرا همه امیدهائی که تا همان مرحله نسبت به بهبود اوضاع خود داشتم را از میان برده و بیماریم مرا وامیداشت تا بدنبال راه جدیدی بجز 12 قدم باشم. اصل روشن بینی در این سوال مرا وا میدارد تا چند دقیقه ای تمرکز نموده، خود، جایگاه و زندگی گذشته ام را بیاد آورم. با نگاهی سریع به خاطر بیاورم در چگونه جهنمی بسر می بردم و برای خود، نامش را زندگی گذاشته بودم، هر آنچه امروز در جایگاهش بسر می برم، تومانی یک ریال از آن موقع هنوز سرتر است و همین تغییرات تا به آن هنگام رخ داده در رفتار و افکارم، مرا وامی دارد تا همچنان خوش بینانه و سرشار از "امید" دریابم و باور کنم که چنانچه اولویت اولم انجمن و راهکارهایش باشد، شاهد تغییرات بیشتر و رشد گسترده تری در خود خواهم بود. آری اگر امروز همچنان بیست نیستم، لااقل صفر هم نیستم و حرکت مداوم و پیگیرانه خود را به سمت بیداری روحانی ادامه دهم.
اصل تمایل :
سوال : آیا کاری هست که در گذشته به انجام آن تمایل نداشتم، اما اکنون این تمایل را پیدا کرده ام؟ آن کار چیست ؟
برای من کارهای زیادی اتفاق افتاده که امروزه نسبت به انجامشان تمایل قلبی دارم، در حالی که در گذشته حتی فکرش را هم نمی کردم چه رسد به انجامش. یکی دو مورد را بیان می کنم :
در گذشته و به واسطه یکی از تاثیرات بیماری اعتیادم، بی خیالی و بی تفاوتی خاصی به من دست داده بود و همین امر باعث می شد تا هرگز یک کار را به اتمام نرسانده و جزء دسته افرادی باشم که نخودچیش زود تمام شده، پرونده ای را نیمه کاره رها کرده و پرونده ای جدید باز کنم و همین امر باعث شده بود پرونده های ناتمام زیادی داشته باشم. در پست های قبل به یکی از این موارد، جدا شدنم از شرکاء اشاره نمودم. در واقع نظم و ترتیب الگوی اصلی بود که در برنامه ها و کارهای گذشته ام یا صفر بود یا حضور خیلی کمرنگی داشت. اوایل هم که پیام انجمن را شنیده بودم، بازگو نمودم که چگونه با بی تفاوتی نسبت به جلسات نگاه می کردم، اما رفته رفته، این تمایل در من شدت گرفت تا جائی که امروزه شرکت منظم و روزانه در جلسات را برای خود امری حیاتی می دانم.
در گذشته به واسطه غرور بی حد و حسابم، حاضر نبودم ندانستن چیزی را اقرار کنم و به نوعی برای خود افت می دانستم. گوئی قرار بود از همه دانش و اسرار هستی آگاه باشم، در هر محفلی و هر بخثی از علمی و سیاسی و غیره شرکت می نمودم، بی آنکه اطلاعات و دانشی که پیش زمینه اش بود را داشته باشم و چه بسا در مواردی بود که دیگران نظریه ام را قبول نداشتند و شروع به دلیل آوردن در رد نظریه ام می نمودند، کار به مشاجره نیز می رسید. امروزه به واسطه برخورداری از اصول انجمن دریافته ام که یک انسانی هستم در میان تمام مخلوقات بشری خداوند که به واسطه ناچیز بودنم، دانش ناچیز و فوق العاده محدودی دارد و از سوال کردن هیچ ابائی ندارم و مشتاقانه نسبت به جیزی که نمی دانم سوال می کنم. امروز مشورت کردن به خصوص با دوستانم را سعی می کنم در امور زندگیم شریک کنم.

در گذشته، همواره دوست داشتم من صحبت کنم و دیگران بشنوند، امروز تمایلم بیشتر در شنیدن تجربه دیگران است تا بتوانم تا سر حد امکان آنها را در زندگی خویش جاری کنم.
اصل ایمان
سوال : من چه اعمالی انجام داده ام که نشانگر ایمان من است ؟
همچنان که در بخش های قبل نیز نوشتم تعریف ایمان برای من از شروع یک اعتماد ساده شکل گرفته، با گذر زمان و به مرور که اعتماد من قویتر می شود، باور و یقین بوجود می آید و در نهایت به ایمان مبدل می شود. در ارتباط با انجمن، بزرگترین شاهدی بود که اعمالی انجام داده ام که نشان از ایمان تدریجی ام به کارکرد برنامه دارد. من که اوایل، تمام اصراهای داریوش، مبنی بر لزوم شرکت در جلسات را با توجیه های غیر منطقی پاسخ می دادم، در اولین جلسه ای که شرکت نمودم، کمی دید شک و تردیدم کاسته شد و چند جلسه طول کشید تا بطور کامل به دوستانم در جلسه اعتماد تقریبی داشته باشم و هرگز فراموش نمی کنم پس از سه جلسه حضوری که بدون کوچکترین مشارکتی از سوی من به پایان رسیده بود، در جلسه چهارم و به اصرار دوستانم مشارکت من بسنده شد به اینکه پس از معرفی خودم، تنها بگویم حالم خوبه و به مشارکتم خاتمه بدهم. اما رفته رفته که همزمان با اعتماد به سایرین، اعتماد به خودم نیز افزایش یافت به راحتی سعی می کردم در جلسات مشارکت نیز داشته باشم. نوع رابطه ای که امروز با خدای خویش برقرار می کنم که کاملاً با گذشته ام متفاوت است، خود نشانی دیگر از ایمانی است که به مرور در من رشد می نماید.
سوال : آیا قادر بوده ام انجام کاری را برنامه ریزی کنم و ایمان داشته باشم که اعتیادم بر سر راه انجام این کار مانع ایجاد نخواهد کرد ؟
به دلیل اصلی خروجم از ایران اشاره نمودم. آنزمان ایمان داشتم که تصمیمم برای خروج از ایران، جهت رهائی از عذاب مصرف، تصمیمی درست است و الا هرگز چنین برنامه ای را برای خود تداعی نمی کردم. اما بر خلاف تصورم و بدلیل نشناختن بیماریم، نه تنها مانع بزرگی در انجام موفقیت آمیز برنامه ام گشت، بر وسعت و دامنه مشکلاتم نیز افزود .
امروز، از آنجا که شاخه های بیشتری از بیماری اعتیاد خویش را شناخته ام بخوبی می دانم که من اصولاً نمی توانم مادامی که هر یک از نقیصه هایم، همچنان فعال باشند یک برنامه ریز موفق باشم. یکی از ریشه های اصلی در بیماری اعتیاد من، ترسهایم است و امروز می دانم که هنگامی که ترس هایم مرا احاطه کرده اند، هرگز نمی توانم کاری را به درستی به اتمام برسانم.
اصل اعتماد
سوال : چه ترس هائی دارم که سد راه اعتماد من است ؟
برای همچون من، که در زندگی گذشته اش و بدلیل ارتباط با اشخاصی که آنان نیز بیماری اعتیاد داشتند و لذا اعمالی انجام می دادند که تحت تاثیر بیماریشان بود و همین امر روز بروز اعتماد در من را از بین برده بود، حال که به انجمنی پناه آورده بودم که هیچ شناختی از نتیجه عضویتم در انجمن را نمی دانستم، طبیعی بود که نتوانم به یکباره نیز اعتماد صد در صد داشته باشم (به زمان اولین مشارکتم در جلسه، بالا اشاره نمودم). از طرفی دیگر پا به دنیای جدیدی گذاشته بودم، اگر چه همه پیامها در این مسیر، بوی بهبودی، امید و زیبائی می داد، اما برای من دنیائی ناشناخته بود و قدم گذاشتن به جاده ای که از آن هیچ شناختی نداشتم، برایم توام با ترس و وحشت بود، به خصوص که دانسته بودم نیاز به تغییر هم دارم، تغییر در باورهایم، بینشم به خود و زندگی و همه اینها نیز بر دامنه ترسهایم می افزود. بعدها با گوش کردن به تجربه سایر دوستانم، دانستم که این نیز یکی دیگر از وجوه مشترک افراد معتاد است که برای تغییر کردن، سفر به جاهای ناشناخته زیاد راحت نیستند و مشکل مشابهی با من دارند. سپس آنزمان که وقتش رسیده بود تا با انتخاب یک اسپانسور، شروع به کارکرد قدمهای خود نمایم، بزرگترین ترسم از بازگو کردن واقعیات گذشته ام با یک انسان دیگر بود، چون دانسته بودم که باید صادقانه با خود و قدمها روبرو شوم. پس از آن با روبرو شدن با ناتوانی ها و نگاهی صادقانه تر نسبت به آشفتگی های روحی و روانیم و تاثیرشان در زندگی گذشته ام و پس از آن بررسی از دست دادن تدریجی سلامت عقلم، همزمان که به نوعی چشمانم را به حقیقت خودم باز می نمود، بار سنگینی از ترس ها را نیز بر دوشم می نهاد. اما هر چه بیشتر با بازگو کردن واقعیات خویش با اسپانسورم می گذشت، او نیز برای آنکه خیالم را راحت کند تا بتوانم بر ترس هایم تا حدودی غلبه نمایم، از حقیقت زندگی خویش می گفت و او دانسته و من نادانسته از عملکردش، به مرور به او اعتماد نمودم. نکته اصلی در این سوال علاوه بر آنکه هر نوع ترس در اعتماد به هر چیز یا شخص را بررسی می نمائیم و به مرور به بی پایه و اساس بودن ترسهایمان پی می بریم، همزمان و به همان میزان ایمان و اعتماد در ما شکل می گیرد.
سوال : چه اعمالی انجام می دهم که نشانگر اعتماد من به فرآیند بهبودی و یک نیروی برتر از خودم است ؟
حضور مداوم در جلسات، ریشه در اعتماد صد در صدی من نسبت به پروسه بهبودی است. بارها در جلسات خود به این حقیقت اقرار نموده ام که تقریباً به جرات می توانم بگویم در اندک جلسه ای شرکت کرده ام که به دانش و تجربه ام در ارتباط با شناخت بهتر بیماریم اضافه نشده باشد. آنگاه که بدون آگاهی دیگران، از زبان دوستان در هنگام مشارکتشان به من جواب سوالی در ذهن خویش را می یابم، نشان از نیروی برتری است که همچنان مرا در حلقه محافظت خویش قرار داده و طبیعی است، اعتمادم به نیروی برترم نیز افزایش می یابد. نکته بعدی که سعی می کنم به آن عمل کنم، این بود که می دیدم راهکاری که از طریق من و توسط خداوند به عزیزی منتقل می کنم، چنانچه راهکاری که به دیگری می دهم و دریافتم به او جواب داده است، خودم نیز آنرا اجرا کنم، قطعا" زندگیم بهتر خواهد شد.
اصل فروتنی
اصل فروتنی در قدم اول این بود که من دانستم که من نمی توانم، در بخش های مختلف قدم دوم دانستم که نیروئی مافوق هست که می تواند و فروتنانه از او خواستم تا به من کمک کند. امروز می دانم که بهبودی برای من از همان نقطه ای آغاز گردید که شروع به سوال کردن از راهنما و دوستانی که قبل از من به انجمن پناه آورده بودند، نمودم و این حقیقت در ارتباط با سوال کردن، همچنان تا به امروز تمایل دارم بر خلاف زندگی گذشته ام اقدام کنم، حرکتی که با اقرار به اینکه من نمی دانم با طرح سوال آغاز شد، و الا در زندگی گذشته ام هرگز نمی توانستم به همان دلیل "خودها" و "من ها"، با سوال میانه خوبی داشته باشم و درست یا غلط خودم، جواب سوال خودم را می دادم. امروز از تاثیر حضورم در جلسه به خوبی آگاهم و دریافته ام آنگاه که غرورها و خودمحوری هایم را پشت در جلسه گذاشته، به عنوان انسانی که نیاز به کمک دارد در جلسه شرکت می کند، کمتر سخن می گوید و بیشتر گوش می کند. از ارتباطات امروزم با سایر دوستان در می یابم که حالم تا چه حد خوب و آرامش نصیبم می گردد. امروز سعی می کنم به خود یادآوری کنم، اگر در هر زمان دستم را به عنوان کمک به یک نازنین دراز کرده، دستش را می گیرم در همان لحظه و به همان نسبت دست من نیز در دستان او قرار دارد.
تا نوشته بعدی خداوند یار و نگهدارتان 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت
19:37 |