بنام خداوند جان و خرد،
در ۷ پست اخیر قدم اول را به اتفاق مرور نمودم و باری دیگر در این مکان نیز اقرار به عجز و ناتوانی خود، نه تنها در برابر قدرت وایرانگر اعتیاد که در برابر شاخه های این بیماری نمودم و به بخش دوم قدم اول نیز هر بار پرداختم، نشانه هائی از زندگی آشفته خویش را بیاد آوردم و هر دو بخش آن نشان از آن بود که من بر خلاف تمامی تصوراتم در گذشته که خود را شخصی توانا می پنداشت، ناتوانم و به عنوان یک درک کلی از قدم اول برایم آن بود که : من نمی توانم. حال زمان آن بود که قدم دوم را آغاز نمایم.
قدم دوم : ما به این باور رسیدیم که یک نیروی برتر می تواند سلامت عقل را به ما باز گرداند.
به قدم دوم رسیدم و با نوعی ناامیدی مواجه گردیده بودم. از طرفی به ناتوانی هایم پی برده بودم و حال خواندن همین سرتیتر قدم دوم کافی بود که بدانم از من می خواهد به نداشتن سلامت عقل نیز اعتراف کنم.
غرور خیلی زیرکانه دست به کار شده بود و از درون مدام فریاد می زد : ای بابا، مشکل تو مصرف مواد بوده که دیگر از شرش راحت شده ای و با قدم یک هم دانسته ای که هیچ کنترلی در مصرف دوباره نخواهی داشت. پس لزوم به اعتراف به نداشتن سلامت عقل، دیگر چه صیغه ای است؟ یعنی تو دیوانه بوده ای و خود خبر نداشتی؟ اینجا نیز، ماهرانه، قبل از آنکه من بخواهم نداشتن سلامت عقل خود را بررسی کنم، نیاز بود کمی از آن پیله ناامیدی رها شوم.
در نومیدی، بسی امید است پایان شب سیه، سپید است
این قدم با بخش امید آغاز می نماید و با وجودی که تنها یک سوال دارد، اما همین یک سوال کافی بود تا دریچه ای از نور و امید را برایم باز نماید :
بخش امید
سوال : امروز من به چه چیز هائی امید دارم ؟
قدم اول برایم نشانه های کاملی از ناکامی ها و شکست ها را فراروی راهم قرار داده بود و من که خسته و ناتوان و از سر ناچاری و لاعلاج از اینکه راهی دیگر نیافته بودم تا بتوانم از پس بیماری اعتیاد خود برآیم، به انجمنی پناه آورده بودم که در همان قدم اولش موجی از ناتوانی ها را پیش رویم قرار داده بود و اگر چه همه آن ناتوانی ها، واقعیتهای زندگی من بودند که همواره آنها را از سر غرور و خودخواهی هایم در گذشته انکارشان نموده بودم. اما از سوئی ترسهای ناشناخته نیز به سر وقتم آمده بودند، در آن ایام یک فکر وحشتناک همانند خوره ای به صدا در آمده بود که حالا که من می دانم هر آنچه در گذشته طی مسیر نموده ام، اشتباه بوده است، چگونه می توانم به زندگی که پیش رویم است، امید داشته باشم؟

خوشبختانه دوستانم همچنان بودند و نه تنها، دیدن آرامشی که در حال گذرانش بودند سایه ای از اعتماد درونم شکل می گرفت، از سوئی دیگر می گفتند، ما نیز از همین نقطه ای که تو اکنون در آن قرار داری، گذشته ایم و در آن ایام حال و هوائی کم و بیش، چون تو داشتیم و با این همدردیشان کورسوئی از امید را همزمان در دلم زنده نمودند که تنها من نیستم که اینگونه باورهایم متحول شده و ناامیدی بر زندگیم سایه انداخته است. آنان درست می گفتند و برای همچون من با تصورات و منمیت های کاذب، باورهائی غلط که همیشه دم از قدرت و توانائی می زد راهی نبود جز آنکه باورها و اندیشه ها، از پایه شکسته تا اینبار درست و ریشه ای آجر چینی شوند. این عمل ساده ای نبود که بر خلاف انتظارم که در مرحله اول کارکرد این قدم از خود انتظارش را داشتم که این پروسه سریع اتفاق افتاده، من زودتر از این حال و وضع خارج شوم. دریچه دیدی که من نیاز داشتم نسبت به گذشته عوض کنم، این بود که در گذشته فقط و فقط نداشته هایم را می دیدم و آنروز نیاز بود که داشته هایم تا همان جا با هر میزان، را ارزیابی کنم. وقتی به پیشنهاد دوستان و راهنمایم، دید و منظره فکریم را عوض نمودم امیدها زنده شد.
بیاد آوردم که دیر زمانی نگذشته که من تنها آرزویم آن بود که بتوانم روزهایم را بدون نیاز به مصرف آغاز کنم، روزهائی را بیاد آوردم که در عین پوچی و احساسی خالی از نشاط آغاز می کردم و تنها داروی مسکنم مواد مخدر، که خود نیز دیگر ناکارآمد بود را مصرف می کردم تا تنها بتوانم سر پا شوم و تا بدان جا این بزرگترین خواسته عملی شده بود، آنهم با چه تفاوت فاحشی نسبت به ترکهای ناموفق گذشته ام. دیگر از آن حالتهای پوچ همانند سابق و با همان شٌدت و حٌدت خبری نبود و اینها چیز کمی نبود که من فراموشش کنم. از سوئی دیگر برای من که همیشه گمان می کردم دردها و مشکلات من از همه بیشتر است و همین هاست که باعث گردیده من نتوانم تاب تحمل آورده و مجبور به مصرف گردیده ام، هر گاه در مقایسه با دیگری که مصرف کننده نبود، قرار می گرفتم و به نوعی ناتوانی یا بی ارادگی !! را به رخم می کشیدند، در مقام دفاع از خود می گفتم : آنان یا به اندازه من مشکلات ندارند و یا خودشان را به نفهمی می زنند و الا آنها نیز مجبور بودند همچون من، مصرف نمایند. حال دریافته بودم اگر دوستان من نیز، همچون من ناتوان در اداره زندگی سابقشان بوده اند و اکنون از آن برهه گذشته و شاد و سر خوشند، پس من نیز می توانم. در آن مرحله با این فکر که اگر دیگران می توانند، پس من هم باید بتوانم، خود شاید به نوعی برخاسته از غرورهایم بود که اگر چه دیواره اش ضربه خورده بود، اما فرو نریخته بود، ولی خوب می دانم برای آنزمان، من به همان غرور احتیاج داشتم تا امیدوار گردم.
بخش دوم : نداشتن سلامت عقل
تا بدین جا غرور کاذب من اولین ضربه در قدم اول را خورده بود، اما همچنان کامل نریخته بود. از سوی دیگر امید نسبت به بهتر شدن اوضاع باعث گردیده بود تا کمی آرام شوم و با همین آرامش بهتر بتوانم رفتار و افکار گذشته خود را محک زده، به نداشتن سلامت عقل پی ببرم. اجازه دهید برای آن دسته از عزیزان همسفر به نوشته کتاب در تعریف نداشتن سلامت عقل اشاره کنم: نداشتن سلامت عقل، یعنی تکرار یک اشتباه و انتظار نتیجه متفاوت داشتن. چه تعریف زیبائی تا من بتوانم بپذیرم. مثال بسیار زیبائی در ایام دوران بهبودی شنیدم که در مورد من کاملاً صادق بود. در نظر بگیریم مسابقه فوتبالی انجام شده و من آن مسابقه را بر روی ویدئو نیز همزمان ظبط نموده ام. تیم دلخواه من "A" در آن مسابقه با نتیجه ۲ بر ۱ باخته است و بازی را واگذار کرده. سپس من نوار ظبط شده را از اول شروع به تماشا می کنم و با آنکه می دانم نتیجه بازی چه بوده، تا پایان همچنان انتظار دارم تیم مورد علاقه ام، پیروز میدان باشد. آیا این نشان از نداشتن سلامت عقل نیست ؟ برای من مثال جالبی بود و با یادآوری داستان گذشته ام، تمامی ترکهای ناموفق گذشته من مصداق صد در صد تعریف بالا ست. سختی دوره سم زدائی را طی می نمودم و چند صباحی بیشتر نمی گذشت که با فکر اینکه اینبار می دانم چگونه از تجربه قبلی استفاده نمایم و اینبار این من هستم که اختیار دارم مصرف کنم و هرگز نخواهم گذاشت همانند قبل، این اختیار به اجبار مبدل شود. روز از نو، روزی از نو و دوباره تکرار سیکل باطل. دوباره مصرف مداوم روزانه با شدت بیشتری نسبت به قبل و جالب آن بود که در تجربه مرحله ترک فیزیکی بعدی، باز همان فکر غلط و انتظار اینکه اینبار با یکبار مصرف کردن، نتیجه همانند گذشته نخواهد بود. از سوی دیگر مصرف مداوم و آنهم در طول روز چندین بار، موادی که بیشتر از ۳۰ آلکائین سمی داشت و من هر بار این سم ها را وارد بدن خود کرده و خود مرگ تدریجیم را سرعت می بخشیدم. گلوله ای از تفنگی شلیک شده و به سمت من می آمد و من مراقب بودم نکند مسیر گلوله اشتباه شود، خود را بیشتر در مسیر درست گلوله قرار می دادم. این ها نشانه های دیوانگی محض من بودند که در گذشته فقط فکر می کردم انسانی هستم عاقل و هوشیار.
به تعدادی از سوالات این بخش در مورد نداشتن سلامت عقل علاوه بر مطالب فوق در مورد خود خواهم پرداخت :
سوال : چه کارهائی کرده ام که حالا وقتی به آنها نگاه می کنم، باورم نمی شود که من واقعاً چنین کاری را کرده باشم ؟ آیا خود را در شرایط خطرناکی جهت تهیه مواد مخدر قرار داده ام؟ آیا رفتارهائی کرده ام که حالا از آن خجالت زده باشم ؟ چگونگی آن شرایط را توضیح دهید.
در نگاه اول، خود من شخصاً متوجه ظرافت بخش های سوال فوق نگردیدم. انکار که همچنان در روح و روان من نقش موثری ایفا می کرد بلافاصله در مقام مقایسه برآمد، آناً شرایطی را در ذهن من شمرد تا من حقیقت گذشته خود را کمرنگ تر از آنچه بود ببینم. چه ربطی بین این سوال و ذهن من که بلافاصله تصویر غلط گذشته از مفهوم اعتیاد در ارتباط با مقایسه خود با دیگران را کشید، نمی دانستم. فوراً بخودم گفتم (با معذرت خواهی از همه عزیزان)، تو که بابت تهیه موادت، ناموست را نفروخته ای!!!! بخش سوم سوال قبل از پرداختن به بخش اول، از آن گذشته، از دیوار چه شخصی بالا رفته ای که پول موادت را تهیه کنی!!! بخش دوم سوال باز هم قبل از پرداختن به بخش اول. اما پس از آنکه به خود آمدم و جایگاهم را یافتم، بخود یادآوری نمودم مگر تو در حال کارکرد قدم دوم دیگران هستی؟ تو قرار هست در مورد خود بنویسی، پس برگرد سر جائی که باید باشی. در این مرحله بود که برای بخش اول جوابهای زیادی داشتم، به دو تا از آنها در نوشته های پیشین، اشاره نمودم. یکی، همکاری من با شخصی که به من اعتماد کرده بود و پس از مدتی به صرف وعده نکردن به قول و قرارهائی که داده بود، خروج هارد دیسک ها از شرکت به حالت تلافی کردن، بی آنکه از نظر مالی به پولش نیاز داشته باشم، اگر چه آنها را با اصرار "ع" و دلیل منطقی که آورد، برگرداندم به شرکت، اما امروز مطمئن نیستم اگر در آنزمان "ع" نبود، باز هم هارد دیسک ها را به سر جایش بر می گرداندم، ذهن ناسالم و بی عقل من حتماً برای آنکه بمن بقبولاند کارم درست بوده، صدها دلیل و توجیه می آورد، لذا بین من که تصمیم به دزدی گرفته بود با کسی که دزدی می کند، چه تفاوتی داریم ؟ تازه دیوانگی من بیشتر نیز می توانست خودش را نشان دهد، زیرا حداقل کسی که دست به دزدی می زند از سر نداری و اجبار است و برای خود یک دلیل اگر چه غیرواقعی دارد، اما من حتی به پولش هم اصلاً نیازی نداشتم !!! و دوم در ارتباط با نحوه خروجم و جاساز کردن مواد مصرفیم در چمدان "ع".
بخش دوم هم برایم نشانه های از نداشتن سلامت عقل را در خود داشت، اینکه تهیه مواد مخدر بالفطره کاری غیر قانونی بود و برایش جرمی مشخص، اما من هرگز زمانی که می خواستم یا خود بدنبال تهیه اش بروم و یا حتی زمانی که تلفن می زدم و برایم می آوردند، به خودم خطر را گوشزد نمی کردم و با خود می گفتم برای من اتفاقی نمی افتد. زمانی که بیاد آوردم خود را در چه شرایط خظرناکی قرار می دادم، میزان قابل توجهی مواد خریداری شده، تا برسم به خانه یا محل کار، در ضمن همان نگهداری در مکان کاریم، همه و همه امروز جائی برای انکار نداشتن سلامت عقل برایم باقی نمی گذارد.
اما در بخش سوم ظرافتی برایم داشت و آن استفاده از کلمه خجالت زده است، در اصل هر انسانی که با خود کرده اشتباه گذشته اش را مرور می کند، پیش خود شرمنده و خجل زده خواهد شد، اما هدف از این سوال این نبود که من با یاداوری گذشته، تنها کارم این شود که بنشینم و از کرده های گذشته به خودم لعنت بفرستم و شرمگین شوم. چون به باور امروزم این عمل مرا در همان گذشته قفل کرده، اجازه نخواهد داد تا از آنها برای امروزم درس خود را گرفته و تجربه راه زندگیم بنمایم. از طرفی دیگر، بخششٍ خود، یکی از برترین ارمغانهای برنامه بود و من نیز در قدم یک دانسته بودم که این من نبودم که رفتارش در گذشته آنگونه بوده است، بلکه تاثیرات بیماریش بوده است. اما از آنطرف هم، قرار نبود از همین ارمغان سوء استفاده کنم و اصلاً گذشته را دور بریزم و بدست فراموشی بسپارم. من با نوشتن همه رفتارهائی که به هر شکل امروز مایه شرمندگی لحظه ای خودم می شود و بررسی چگونگی آن رفتارها، در عمل جلوگیری می کنم از شرمندگی های مجدد در آینده و این خودش نشانه برگشت تدریجی سلامت عقل است که من دیگر دلم نمی خواهد همچون گذشته، کاری را بدون تفکر انجام دهم که بعداً مجدداً مایه شرمندگیم شود.
روشن بینی در سوال فوق از دو جهت به من کمک نمود، اول آنکه اگر رفتارها و عملکرد من در گذشته، تا به سر حد سقوط نرسید، اما در جهت نزولی بود و بالاخره دیر یا زود به نقطه سقوط می رسید، به عنوان مثال اگر من موقعیت مالیم در مرحله ای از بین می رفت، آیا برای تهیه مواد حاضر به دزدی نمی شدم ؟ صد در صد اینکار را می کردم و این مسئله کمک دیگری بود بر ضربه زدن به دیوار غرور و منمیت های کاذبم . از سوی دیگر روشن بینی، زمان حال و طرز تفکرم را یادآوری می کرد که تا همین جا نسبت به گذشته، در حال شکوفا شدن و تغییر بود و این نیز خود گواه دیگری بود اگر همچنان ادامه دهم، سلامت عقل من بیشتر باز خواهد گشت.
سوال : آیا به واسطه اعتیادم، تصمیمات دیوانه وار گرفته ام؟ آیا به خاطر مصرف، کاری را رها کرده ام، دوستی یا رابطه ای را بهم زده ام، یا دست از هدفی برداشته ام؟
در گذشته، بارها داستان حاضر نشدن سر امتحانات سراسری دیپلم، آنهم بدلیل کاملاً واهی را بیان نموده ام، لذا :

یکی دیگر از تصمیماتی دیوانه واری که به واسطه بیماریم گرفتم، تصمیم به خروج از ایران، به صرف نبودن و دسترسی نداشتن به مواد مخدر و رهائی بود :
روزی بعدازظهر که بدلیل آنکه تدریس خصوصی داشتم، بلافاصله پس از خوردن ناهار به سمت شرکت رفتم. منشی ساعت ۴ به شرکت برمی گشت و لذا اگر در این فاصله تلفنی برقرار می شد را اجباراً خود جواب می دادم. نیم ساعتی از شروع کلاس نگذشته بود که همسرم تلفن زد و گفت : "ک" (از فامیل) زنگ زده و کارت داشته، شماره شرکت را به او داده ام. چیزی نگذشت که "ک" زنگ زد و پس از احوالپرسی گفت می آیی خارج از کشور برای زندگی ؟ بدون آنکه فکر کنم تکلیف زندگی، دفتر و غیره و ذالک چه می شود بی مهابا گفتم : آره و حدوداً به فاصله ۱۰ روز بعد، من از ایران خارج شدم. اگر چه تا آنموقع براستی می پنداشتم که مشکل من منوط به مصرف کردن است و از شاخه های روحی، روانی و احساسی بیماریم هیچ اطلاعی نداشتم، اما با این وجود حتی اگر فرض را بر این بگیریم که من به صرف دور شدن از مواد می توانستم نجات بیابم، هیچ انسان عاقلی چنین تصمیمی با این شکل نمی گرفت. حداقل کاری که می کرد با یک پرس و جو متوجه می شد که در خارج از کشور هم به راحتی می توان مواد مخدر تهیه کرد، تنها تفاوتش آن است که گرانتر از ایران تمام می شود، لذا خود را آواره دیار غربت نمی نمود، آنهم تحت چنان شرایطی که همه چیز را رها کرده، به امید آنکه همه چیز درست می شود و من هم نباشم داشته هایم که به امان خدا رهایشان کرده ام، حفظ خواهند ماند.
سوال : چگونه در برابر مسائی و چیزهای مختلف، عکس العمل افراطی یا تفریطی از خود بروز داده ام ؟
دوستان همدردم را نمی دانم، اما این سوال زمانی که می خواهم موشکافانه بررسی نمایم، اغراق نیست اگر بگویم، می توانم صفحه ها در موردش بنویسم. یکی از مشخصه های این بیماری، نداشتن تعادل است و به واسطه همان افراط و تفریط ها شخص معمولاً در غالب چند شخصیت خود را می یابد. و همین چند گانگی شخصیتی در من باعث می شد، تا اطرافیان واقعاً ندانند با من چگونه برخورد کنند و خود نیز دچار چند گانگی شخصیتی گردند. حداقل برای من اینگونه بوده است. زمانی که هر کدام از شخصیتهای من بروز می نمود، طبیعی بود که عکس العمل هایم نیز مختلف بودند. بقول دوستی که هر کجاست برایش آرزوی موفقیت می کنم : رفتار من همانند شخصی است که به لبه پشت بام رسیده و در حال سقوط است، به او می گویند آهای مراقب باش نیافتی، آنقدر عقب عقب می رود تا، از آنطرف پشت بام سقوط می کند.
سال ۱۳۷۱ روزی در پاساژی چشمم به مانتوی خورد که تازه مد شده بود و خیلی شیک بود، بدون آنکه بخواهم به نظر همسرم احترام بگذارم آنرا خریده، به حساب خودم لطفی بزرگ به همسرم نموده ام. به منزل که برگشتم، همسرم وقتی قیمت آنرا پرسید، شروع کرد اعتراض به اینکه چرا مانتوی به این گرانی خریده ای، می توانستیم به همین پول ۳ تا مانتو خوب بخریم و از این جور حرفها. بجای آنکه با خود بیاندیشم که خوب بنده خدا اولاً راست می گوید و حق با اوست و در ثانی، اگر اینگونه شور می زند، شور زندگی می زند که من هم در آن سهم دارم و شریکم. می دونین عکس العمل من چه بود؟ با خشم و عصبانیت قسم خوردم دیگر هرگز خود چیزی برایش نگیرم و همینطور هم شد. تا آخرین لحظه خروجم از ایران اگر خودش چیزی می خواست، می خرید و من خیلی هنر می کردم، همراهش می رفتم و اون هم که نیم ساعت اول به دوم نرسیده، قر زدن هام شروع می شد که زود باش انتخاب کن. واکنش از این افراطی تر؟ اما تو همین داستان شاید به نوعی رفتار تفریطی نیز داشتم. قبلاً به کرات اشاره کردم که با "ع" رابطه خیلی عمیق بود تا به حدی که همیشه با هم بودیم و او براستی یکی از اعضای خانواده ما محسوب می شد و من نیز در خانواده شان، مرا از خودشان می دانستند تا بدان جا که حتی وقتی خانواده همسرم، مهمانی یا پارتی داشتند، "ع" نیز معمولاً دعوت می شد. بارها شد که چیزی از صمیم قلبم دلم می خواست برای همسرم بخرم از پوشاک تا طلا یا هر چیز دیگر، می خریدم. اما حرف مرد یکی بود و مرغش یک پا داشت، گفته بود دیگر هرگز برایت چیزی به شخصه نخواهم خرید، آن را به "ع" داده و می گفتم تو آنرا به همسرم بده. از طرفی "ع" می پرسید آخر چرا من به خانمت بدهم ؟ بنده خدا سرش یک منت می گذاشتم که تو موقعیت مالیت مثل من نیست و حالا که اقتضای کارمون اینه که شبانه روز با هم باشیم و درسته کسی از تو توقع نداره، اما با اینکار شخصیت تو بیشتر حفظ می شه. از اونطرف وقتی همسرم می پرسید چرا "ع" کادو گرفته، من که از او توقعی ندارم، می گفتم آره من هم خیلی بهش اصرار کردم، اما چون مدتی هست اینجاست و تو ناهار و شام آماده می کنی، می خواد احساس راحتی بیشتری بکنه. حال همین شخصی که به حساب شخصیتش را می خواستم حفظ کنم، در نوشته های پیشین بر شمردم که هنگامی که ماجرای دستگیریم توسط کمیته را به اطلاع همسرم رسانده بود، چگونه با او برخورد نمودم. احتمالاً شما هم از خوندن این ماجرا دارید می خندید، که صد در صد حق دارین، خود من امروز به آن روزها بارها و بارها و از نداشتن سلامت عقل خود خندیده ام.
نمونه ای دیگر از افراط و با تفریط کاری هایم : سالهای اولیه، آنزمان که تازه مصرف کرده بودم و بقول معروف همچنان کله ام گرم بود، تبدیل به همسری فداکار و پدری نمونه می شدم، اما ساعتی دیگه حتی حوصله خودم رو هم نداشتم . گاهی به نکات مختلف توی زندگیم آنچنان حساس می شدم که اگر کسی می گفت این موضوع آنچنان اهمیتی ندارد که تو اینگونه پر و بالش می دهی، فغانم بلند می شد که همین نکات کوچک اگر سر جایشان قرار نگیرند، قطره، قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. اما در جائی دیگر همچنان بی خیال می شدم که گوئی هیچ حسی در من نمی توان یافت. اولین دخترم، زمانی که هنوز 5 یا 6 سال بیشتر نداشت و مثل هر دختر بچه دیگه دلش می خواست ادای بزرگترها رو در بیاره و معمولاً اولین چیزی که انتخاب می کنن، کفش یا دمپائی مادر هست که پا می کنن. یک شب همسرم از من خواست تا به انبار (هر واحد یک انباری داشت که در حیاط آپارتمان گنجانده شده بود) رفته چیزی برایش بیاورم. دخترم طبق معمول راهی شد و جلوی من در راهرو راه می رفت. یک لحظه پای من بر روی مازاد دمپائی که مال مادرش بود افتاد و طفل معصوم با پیشانی به لبه تیز پله زمین خورد، او را بغل کردم و دیدم پیشانیش مالامال خون شد. سریع به خانه برگشتم و همسرم هر چه اصرار می کرد او را باید به بیمارستان برسانیم و نیاز به بخیه دارد، راضی نمی شدم و می گفتم خون بند می آد. همسرم با اون حالت که وحشت سراسر وجودش را گرفته بود، فریاد می زد و می گفت بابا هنوز یک مشت پنبه روی پیشنانیش نگذاشته ام، مملو از خون می شود. اما نقش خداگونه من گل کرده بود و می گفتم اگر بخیه بزنند، جاش می مونه و برا دختر خوب نیست. خوشبختانه تو اون ماجرا همسرم کوتاه نیامد و ناچاراً رفتیم بیمارستان و ۴ یا ۵ بخیه از داخل خورد و دمش گرم، دکتر خیلی با ظرافت کار کرد که اصلاً جای بخیه ها نموند. گاهی از سوراخ سوزنی رد می شدم، گاهی دیگر از دروازه ای نمی تونستم بگذرم.
سوال : احساسات و افکار من، قبل از اینکه علیرغم آگاهی از نتیجه، به کاری از روی وسوسه دست بزنم، چه بوده اند ؟
وسوسه همواره خود را در پشت شرایط مثبت و لذت ها مخفی می کند. من هرگز بیاد ندارم که وسوسه شده باشم تا سر درد بگیرم. لذا بنا به دلیل لذت جوئی افراطی ، هر بار در گذشته نیز، به فکر وسوسه خوراک می دادم تا به اندازه ای قدرت بگیرد تا مرا باری دیگر زمین بزند، طبیعی بود که فقط به اثرات لذتبخش اون وسوسه نگاه می کردم و با اون که خودم دیگه می دونستم که دارم باری دیگه با دم شیر بازی می کنم، اما باز به خوراک دادن به افکار و رفتن تو شرایطی که اگه مصرف کنی، چه می شود و همون آسمون و ریسمون بستن تو افکارم، مصرف شروع می شد. اجازه دهید مثال وسوسه توام با نداشتن سلامت عقل در گذشته ام، به غیر از مواد مخدر نیز معطوف کنم. سالهای زیادی است که از ناراحتی زخم اثنی عشر عذاب می کشیدم. از طرفی خوراک لوبیا، یا آش صبحانه را خیلی دوست داشتم و با آنکه می دانستم، بهتر است به این وسوسه دوست داشتن نه بگویم تا چند روز عذاب نکشم، اما هرگز موفق نشدم. خوردن خوراک لوبیا همان و درد معده و اثنی عشر تا یکی دو روز همان. این نیز دیوانگی محض نیست ؟ فرق امروزم با گذشته در این است که امروز دلم خوشه که به خودم می گم در گذشته نمی دونستم، اما در مقابل، همین دلخوشی، مسئولیتی نیز سر راهم قرار می ده. امروز می دانم که وسوسه، تنها تحت یک فکر ممکن است در ذهن من شکل بگیرد و می دانم تا اینجا با آمدن وسوسه فکری، هیچ قدرتی ندارم و لذا تا همین جا مسئولیتی نیز گردنم نیست، اما مسئولیت من درست از همین لحظه شروع می شود و حکم می کند که عواقب را در نظر بگیرم و همین امر کمک می کند که وسوسه کمرنگتر شده تا به کلی از بین برود.
تا نوشته بعدی، خداوند یار و نگهدارتان 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت
22:40 |