تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

با یاد خدا،

در پست قبل به بررسی گذشته خود پرداختم و چگونگی نداشتن سلامت عقل خود را از دوره قبل از مصرف، بررسی نمودم و سپس بخود یادآوری نمودم که چگونه همزمان با تداوم مصرف، سلامت عقل در من به مرور کمتر گردید. آری برای همچون من که حداقل ۱۰ الی ۱۵ سال آخر مصرف، هر روز بخود عهد می کردم که از فردا دیگه مواد نمی زنم و ترک خواهم کرد، فردای آنروز نیز همان عهد را دوباره با خود می بستم و همچنان با وجود آنکه روزها از پی هم می گذشتند و من هر روز مصرفم بیش از پیش می شد، همچنان با خود قرار فردا را می گذاشتم و جالب آنکه خودم باور می کردم که حتماً فردا موفق خواهم شد، این نیز خود گواهی بر نداشتن سلامت عقل بود. والا عقل سلیم حکم می کند که انسان حداکثر ۲ الی ۳ بار یک قرار و برنامه ریزی مشابه را با خود گذاشته و زمانی که موفق به عملکردش نگردد را نه تنها دیگر تکرار نخواهد کرد، خود نیز به این باور می رسد که اینکار از عهده او بر نمی آید.

در ادامه بخش دیگری از قدم دوم را بررسی خواهم نمود :

به مرور ایمان آوردیم

سوال : آیا در مورد ایمان آوردن ترسی دارم؟ آنها چه هستند ؟

در گذشته من فکر می کردم که انسانی هستم که از رابطه خوبی با خداوند برخوردارم و  صرف متولد شدن در یک خانواده مذهبی و تعالیمی که به درست و غلط بودنش در اینجا اصلاً کاری ندارم، که از خانواده به من منتقل گردیده بود، خود را فردی با ایمان قلمداد می نمودم. به این بخش که رسیدم، قبل از آنکه بدانم اصولاً درک من از خداوند درست بوده یا غلط ، شروع کردم به پیش داوری های اولیه و با خود گفتم من از همان ابتدای تولدم در یک گوشم اذان و در گوش دیگرم اقامه خوانده شده (این عادت مرحوم پدرم بود که حتی برای نوه هایش نیز چنین می کرد). طبیعی یود برای همچون من، که نوع نگاهش به ایمان بدین ترتیب بود، مغرورانه جواب دهم، نه بابا چه ترسی؟ اما به مرور وقتی به تجربه های دوستان بیشتر آشنا شدم و شباهت ها را از تجربیاتشان حتی در باورهایم یافتم، پی به یک نکته بردم که مشکل افرادی که بیماری اعتیاد دارند عدم ایمان واقعی و نداشتن ارتباط سالم و درست با نیروی برتر خویش می باشد و از همین باب نیز اعتیاد را خلاء درونی نیز نامیده اند. خود من هرگز انسانی را ندیده ام که از ایمان واقعی برخوردار بوده و خداوند در زندگیش حاضر بوده و در عین حال به مواد مخدر یا هر چیز دیگری نیز روی آورده باشد. نتیجه این بود که من تا آن لحظه تنها فکر می کردم ایمان دارم و در واقع من آنگونه هم که می پنداشتم ایمان نداشته و همین امر به نفسه، یکسری ترسها را برایم به ارمغان آورد. ترس از اینکه آیا اینبار نیز در تشخیص صحیح خداوند خویش دچار اشتباه نمی گردم ؟ دانسته بودم که خود و افکاری که نشان از سلامت بندرت در آن یافت می شود نخواهد توانست در این برهه بدادم برسد و به توصیه دوستان که گفتند سخت نگیر و از خودت انتظار نداشته باش تا همه باورهایت در کوتاه مدت بدرستی شکل بگیرند، ادامه دادم. از طرفی به این باور رسیده بودم که بی آنکه خود آگاه باشم، نیروئی همواره مرا محافظت کرده و در جای جای زندگی گذشته ام نقش حمایتش را می توانستم مشاهده کنم و لذا امید به آنکه با تداوم مسیر بهبودی، بهتر خود به درک حقیقتش خواهم رسید قویتر گردید.

سوال : آیا موانعی بر سر راهم من وجود دارند که ایمان آوردن را برایم مشکل می سازند؟ آنها چه هستند ؟

اگر چه امروز به یک باور رسیده ام که نقطه مقابل ایمان، ترسهای من است که بزرگترین سد در راه من جهت ایمان می باشند، اما با نگاهی به گذشته تا حال یکی دیگر از نیروهای مخرب ایمان آوری برای من، وجود غرورهای فوق العاده و کاذبم بود.

در نوشته قبل به داستان مسافرت کاری و بازرسی در پاسگاه ورودی یک شهرستان اشاره کردم، بعد از آنکه افسر به سر وقت جاساز رفت و چراغ قوه را آنجا انداخت، با آنکه در دل خدا را صدا زدم و از او استمداد کمک نمودم، اما یک لحظه برای منحرف نمودن ذهن افسر، گفتم : این پتو رو پهن کنم سر جاش ؟(پتو روی صندلی عقب پهن کرده بودیم و سرباز همان ابتدا، برای جستجوی ماشین پتو را از ماشین بیرون آورد تا بتواند زیر صندلی ها را بگردد). افسر یک لحظه برگشت گفت اشکالی نداره و این درست همزمان شد به نایستادن کامیون که آنها ما را رها کرده بدنبال کامیون رفتند. راه که افتادیم، به دوستانم مفتخرانه گفتم : حال کردین از اینکه ذهنش رو منحرف کردم ؟ یادم رفته بود همین چند دقیقه پیش بود که از ترس داشتم هلاک می شدم و خدا را صدا زده بودم و واقعیت هم همین بود که اگر آن لحظه مقارن با آن کامیون نمی گشت، نه تنها ذهن افسر را منحرف نکرده بودم، بلکه آن افسر خیلی راحت می توانست بفهمد که به محل اختفا حتماً نزدیک شده که من آن سوال بیمورد را مطرح نموده ام و لذا بیشتر میخ به همان مکان می شد.

امروز نیز خوب می دانم که هرگز برای من امکان ایمان داشتن به خداوند خود برایم میسر نخواهد بود، مگر در پذیرش ناتوانی خود در برابر قدرت مافوقش و این درست در نقطه مقابل با غرور و خودمحوری است. هر گاه به غرور و خودمحوری هایم بها داده ام، هرگز همزمان نتوانسته ام ایمان را هم ببینم و چنانچه در آن شرایط از ایمان سخن گفته ام، تنها سخنی بوده که عملکردی نداشته است.

سوال : جمله "به مرور ایمان آوردیم . . . ." برای من چه مفهومی دارد ؟

روند ایمان آوری به هر چیز از خداوند گرفته تا هر شخص یا چیزی دیگر، یکباره اتفاق نمی افتد، چیزی که در گذشته هرگز به آن نمی اندیشیدم و صرف آنکه مادر و پدرم می گفتند خدا، بی آنکه خود خداوند را بهتر بشناسم، می پنداشتم من هم ایمان دارم. امروزه برای خود در روند ایمان آوری مثالی دارم.

همین امروز به یک انسان برخورد می کنم و رفته، رفته با او رابطه نزدیکتری پیدا نموده، پس از مدتی او را برای خود یک دوست می شناسم. سپس از او می خواهم تا کاری انجام دهد و من می بینم آنکار را به نحو احسن برایم انجام داد. در این مرحله تنها به او اطمینان می کنم. پس از مدتی در زمینه دیگری کاری از او می خواهم و اینبار نیز بی عیب و نقص کار مربوطه را انجام می دهد و پس از هر بار، اطمینان من به آن شخص بیشتر می گردد تا نهایتاً به او اعتماد می کنم و در ادامه اعتمادهای بیشتر من، ایمان بوجود می آید.

همچنان که سوال ماهرانه روند ایمان آوری را منوط به گذشته نموده است، از من می خواهد با خود یادآوری کنم همانطور که در زندگی گذشته ام، مرحله به مرحله از خداوند دورتر شده بودم، دوران بهبودی خود را نیز بررسی نموده تا دریابم چگونه مرحله به مرحله، ایمان من دستخوش تغییر گردیده و متحول گردیده است و همین بهترین گواه بر آن بود، ایمان من به مرور قویتر و باورهایم شکل خواهند گرفت.

سوال : آیا هرگز به چیزی ایمان داشته ام، بدون اینکه برای اثبات آن چیز دلیل و مدرک مشهودی وجود داشته باشد ؟ آن چگونه تجربه ای بود؟

از آغاز اولین تجربه در مصرف الکل یا پس از آن مواد مخدر، تاثیراتش در روح و درون آشفته من آنچنان بود که من رفته رفته، به این باور رسیدم که توسط این متاع روح من بالا آمده، بی آنکه بدانم چه فعل و انفعالاتی باعث چنین تحولی می گردد. پس از مدتی متاسفانه به ایمان مبدل گردید. دیر زمانی طول نکشید تا همان باور و ایمان غلط، مرا آنچنان مستاصل گرداند تا نوع ایمانم متغیر شود و من ایمان بیاورم که زندگی بدون مواد مخدر و الکل امکان ناپذیر است بی آنکه خود دلیل و مدرکی برای ناتوانیم داشته باشم.

در گذشته هر بار که به یک مکان مقدس پا می گذاردم، ناخودآگاه احساس آرامش عجیبی بسراغم می آمد که این منوط به مذهب نبود. در همین جا اوایل بی آنکه حتی زبان کشور را بلد باشم، دو سه باری به کلیسا رفتم، ضمن احترام به همه انسانها با هر مکتب و عقیده، با آنکه خود مسیحی نبوده و نیستم و از طرفی نمی دانستم کشیش در حال خواندن چه دعا و سخنی است، همان احساس آرامش در من زنده می شد. البته امروز می دانم که دلیلش حتماً این بوده که من خدا را فقط در مکانهای مقدس جستجو می کردم و لذا در آنجا احساس می کردم الان خدا حاضر است .

مرحوم مادر بزرگ من، ۴ یا ۵ ساله که بودم، به رحمت خدا رفت، پیرزنی کاملاً معمولی بود و گمان نکنم حتی سواد خواندن و نوشتن داشت، او بی آنکه از جریان الکتریسیته و برق آگاهی داشته باشد قطعاً وقتی وارد اطاقی می شده و دستش را به طرف کلید برق می برده، ایمان داشته که اطاق روشن خواهد شد بی آنکه دلیلش را بداند.

حدود ۳ سال پیش، کیف پولیم را در جائی که برای خرید رفته بودم جا گذاشته و بعد از آنکه به همانجا مراجعه کردم، از کیف پول خبری نبود. مقداری پول نقد خودم در کیف بود به اضافه دو برابر آن میزان که امانت بود را در کنار مدارک گذاشته بودم. همچنین از دست دادن کارت بیمه، گواهینامه رانندگی، کارت بانک و غیره و ذالک چیزی بود که خیلی نگرانم کرده بود. یکی دو روز گذشت و من تقریباً از پیدا شدن کیف نا امید گردیده بودم. یکروز صبح خیلی زود گوئی کسی مرا از خواب بیدار نمود و ندائی می گفت : بلند شو و برو پائین (طبقه سوم آن ساختمان زندگی می کردم) و کیف پولت را بردار. نمی دانم که چه شد که در عین ناباوری، از ترس اینکه نکند واقعاً کیف را برگردانده و از محفظه صندوق پستی انداخته باشند و قبل از من همسایه ها که می خواهند بیرون بروند، آنرا بردارند، باعث شد تا بی آنکه سر و صورتم را آب بزنم آمدم پائین. وقتی به پله هائی که منتهی به در منزل می شد رسیدم، در کمال تعجب دیدم کیف پولم در آنجا پشت در افتاده. آنرا برداشتم و اولین کاری که کردم آنرا باز کرده، ناباورانه دیدم با آنکه همه کارت ها جابجا شده ولی، غیر از پولی که متعلق بخودم بود همه چیز حتی پولی که امانت نزد من بود و دو برابر از پول نقد خودم هم بود در کیف موجود است.

تا نوشته بعدی، حق یار و نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 20:0 |

بنام خداوند جان و خرد،

در ۷ پست اخیر قدم اول را به اتفاق مرور نمودم و باری دیگر در این مکان نیز اقرار به عجز و ناتوانی خود، نه تنها در برابر قدرت وایرانگر اعتیاد که در برابر شاخه های این بیماری نمودم و به بخش دوم قدم اول نیز هر بار پرداختم، نشانه هائی از زندگی آشفته خویش را بیاد آوردم و هر دو بخش آن نشان از آن بود که من بر خلاف تمامی تصوراتم در گذشته که خود را شخصی توانا می پنداشت، ناتوانم و به عنوان یک درک کلی از قدم اول برایم آن بود که : من نمی توانم. حال زمان آن بود که قدم دوم را آغاز نمایم.

قدم دوم : ما به این باور رسیدیم که یک نیروی برتر می تواند سلامت عقل را به ما باز گرداند.

به قدم دوم رسیدم و با نوعی ناامیدی مواجه گردیده بودم. از طرفی به ناتوانی هایم پی برده بودم و حال خواندن همین سرتیتر قدم دوم کافی بود که بدانم از من می خواهد به نداشتن سلامت عقل نیز اعتراف کنم.

غرور خیلی زیرکانه دست به کار شده بود و از درون مدام فریاد می زد : ای بابا، مشکل تو مصرف مواد بوده که دیگر از شرش راحت شده ای و با قدم یک هم دانسته ای که هیچ کنترلی در مصرف دوباره نخواهی داشت. پس لزوم به اعتراف به نداشتن سلامت عقل، دیگر چه صیغه ای است؟ یعنی تو دیوانه بوده ای و خود خبر نداشتی؟ اینجا نیز، ماهرانه، قبل از آنکه من بخواهم نداشتن سلامت عقل خود را بررسی کنم، نیاز بود کمی از آن پیله ناامیدی رها شوم.

در نومیدی، بسی امید است        پایان شب سیه، سپید است

این قدم با بخش امید آغاز می نماید و با وجودی که تنها یک سوال دارد، اما همین یک سوال کافی بود تا دریچه ای از نور و امید را برایم باز نماید :

بخش امید

سوال : امروز من به چه چیز هائی امید دارم ؟

قدم اول برایم نشانه های کاملی از ناکامی ها و شکست ها را فراروی راهم قرار داده بود و من که خسته و ناتوان و از سر ناچاری و لاعلاج از اینکه راهی دیگر نیافته بودم تا بتوانم از پس بیماری اعتیاد خود برآیم، به انجمنی پناه آورده بودم که در همان قدم اولش موجی از ناتوانی ها را پیش رویم قرار داده بود و اگر چه همه آن ناتوانی ها، واقعیتهای زندگی من بودند که همواره آنها را از سر غرور و خودخواهی هایم در گذشته انکارشان نموده بودم. اما از سوئی ترسهای ناشناخته نیز به سر وقتم آمده بودند، در آن ایام یک فکر وحشتناک همانند خوره ای به صدا در آمده بود که حالا که من می دانم هر آنچه در گذشته طی مسیر نموده ام، اشتباه بوده است، چگونه می توانم به زندگی که پیش رویم است، امید داشته  باشم؟

 

خوشبختانه دوستانم همچنان بودند و نه تنها، دیدن آرامشی که در حال گذرانش بودند سایه ای از اعتماد درونم شکل می گرفت، از سوئی دیگر می گفتند، ما نیز از همین نقطه ای که تو اکنون در آن قرار داری، گذشته ایم و در آن ایام حال و هوائی کم و بیش، چون تو داشتیم و با این همدردیشان کورسوئی از امید را همزمان در دلم زنده نمودند که تنها من نیستم که اینگونه باورهایم متحول شده و ناامیدی بر زندگیم سایه انداخته است. آنان درست می گفتند و برای همچون من با تصورات و منمیت های کاذب، باورهائی غلط که همیشه دم از قدرت و توانائی می زد راهی نبود جز آنکه باورها و اندیشه ها، از پایه شکسته تا اینبار درست و ریشه ای آجر چینی شوند. این عمل ساده ای نبود که بر خلاف انتظارم که در مرحله اول کارکرد این قدم از خود انتظارش را داشتم که این پروسه سریع اتفاق افتاده، من زودتر از این حال و وضع خارج شوم. دریچه دیدی که من نیاز داشتم نسبت به گذشته عوض کنم، این بود که در گذشته فقط و فقط نداشته هایم را می دیدم و آنروز نیاز بود که داشته هایم تا همان جا با هر میزان، را ارزیابی کنم. وقتی به پیشنهاد دوستان و راهنمایم، دید و منظره فکریم را عوض نمودم امیدها زنده شد.

بیاد آوردم که دیر زمانی نگذشته که من تنها آرزویم آن بود که بتوانم روزهایم را بدون نیاز به مصرف آغاز کنم، روزهائی را بیاد آوردم که در عین پوچی و احساسی خالی از نشاط آغاز می کردم و تنها داروی مسکنم مواد مخدر، که خود نیز دیگر ناکارآمد بود را مصرف می کردم تا تنها بتوانم سر پا شوم و تا بدان جا این بزرگترین خواسته عملی شده بود، آنهم با چه تفاوت فاحشی نسبت به ترکهای ناموفق گذشته ام. دیگر از آن حالتهای پوچ همانند سابق و با همان شٌدت و حٌدت خبری نبود و اینها چیز کمی نبود که من فراموشش کنم. از سوئی دیگر برای من که همیشه گمان می کردم دردها و مشکلات من از همه بیشتر است و همین هاست که باعث گردیده من نتوانم تاب تحمل آورده و مجبور به مصرف گردیده ام، هر گاه در مقایسه با دیگری که مصرف کننده نبود، قرار می گرفتم و به نوعی ناتوانی یا بی ارادگی !! را به رخم می کشیدند، در مقام دفاع از خود می گفتم : آنان یا به اندازه من مشکلات ندارند و یا خودشان را به نفهمی می زنند و الا آنها نیز مجبور بودند همچون من، مصرف نمایند. حال دریافته بودم اگر دوستان من نیز، همچون من ناتوان در اداره زندگی سابقشان بوده اند و اکنون از آن برهه گذشته و شاد و سر خوشند، پس من نیز می توانم. در آن مرحله با این فکر که اگر دیگران می توانند، پس من هم باید بتوانم، خود شاید به نوعی برخاسته از غرورهایم بود که اگر چه دیواره اش ضربه خورده بود، اما فرو نریخته بود، ولی خوب می دانم برای آنزمان، من به همان غرور احتیاج داشتم تا امیدوار گردم.

بخش دوم : نداشتن سلامت عقل

تا بدین جا غرور کاذب من اولین ضربه در قدم اول را خورده بود، اما همچنان کامل نریخته بود. از سوی دیگر امید نسبت به بهتر شدن اوضاع باعث گردیده بود تا کمی آرام شوم و با همین آرامش بهتر بتوانم رفتار و افکار گذشته خود را محک زده، به نداشتن سلامت عقل پی ببرم. اجازه دهید برای آن دسته از عزیزان همسفر به نوشته کتاب در تعریف نداشتن سلامت عقل اشاره کنم: نداشتن سلامت عقل، یعنی تکرار یک اشتباه و انتظار نتیجه متفاوت داشتن. چه تعریف زیبائی تا من بتوانم بپذیرم. مثال بسیار زیبائی در ایام دوران بهبودی شنیدم که در مورد من کاملاً صادق بود. در نظر بگیریم مسابقه فوتبالی انجام شده و من آن مسابقه را بر روی ویدئو نیز همزمان ظبط نموده ام. تیم دلخواه من "A" در آن مسابقه با نتیجه ۲ بر ۱ باخته است و بازی را واگذار کرده. سپس من نوار ظبط شده را از اول شروع به تماشا می کنم و با آنکه می دانم نتیجه بازی چه بوده، تا پایان همچنان انتظار دارم تیم مورد علاقه ام، پیروز میدان باشد. آیا این نشان از نداشتن سلامت عقل نیست ؟ برای من مثال جالبی بود و با یادآوری داستان گذشته ام، تمامی ترکهای ناموفق گذشته من مصداق صد در صد تعریف بالا ست. سختی دوره سم زدائی را طی می نمودم و چند صباحی بیشتر نمی گذشت که با فکر اینکه اینبار می دانم چگونه از تجربه قبلی استفاده نمایم و اینبار این من هستم که اختیار دارم مصرف کنم و هرگز نخواهم گذاشت همانند قبل، این اختیار به اجبار مبدل شود. روز از نو، روزی از نو و دوباره تکرار سیکل باطل. دوباره مصرف مداوم روزانه با شدت بیشتری نسبت به قبل و جالب آن بود که در تجربه مرحله ترک فیزیکی بعدی، باز همان فکر غلط و انتظار اینکه اینبار با یکبار مصرف کردن، نتیجه همانند گذشته نخواهد بود. از سوی دیگر مصرف مداوم و آنهم در طول روز چندین بار، موادی که بیشتر از ۳۰ آلکائین سمی داشت و من هر بار این سم ها را وارد بدن خود کرده و خود مرگ تدریجیم را سرعت می بخشیدم. گلوله ای از تفنگی شلیک شده و به سمت من می آمد و من مراقب بودم نکند مسیر گلوله اشتباه شود، خود را بیشتر در مسیر درست گلوله قرار می دادم. این ها نشانه های دیوانگی محض من بودند که در گذشته فقط فکر می کردم انسانی هستم عاقل و هوشیار.

به تعدادی از سوالات این بخش در مورد نداشتن سلامت عقل علاوه بر مطالب فوق در مورد خود خواهم پرداخت :

سوال : چه کارهائی کرده ام که حالا وقتی به آنها نگاه می کنم، باورم نمی شود که من واقعاً چنین کاری را کرده باشم ؟ آیا خود را در شرایط خطرناکی جهت تهیه مواد مخدر قرار داده ام؟ آیا رفتارهائی کرده ام که حالا از آن خجالت زده باشم ؟ چگونگی آن شرایط را توضیح دهید.

در نگاه اول، خود من شخصاً متوجه ظرافت بخش های سوال فوق نگردیدم. انکار که همچنان در روح و روان من نقش موثری ایفا می کرد بلافاصله در مقام مقایسه برآمد، آناً شرایطی را در ذهن من شمرد تا من حقیقت گذشته خود را کمرنگ تر از آنچه بود ببینم. چه ربطی بین این سوال و ذهن من که بلافاصله تصویر غلط گذشته از مفهوم اعتیاد در ارتباط با مقایسه خود با دیگران را کشید، نمی دانستم. فوراً بخودم گفتم (با معذرت خواهی از همه عزیزان)، تو که بابت تهیه موادت، ناموست را نفروخته ای!!!! بخش سوم سوال قبل از پرداختن به بخش اول، از آن گذشته، از دیوار چه شخصی بالا رفته ای که پول موادت را تهیه کنی!!! بخش دوم سوال باز هم قبل از پرداختن به بخش اول. اما پس از آنکه به خود آمدم و جایگاهم را یافتم، بخود یادآوری نمودم مگر تو در حال کارکرد قدم دوم دیگران هستی؟ تو قرار هست در مورد خود بنویسی، پس برگرد سر جائی که باید باشی. در این مرحله بود که برای بخش اول جوابهای زیادی داشتم، به دو تا از آنها در نوشته های پیشین، اشاره نمودم. یکی، همکاری من با شخصی که به من اعتماد کرده بود و پس از مدتی به صرف وعده نکردن به قول و قرارهائی که داده بود، خروج هارد دیسک ها از شرکت به حالت تلافی کردن، بی آنکه از نظر مالی به پولش نیاز داشته باشم، اگر چه آنها را با اصرار "ع" و دلیل منطقی که آورد، برگرداندم به شرکت، اما امروز مطمئن نیستم اگر در آنزمان "ع" نبود، باز هم هارد دیسک ها را به سر جایش بر می گرداندم، ذهن ناسالم و بی عقل من حتماً برای آنکه بمن بقبولاند کارم درست بوده، صدها دلیل و توجیه می آورد، لذا بین من که تصمیم به دزدی گرفته بود با کسی که دزدی می کند، چه تفاوتی داریم ؟ تازه دیوانگی من بیشتر نیز می توانست خودش را نشان دهد، زیرا حداقل کسی که دست به دزدی می زند از سر نداری و اجبار است و برای خود یک دلیل اگر چه غیرواقعی دارد، اما من حتی به پولش هم اصلاً نیازی نداشتم !!! و دوم در ارتباط با نحوه خروجم و جاساز کردن مواد مصرفیم در چمدان "ع".

بخش دوم هم برایم نشانه های از نداشتن سلامت عقل را در خود داشت، اینکه تهیه مواد مخدر بالفطره کاری غیر قانونی بود و برایش جرمی مشخص، اما من هرگز زمانی که می خواستم یا خود بدنبال تهیه اش بروم و یا حتی زمانی که تلفن می زدم و برایم می آوردند، به خودم خطر را گوشزد نمی کردم و با خود می گفتم برای من اتفاقی نمی افتد. زمانی که بیاد آوردم خود را در چه شرایط خظرناکی قرار می دادم، میزان قابل توجهی مواد خریداری شده، تا برسم به خانه یا محل کار، در ضمن همان نگهداری در مکان کاریم، همه و همه امروز جائی برای انکار نداشتن سلامت عقل برایم باقی نمی گذارد.

اما در بخش سوم ظرافتی برایم داشت و آن استفاده از کلمه خجالت زده است، در اصل هر انسانی که با خود کرده اشتباه گذشته اش را مرور می کند، پیش خود شرمنده و خجل زده خواهد شد، اما هدف از این سوال این نبود که من با یاداوری گذشته، تنها کارم این شود که بنشینم و از کرده های گذشته به خودم لعنت بفرستم و شرمگین شوم. چون به باور امروزم این عمل مرا در همان گذشته قفل کرده، اجازه نخواهد داد تا از آنها برای امروزم درس خود را گرفته و تجربه راه زندگیم بنمایم. از طرفی دیگر، بخششٍ خود، یکی از برترین ارمغانهای برنامه بود و من نیز در قدم یک دانسته بودم که این من نبودم که رفتارش در گذشته آنگونه بوده است، بلکه تاثیرات بیماریش بوده است. اما از آنطرف هم، قرار نبود از همین ارمغان سوء استفاده کنم و اصلاً گذشته را دور بریزم و بدست فراموشی بسپارم. من با نوشتن همه رفتارهائی که به هر شکل امروز مایه شرمندگی لحظه ای خودم می شود و بررسی چگونگی آن رفتارها، در عمل جلوگیری می کنم از شرمندگی های مجدد در آینده و این خودش نشانه برگشت تدریجی سلامت عقل است که من دیگر دلم نمی خواهد همچون گذشته، کاری را بدون تفکر انجام دهم که بعداً مجدداً مایه شرمندگیم شود.

روشن بینی در سوال فوق از دو جهت به من کمک نمود، اول آنکه اگر رفتارها و عملکرد من در گذشته، تا به سر حد سقوط نرسید، اما در جهت نزولی بود و بالاخره دیر یا زود به نقطه سقوط می رسید، به عنوان مثال اگر من موقعیت مالیم در مرحله ای از بین می رفت، آیا برای تهیه مواد حاضر به دزدی نمی شدم ؟ صد در صد اینکار را می کردم و این مسئله کمک دیگری بود بر ضربه زدن به دیوار غرور و منمیت های کاذبم . از سوی دیگر روشن بینی، زمان حال و طرز تفکرم را یادآوری می کرد که تا همین جا نسبت به گذشته، در حال شکوفا شدن و تغییر بود و این نیز خود گواه دیگری بود اگر همچنان ادامه دهم، سلامت عقل من بیشتر باز خواهد گشت.

سوال : آیا به واسطه اعتیادم، تصمیمات دیوانه وار گرفته ام؟ آیا به خاطر مصرف، کاری را رها کرده ام، دوستی یا رابطه ای را بهم زده ام، یا دست از هدفی برداشته ام؟

در گذشته، بارها داستان حاضر نشدن سر امتحانات سراسری دیپلم، آنهم بدلیل کاملاً واهی را بیان نموده ام،  لذا : 

یکی دیگر از تصمیماتی دیوانه واری که به واسطه بیماریم گرفتم، تصمیم به خروج از ایران، به صرف نبودن و دسترسی نداشتن به مواد مخدر و رهائی بود :

روزی بعدازظهر که بدلیل آنکه تدریس خصوصی داشتم، بلافاصله پس از خوردن ناهار به سمت شرکت رفتم. منشی ساعت ۴  به شرکت برمی گشت و لذا اگر در این فاصله تلفنی برقرار می شد را اجباراً خود جواب می دادم. نیم ساعتی از شروع کلاس نگذشته بود که همسرم تلفن زد و گفت : "ک" (از فامیل) زنگ زده و کارت داشته، شماره شرکت را به او داده ام. چیزی نگذشت که "ک" زنگ زد و پس از احوالپرسی گفت می آیی خارج از کشور برای زندگی ؟ بدون آنکه فکر کنم تکلیف زندگی، دفتر و غیره و ذالک چه می شود بی مهابا گفتم : آره و حدوداً به فاصله ۱۰ روز بعد، من از ایران خارج شدم. اگر چه تا آنموقع براستی می پنداشتم که مشکل من منوط به مصرف کردن است و از شاخه های روحی، روانی و احساسی بیماریم هیچ اطلاعی نداشتم، اما با این وجود حتی اگر فرض را بر این بگیریم که من به صرف دور شدن از مواد می توانستم نجات بیابم، هیچ انسان عاقلی چنین تصمیمی با این شکل نمی گرفت. حداقل کاری که می کرد با یک پرس و جو متوجه می شد که در خارج از کشور هم به راحتی می توان مواد مخدر تهیه کرد، تنها تفاوتش آن است که گرانتر از ایران تمام می شود، لذا خود را آواره دیار غربت نمی نمود، آنهم تحت چنان شرایطی که همه چیز را رها کرده، به امید آنکه همه چیز درست می شود و من هم نباشم داشته هایم که به امان خدا رهایشان کرده ام، حفظ خواهند ماند.

سوال : چگونه در برابر مسائی و چیزهای مختلف، عکس العمل افراطی یا تفریطی از خود بروز داده ام ؟

دوستان همدردم را نمی دانم، اما این سوال زمانی که می خواهم موشکافانه بررسی نمایم، اغراق نیست اگر بگویم، می توانم صفحه ها در موردش بنویسم. یکی از مشخصه های این بیماری، نداشتن تعادل است و به واسطه همان افراط و تفریط ها شخص معمولاً در غالب چند شخصیت خود را می یابد. و همین چند گانگی شخصیتی در من باعث می شد، تا اطرافیان واقعاً ندانند با من چگونه برخورد کنند و خود نیز دچار چند گانگی شخصیتی گردند. حداقل برای من اینگونه بوده است. زمانی که هر کدام از شخصیتهای من بروز می نمود، طبیعی بود که عکس العمل هایم نیز مختلف بودند. بقول دوستی که هر کجاست برایش آرزوی موفقیت می کنم : رفتار من همانند شخصی است که به لبه پشت بام رسیده و در حال سقوط است، به او می گویند آهای مراقب باش نیافتی، آنقدر عقب عقب می رود تا، از آنطرف پشت بام سقوط می کند.

سال ۱۳۷۱ روزی در پاساژی چشمم به مانتوی خورد که تازه مد شده بود و خیلی شیک بود، بدون آنکه بخواهم به نظر همسرم احترام بگذارم آنرا خریده، به حساب خودم لطفی بزرگ به همسرم نموده ام. به منزل که برگشتم، همسرم وقتی قیمت آنرا پرسید، شروع کرد اعتراض به اینکه چرا مانتوی به این گرانی خریده ای، می توانستیم به همین پول ۳ تا مانتو خوب بخریم و از این جور حرفها. بجای آنکه با خود بیاندیشم که خوب بنده خدا اولاً راست می گوید و حق با اوست و در ثانی، اگر اینگونه شور می زند، شور زندگی می زند که من هم در آن سهم دارم و شریکم. می دونین عکس العمل من چه بود؟ با خشم و عصبانیت قسم خوردم دیگر هرگز خود چیزی برایش نگیرم و همینطور هم شد. تا آخرین لحظه خروجم از ایران اگر خودش چیزی می خواست، می خرید و من خیلی هنر می کردم، همراهش می رفتم و اون هم که نیم ساعت اول به دوم نرسیده، قر زدن هام شروع می شد که زود باش انتخاب کن. واکنش از این افراطی تر؟ اما تو همین داستان شاید به نوعی رفتار تفریطی نیز داشتم. قبلاً به کرات اشاره کردم که با "ع" رابطه خیلی عمیق بود تا به حدی که همیشه با هم بودیم و او براستی یکی از اعضای خانواده ما محسوب می شد و من نیز در خانواده شان، مرا از خودشان می دانستند تا بدان جا که حتی وقتی خانواده همسرم، مهمانی یا پارتی داشتند، "ع" نیز معمولاً دعوت می شد. بارها شد که چیزی از صمیم قلبم دلم می خواست برای همسرم بخرم از پوشاک تا طلا یا هر چیز دیگر، می خریدم. اما حرف مرد یکی بود و مرغش یک پا داشت، گفته بود دیگر هرگز برایت چیزی به شخصه نخواهم خرید، آن را به "ع" داده و می گفتم  تو آنرا به همسرم بده. از طرفی "ع" می پرسید آخر چرا من به خانمت بدهم ؟ بنده خدا سرش یک منت می گذاشتم که تو موقعیت مالیت مثل من نیست و حالا که اقتضای کارمون اینه که شبانه روز با هم باشیم و درسته کسی از تو توقع نداره، اما با اینکار شخصیت تو بیشتر حفظ می شه. از اونطرف وقتی همسرم می پرسید چرا "ع" کادو گرفته، من که از او توقعی ندارم، می گفتم آره من هم خیلی بهش اصرار کردم، اما چون مدتی هست اینجاست و تو ناهار و شام آماده می کنی، می خواد احساس راحتی بیشتری بکنه. حال همین شخصی که به حساب شخصیتش را می خواستم حفظ کنم، در نوشته های پیشین بر شمردم که هنگامی که ماجرای دستگیریم توسط کمیته را به اطلاع همسرم رسانده بود، چگونه با او برخورد نمودم. احتمالاً شما هم از خوندن این ماجرا دارید می خندید، که صد در صد حق دارین، خود من امروز به آن روزها بارها و بارها و از نداشتن سلامت عقل خود خندیده ام.

نمونه ای دیگر از افراط و با تفریط کاری هایم : سالهای اولیه، آنزمان که تازه مصرف کرده بودم و بقول معروف همچنان کله ام گرم بود، تبدیل به همسری فداکار و پدری نمونه می شدم، اما ساعتی دیگه حتی حوصله خودم رو هم نداشتم . گاهی به نکات مختلف توی زندگیم آنچنان حساس می شدم که اگر کسی می گفت این موضوع آنچنان اهمیتی ندارد که تو اینگونه پر و بالش می دهی، فغانم بلند می شد که همین نکات کوچک اگر سر جایشان قرار نگیرند،  قطره، قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. اما در جائی دیگر همچنان بی خیال می شدم که گوئی هیچ حسی در من نمی توان یافت. اولین دخترم، زمانی که هنوز 5 یا 6 سال بیشتر نداشت و مثل هر دختر بچه دیگه دلش می خواست ادای بزرگترها رو در بیاره و معمولاً اولین چیزی که انتخاب می کنن، کفش یا دمپائی مادر هست که پا می کنن. یک شب همسرم از من خواست تا به انبار (هر واحد یک انباری داشت که در حیاط آپارتمان گنجانده شده بود) رفته چیزی برایش بیاورم. دخترم طبق معمول راهی شد و جلوی من در راهرو راه می رفت. یک لحظه پای من بر روی مازاد دمپائی که مال مادرش بود افتاد و طفل معصوم با پیشانی به لبه تیز پله زمین خورد، او را بغل کردم و دیدم پیشانیش مالامال خون شد. سریع به خانه برگشتم و همسرم هر چه اصرار می کرد او را باید به بیمارستان برسانیم و نیاز به بخیه دارد، راضی نمی شدم و می گفتم خون بند می آد. همسرم با اون حالت که وحشت سراسر وجودش را گرفته بود، فریاد می زد و می گفت بابا هنوز یک مشت پنبه روی پیشنانیش نگذاشته ام، مملو از خون می شود. اما نقش خداگونه من گل کرده بود و می گفتم اگر بخیه بزنند، جاش می مونه و برا دختر خوب نیست. خوشبختانه تو اون ماجرا همسرم کوتاه نیامد و ناچاراً رفتیم بیمارستان و ۴ یا ۵ بخیه از داخل خورد و دمش گرم، دکتر خیلی با ظرافت کار کرد که اصلاً جای بخیه ها نموند. گاهی از سوراخ سوزنی رد می شدم، گاهی دیگر از دروازه ای نمی تونستم بگذرم.

سوال : احساسات و افکار من، قبل از اینکه علیرغم آگاهی از نتیجه، به کاری از روی وسوسه دست بزنم، چه بوده اند ؟

وسوسه همواره خود را در پشت شرایط مثبت و لذت ها مخفی می کند. من هرگز بیاد ندارم که وسوسه شده باشم تا سر درد بگیرم. لذا بنا به دلیل لذت جوئی افراطی ، هر بار در گذشته نیز، به فکر وسوسه خوراک می دادم تا به اندازه ای قدرت بگیرد تا مرا باری دیگر زمین بزند، طبیعی بود که فقط به اثرات لذتبخش اون وسوسه نگاه می کردم و با اون که خودم دیگه می دونستم که دارم باری دیگه با دم شیر بازی می کنم، اما باز به خوراک دادن به افکار و رفتن تو شرایطی که اگه مصرف کنی، چه می شود و همون آسمون و ریسمون بستن تو افکارم، مصرف شروع می شد. اجازه دهید مثال وسوسه توام با نداشتن سلامت عقل در گذشته ام، به غیر از مواد مخدر نیز معطوف کنم. سالهای زیادی است که از ناراحتی زخم اثنی عشر عذاب می کشیدم. از طرفی خوراک لوبیا، یا آش صبحانه را خیلی دوست داشتم و با آنکه می دانستم، بهتر است به این وسوسه دوست داشتن نه بگویم تا چند روز عذاب نکشم، اما هرگز موفق نشدم. خوردن خوراک لوبیا همان و درد معده و اثنی عشر تا یکی دو روز همان. این نیز دیوانگی محض نیست ؟ فرق امروزم با گذشته در این است که امروز دلم خوشه که به خودم می گم در گذشته نمی دونستم، اما در مقابل، همین دلخوشی، مسئولیتی نیز سر راهم قرار می ده. امروز می دانم که وسوسه، تنها تحت یک فکر ممکن است در ذهن من شکل بگیرد و می دانم تا اینجا با آمدن وسوسه فکری، هیچ قدرتی ندارم و لذا تا همین جا مسئولیتی نیز گردنم نیست، اما مسئولیت من درست از همین لحظه شروع می شود و حکم می کند که عواقب را در نظر بگیرم و همین امر کمک می کند که وسوسه کمرنگتر شده تا به کلی از بین برود.

تا نوشته بعدی، خداوند یار و نگهدارتان

 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 22:40 |

به نام خدا،

تا بدین جا، به اتفاق بخش های مختلف از قدم اول و تاثیری که هر یک از آنها در زندگیم داشته اند تا جائی که برایم مقدور بود را بررسی نمودم. همانگونه که پیشتر هم عرض نمودم کارکرد هر قدم و با نگاهی دقیق به صورت سوال به سوال، برای هر یک از ما به صورت کاملاً خصوصی می بایست انجام شود که در نهایت درک و جوابمان از هر سوال، را با راهنمایمان در میان گذارده و از تجربه او نیز آگاه می شویم و قصد من در نوشتن قدم ها در این وبلاگ دو چیز است :

نخست آنکه با مرور جزء به جزئی که نزد خود دارم، به خود یادآور شده و درک جدیدتری از هر بخش را برای خود خواهم یافت و لذا مسیر بهبودی برایم هموارتر خواهد گشت و دوم آنکه با مطرح کردن هر قدم با نگاهی کلی تر، شاید بتوانم در شرایطی به عزیز همدردی که هنوز هر کدام از قدمهایش را کار نکرده خدمتی نموده و از درک شخصی خویش او را نیز آگاه نمایم و نیز عزیزانی که خوانندگان همسفر دیار بهبودیم هستند و هرگز خوشبختانه در طول عمرشان مواد مخدر تجربه ننموده اند، اما دوست دارند بدانند قدمها چیست و چه تاثیری در زندگی هر یک از ما دارند، نیز در این بخش از مسیری که همسفرشان طی نموده، آگاهی داشته باشند. امروز به بررسی آخرین بخش از قدم اول خواهم پرداخت و در ادامه با توکل به خداوند قدم دوم را آغاز خواهم نمود. اما باری دیگر نیاز است که اقرار کنم هر آنچه در این وبلاگ در ارتباط با قدمها می نویسم از درک شخصی امروز من است و ممکن است نازنینی دیگر درکی دیگر داشته باشد.

بخش اصول روحانی

قبل از پرداختن به این بخش ذکر یک نکته را لازم می دانم و آن این است که این انجمن به هیچ وچه یک برنامه مذهبی نیست و ضمن احترام به تمامی مذاهب، منظور از روحانیت، آن بخش از فطرت پاکی است که خداوند در وجود تمامی انسانها با هر مکتب و عقیده ای به ودیعه گذارده است. این بخش همانگونه که کتاب نیز اشاره می نماید، اصول مختلفی را فر رویمان قرار می دهد. روشن بینی را در مقابله با ناامیدی و یاس، پذیرش را در مقابله با انکار، فروتنی را در مقابله غرور و خودمحوری و صداقت را که ریشه اصلی در تمامی مراحل کارکرد 12 قدم است . با خواست خداوند به سوالات بیشتری از این بخش اشاره و از درک شخصیم خواهم نوشت. 

سوال ۱ : آیا در تماس دائم با واقعیت بیماریم بوده ام، بدون در نظر گرفتن اینکه، چه مدت زمانی است که از اعتیاد فعال رهائی یافته ام؟

اصل پذیرش در دل این سوال مشهود است و برای من یادآور حقیقتی است که باری دیگر بخود یادآوری نمایم که بیماری من منوط به مصرف مواد مخدر نبوده و نخواهد بود و چنانچه امروز نیاز به مصرف از من گرفته شده است، هرگز نخواهم توانست با خیال راحت و بدون ارزیابی رفتارم به زندگی روزمره ام بپردازم. واقعیتی که امروز برایم حکم حجت پیدا نموده، آن است که به محض آنکه نسبت به اصول و راهکارهای انجمن بی تفاوت گردم، حتی برای مدتی کوتاه، بیماریم در ابعاد مختلف سر باز می نماید. آری به راستی فقط و فقط مصرف مواد، تنها عاملی برای عملکرد اشتباهات گذشته ام نبوده است. امروز نیز که مواد مصرف نمی کنم، چنانچه اولویت زندگیم، بهبودی نباشد نیز همچنان ممکن است کارهائی انجام دهم که بر خلاف همه ارزشهایم باشد. یاد دارم و شاید بعضی از دوستان نیز به خاطر داشته باشند : تقریباً دو سال پیش و به دلیل مشکلی که برایم پیش آمده بود و نتوانستم آن را پذیرش نموده و لذا تحملش برایم سنگین بود، حدود یک هفته از جلسات شبانه فاصله گرفتم و بهتره بگویم با خودم قهر کردم تا با جلسات، ابعاد مختلف بیماریم بلافاصله سلام کردند. از نداشتن پذیرش این واقعیت که آیا کاری از دست من برای رفع مشکل بر می آید و لذا باعث شد آرامشم را نیز روز به روز بیشتر از دست دهم، گرفته تا از دست دادن روشن بینی که این مشکل من به تنهائی نیست و هستند کسانی نیز که با همین مشکل، حتی در شرایطی سخت تر آن را پذیرش نموده اند، لذا ترسهایم روز بروز بیشتر گردید. این مشکل نیز برایم درسی ارزنده به همراه داشت و باعث شد تا بدانم مهم نیست چه مدت زمانی است که در جاده بهبودی، قدم می زنم. مهم است  که بدانم بیماریم نیز پشت سر من در حرکت است و به محض توقفی هر چند کوتاه، خود را در دل بیماریم خواهم یافت. برایم دعا کنید تا از رهروانی باشم که همواره در دل انجمن دستانم در دست دوستان همدردم باشد، نه آنکه در کنار انجمن قدم بزنم.

سوال ۲ : چه چیزی در بهبودیم شنیده ام که برای باور کردنش مشکل داشته ام؟ آیا از راهنمایم یا کسی که آن حرف را به من زده خواسته ام که این مسئله را برایم توضیح دهد ؟

روزهای نخستین، اولین و بزرگترین نکته ای که همچنان با دید شک و تردید به آن می نگریستم، آن بود که اصول انجمن قادرند روز به روز از دامنه وسوسه هایم بکاهند، چیزی که در طول ۲۰ سال توام با مصرفم، برعکسش اتفاق افتاده بود و به محض آنکه در یک پریودی از زمان که من قطع مصرف می کردم، وسوسه ای در ذهنم می نشست، هر لحظه قویتر و قویتر می شد. دیگر آنکه زندگی بدون مصرف مواد نیز می تواند شیرین و دلپذیر باشد و در نهایت آنکه خود به باوری خواهم رسید که تا مشکلات و شرایط بالا و پائین روزگار نیز نخواهند توانست میل به مصرف مواد را در من زنده کنند!!! اینها همه ناشدنی هائی بودند که در گذشته تجربه شان نموده بودم. در نوشته های پیشین از دست دادن مرحوم مادرم، که خود بزرگترین ضایعه ای در طول دوران بهبودیم بود، را بیان نمودم. اما به لطف همین انجمن، امروز چون خود تجربه شان نموده ام، به باور و یقین مبدل گردیده اند. اصلی که این سوال بدان توجه می نماید اول فروتنی است که من برای چیزی که باورش برایم سخت است، حاضر می شوم از دیگری در موردش سوال کنم و با نفس سوال کردن، بر خلاف گذشته ام به خود یادآوری می کنم که من انسانی هستم که از خیلی مسائل آگاهی ندارد و اصل بعدی روشن بینی در مورد اینکه اگر دیگران می گویند شاهد اتفاقاتی که برای من غیر قابل تصور و باور بوده است، من نیز چنانچه مانند آنان تسلیم اصول شوم، خود شاهد خواهم بود و این کمک می کند تا پذیرش کنم.

سوال ۳ : آیا قبول دارم که من هیولایی هستم که تمام دنیا را توسط اعتیادم مسموم کرده ام؟ یا فکر می کنم که اعتیادم هیچ پیامد و تاثیری در جامعه اطراف من نداشته است ؟ یا چیزی بین این دو تا ؟

بخش اول سوال فوق : به عنوان شخص معتاد،  تعادل اولین چیزی است که در زندگیم هرگز نتوانست جایگاه خود را بیابد و با افراط و تفریط جایگزین گردید. عدم ثبات فکری و چند گانگی شخصیتی، نیز مزید بر علت شده بود و همه اینها عاملی بودند تا در بعضی شرایط نقائصم را انکار کنم و اصلاً حاضر به پذیرششان نباشم و یا زمانی دیگر با ۱۸۰ درجه چرخش، آنجا که احساس می کردم نباید از جمع کم بیاورم نیز در بازگوئی نقائصم غلو نموده و یکی رو ده تا کنم. یکی از بزرگترین ترسهایم در زمان کوتاهی از بدو آشنائی با انجمن و قبل از کار کرد قدم، آن بود که نکند دوستانم مرا از خود ندانند و فکر می کردم اگر به عنوان مثال یک همدرد از گذشته خیلی تلخی در ارتباط با کارهای خویش سخن می گوید، من نیز باید کارهای نکرده ای را گردن بگیرم تا مرا بیشتر از خودش بداند و از طرفی هم احساس کنم تعلقم به گروه اضافه تر شده است و این درست همان کاری بود که در گذشته نیز انجام می دادم. اما مشکل برای من، اگر قرار بود تداوم یابد، از آنجا که خود می دانستم که من در این زمینه دارم غلو می کنم، برعکس می توانست از احساس تعلقم بکاهد، چرا که ذهن بسته من که بیشتر به تفاوتها می نگریست، باعث می شد تا نیاز به تداوم بهبودی را در من کمرنگ نموده و با خود بگویم، من که به اندازه فلان شخص تخریب اجتماعی نداشته ام، لذا شاید به اندازه او نیاز به انجمن نیز نداشته باشم. اصل مهم در این سوال باز صداقت رو یادآوری می کنه که امروز نیاز هست در مقابل خودم و تنها خودم کم نیاورم. بخش اول سوال یادآوری می کنه تا با برگشت به سوالات گذشته، بیاد بیاورم هر آنچه هم انجام داده ام از روی بیماریم بوده قرار نیست خودم رو تا مقام یک هیولا تنزل بدهم، احساس ارزش و هویت اما اینبار واقعی، برای خود داشته باشم . زیرا در بخش های قبلی دانسته بودم که این بیماری من بوده است که مرا وادار به کارهائی می کرده که بر خلاف ارزشها و اعتقاداتم بوده اند و به نفسه، همین آگاهی بخش اول سوال بالا را نفی می کند. 

بخش دوم سوال فوق : بخش دوم بر خلاف بخش اول، انکار بیماری را هشدار می دهد و همان عدم نیاز به انجمن که در بالا به آن اشاره کردم را بسان زنگ خطری به صدا در می آورد.  طبیعی است که هر یک از ما از بدو شروع مصرف و بتدریج که زمان بیشتری را در مصرف طی نمودیم و هر چقدر نیاز جسمی ما به مواد مخدر افزایش یافت، به همان میزان رفتارمان نیز دستخوش تغییرات بیشتری شد. ممکن است شخصی همانند خود من در ابتدا بیاندیشد و با خود بگوید آری، دزدی به راستی کاری زشت و ناپسند است و کسی که بنا به ضرورتش برای تهیه مواد مصرفیش دست به دزدی زده است، از روحانیت خویش خیلی بیشتر از من فاصله گرفته، که برای تهیه مواد مصرفیم دزدی نکرده ام؟ در واقع با این طرز فکر، انکار بدون آنکه خود بدانم مرا به متفاوت بودن از دیگران کشانده، احساس تعلق به انجمن را از من یا او خواهد گرفت. اما زمانی که صادقانه با خود شرایط روحانی شخصیمان را در دوران قبل از مصرف کردن و امروز خویش را مقایسه نمائیم، خود خواهیم دید که به هر صورت از آن روحانیتی که داشتیم  کاسته شده، اگر حتی کاملاً از دست نرفته باشد. اصل صداقت با خود  به ما کمک می کند که جوابم به بخش دوم نیز منفی باشد. در هر صورت امروز می دانم که فرقی نمی کند که  تاثیرات اعتیادم در گذشته، خود را در کدام بخش می یابم، مهم این است که سفره ای پهن است و هر کس به میزان نیازش از آن بر می دارد.

سوال ۴ – آیا احساس اهمیت نسبی در حلقه دوستان و خانواده می کنم ؟ در کل جامعه چطور ؟ آن احساس چیست ؟

باور امروزم آن است که هر خانواده ای که معتاد خویش را تا آخرین لحظه تحمل می کند و همه کوشش را برای نجات معتادش بکار می بندد، نشان از عشق و علاقه ای است که به بیمارشان دارند. حال اگر برای بعضی، متاسفانه یکی از تاثیرات اعتیادشان، به جدائی و یا طلاق منجر شده است، نه آنکه از کم لطفی خانواده هایشان بوده است، بلکه نا امید از نجات بیمارشان با خود اندیشیده اند که زندگی مابقی خانواده را نجات دهند چون در می یابند که تا کنون همه خانواده در خدمت به بیمارشان برای رهائی به بیهودگی از دست رفته است. و آنانی که خانواده هایشان همچون خود من تا آخرین لحظه حاضر نشده اند به جدائی فکر کنند، از خوبی من و امثال من نبوده، آنان فرشته بودند، زندگی با شخص معتاد و تحملش فقط کار فرشته هاست. البته این را نیز لازم می دانم بگویم که باور امروزم در نحوه برخورد خانواده، با بیمارشان نیز که همچنان متاسفانه مصرف کننده است،  متحول گردیده و به هیچ وجه هر کاری که خانواده بی آنکه خود بداند، بنوعی کمک به مصرف کردن و تداوم مصرف بیمارشان باشد را قبول ندارم زیرا حمایت های مالی و به گردن گرفتن همه مسئولیتهائی که شخص بیمار باید خود به گردن بگیرد، نه تنها هیچ کمکی نمی کند که متاسفانه جواب برعکس نیز می دهد.

در زندگی گذشته ام همانطور که بارها اقرار کردم، تا آخرین لحظه خروجم از ایران، با وجود علاقه وافری که به همسر و فرزندانم داشتم و آنان نیز همینطور، اما روز بروز از اهمیت نسبی کمتری برخوردار می گشتم. سال ۱۳۷۳ یک هفته با دوستان سابقم سفری مجردی به شمال داشتم و هنگامی که بر گشتم، همسرم به گفته خودش دلش برایم تنگ شده بود. بعدها هر بار که بخاطر کارم، سفری یکی دو روزه داشتم، دختر دومم که ۲ سال بیشتر نداشت از لحظه رفتنم تب می کرد و تا بر نمی گشتم خوب نمی شد. اوایل نمی دانستیم علت تب کردنش چیست تا آنکه چند باری این اتفاق همزمان رخ داد. اینها را نوشتم تا بهتر به اصل سوال برسم. زمانی که همسرم مطمئن شده بود که همچنان در خارج از کشور به مصرفم ادامه می دهم، در مکالمه تلفنی، برگشت و گفت : متاسفم از اینکه می گم، ولی واقعیته که دلم برات تنگ نشده. اما هم او حدوداً ۶ ماهی بود که در جاده بهبودی طی مسیر می نمودم، در مکالمه تلفنی اقرار کرد که حتی لحن و طرز صحبتم عوض شده. بعدها، دلتنگی بچه ها را اعلام می کرد تا اکنون که مدتی است دست از پنهان کاری برداشته، فقط دلتنگی بچه ها را بهانه نمی کند و خودش نیز هر بار می گوید که چقدر دلش تنگ است. برای من و او و بچه هایم از تک به تکتان التماس دعا دارم که خداوند هر چه زودتر، خودش هر آنچه صلاح می داند را سر راهم قرار دهد تا دلتنگی ها برطرف گردد.

از حلقه دوستان، که سخنی ندارم جز تشکر و سپاس از یکایک دوستانم که اگر احساس  امنیت در حلقه آنان نبود، نمی دانستم حال و روزم چگونه بود ؟ اگر احساس تعلق به آنان نبود، باز هم همان تنهائی ها، همان افکار توهم زا و . . . . . خداوند همگی را تندرست و موفق در پناه خودش قرار دهد تا من هم بتوانم به بودنم امیدوار باشم.

سوال ۵ – در رابطه با کارکرد قدم یک چگونه اصل فروتنی را تمرین می کنم ؟

همانگونه که قبلاً هم عرض کردم از بدو شروع قبول اعتیادم، بی آنکه خود بدانم به تمرین فروتنی پرداختم. فروتنی که من در گذشته هرگز، از آن خاطره ای ندارم. من زمانی که اقرار به عجز و ناتوانی خود نمودم، طبیعی بود که برای توانا شدن، نیاز به کمک دیگران داشتم و درخواست کمک، برای من خود به نوعی تمرین فروتنی بود.  اما براستی چنانچه قرار بوده و باشد که من بخاطر خودم هم که شده، صادقانه قدمهایم را کار کنم، نیاز اولیه اش فروتنی و پذیرش است، چگونه من قبل از پذیرش، می توانم بخش انکار را پشت سر بگذارم و بی آنکه فروتنی داشته باشم عجز خود را ببینم، آشفتگی زندگی گذشته ام را دریابم. مگر می شود با غرور و منمیت، بخش تسلیم را پشت سر گذاشت ؟

سوال ۶ – آیا با این واقعیت که من یک معتاد هستم آشتی نموده ام ؟

اصل پذیرش را یادآوری می کند و علاوه بر آنکه قبلاً نیز بارها عرض کرده ام، یکی از قشنگترین پیام ها در روزهای نخست آگاهی از آن بود که اعتیاد یک بیماری است، نه ضعف اخلاقی و همین آگاهی کمکم نمود تا دیگر دست از انکار برداشته، نیاز به پنهان کاری نداشته باشم. بعدها دانستم که یکی از درست ترین هویت هائی که من برای خود برگزیدم، پذیرش بیماری اعتیادم بوده است.

با لطف پروردگار، قدم یک را هر چند کاملاً خلاصه و دیدی کلی به اتمام رسید و از این بابت از خدای خودم، سپاسگذارم و از همگی شما عزیزان که با نوشته ها و پیامهایتان، نه تنها شوق ادامه دادن را در من زنده و قویتر نمودید، کمکم نمودید تا درک بهتری از قدم یک داشته باشم ممنونم.

تا نوشته بعد، خداوند نگهدارتان. سر بلندی و تندرستیتان آرزویم است.

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 16:10 |

به نام خدا،

قبل از پرداختن به بخش های بعدی در قدم یک، از تک تک دوستان عزیزم به خصوص عزیزانی که از ابتدای پرداختن به قدم ها، با پیام های زیبا و امید بخش شان مرا مورد لطف خویش قرار داده اند، در کمال خضوع تشکر می کنم و برای همگی آرزوی سلامتی و موفقیت در همه عرصه های زندگیشان را از خداوند خواستارم. امروز با توکل به خداوند بخش دیگری از قدم اول را به اتفاق مرور خواهیم کرد.

بخش تسلیم

این بخش در نهایت مکملی است بر کلیه بخش های قبلی، تا چنانچه کوچکترین پس زمینه های ذهنی در ارتباط با توانائی و کنترل بر مصرف مواد مخدر در افکار هر یک از ما نشسته باشد را به کلی از بین ببرد.

از آنجا که هر یک از ما که سالهای متمادی از زندگیمان را با مصرف مواد مخدر گذرانده ایم، تا آخرین لحظه همچنان یک تنه تلاش می نمودیم تا برای خود کاری انجام دهیم و با وجود آنکه با هر بار شکست، خسته تر و ناامیدتر از پیش می شدیم اما باز دست از تلاش بر نمی داشتیم. اجازه دهید دوران اعتیاد فعال (دوران مصرف) خودم را به یک مسابقه تشبیه کنم. در نظر بگیریم تیمی کاملاً متوسط به عنوان مثال "A" با حرفه ای ترین تیم دنیا "B" قرار است مسابقه فوتبال برگزار کند. داور سوت بازی را می زند و تیم A در شرایطی کاملاً غیر منتظره به حریف گل زده و از او پیشی می گیرد، اما در ادامه، تیم B جریان بازی را بدست گرفته در کوتاه مدتی با چند گل از حریف سبقت گرفته و تمام شادی های تیم مقابل را به تلخی مبدل می کند، اما تیم A همچنان با امید مسابقه را ادامه می دهد. وقت قانونی بازی تمام شده و داور ۳ دقیقه وقت اضافه اعلام کرده است و با آنکه تیم B می داند که در این مدت کوتاه نمی تواند چند گل به تیم قوی A بزند، اما همچنان امیدوارانه می جنگد تا آنکه سوت داور به صدا در می آید و A تسلیم شده و قبول می کند که بازی را باخته است. تنها تفاوت این مثال با زندگی توام با مصرف و درگیری من با غول اعتیاد در این نکته است که نتیجه یک مسابقه ورزشی را هرگز نمی توان از قبل صد در صد پیش بینی نمود و بارها اتفاق افتاده که تیمی بسیار قوی مغلوب میدان شده، اما در بیماری اعتیاد، غول اعتیاد هرگز شکست نخواهد خورد.

این بخش همانگونه که در کتاب بین "پذیرفتن" و "تسلیم" تفاوت قایل شده و این در مورد من نکته ای است که صد در صد بدرستی اشاره گردیده است. باری دیگر به خودم یادآوری می کنم که سالهای آخر مصرف، خود پذیرفته بودم که مشکل اعتیادم حاد است ولی همچنان با بیماریم در حال دست و پا زدن بودم، اما از زمانی که خود را تسلیم نمودم، درست همانند سربازانی که در جنگ پارجه ای سفید را بالا برده و نشان می دهند که می خواهند از جنگیدن دست برداشته و خود را تسلیم نیروی مقابل نمایند و به این ترتیب جان خود را از مرگ نجات می دهند، تسلیم برای من نیز باعث شد نه تنها از مهلکه اعتیاد تا به امروز جان سالم به در برم، آزادی از اسارت را برایم تا به امروز ارمغان آورد، بلکه کمکم نمود که دیگر از جنگیدن های پی در پی و خسته کننده نیز رها شوم.

۳ سوال اول این بخش مرا مجدداً به گذشته برده تا عدم توانائی در کنترل مصرف مواد را باری دیگر به خود یاد آوری کنم تا مطمئن شوم دیگر هیچ دست آویزی برای خود نگه نداشته ام. سه سوال بعدی در این بخش نیز باز بطوری ماهرانه تکلیف مرا روشن نموده و نحوه ادامه راه را به من گوشزد می کند که به آنها خواهم پرداخت.

سوال اول : آیا می توانم بهبودیم را بدون تسلیم کامل شروع کنم ؟

نکته بسیار زیبا در سوال فوق اشاره به کلمه بهبودی است، همانطور که بارها اشاره کردم، آمدنم به انجمن و قبول آنکه به اصول و راهکار خودم را تسلیم نمودن، تنها بهانه ای بود تا دیگر مصرف نکنم و برای هر یک از ما که بار اول این قدم را کار می کنیم نیز تقریباً دلیلمان مشابه است : همگی می خواهیم در ترک بمانیم. اگر چه یکی از شروط اصلی و زیر بنای بهبودی مصرف نکردن است، اما سوال در عین زکاوت بهبودی را جایگزین مصرف نکردن نموده است. در ارتباط با مصرف که زندگی بیست ساله توام با مصرفم خود بزرگترین مدعا بود که تا زمانی که تسلیم نشدم، نتوانستم ترک موفق داشته باشم. این نکته نیز کاملاً درست به نظر می رسد که هر یک از ما از زمانی که تصمیم گرفتیم دیگر مصرف نکنیم، در واقع بهبودی ما نیز از همان زمان آغاز گردید. اما چگونه می توانستم خارج از بعد جسمی و تاثیرات مخربی که مصرف مواد بر جسمم گذارده بود، بدون تسلیم شدن کامل تمامی احساسات ریز و درشت و حالات روحی و روانی که به خصوص در ایام ابتدای دوران بهبودی دستخوش تغییرات فراوان می گردیدند را بتوانم پشت سر بگذارم. به خوبی یادم هست که در آن ایام، یک لحظه شادِ شاد بودم و در آنی بعد، غم دنیا بر دلم می نشست و خود در آنزمان نه برای شادی و نه برای غم ها، هیچ دلیل منطقی نداشتم. یک زمان خود را مظلومترین انسان دنیا می یافتم و چندی بعد، ظالمترین. عبور از این همه چند گانگی ها میسر نبود، مگر تسلیم شدن و نجنگیدن با آنها و پذیرششان. اما بهبودی نه تنها در مفهوم کلمه، که در تمامی ابعاد درونی و بیرونی من خود را نشان می داد. بر خلاف گذشته که روز بروز احساس تاریکی و ویرانی بیشتری می نمودم، به مرور هر چه زمان می گذشت، می توانستم روشنی را بیشتر احساس کنم.

حکایت می کنند شخصی که از مصرفش به شدت در عذاب بود، شروع به دعا و مراقبه به خدای خویش نمود و از او عاجزانه کمک خواست تا نجاتش دهد. خدا از او پرسید در ازای این درخواست، چه می توانی بدهی ؟ در جواب گفت من ۵۰ دلار بیشتر ندارم، خدا فرمود آن ۵۰ دلار را بده. با شکوه به خدا گفت اگر این ۵۰ دلار را بدهم، چگونه برای ماشینم بنزین تهیه کنم؟ خدا گفت ماشین هم داری؟ آنرا نیز باید بدهی. نا امیدانه گفت پروردگارا، ماشین نداشته باشم که نمی توانم سر کار بروم، خدا کارش را نیز خواست و گفت آنرا نیز باید بدهی. با تعجب گفت، مهربانا اگر کار نداشته باشم، چگونه برای خانواده ام می توانم مایحتاج زندگی تهیه کنم؟ خدایش خانواده اش را نیز خواست و گفت باید هر چه داری را بدهی. پس از مدتی کوتاه خدا تک تک هر آنچه از او گرفته بود را به او برگرداند و گفت یادت باشد، تو فقط امانت دار همه اینها هستی، مالکشان نیستی. براستی برای دوباره متولد شدن، چاره ای جز مردن نیست.

سوال دوم : اگر کاملاً تسلیم شوم زندگی من چگونه خواهد شد ؟

در آنزمان نمی دانستم حقیقتاً چه زندگی در انتظارم است، اگر چه باور کرده بودم که تا آن زمان تسلیم شدن من، ارمغان آزادی از بند اعتیاد (مصرف برای زندگی کردن و زندگی برای مصرف) و حق انتخاب را برایم به همراه آورده است، تا همانجا می دانستم نتیجه تسلیم برایم خوشایند و زیباست. اما از آنجا که همچنان سرشار بودم از ترسهای رنگ و وارنگ، نمی توانستم به درستی آینده زندگی خویش را پیش بینی کنم. از طرفی تازه متوجه شده بودم که آنچه من نامش را زندگی گذاشته بودم، تنها معنائی که نداشت زندگی بود و همین نیز از یک سو بر دامنه ترسهایم می افزود و از سوئی دیگر نوعی امید که هر چه باشد حتماً بهتر از گذشته خواهد بود. دوستانم به من یاد آور شدند که عجله مکن. اجازه بده همچنان که تا کنون نوار زندگیت در همین دوران رو به سعود توام با آرامش بوده، با روشن بینی برخاسته از همین دوران، طی مسیر نما، با مسائل و مشکلات نجنگ، هر چه بیشتر خود را بازیابی، زندگیت آرامتر و روشنتر به نظرت خواهد رسید.

رفته رفته که به مسیر بهبودی ادامه دادم تقریباً اکثر نویدهائی که توسط دوستان شنیده بودم را خویش تجربه نمودم. اگر چه همچنان نیز، چنانچه بخواهم زندگی امروزم را با زندگی گذشته خود از بعد رفاهی، مالی مقایسه کنم به جرات می توانم بگویم شاید یک دهم امنیت رفاهی یا مالی گذشته را ندارم، اما به واسطه همان تسلیم، از چنان آرامشی برخوردارم که هرگز حاضر نیستم دشوارترین برحه در زمان بهبودی خویش را با بهترین ایام در زندگی گذشته خودم عوض کنم. اکنون دیگر از آن همه دغدغه فکری، ترس و تنهائی روحی خبری نیست. به واسطه همان تسلیم، امروز برنامه ارزش و جایگاهی ویژه را برایم به ارمغان آورده است که هرگز نمی توانم آنرا نادیده رها کنم. آری امروز خوب می دانم که توسط همین انجمن، دوستانی در اقصی نقاط دنیا، دیده و ندیده دارم که هر کدامشان ثروتی عظیم برایم به حساب می آیند. اگر زمانی در گذشته، در اوج تنهائی های خود، حتی حوصله خودم را نیز نداشتم، اما امروز چنانچه به هر کجا سفر کنم، در آنجا غریب نخواهم بود. از آلمان، هلند، فرانسه، انگلیس، سوئد، نروژ و دانمارک در اروپا گرفته تا آمریکا و در نهایت هر یک از شهرهای ایران عزیزم، یارانی هستند که برای دیدنشان لحظه شماری می کنم و می دانم آنان نیز همین احساس را دارند. چه سرمایه ای از این بالاتر؟ امروز خوب می دانم خداوندی که خود انتخابش نموده ام، همچنان در کنارم است و اگر چه همچنان شرایط امروزم تاثیر گرفته از تثبیت نشدن اقامتم در این کشور است، اما از آنجا که در این وادی نیز، خود را تسلیم خواست خدا نموده ام، می دانم هر آنچه او در سر راهم قرار دهد، بهترین گزینه خواهد بود.

سوال سوم : آیا می توانم بدون تسلیم کامل به بهبودیم ادامه دهم ؟

سوال اول، مرا واداشت تا بررسی نمایم چگونه تا زمانی که تسلیم نشده بودم، بهبودی برایم آغاز نشد. سوال دوم، مرا به نحوه زندگیم از زمان شروع بهبودی برد و یادآوری نمود چگونه زندگیم در مقایسه با گذشته، متحول گردید. این سوال زنگ خطری است که نکند، همه این داشته های امروزت را از خود بدانی، غره شده و احساس کنی حال خودت هم دانشش را داری !!!!!!! هم احساس کنی توانا شده ای و می توانی در عرصه های مختلف بر بیماریت غلبه داشته باشی. چند صباحی گذشته و تو احساس کنی که بهبود یافته ای و تمام شد و رفت. نکته مشخص این سوال آن است که من در هر زمان، تا جائی که همچنان به اصول انجمن تسلیم باشم، تنها مسافری در جاده بهبودیم و این جاده بی انتهاست. نمونه هائی نیز برای خویش دارم که به محض آنکه اولویت اولم از محدوده بهبودی خارج شد، خود را در جاده های خاکی یافتم که در راه به بی راهه رفتن است.

تا نوشته بعد که آخرین بخش قدم اول است، خداوند یار و یاورتان، پاینده باشید و سلامت.

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:34 |

به نام نامی او که یپانه و بی همتاست،

در چند پست اخیر به بررسی بخش های مختلف از قدم اول پرداختم، به بخش های بعدی که در قسمت دوم از قدم اول است خواهم پرداخت.

بخش بهانه، دست آویز

این بخش همانگونه که از نامش پیداست به ما کمک می کند تا به عوامل لغزش و ترکهای ناموفق گذشته خود با دیدی واقع بینانه تر آشنا شویم. نکته بسیار دقیقی که از همان روزهای اول معمولاً به تازه واردین پیشنهاد می شود این است که باید زمین بازی، همبازیهای سابق را رها نموده و از رفت و آمد با آنان خودداری شود. در این بخش سوالی در همین باب مطرح شده که عیناً نقل می کنم :

آیا فکر می کنم که می توانم هنوز با افرادی که در زمان مصرف می شناختم رفت و آمد کنم ؟ آیا می توانم هنوز به همان مکانها که می رفتم، بروم ؟ آیا فکر می کنم که عاقلانه است اگر مقدرای مواد یا وسائل مصرف آنرا در دسترس خود نگه دارم، تا باعث شود که گذشته یادم نرود یا بهبودی خود را امتحان کنم ؟ اگر آری، چرا ؟

یکی از بزرگترین عواملی که در گذشته باعث می شدند تا من نتوانم ترکی موفق و پاینده داشته باشم، از حرکات و رفتارهائی بود که حضور هر یک از آنها را می توانم در دل همین سوال که خود به ظرافت هر چه تمامتر سوالات متعددی به همراه دارد را برای خود بیابم. اینکه در گذشته از بیماری خود آگاهی نداشته و سالم شدن خود را منوط به چند روزی مصرف نکردن و ترک فیزیکی می دانستم، را بارها و بارها اشاره نموده ام و واقعیتی بود آشکار. برای بعضی از ما که در ابتدای امر ورود به انجمن، راهکار عوض کردن زمین و یاران بازی سابق را می شنویم شاید کمی عجیب به نظر برسد و با خود بگوئیم : خوب من که تصمیم گرفته ام دیگر هرگز مواد مصرف نکنم، وقتی من نخواهم مصرف کنم دیگران چه تاثیری می توانند داشته باشند؟ در ثانی مگر می شه قید همه دوستان قدیم رو زد ؟ اما زمانی که به این بخش می رسیم، بخش عجز را که آخرین بخش از قسمت اول قدم 1 بود را پشت سر گذاشته و تکلیف و جایگاه خودمان را در آن بخش یافته ایم. حال این سوال به من یادآوری می کند که حواست باشه، با وجود اقرار به عجزت در پس زمینه ذهنیت نکند همچنان احساس توانائی کنی؟  هر کدام از بخش های سوال فوق، توانائی آشکاری در دل خود دارد که در تضاد کامل با ناتوانی و عجز است.

یک اصطلاح بین بر و بچه های ایرانی تو انجمن مصطلحه به نام شور حسینی. یادمه روزهای اول که پیام انجمن رو شنیده بودم، در یکی از تماس هایم به داریوش شور حسینی گرفته بودم و گفتم من به ازای هر یک ساقی (فروشنده مواد) که می شناسم، ۱۰ نفر مصرف کننده را ترک می دهم. با خنده گفت تو فعلاً خودت رو دریاب، عجله نکن به وقتش پیام رسانی هم خواهی کرد. احتمالاً اون می دونست که دیر یا زود به این بخش که برسم، می فهمم که بزرگترین مسئولیتم در حفظ سلامتی جسم، روح و روان خودم است. پایه های فکری و روانیم آنقدر استواری نیافته تا بتوانم به پیام رسانی اقدام کنم. واقعیت محض گذشته من نیز همین بود که در خیلی از موارد تمایل به ترک داشتم که به استقبال ترک فیزیکی می رفتم و از ته دل می خواستم نجات پیدا کنم، اما بدلیل ادامه ارتباط با دوستان مصرف کننده ام، فکر و وسوسه مصرف مجدد توی ذهنم ۱۰ برابر می شد یا بلافاصله همان لحظه فکرم را عملی می کردم و یا با تند خوئی و پرخاشگر شدنم در ارتباط با خانواده خود بهانه ای می ساختم که منجر به شروع مصرف دوباره می شد.

در دوران قبل از بهبودی ابتدای بدو ورودم به این کشور در شهر کوچکی زندگی می کردم. صبح خیلی زود باید سوار اتوبوس می شدیم و به شهری که پلی تکنیک معتبری برای یادگیری زبان این کشور داشت، می رفتیم. منطقه کوهستانی و درست عین شمال خودمان بود. یادم هست تو سال اول بهبودی دوباره برگشتم به همان شهر و برای ادامه یادگیری زبان، در همان پلی تکنیک ثبت نام نمودم. یکروز توی ژانویه یا فوریه ۲۰۰۳ تو اتوبوس در بین راه به منظره بیرون خیره شده بودم و به ناگاه یادم به زمانی که مصرف نموده بودم و در همین مسیر با شیشه های بخار گرفته، سرم را به شیشه تکیه می دادم، افتاد. آنچنان میل به مصرف در من قوی شد که آنروز حتی نتوانستم سر کلاس زبان بهره ای ببرم و مدام درگیر فکر مصرف بودم. در آنزمان بود که واقعاً احساس خطر نمودم، دیدن یک منظره، فکر مجدد مصرف را در من زنده نموده بود، چه رسد به اینکه با مصرف کننده در ارتباط هم باشم !!! چه بسیار افرادی که در انجمن با عشق پیام دادن به مصرف کننده، رفتند تا خدمتی کنند ولی متاسفانه این خودشان بودند که پیام گرفتند و همانجا لغزش نمودند.

امروز می دونم که نه تنها در زمینه مواد بایستی از فراهم نمودن هر شرایطی برای خود اجتناب ورزم، در سایر عرصه ها که می توانند به نوعی مشکلاتی برایم بوجود آورند نیز دوری کنم. به عنوان مثال من هرگز نمی توانم بخاطر داشتن بیماری اعتیاد، به کازینو بروم و با خود بگویم که می روم اما قمار نخواهم کرد. یا در باب دیگر مشکل مشترک دیگری که معمولاً در اکثر افرادی که بیماری اعتیاد دارند به خصوص در اوایل دوران بهبودی، میل شدید و افراط گونه به مسایل جنسی است. طبیعی است که چنانچه من خودم را در محیط مربوط به آن قرار دهم و شرایط را برای خود مهیا کنم، مشکلاتم در این باب چندین برابر خواهد شد.

سوال دیگر : آیا شرایطی وجود دارد که فکر کنم نمی توانم در حالیکه پاک هستم با آن روبرو شوم، اتفاقی که اگر رخ دهد آنقدر دردناک باشد که من مجبور به مصرف باشم تا بتوانم از آن جان سالم به در ببرم ؟

ابتدا اجازه دهید به نکته ظریف موجود در سوال فوق اشاره کنم، جان سالم به در بردن از یک اتفاق دردناک، با مصرف مواد، که خود مرگبار است !!! راستش تا آنزمان نمی دانستم به این سوال چه جوابی باید بدهم. اگر جواب منفی می دادم که نمی دانستم با دردهای آن اتفاق دردناک چگونه باید روبرو شده و آن را تحمل کنم، اصلاً بلد نبودم، مشکل اصلیم همین بود که بلد نبودم با اتفاقات مختلف چگونه برخورد کنم؟ در نظر می گرفتم که خدای نکرده خبر مرگ عزیزی را شنیده ام و تصورش هم لرزه بر اندامم می نشاند، حال قرار بود برای خود تصور کنم که آیا در آن شرایط بدنبال مواد مخدر برای آرام کردن خود خواهم بود؟ بیاد آوردم که در هر اتفاقی از شیرین و تلخ، شادی و غم مواد سالها حرف اول و آخر ذهنی من بود. از سوی دیگر، اگر جواب مثبت می دادم، عملاً همه اقرارها به عجز و ناتوانی در مقابل مواد را به زیر سوال می بردم، در آنزمان دیگر می دانستم که کنترلی بر میزان یا تعداد دفعات مصرف ندارم و خوب می دانستم که هرگز نمی توانم تنها یکبار مصرف کنم تا آن شرایط دردناک برایم تمام شود و از طرفی دیگر این قضیه خود بزرگترین بهانه ای بود که همواره در ذهنم خوراک می گرفت و بعد روانی و وسوسه های بیماریم همچنان زنده می ماند و در افکارم خودنمائی می نمود. تا جائی که اگر حتی کوچکترین اتفاق که تنها مشکلی کوچک را سر راهم قرار دهد، وسوسه، گوشه چشمی نشان می داد که من همچنان هستم و آماده ام که تو را از شر مشکل پیش آمده رها کنم و با مصرف نمودن بی خیال همه چیز شوی. خلاصه مانده بودم که صادقانه چه خواهم کرد ؟

اما پس از مدتی که افکارم بازتر گردید و با نگاهی جامع تر به این سوال، دو واقعیت توانست کمکم کند تا به این سوال در شرایطی صادقانه و در عین حال منطقی جواب منفی دهم. نخست آنکه خیارشوری شده ام که هرگز دیگر خیار نخواهد شد و غول اعتیاد من همواره منتظر است تا از خواب بیدار شده، مرا با قدرت بالا برده و بشدت به زمین بکوبد، درست همانند اکسیژنی است که به ذغال نیمه خاموش می رسد و موجب شعله ور شدنش خواهد شد و لذا یک اتفاق دردناک هر چه باشد، روز بروز از دردش کاسته خواهد شد، حتی مرگ عزیز، اما برای سرکوب کردن آن دردی که روشن بینی می گوید همیشگی نیست، خود را در جهنمی دوباره قرار می دهم که هر روزش بدتر و شرایط دردناکتر خواهد شد. نکته دوم آن بود که اصلاً در ذات دانسته بودم مواد حلال مشکلات نبوده و نخواهد بود، تنها من با ندیدن مشکل، فکر می کردم مشکلم حل شده است. در گذشته نیز از اوج خودخواهی من بود تا در صورت بروز هر مشکلی، حتی از دست دادن عزیزی بلافاصله می خواستم با مصرف کردن مواد، خودم را سبک کنم.

خوشبختانه با استمرار کارکرد قدمها و حضورم در جمع دوستان بهبود یافته و شرکت در جلسات به عینه خود تجربه نمودم همان چیزی که در بدو امر نیز از فکرش لرزه بر اندامم می نشست. دقیقاً ۱۶ ماه پیش چنین روزی، درست در روزی که از قضا روز تولدم نیز بود، منزل دوستی از بچه های بهبودی که در شهری حدود که ۱۰۰ کیلومتر فاصله داشت، به اتفاق دیگر دوستان بهبودی دعوت داشتیم که خبر فوت مادرم در همان روز را شنیدم. اول با شنیدن خبر، عین افراد شوک زده شدم. همگی حتی دوستی که منزلش دعوت داشتیم برگشتیم. دوستمون در بین راه که من از حالت شوک خارج شده و بغضم شکسته بود و می گریستم، در عین حالی که ابراز همدردی می کرد گفت : نکنه ایمانت ضعیفتر بشه و فکر مصرف کنی!!. تنها جوابی که به آن عزیز دادم آن بود که من بخاطر همین متاع و بیماریم بود که عزم دیار غربت کردم و امروز نمی توانم حتی بر پیشانی اون مرحوم بوسه ای بزنم و از بابت همه زحمتهائی که برایم کشید، از روحش طلب بخشش کنم و بر مزارش زار زار بگریم. آری درد نبودنش جانسوز بود و جگرم را سوزانده بود، اما با بکارگیری همین ابزارهای انجمن تونستم غم نبودنش را پذیرش کنم و برای او و خودم آرامش از خدا بخواهم. لطف خدا برایم آن بود که اگر مقدراتش بر آن بود که مادرم را از من بگیرد، اما خیلی آرام و بدون درد از بین ما رفت و در آن ایام با آنکه سینه ام صادقانه از نبودنش سوخته بود اما وسوسه فکری مصرف مواد را نیز در عوض از من گرفته بود. حکمتش را شکر.

تا نوشته بعد، همگی در پناه خداوند شاد و سلامت باشید.

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 22:6 |

با نام و یاد خدا،

بخش دوم از قدم یک، اقرار به این واقعیت است که زندگیمان غیر قابل اداره شده بود، این قسمت همانند قسمت اول که در ارتباط با اقرار به عجز و ناتوانی در برایر اعتیادمان بود نیز می تواند مورد شک و شبهه بعضی از ما هنگامی که با نگاهی کلی می خواهیم به آن بپردازیم، قرار گیرد. باور شخصی من تا آخرین لحظه این بود که من همچنان خانه و کاشانه خود را داشتم. کاری آبرومند و درآمدی که بتوانم علاوه بر هزینه تهیه مواد مخدرم، خانواده نیز در آرامش و رفاه نسبی باشند. چگونه زندگی از کنترل من خارج گردیده بود ؟ همچنان باور من از خارج شدن کنترل زندگی را منحصر به آن عده ای می دانستم که خانه وکاشانه خویش را نیز از دست داده اند. اما از آنجا که سوالات مربوط به بخشهای مختلف این قسمت، آنچنان ماهرانه و در کمال دقت یکی پس از دیگری طرح ریزی شده اند که انسان با چاشنی صداقتی که با خود در بررسی پیشینه زندگیش  همراه می کند، راه را بر هر گونه گریز و انکار از این واقعیت می بندد.

بخش غیر قابل اداره

در این بخش پس از تعریفی کلی از مفهوم غیر قابل اداره، سوالاتی با ظرافت هر چه تمامتر نوشته شده که اجازه می خواهم چند مورد از سوالات را عینا" نوشته و در هر کدام، نگاهی کوتاه به آنها داشته باشم:

۱ - آیا تا به حال اعتیاد من باعث این شده که دستگیر شوم و یا مشکل قانونی پیدا کنم؟ یا کاری کرده ام که اگر گیر می افتادم به خاطر آن دستگیر می شدم ؟ آنها چه بوده اند ؟

سوال در عین سادگی هر گونه انکاری را سد می کند. دسته ای از دوستان ما هستند که به خاطر اعتیادشان و جرائمی که مرتکب شده اند، پایشان به زندان باز شده، آنان بلافاصله به قسمت اول سوال فوق پاسخ مثبت می دهند و از چگونگی دستگیریشان به خود جواب می دهند. اما برای دیگرانی که تا آخرین مرحله از مصرفشان هرگز مشکل قانونی پیدا نکرده و رنگ زندان را ندیده اند یک نفس راحتی کشیده و شاید مثل من افتخار کنند و خودشان را خیلی زرنگ حساب کنند !!!!! اما بلافاصله مجبوریم به قسمت دوم سوال جواب مثبت دهیم. نفس تهیه مواد مخدر جرم است و هر یک از ما هر بار که برای خرید مواد مخدر اقدام می نمودیم، جرمی قانونی را مرتکب می شدیم. عده ای پا را فراتر گذاشته و در سفرهایمان نیز مواد مخدر همراه داشتیم که به نمونه نحوه خارج کردن موادم از ایران در پست قبل اشاره نمودم. به نمونه ای دیگر اشاره می کنم :

سال ۱۳۷۳ به همراه "ع" و یکی دیگر از دوستان که او نیز مثل من هیچ اختیاری در مصرف مواد نداشت عازم تهران که سفری دو روزه که اقتصادی بود، شدیم. طبق روال همه مسافرتهایم قبل از حرکت سیر نشسته و مصرف نمودیم و برای بین راه و تهران و برگشت نیز مقدار قابل توجهی در ماشین جاسازی کردم و نیمه شب به راه افتادیم. حدود ۵ صبح در ورودی یک شهرستان که پست بازرسی گذاشته بودند، رسیدیم که خیلی هم معروف به سه پیچ دادن بودند مامورین آنجا. بلافاصله وسایل مصرفی را از شیشه ماشین به بیرون پرت کردیم. ایستادیم و شروع کرد به بازرسی ماشین، هر چه گشت چیزی پیدا نکرد، اما مطمئن بود که جنس همراهمان است. هر چه سوال کرد کجا مخفی کرده اید، خودمان را به کوچه علی چپ می زدیم و در این زمان، افسر مسئول هم به کمک سرباز اومد و مدام می گفت، عجله نکنید، مواد رو که کشیدم بیرون بهتان حالی خواهم کرد. ترس و وحشت عجیبی هر سه نفرمان را گرفته بود. در آخرین مرحله به سر وفت جاساز رفت و چراغ قوه اش را به سمت آنجا گرفت، اینکه چطور شد آن همه جنس را ندید تعجب آور بود که باز طبق معمول هر زمان که کارم جائی گیر می افتاد خدا رو صدا می زدم، تو دلم صداش زدم. همچنان که در حال یادآوری آنروز هستم مو بر اندامم راست می شود که چند ثانیه بیشتر طول نکشید که یک کامیون رسید و نایستاد و آن دو ما را رها کرده، سوار ماشین شدند و به تعقیب کامیون رفتند و ما از خطری صد در صد نجات یافتیم. امروز خنده ای تلخ بر لبانم می نشیند از کاری که بعد از آن همه ترس و وحشت انجام دادیم. در شهرستان صبحانه ای خوردیم و در خروجی از آن شهرستان، به محلی که تلمبه ای نیز برای آبیاری مزرعه اش بود رفتیم، تلمبه را روشن کردم و همانجا نشستیم و یک دل سیر دیگر مصرف کردیم. شاید آنموقع اسمش را زرنگی می گذاشتم، اما این سوال حقیقت موضوع را برایم روشن نمود که تحت مراقبت خدا بود، همه داستان زندگی گذشته ام، و الا همان زمان حمل آن میزان جنس می توانست دلیل محکمی برای زندانیم شود.

در این سوال دانستم که من در ارتباط برقرار کردن با جامعه بزرگی که در آن جامعه زندگی می کردم، مشکل داشتم. چرا که در هر حال و بواسطه اصرار و پا فشاری بر روی خواسته ام (مصرف مواد) قوانین آن جامعه را رعایت نمی کردم و همین امر می توانست برایم مشکل ساز شود.

سوال ۲ - چه مشکلاتی در محل کار یا مدرسه به خاطر اعتیادم برایم بوجود آمده است ؟

 در باب جعل کردن کارنامه دیپلم، در نوشته قبل نیز اگر خدا با من نبود، همان زمانی که هنوز هم مواد مخدری تجربه نکرده بودم می توانستم مجرم شناخته شده و زندانی شوم. با لطف خدا،  مسئول آموزش و پرورش متوجه شده بود که کارنامه تقلبی مربوط به فرزند یکی از دوستان سابقش که اکنون بازنشسته همان اداره است، می باشد. قبل از هر اقدام قانونی به مرحوم پدرم زنگ زده بود و او را در جریان گذاشته بود و با وساطت پدرم، حاضر شده بود که موضوع همانجا تمام شود. هرگز فراموش نمی کنم که شبی که دیر هنگام بود و به منزل برگشتم و خودم نمی دانستم دستم رو شده، پدرم چه ضربه های محکمی با دو دستش بر سر خودش می کوبید و همان شد که سه سکته مغزی پشت سر هم نمود. آری از روی اعتیادم عملی انجام داده بودم که نه تنها می توانست منجر به دستگیری و زندانی شدن من گردد، می توانست منجر به قتل یک انسان هم شود !!!!!

در بخش کار هم، که خود خوب می دانم چگونه و با چه حرص و ولعی عطش مصرف داشتنم باعث بروز مشکل شد، موضوع شراکتم با "ش" در نوشته های قبل، یکی از آنها بود و همه اینها به من کمک نمود تا با جواب دادن به این سوال بدانم که اصرار بر روی خواسته های بنا حقم، در قبل و زمان مصرف چگونه باعث گردید تا نتوانم ارتباط سالمی با جامعه کوچکتر (مدرسه یا محل کار) داشته باشم.

سوال ۳ – اعتیاد من باعث بروز چه مشکلاتی برای من در خانواده شده بود ؟

نوشته های پیشین خود بزرگترین گواه بود که خانواده من که بر عشق و محبت پایه ریزی شده بود، چگونه تحت تاثیر اعتیاد من خسارت می دید. اینکه با وجود آنکه از صمیم دل دوستشان داشته باشی و از طرف دیگر حال و حوصله نداشته باشی در کنارشان باشی و به عبارتی از همانها که عاشقانه دوستشان داری، فرار می کنی بدترین شرایطی بود که خود هیچ دلیل منطقی برایش نداشتم. اگر تحت تاثیر مواد و بقولی جنس خوب، خوش خلق بودم و این خوی خوش را به خانواده منتقل می کردم و آنزمان که تحت تاثیر اثرات همان اعتیاد به فردی تبدیل می شدم که با یک من عسل هم خوردنی نبود، خود دلیل محکمی است از آنکه خانواده من تحت چند گانگی شخصیتی من، چند گانه تغییر موضع می دادند و در خیلی موارد خود نمی دانستند با من چه کنند ؟ مهربانترین همسر و پدر دنیا یا بداخلاقترین و غیر قابل تحمل ترین همسر و پدر دنیا ؟ از بر این چه خسارتی دیدند!!. حتی اگر هم بخواهم تمامی پولهائی که در باب خرید مواد، هزینه کرده بودم و هر ریال و یا سنتش به نوعی مشکلی بود برای خانواده ام که از حق مسلم و توانائی من در مقابل خانواده ام می کاست را بخواهم نبینم که حقیقتی است غیر قابل انکار، دانستم که چگونه زمام امور از دست من حتی در برقراری یک ارتباط ثابت و مشخص با جامعه کوچکتر یعنی خانواده ام، نیز از دست من خارج شده بود و خانواده نمی دانست چگونه با من باید طرف شود ؟

سوال ۴ - اعتیاد من باعث بروز چه مشکلاتی برای من در بین دوستان شده بود ؟

در این سوال شعاع ارتباطی من کوچکتر شد و به دوستانی که داشتم رسید. در گذشته دو طرز تفکر داشتم، اول اینکه این من نبودم که مقصر اعتیادم باشم. انگشت اتهام من در داستان اعتیادم همیشه به سمت دوستانی بود که باعث شدند برای بار اول مرا با الکل و یا مواد مخدر آشنا کردند. اما آیا براستی این چنین بود ؟ پس چرا "ع" که خود معرفی بود برای اولین تجربه مواد، هر وقت دلش می خواست مصرف می کرد و هرگز اسیر مواد نشد ؟ و از آنطرف طرز فکر دومم آن بود که من با دوستی که مصرفی ندارد، چه حرفی دارم بزنم ؟!!!! اما هر چه بود، در این سوال دانستم که چگونه خود خواهی های من و همچنان اصرار بر آنکه من هر چه می گویم درست است و با عرض معذرت از خوانندگان، کسی غلط می کند برخلاف آنچه من می گویم و می خواهم، عمل کند باعث شد تا نه من توان تحمل آنان را داشته باشم و نه آنان بتوانند مرا تحمل کنند و از آن جمعی که زمانی چندین نفر بودیم تا با هم باشیم و هم مصرف نیز باشیم رفته رفته کمرنگ و کمرنگ تر شد تا تنهائی بهترین مونسم شد.

در نوشته های پیشن در بررسی قدم یک، دو مورد در ارتباط با "ع" را مطرح نمودم، یکی در باب  مطرح کردن جریان دستگیری توسط کمیته به همسرم و دیگری نحوه خروج از کشور. آری به راستی این دایره کوچکتر ارتباطات زندگی خود را نیز نتوانسته بودم کنترل کنم و دوستان یکی یکی ترجیح می دادند، از دم تیر کسی که هر لحظه می تواند برایشان مشکل آفرین شود، دوری کنند و کما اینکه همین احساس را من نیز در مقابله با دوستان گرفتارم در زنجیر اعتیاد داشتم. هر کراممان به تنهائی ترجیح دادیم خود شویم تا ما !!!!!!

به کمک همین سوالات و سوالات بعدی، پی بردم براستی زندگیم آشفته بوده و من تنها اسمش را برای خود زندگی حجی کرده بودم و امروز بر این باورم که زندگی والاتر از همه آن چیزی که من می پنداشتم، برایم سهم گذاشته بود و گذارده. خیلی شیرینتر از آن زندگی که من فقط فکر می کردم در کنترل و اداره من است. یا از این وادی کامم را شیرین می کنم و یا حب ریاست و مدیریت همچنان همانند گذشته مانع می شود تا بتوانم از ارتباطات کوچک با دوستان تازه یافته ام گرفته تا جوامع بزرگتر یعنی خانواده، محیط زندگی و غیره و غیره بهره لازم را ببرم. این بخش کمک موثری بود برایم تا چشمانم را به واقعیت زندگی گذشته ام باز کنم، بدانم برای حفظ زندگی تنها نیاز به حمایت پروردگاری دارم که در همه حال مراقبم بوده است.

تا نوشته بعدی، حق نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 23:22 |

به نام خدا،

همانگونه که در اولین پست از قدم ۱ عرض نمودم، قدم اول شامل دو قسمت است : قسمت اول، عجز و ناتوانی در مقابل اعتیادمان و قسمت دوم، غیر قابل اداره بودن زندگیمان. امروز آخرین بخش از قسمت اول قدم یک را با هم مرور می کنیم و سپس بخش های مربوطه در قسمت دوم این قدم را با هم ورق خواهیم زد.

بخش عجز

اگر چه در ذات کلمه "عجز" و در فرهنگ لغات ذهنی من، به خصوص اوایل دوران بهبودیم و شاید خیلی از انسانهائی نیز که بیماری اعتیاد ندارند، بار منفی داشته باشد و لازمه و نشانه عجز از ناتوانی در انجام دادن کاری حکایت دارد، اما وقتی مو شکافانه تر عجزمان را در هر مرحله از زندگی و در ارتباط با هر کاری بررسی نمائیم تکلیفمان با خودمان روشن می شود و از تقلاهای بیهوده دست برمی داریم.

این واقعیتی بود که من بارها به خود یادآوری کرده ام که من از دوران بچگی، با خود قرار نگذاشته بودم و برنامه ریزیم برای آینده ام، اینگونه نبود. مثل هر کودک دیگری من هم سرشار بودم از رویا و آینده ای درخشان را برای خویش می خواستم. چگونه شد که من به مرحله ای برسم که حتی در شرایطی مجبور شوم اعتقادات و اصول و باورهایم را زیرپا بگذارم ؟ این نبود مگر در دل همه آن عملکردها و زیر پا گذاشتن اصولها، بیماری مهیبی به نام اعتیاد نشسته باشد که در همه حال، قدرت ویرانگرش را به رخم می کشید. دوستانم یادآورم شدند که حکایت تو و بیماری اعتیادت، درست شبیه کسی است که از بوکس هیچ نمی داند و می خواهد بر روی رینگ رفته و با قویترین بوکسر جهان، مسابقه دهد. طبیعی است که شخص می گوید من در مقابل این حریف و قدرت بازوان و فن هایش عاجزم، اگر وارد رینگ شوم با همان ضربه اول ناک اوت شده تازه اگر شانس بیاورم و زنده بمانم. نرفته در رینگ اقرار می کنم که ناتوان از این مسابقه ام.

در ارتباط با مواد مخدر، حقیقتی غیر قابل انکار وجود داشت و به خصوص که در بخش قبل از این بخش، آخر خط های خویش را بررسی نموده بودم و لذا خیلی راحتتر این واقعیت تلخ را توانستم بپذیرم که براستی در برابر قدرت فوق العاده بیماریم، عاجز هستم و از دست من به تنهائی کاری بر نمی آید. دو سوال از بین سوالات این بخش که به من خیلی کمک کرد تا در عین اعتراف به عجز و ناتوانی در همان بخشی که تیترش عجز بود و قرار بود از ناتوانی های خود پرده بردارم، در عین حال امید را نیز زنده کند، را عینا" نقل کرده و از درک شخصیم در باب این ۲ سوال خواهم نوشت :

* من از روی بیماری اعتیادم کارهائی کرده ام که هرگز امکان انجام آنها وقتیکه بر روی بهبودیم تمرکز دارم، وجود ندارد. آنها چه کارهائی هستند ؟

·    برای حفظ اعتیادم چه کارهائی انجام داده ام که کاملا" بر خلاف اعتقاداتم و ارزشهایم بوده است ؟

نکته ظریف در این دو سوال آن است که من ضمن برشمردن کارهائی که از روی بیماریم در گذشته انجام داده ام، این حقیقت را نیز اتوماتیک وار بخود یادآوری می کنم که من بالفطره انسان بدی نیستم و تنها در هنگام فعال بودن بیماریم بوده است که من چنان رفتار و عملکردی داشته ام، کما اینکه امروز که بر بهبودیم تمرکز دارم، هرگز دست به چنان کاری نخواهم زد و این مهر تائیدی بود بر آن جمله زیبائی که از بدو ورودم، دوستانم به من متذکر شده بودند : این تو نبودی که در گذشته دست به هر عملی زده است، بلکه بیماریت بوده. اکنون خود را ببخش و برای آنچه که انجام داده ای، به خودت گیر مده.

نکته بعدی نشسته در دل این دو سوال آن است که فقط و فقط مصرف مواد، تنها عاملی برای عملکرد اشتباهات گذشته ام نبوده است. امروز نیز که مواد مصرف نمی کنم، چنانچه اولویت زندگیم، بهبودی نباشد نیز همچنان ممکن است کارهائی انجام دهم که بر خلاف همه ارزشهایم باشد.

اجازه دهید مقوله عجز خودم را در سه دوره بررسی نمایم و در هر دوره یکی دو نمونه از عجزم را به خودم یادآوری نمایم.

۱ - دوره قبل از مصرف مواد مخدر :

 در نوشته های پیشین، در بررسی اعتماد به نفس، نوشتم که تا چه حد شنیدن جملات منفی بر روی من تاثیر منفی می گذاشت و من عاجز از آن که بتوانم همه کلامها از منفی و مثبت را با هم دیده و در کنار هم قرار دهم. در واقع من در بالانس برقرار کردن بین شنیده های خودم نیز از دوران کودکی عاجز بودم. هر چه تشویق ها و آفرین ها بود را به صورت لحظه ای می شنیدم و از باب تائید شدن، درونم آرام می شد، اما پس از یک زمان کوتاه همه و همه را فراموش می کردم. اما امان از زمانی که سخنی و نصیحتی به من می شد که حکم منفی برایم داشت. تا سالهای سال، آن کلام را در خلوت به خاطر آورده و به همین دلیل، چقدر برای نشنیدن جملات منفی، ترجیح می دادم در جمع، نباشم و از بودن در جمع فرار کنم.

یا در مثالی دیگر به سال چهارم دبیرستان، اشاره نمودم.  سالی که توام شده بود با پیدا کردن دوستان جدیدی که بعدها، اکثرشان، رفقای مصرف کننده ام شدند. سالی که قرار بود دیپلم بگیرم و با اینکه سوم نظری را با معدل ۱۸ قبول شده بودم، رفته رفته دامنه فرارهای من از جمع، به دبیرستان هم رسید و من در طول هفته، لااقل یکی دو بار،  سر کلاس درس حاضر نمی شدم. خرداد ماه، با آنکه از لحاظ آمادگی در امتحانات سراسری، مشکلی نداشتم، اما به بهانه امتحان دادن، از منزل خارج شده و به سراغ دوستانم می رفتم. با آنکه هنوز مواد مخدر و یا الکل در زندگیم وارد نشده بود و تنها گاه گاهی سیگار می کشیدم. از ترس برملا شدن، کارنامه تقلبی، خود برای خویش با نمراتی آنچنانی نوشته، به امضاء مدیر و مهر دبیرستان و سپس جهت تائید مهر دبیرستان، آموزش و پرورش نیز آن کارنامه را ممهور به مهر خویش گرداند. این همه اصول را زیر پا گذاردم، آنهمه خطر برای خود خریدم تا فقط کاغذی جعل شده باشد برای دل عاشق خانواده ام. در این مورد نیز امروز می دانم که من در تشخیص صحیح نیاز های خودم، عاجز بودم و گرنه هیچ انسان داری فکری هرگز حاضر نخواهد شد، به صرف یکی دو ساعت بیشتر گذراندن با دوستانش، خودش را از سرنوشتی که ۱۲ سال تمام برایش در سرما و گرما، تلاش کرده اینگونه محروم کند!!!!!!!

۲ – دوره مصرف :

در دوران مصرفم، آنگونه بی مهابا و با هر خطر و هزینه ای مصرف کردن، به خصوص که در خیلی از این شرایط به اندازه نیاز جسمیم مصرف نموده بودم و بدنم از نظر مرفین، در آن شرایط کمبودی احساس نمی کرد، اما من بدون داشتن هیچ قدرتی، به فکر مصرف دوباره آری می گفتم، نشانه عجز مطلق من در زندگی گذشته ام بود. در پست قبل به داستان دستگیریم توسط کمیته در حین مصرف در کوه یا در هنگام رانندگی توسط "ع"، که نمونه ای بود از دهها مورد، اشاره کردم.

در مرحله ای تا قبل از شراکتم با "ش" که قبلا" به آن اشاره کردم، چند ماهی در منزل کارها و پروژه هایم را دنبال می کردم. چندین بار شد که من هنوز دوز مصرف بعدازظهرم را مصرف ننموده بودم و به ناگاه مهمان می آمد. چه عذابی بود، عین مرغ پرکنده می شدم و وحشت همه وجودم رو می گرفت. آپارتمان ما، طبقه سوم بود و آشپزخانه پنجره اش رو به پاسیو باز می شد و حمام نیز همینطور. می رفتم و یک چائی می ریختم، تو لبه بیرونی پنجره می گذاشتم و بعد به بهانه حمام، عذر خواهی می کردم و می آمدم از پنجره حمام لیوان چائی را می آوردم داخل، آب رو باز می کردم و موادم رو مصرف می کردم. تازه بعدش هم از ترس اینکه با دوش گرفتنم، همه چی از بین بره و بقول معروف نئشگی از سرم بپره، تنها موهام رو خیس می کردم و می اومدم بیرون. اوج ناتوانی برای کسی چون من که حتی قادر نبود چند ساعتی تحمل کرده تا مهمان برود و دقیقا" حال و روز من مصداق ۱۰۰% این جمله از نشریاتمان بود که می گوید ما زندگی می کردیم که مصرف کنیم و مصرف می کردیم که زندگی کنیم.

در موردی دیگر، با آنکه زمانی که حاضر شدم تا از ایران خارج شده، تا بلکه از این راه بتوانم از عذاب و تاثیرات مصرف نجات یابم، اما از بابت ترسهای شدیدی که از خماری داشتم، برای خود تصمیم گرفتم تا مقدار قابل توجهی مواد با خودم به دیار غربت همراه داشته باشم !!!!!. شب قبل از پرواز را در منزل برادر "ع" گذراندیم تا صبح زود عازم فرودگاه مهرآباد شویم. صبح زود هنگامی که "ع" رفت تا وضو بگیرد، کل مواد در ساکم را در ساک "ع" گذاشتم و با این فکر غلط که چهره او فردی سالم را نشان می دهد ولی به من حتما" مامور حراست فرودگاه گیر خواهد داد، نادانسته و بدون فکر کاری انجام دادم که در صورتی که مامورین در فرودگاه مواد مرا از ساک "ع" خارج می کردند، هنوز که هنوز است لرزه بر روح و روانم می نشاند که چه جوابی برای "ع" داشتم و یا چطور توی صورت خانواده "ع" که به نوعی مرا نیز همانند فرزندشان می دانستند، می توانستم بنگرم ؟ البته در آنزمان، ترس از لو رفتنم در فرودگاه درست بود، زیرا مامور حراست بعد از خروج "ع" از مرحله کنترل، به من گیر داد و حتی از من خواست تا کفشهایم را درآورده، ۲ بار زیر دستگاه کنترل کرد. حق هم داشت اون چهره من رو که می دید و رنگ رخسارم رو، باورش نمی شد موادی همرام نباشه. اما امروز می دونم که اگه این قضیه لو نرفت از زرنگی من نبود، بلکه از لطف خداوند بود که همیشه و در همه حال از من حمایت نموده بود و الا من بالنفسه با کاری که انجام داده بودم، ارزش رفاقت را به پائین ترین سطح تنزل دادم و لذا حتی در حفظ حرمت رفاقت نیز عاجز و ناتوان بودم.

۳ – دوران بهبودی :

اولین واقعیتی که در دوران بهبودی، پیدا کردم، عجز و ناتوانیم در کنترل کردن مواد مخدر و الکل بود و زندگی گذشته ام بهترین گواه بود بر این مدعا. در این انجمن دانستم که آنقدر در برابر قدرت بیماریم ناچیز و ناتوانم، که کافی است تنها یکبار بخواهم قدرت شخصی خودم را محک زده و به مواد، بله بگویم. با همان یک پک اول، غول اعتیاد که تنها شاید از حرکت ایستاده است، درونم بیدار شده و با شتابی باور نکردنی به حرکت در آمده و تنها در مدتی بسیار بسیار کوتاه آنچنان خود و زندگیم را آشفته می نماید که مرا تاوان و جبران آن خسارت وارد شده بر خود و زندگیم را هرگز نداشته باشم. این واقعیت تنها منحصر به مصرف کردن هر چیزی اعم از مواد مخدر، الکل یا انواع قرصهای مخدره نیست، که امروز خوب می دانم در برابر هر یک از شاخه های بیماریم ناتوان و عاجزم، هر کدامشان در صورت خوراک گرفتن از سوی من می توانند زندگیم را آشفته نمایند. داستانی بیادم آمد که نقلش خواهم نمود :

یکی از اصولی ترین اصل ها که اتفاقا" یکی از سه اصل بیداری روحانی نیز هست، صداقت است و به همه ما  گوشزد می کند که از بدو ورود در انجمن، شروع کنیم به تمرین صداقت و برای حرفه ای شدن در امر صداقت (من همچنان در این وادیه، مبتدی مبتدیم و تا حرفه ای شدن، همچنان راه زیادی است که باید طی کنم)، ابتدا صداقت را با خود آغاز کنیم. زمانی که برای آخرین بار موادم را کنار گذاشته بودم ولی هنوز انجمن را نمی شناختم، به همسرم تماس گرفته و خبر خوش ترک کردنم را با آب و تاب برایش تعریف کردم. اما بر خلاف انتظارم، همسرم در جواب با خونسردی و نوعی پوزخند کنایه دار گفت : اِ، چه خوب. خیلی توی ذوقم خورد و توقع من که همواره درصد غلظتش خیلی بالا بود، انتظار داشت تا همسرم بعد از آن همه ناصادقی در امر ترک کردن، با وجود آن همه تلاشی که از خود نشان داده بود و من هر بار، بیش از قبل باورش، اعتمادش را شکسته بودم، اکنون از این فاصله ۵۰۰۰ کیلومتری صد در صد  گفته هایم را باور کند. این جریان گذشت، اگر چه چند ماهی بعد، در مکالمه تلفنی خودش اعتراف کرد که حتی لحن صحبت من هم عوض شده است، اما این قضیه همچنان در پس زمینه های ذهنی من مانده بود. تا حدود ۳ سال پیش، روزی با او صحبت می کردم و بدون آنکه همسرم حرفی زده یا سوال کند، بدروغ به او گفتم سیگار را ترک کرده ام !!!!! بنده خدا چقدر از این مسئله خوشحال شد و هورا کشید. تلفن که تمام شد، تازه بخودم اومدم که چه کرده ام. آنچنان از کرده خود پشیمان بودم که حالم از نظر روحی بشدت افت نمود. این دگرگونی بیشتر از جنبه اعتمادی بود که همسرم به من پیدا کرده بود و من باری دیگر از اعتمادش سوءاستفاده نموده بودم، آنهم به گونه ای کاملا" بی ارزش. تصورش ساده است که از پس همین دروغ که هیچ ثمری نیز برایم نداشت، اجبارا" به چندین دروغ دیگر هم متوسل شدم تا نکند دستم رو شود. به چند نفر دیگر از خانواده و فامیل نیز که مدام در تماس بودم و از این خبر به شدت خوشحال شده بودند نیز از ترک دروغین سیگارم می گفتم و در تماسهای بعدی به خانواده همواره همسرم بود که پیش قدم می شد و می پرسید، سیگار نمی کشی؟ باز ادامه همان دروغها. در آنروزها بهای خیلی سنگینی از نظر روحی و روانی، آنهم بخاطر هیچ پرداختم. تا آنکه باری دیگر صادقانه به خودم اعتراف کردم که من در باب دروغ نگفتن هم عاجز و ناتوانم. عمل دروغ گفتن که در گذشته براحتی بخشی از زندگیم شده بود و من برای فرار از زیر بار هر مسئولیتی که خود عاملش بودم، دروغ می گفتم را، همچنان در این سوی زندگی جدیدم را نیز با خود آورده بودم. آن اعتراف به عجز، باعث شد تا شهامت نجنگیدن و ادامه دادن را پیدا کنم، گوشی تلفن را برداشتم و به همسرم اولین چیزی که بعد از سلام و احوالپرسی گفتم، آن بود که من به تو در مورد ترک سیگار دروغ گفته ام. همسرم هاج و واج پرسید یعنی اصلا" ترک نکرده بودی ؟ آخه چه دلیلی داشت دروغ بگی ؟ من فقط سکوت نمودم ولی خود به وضوح احساس خجالت و درماندگیم را می دیدم که هیچ جواب منطقی نداشت. نتیجه مثبت بود، چون من با گذروندن این مرحله، که خیلی هم برایم سخت و دشوار بود اما هر چه بود، بار فکری خود را زمین گذاشتم و پس از تلفن، احساس سبکی می کردم. هدفم از بیان کردن آن واقعیت، این نبود که بگویم همچنان امروز از آن واقعه درس خود را گرفته و دیگر دروغ نمی گویم اما حداقل می دانم که در برابرش عاجزم و از تاثیرات بعدی آن بر روی خودم نیز آگاهم. برایم دعا کنید، مادامی که در کنارتان دست شما عزیزان را گرفته ام، آگاهانه تر با تمامی ابعاد عجز خود برخورد کنم.

امروز می دانم که نه تنها در برابر بیماریم و شاخه هایش عاجز و ناتوانم، از تغییر دادن افکار و رفتار دیگران نیز عاجز و ناتوانم. چیزی که سالهای سال برایش تلاشهای بیهوده نموده بودم تا دیگران همان شوند که من می خواهم. آنطور بیاندیشند که من می اندیشم و هرگز نیز در این امر موفقیتی حاصلم نشده بود. امروز از بغل همین اعتراف به ناتوانی در عوض کردن دیگران، یاد می گیرم انسانها در هر مقام و جایگاهی که هستند و با هر ایده ای، محترمند و من موظفم به عقاید و نظراتشان احترام بگذارم و اگر در جائی احساس کردم که رفتار شخص بخصوصی را نمی توانم تحمل کنم، با حفظ احترام برای آن شخص و با برخورداری از حق انتخابی که در این انجمن به من هدیه گردیده، خود را از سر راه آن شخص کنار بکشم.

به لطف خداوند، بخش اول از قدم یک به پایان رسید. اگر چه در اینجا خیلی کلی، اما نزد خودم جزئی تر بررسی نمودم و از این بابت از خدا ممنون و سپاسگذارم، چون نیاز مبرمی بود برای خودم تا بخود یادآوری کنم از کجا آمده ام و امروز بالاترین اولویت و نیازم در همین است که هرگز فراموش نکنم گذشته ام را.

با توکل به خداوند ادامه خواهم داد.

تا نوشته بعد، حق یار و نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 15:45 |

به نام خدا،

در پست قبل، از درک شخصیم پیرامون بخش بیماری اعتیاد از قدم اول پرداختم و خود و بیماریم را در سه دوره زندگیم بررسی نمودم. در این پست به ادامه بخش های مربوط به بخش اول از قدم یک خواهم پرداخت.

بخش انکار

ابتدا از درک شخصی خودم در تعریف انکار بنویسم. اوایل این کلمه را با دروغ یکسان می دانستم ولی بعدها، دانستم تفاوت عمده ای بین "انکار" و "دروغ" وجود دارد. دروغ از ضمیر آگاه ما انسان ها برخواسته می شود و شخص به خوبی و با آگاهی کامل از اینکه گفته اش صحت ندارد، آن را بیان می کند، اما انکار از ضمیر نا خودآگاه شخص است به طوری که در غالب اوقات شخص خود نمی داند که موضوع مورد انکار واقعیت دارد یا نه. در کلامی ساده تر، دروغ آن بخش از کتمان حقیقتی است که به دیگران می گوئیم و انکار، کتمان حقیقت به خودمان است.

در ابتدای ورودم به انجمن، اگر چه پذیرفته بودم که مشکلی بنام اعتیاد داشته ام که خود به تنهائی و با دست و پاهای فراوان جهت رهائی از آن موفق نبوده ام، ولی همچنان در پی آن بودم تا کسی به من بگوید نه، تو آنقدرها هم مثل ما مشکلت حاد نیست و با نقل قول از دوستی منتظر آن بودم که دوستانم بگویند تو یک کم حامله ای. غافل از آنکه حامله، حامله است و کم و زیاد نداره. این بخش خیلی به من کمک کرد تا دست از انکار بردارم و با پوست و استخوانم، اعتیادم را ببینم. در این بخش بود که نه تنها دانستم از ابزار مقایسه، سالها چه ضربه هائی خورده ام بلکه روز به روز بر وسعت بیماریم ناخودآگاه افزوده بودم.

در دوران مصرفم، تا آخرین لحظه آنگونه برخورد نموده بودم که احدی جرات نمی کرد مستقیا" به خودم بگوید معتاد. از این کلمه بدجوری آشفته می شدم و همیشه در ذهنم، با عرض معذرت از خوانندگان، تعریفم از معتاد، شخصی بود که برای تهیه مواد مصرفیش، ناموسش را می فروشد، خانه و کاشانه اش را از دست داده و از این قبیل تعاریف و با تکیه بر همین باورهای غلط بود تا بتوانم همواره مشکل شخصی خویش را ندیده، با خود بگویم من هم چنان با یک تلفن زدن به ساقیم، موادم را در محل کارم تحویل می گیرم، ساقیم تا دولا خم می شه و با احترام برخورد می کنه، چون خودش هم می دانست که من می دانم دولا پهنا حساب می کنه. همین تعریف غلطم از اعتیاد که برگرفته از باور عمومی بود و نوع نگاه و برخورد جامعه به شخص معتاد، باعث می شد که همواره اعتیادم را انکار کنم. از طرفی دیگه همونطور که بارها در نوشته های پیشین عنوان کردم، به خصوص تو ۱۴ سال اول مصرفم، صد در صد اعتقاد داشتم که من همچنان هر وقت که بخواهم می توانم ترک کنم و حتی تا این اواخر مصرف نیز به خودم می گفتم من بالاخره یکروز ترک خواهم کرد.

پس از آن در این بخش به گذشته ام، نگاهی فراتر انداختم و دیدم در جای جای زندگی گذشته ام، رفتارهای خویش که بر گرفته از تاثیرات مخرب مصرف بود را انکار کرده و برای محق نشان دادن خودم، اطرافیانم را مورد سرزنش قرار داده ام. غرور بی جای من نمی گذاشت تا خود مسئولیت خطاهایم را گردن بگیرم و انگشت من همیشه به سمت دیگران نشانه می رفت. یکی دو مثال را  به عنوان نمونه عرض می کنم.

در پست قبلی به جدا شدنم از شرکا، بدون هیچ دلیل منطقی اشاره نمودم. برای آنکه بخواهم برای دلایل درست خانواده در اثبات تصمیم نادرستم دلیل بیاورم و بقولی بگویم خود می دانم که صلاحم چیست، به دروغ متوسل شده و همسر یکی از دو شریکم را مقصر اصلی جلوه دادم. در آن سال در شرکت دو شریک داشتم، یکی مجرد و دیگری متاهل که بتازگی ازدواج کرده بود و همزمان با او در آموزشگاهی نیز که به ثبت رسانده بودیم شریک بودم. همسرش را به عنوان منشی در هر دو بخش شرکت و آموزشگاه آورد و استخدامش نمودیم. در حالی که اصلا" حقیقت نداشت، اما در جواب همسرم و برادرم، می گفتم آب من و این خانم اصلا" توی یک جوی نیست و برایم قابل تحمل نیست و چاشنیش چند تا دروغ در حد تهمت هم نثار اون بنده خدا نمودم، به طوری که همسرم از صمیم قلبش راضی شده بود که من هر چه زودتر از آن شرکت جدا شوم. از آنطرف به گردن "ع" منت می گذاشتم که من چون آدم با معرفتی هستم، به خاطر تو از آنجا آمده ام تا با تو شریک شده و شرکت بزنیم!!!! اگر چه یکی از دلایلم در آنزمان این بود ولی من چاشنیش را چند برابر می کردم تا از این مقوله، هم چندین برابر ای ول و دمت گرم و خلاصه تائیدیه بگیرم. پس از اتمام شراکتم، آموزشگاه که علنا" تعطیل شد ولی شرکت به اوج اقتصادی خودش رسید. پس از آنکه بعد از چند سال شراکتم با "ع" نیز تمام شد، دچار خشم خیلی شدیدی شدم که چنانچه به خاطر این شخص  از شراکتم در آن شرکت و آموزشگاه دست بر نداشته بودم، الان وضع و حالم چنان بود و بهمان. در این بخش بود که تازه مفهوم اینکه مسئولیت اشتباهات خود را قبول کردن یعنی چه و بیخودی دیگران را به خاطر اشتباهات خود سرزنش کردن چه مفهومی دارد. دانستم اگر روز اول، از شراکتم چشم پوشی نموده بودم بیشتر به دلیل غرورهای بیجای خودم بود که فکر می کردم همان سرویسهائی که من در آن شرکت می دهم و درآمد حاصله اش، را خود می توانم در جائی دیگر داشته باشم و بیخودی 2 شریک برای خود نداشته باشم و بخشی هم به دلیل همان تائیدیه ای که عرض نمودم. دیگران مقصر نبودند، من نمی توانستم بار اشتباهات خود را قبول کنم.

در موردی دیگر، روزی با "ع" که معمولا" از او می خواستم پشت ماشین بنشیند تا من در کنار او، بتوانم حتی در خیابان و به هنگام رانندگی هم مصرف کنم، خواستم تا به محله ای خلوت که کوهپایه دارد برویم و در بین کوه ماشین را پارک کرده، من شروع به مصرف نمودم. یک لحظه "ع" به من گفت، تموم کن که ماشین کمیته از پائین به سمت ما می آید. اما غافل گونه به مصرفم تا جائی که نزدیک شدند ادامه داده، وقتی مطمئن شدم که بخاطر ماست که می آیند، با عجله پیک نیک را خاموش کردم و مواد مصرفی که همراهم بود را بدور انداختم. در جواب آنکه اینجا چه می کنید، ورزش !!!! را بهانه کردم، غافل از اینکه پیک نیک هنوز داغ داغ است. اون روز با چه مکافاتی از دست آقایان کمیته چی، پس از دو سه ساعت تونستیم خلاص شیم بماند، اما به محض خروج از در کمیته، به "ع" گفتم برو به فلان محله. می دانست که می خواهم در آنجا مواد تهیه کنم، شروع به اعتراض کرد و خودش هم می دونست حرفهاش و اصرارهاش بدون نتیجه است، به سمت محله مورد نظر رفت. به خاطر آنکه به حساب خود کمکی به من کرده باشد، ماجرای آنروز را مخفیانه به همسرم گفته بود (تا آنزمان همسرم هرگز فکر نمی کرد حرص و ولع مصرف در من آنقدر بالا باشد که در خیابان و کوه و دشت و هر فرصت کوتاهی بخواهم سوء استفاده نموده و مصرف کنم) و همسرم هم تا مدتها، به دروغ می گفت که کمیته آمده در خانه و ماجرا را گفته است. تا آنکه بعد از مدتی، حقیقت را دانستم و از آنروز به "ع" که در اوج صمیمیت بودیم، تماسم را تا مدتها، بطور مطلق قطع نمودم. همسرم که از این عمل من تعجب کرده بود، آخر ما شب و روز با هم بودیم، وقتی سوال می کرد که چه شده، طوری صحنه سازی می کردم و بنده خدا "ع" را و رفتارش را به تیر سرزنش می گرفتم که هر کسی باور می کرد حق مسلمم است که با او قطع رابطه کنم. البته پس از یکی دو ماهی، مجددا" ارتباطم ادامه یافت. آنزمان بود که دانستم، مقصر اصلی در بروز افتادن آن اتفاق و دستگیری، شخص خودم بودم که بی مهابا و با حرص و طمع هر چه بیشتر می خواستم به مصرفم، آنهم به هر شکلی که شده ادامه دهم.

امروز دارم یاد می گیرم، که همچنان افکار بیمارگونه در اشکال مختلف، در ذهن من خواهند آمد و من هم هیچ قدرتی در مقابل با اینکه این افکار در ذهنم به وجود نیایند ندارم و عاجزم از اینکه قبل از ورودشان به افکارم، یک تابلو ورود ممنوع بزنم. اما مشکل من درست از آنجا آغاز می شود که وجود این افکار را در ذهن خود انکار کرده و نخواهم آنها را ببینم. برای من در چنین شرایطی صد در صد، افکار معتاد گونه به رفتار معتاد گونه مبدل می شوند. شناخت انکار در این بخش، همچنان ابزاری است در دست من تا بتوانم از رفتارهای بیمارگونه خویش جلوگیری کنم.

بخش آخر خط، یاس و انزوا

در این بخش هر یک از ما، روزها و ماهها و برای بعضی از ما حتی سالهای آخر مصرف را تداعی می کند که در چه شرایطی به سر می بردیم و چه عواملی رخ داد تا احساس کنیم این نقطه دیگر آخرین مرحله از اعتیادمان است و بعد از آن به انجمن پناه آوردیم . براستی آخر خط هر یک از ما انسانها که به نوعی دچار مشکلیم، چه آنانی که مواد مخدر مصرف می کرده یا همچنان مصرف کننده اند و یا حتی انسانهائی که در طول عمرشان هرگز هیچ موادی مصرف ننموده اند، اما به دلیل یکسری اصرار ورزی ها در حیطه زندگی خود هرگز احساس آرامش ندارند، کجاست ؟ برای من سالها هزینه در بر داشت، چون همواره احساس می کردم با دیگرانی که مصرف کننده هستند، متفاوتم و شاید آن زمانی که هنوز در افکار و روح خسته و سرگردانم بسر می بردم، کسی از من می پرسید تا کجا می خواهی به مصرفت ادامه دهی و نقطه قرمزت کجاست ؟ در جواب اگر معتاد خیابان نشینی را می دیدم، به او نشان داده و می گفتم این شخص آخر خط رسیده و بلافاصله در مقام همان احساس تفاوت و برتری می گفتم، اما من هرگز به آنجا نخواهم رسید. ولی این فقط برای فرار از اقرار به شکست بود، چون در وجودم سالها بود انزوا و گوشه گیری و احساس تعلق نداشتن به جمع را می دیدم و از درون فریاد تنهائی سر داده بودم. اگر تنها با نگاهی ساده به این بخش نظر کنیم، قبل از پرداختن به سوالات مربوطه شاید همان فکر غلط که باید آخر خط همه معتادان شبیه به هم بوده و اگر من هنوز به جائی که فلان شخص رسیده و نقطه آخر او بوده، نرسیده ام پس همچنان وقت دارم که به مصرفم ادامه دهم، بیاندیشیم. اما با نگاهی دقیقتر، من در دل همان سوالات مچ خودم را گرفتم و به این باور رسیدم، که شاید از نظر موقعیت اجتماعی، همچنان جائی برای ادامه دادن داشته ام، اما از نظر روحی و معنوی چنان آشفته و سرگردان بودم که شاید حتی همان شخص که موقعیت اجتماعی خویش را هم از دست داده به اندازه من آشفته نبوده است.

در این بخش هنگامی که دفتر خاطرات گذشته خویش را، اما اینبار با دیدی واقع بینانه تر از قبل ورق می زدم دریافتم که چگونه در هر مرحله، اعتبار و شخصیتی که در ایفایش زحمت ها کشیده بودم، یکی یکی در حال فروپاشی و از بین رفتن بود. از جامعه بیرون از خانواده و فامیل که یاد می کردم، در یافتم که هر چقدر اصرار من در تداوم اعتیادم بیشتر می شد، ارزش ها، اعتبارات و نقطه های قرمزی من بیشتر شکسته و درهم کوبیده می شدند. در سال 1375 برای دوره ای کمتر از یکسال، به اتفاق "ع" به تهران رفته و ادامه فعالیت شغلی خود را آنجا ادامه دادم. بخشی از بازار فروشگاههای قطعات کامپیوتری در آنجا "اگر اسمش را درست به خاطر داشته باشم، پاساژ رضا" که جدید احداث شده بود را ما پوشش می دادیم. در آنزمان با یک تلفن به هر یک از همکاران قدیمی در شهری که می زیستم، هر کدامشان میلیونها تومان جنس برایم می فرستادند و مورد اعتمادشان بودم. پس از بازگشتم به شهر اصلی، شخصی به نام "ش" که از کارمندان شرکت نیمه دولتی بود که برادرم رئیس هیئت مدیره آنجا بود و با این شخص در حد سلام و علیک رابطه داشتم از من درخواست کرد که شرکتی کامپیوتر را به ثبت برسانیم و چون خود در این فیلد هیچ اطلاعی نداشت، تنها سرمایه گذاری نموده بود. شروع به کار کردیم و شرکت هم داشت خوب جواب می داد. اما پس از حدود کمتر از یکسال، در مرحله ای او دانست که من مصرف کننده هستم و جا ساز موادم که همواره بالای 100 گرم بود در محل شرکت لو رفته و آنها را یافته بود. از من خواست یا او سهام مرا بخرد یا من سهم خریداری کنم و من هم به واسه بیماریم شاخ و شونه کشیده که من خریدار سهم تو هستم. او فقط در بازار دلیل خروجش از شراکت را اعتیاد من مطرح کرده بود و از همان زمان، همکاران اگر نیاز به قطعه داشتم و تلفنی سفارش می دادم، به بهانه های مختلف، پشت گوش می انداختند تا من با پول نقد نمی رفتم قطعات بدستم نمی رسید!!!!!!!!. در مورد فامیل، آنان براستی ارزش و احترامی که می گذاشتند، به شخصیتی بود که من آنرا بازی می کردم نه بخود واقعی من. حق هم داشتند، آنان که نمی دانستند درون من چه آشوبی است و این مسئله مرا بیشتر آزار می داد. همانگونه که قبلا" هم اشاره کردم آنقدر احساس تنهائی می نمودم که حوصله خودم را نیز نداشتم، چه رسد به همسر و فرزندانم و در نهایت خانواده ام. چه عذابی است که روز تعطیلت را هم در عذاب دوری از عزیزانت بسر بری. روزهای جمعه برای آنانی که در طول هفته، مشغول به کارند چقدر حال می ده و از لحظه به لحظه اش، استفاده می برند اما برای من، هر روز جمعه که فرا می رسید عذاب من هم فرا می رسید، چون هر بار باید بدنبال یک دلیل واهی و دروغین برای همسرم باشم که چرا مجبورم به شرکت بروم و او نیز هر بار با شکوه می گفت، کارها را طوری تنظیم کن که یک روز جمعه را با ما باشی. ساده وار می پنداشت که من به راستی کارهای عقب مانده دارم و می گفت، خودت هم نیاز به استراحت داری و من همه این عذاب ها را می دیدم و می شناختم، اما راه گریزی از این همه عذاب را بلد نبودم. روز به روز جسمم نحیف و ناتوانتر و روحم خسته و نالانتر. در این مرحله دانستم که جنگ من با مواد مخدر، خیلی بیشتر از خود مواد و تاثیرات جسمیش در حال از بین بردن من بوده است. عزم دیار غریب کردم که آن نیز جواب نداده بود و تنها بر دامنه تنهائی ها و غربتم، بارم را سنگین تر و شانه هایم را فرسوده تر نمود.

با توکل به خداوند، به ادامه بخشهای قدم یک خواهم پرداخت.

تا نوشته بعد، خداوند یار و یاورتان. شاد باشید و پایدار 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 20:19 |

بنام او که هر چه داریم از اوست،

بالاخره تکنسین مخابرات اومد و معلوم شد اشکال از فیبر نوری بیرون از خونه بوده، درستش کرد. کامنت ها رو می خوندم، دوستمون Emma به شوخی سوال کرده بود که من و مهدی تو هتل چیکار می کردیم، آخه وضعمون خیلی توپ بود، من یکسال و نیمی قبل از مهدی و بعدش هم، حدودا" ۷ - ۸ ماهی رو با هم تو هتل زندگی کردیم .  اگه راستش رو بخواهی مسافرخونه هم نبود، چه خواسته هتل، ولی ما ایرونی ها، کلاس می گذاشتیم، یک جورائی خودمون به خودمون حال می دادیم و به صورتی صد در صد افتخاری، نشان هتل ۵ ستاره را به صاحبش داده بودیم.

نازنینی که در پست قبل کامنت گذاشته و در نوشته شان سوال کرده بود که چگونه می تونند با من صحبت کنند، کافیه یک ایمیل به پست الکترونی که تو وبلاگ مشخصه بزنند تا من تلفن یا آی دی خودم رو در یاهو در اختیارشون بگذارم و از آن طریق بتونم چنانچه خدمتی از دستم بربیاید، انجام دهم. خودم به آدرسی که مشخص کرده بودند دو بار ایمیل زدم، برگشت شد.

صادقانه، خوشحالم که این اتفاق در طول هفته گذشته افتاد تا مجبور شدم که یک بازبینی در خودم انجام بدم. هفته ای که با تمام سختی هاش و دلتنگی هاش، درس هائی هم تو دلش داشت و بقول یک زن عزیز، من حتی خوابش رو هم نمی دیدم که برنامه ای با این وسعت سر راهم قرار بگیره. اومده بودم تو انجمن، چون به من گفتند : " اگه می خواهی دیگه مواد نزنی، ما فقط اینجا رو می شناسیم که به خودمون و میلیونها نفر جواب داده". دیروز با توکل به خدا، شروع کردم به نوشتن بخشی از قدم یک، که متاسفانه با مشکل برقی که تو اینجا که من زندگی می کنم وجود داره، برق کل واحدها چند دقیقه قطع شد، قبل از اونکه اونها رو ذخیره کنم. این هم حتما" حکمتی داشته، امروز سعی می کنم مروری هر چند کلی بر ۱۲ قدم نموده، درک شخصی خود را اینجا بنویسم (قدمها و کارکردشان به صورت سوال به سوال کاملا" خصوصی است که هر شخص باید برای خود به هر سوال جواب دهد). تا بلکه از این راه، باری دیگر ضمن بررسی هر یک از این قدمها و تاثیراتشان در زندگی امروزم، به خود یادآوری کنم کجا قرار دارم. از آنجا که هر چیزی، شروعی  دارد، قدمهای ۱۲ گانه نیز با قدم یک آغاز می شود و خوب می دانم که در بین خوانندگان، عزیزانی نیز هستند که خود هیچ زمان مواد مخدر مصرف نکرده اند و لذا با ۱۲ قدم آشنائی ندارند، ذکر این نکته را لازم می دانم که تنها قدم یک است که در ارتباط با مواد مخدر صحبت می کند، ما بقی قدمها، به ما کمک می کند که ابعاد روحی، روانی بیماری اعتیادمان را شناسائی کنیم. هر یک از قدمها، با سرتیتری جامع گونه، به ما می گوید که در هر قدم قرار است چه اتفاق و دگرگونی رخ دهد. سپس هر کدام به بخش های مختلفی تقسیم شده که خود، سوالاتی را مطرح نموده، با پاسخ به هر کدام خودمان و بیماریمان را بهتر می شناسیم.

قدم یک : ما اقرار کردیم که در برابر اعتیادمان عاجز بودیم و زندگیمان غیر قابل اداره شده بود.

همانگونه که از سر تیتر این قدم مشخص است، قدم اول به دو بخش و به دو اعتراف تقسیم می شود، بخش اقرار به ناتوانی در برابر مواد و در نهایت اعتیادمان و دومین بخش، اقرار به آنکه زندگیمان از کنترل ما خارج شده بود. نکته ای که برای بعضی از ما، که برای اولین بار می خواهیم این قدم را که زیر بنا و شالوده مابقی قدمهای ماست را آغاز کنیم و ممکن است جای شک و تردید داشته باشد، آن است که چرا من نیاز هست که بخودم و همدردانم اقرار کنم که عاجز و ناتوان بوده ام؟ در غالب نوشته های روزهای نخستینم که به مرور گذشته ام پرداختم، بارها و بارها به این نکته در باره خود اشاره نمودم که در مورد من، سالها بود که خود می دانستم که اعتیادم برایم دردسر آفرین شده و مشکلات روز افزونی را برایم به همراه دارد، لذا من حداقل از 8 تا 10 سال آخر دوران مصرفم با اینکه پذیرفته بودم که اعتیادم درد سر آفرین شده و نیز به این نتیجه رسیده بودم که بارها و بارها، خواسته ام تا به نوعی برای خودم کاری انجام داده و در هر مرحله، پس از دوره کوتاهی ترک نا موفق، به اوج مصرفم برگشته بودم، اما با وجود همان پذیرش ها و به نتیجه رسیدن ها، تا آخرین روزهای مصرفم، همواره به نوعی به خود القا می کردم که من بالاخره یکروز ترک خواهم کرد و همین انکار ناتوانی و عدم اعتراف به عجز خودم، باعث می شد که به جنگیدن های مداوم و نا برابر با غول اعتیاد خود ادامه دهم. جنگی که همواره به من نشان داده بود که قطعا" یک بازنده دارد و پر واضح بود که بازنده، کسی نیست جز خود من. به همین دلیل نکته ظریف و زیبای "اقرار" یا "اعتراف" (در بعضی از ترجمه ها، از کلمه اعتراف استفاده شده که هر دو هم معنی اند) که نقطه مقابل "انکار" ،که بارزترین خصیصه از بیماری اعتیاد است، به من کمک نمود تا دیگه دست از جنگیدن با خودم و غول اعتیاد خود بردارم، خیال خودم رو راحت کنم. بار سنگین همه شکست های قبلیم را زمین گذاشته، با اعتراف به شکست، لنگ را زمین انداخته و به اعتیادم بگویم تو بردی. دوستانم، پیامی که در این راستا، به من منتقل کردند این بود که برای تو دو خبر داریم، یک خبر بد و یک خبر خوب. خبر بد، اینکه تو در این جنگ باختی و خبر خوب هم اینکه جنگ تموم شد و دیگی جنگی در کار نیست. راست می گفتند، اگر چه این اعتراف برای من، به راحتی انجام نشد و غرورهائی که سالهای سال، با خود به هر جا سر می زدم، همچون سایه ای به همراه خود داشتم نیز بیکار ننشسته بود تا براحتی مراحل اقرار به ناتوانی برایم محقق شود، اما امروز خوشحالم از اینکه، آن اقرار به شکست، طلوع آزادی و حق انتخاب را هدیه ام نمود.

نکته ظریف دیگه که تو دل سر تیتر هر دو بخش این قدم، برایم مشهود گردید، بنوعی فروتنی نهفته ای است، که من در گذشته هرگز، از آن خاطره ای ندارم. من زمانی که اقرار به عجز و ناتوانی خود نمودم، طبیعی بود که برای توانا شدن، نیاز به کمک دیگران داشتم و درخواست کمک، برای من خود به نوعی تمرین فروتنی بود.

بخش اول از قدم یک – بیماری اعتیاد :

این بخش همانگونه که در کتاب هم بدرستی اشاره نموده، برای هر یک از ما که بار اول است که این قدم را کار می کنیم، باور اکثریتمان این است که مشکل ما فقط مواد مخدری است که مصرف نموده ایم، اما همزمان، درک و دانش بیشتری از بیماری اعتیاد پیدا می کنیم. تعریف های بیشماری از بیماری اعتیاد تا کنون و بسته به نوع نگرش شخصیمان، وجود دارد که تمامی تعاریف نیز درست است. بیماری اعتیاد، بیماری خلاء درونی است. بیماری اعتیاد، بیماری وابستگی مفرط است. اعتیاد، بیماری افراط و تفریط است. بهره برداری از هر نوع عامل بیرونی که تصور کنیم باعث آرامش درونی می شود و انجام مداوم هر کاری که بر خلاف میل باطنی، انسان مجبور به انجام آن شود بدون آنکه خود بخواهد، به نوعی تعریفی دیگر از بیماری اعتیاد است. این بخش و سوالاتش به ما کمک می کند درک بهتری از بیماریمان پیدا کنیم، طبیعی است که هر یک از ما زمان کارکرد این بخش، دیگر در حال مصرف مواد نیستیم و بدون توجه به اینکه چه مدتی است که مواد مخدر مصرف نمی کنیم، دریچه دیدمان را نسبت به بیماری اعتیاد گسترش داده، با 4 جنبه بیماری خود آشنا می شویم،  جسمی، احساسی، روانی و روحانی.

درک شخصی من در ارتباط با این بخش، این بود که ابتدا به این باور رسیدم، که بیماری وجود دارد به نام اعتیاد، همانند هر نوع بیماری دیگر. با آنکه این واقعیت را تا قبل از شروع به کارکرد قدمها نیز بارها و بارها شنیده بودم که اعتیاد، بیماری است نه یک ضعف اخلاقی، اما هنگامی که خود و بیماریم را از 4 جنبه بررسی نمودم، شنیده هایم به باور تبدیل شد. از سوی دیگر این بخش به من کمک نمود که متوجه شوم هر آنچه تا قبل می پنداشتم که تنها مواد مخدر مصرفیم، مشکل من بوده است و به محض آنکه مواد مصرف نکنم، همه چیز به شکل عادی خود بر می گردد نیز خط بطلانی کشید، در آنزمان بود که دانستم، چرا هر بار که ترک می کردم، آنگونه پرخاشگر، عصبی و غیر قابل تحمل می گشتم. در اینجا دانستم بیماری اعتیاد و شاخه هایش از سالها قبل از اولین بار مصرف، در من شکل گرفته بودند. 

اجازه دهید تا درک امروزم از این بخش را در ۳ دوره قبل از مصرف، دوران مصرف و بهبودی را بنویسم :

۱ - دوره قبل از مصرف : یادمه ۴ ساله بودم و از همون بچگی، وابستگی شدیدی به مرحوم مادرم داشتم، هر جا می رفت دنبالش راه می افتادم. بنده خدا مجبور بود به همه کارها از غذا درست کردن تا تمیز کردن خانه و غیره و غیره و به خصوص به خواهر کوچترم که در آن ایام هنوز یکساله هم نشده بود، رسیدگی کنه و وقتی به من می گفت برو بازی کن، اینقدر به من نچسب، حالت خوبی نداشتم. وابستگی به مرحوم پدرم نیز از دوران دبستان، به علت ترسهایم از او روز بروز کمرنگتر می شد و باعث می شد کمتر بطرف او برم. نتیجه اش قابل پیش بینی است، بتدریج نوعی گوشه گیری و خجالتی بودن، در من شکل گرفت و از سوی دیگر برای جبران این کمبود، همانطور که بارها به آن پرداختم، نوعی تائید طلبی ناشناخته درون من شروع به رشد نمود و خیلی به اینکه مورد توجه دیگران واقع شوم، وابسته گردیدم. رفته رفته که بزرگتر شدم، با رشد ترس های درونی، اعتماد به نفس خودم را نیز بتدریج از دست می دادم و برای جایگزینی این نقیصه بدنبال یافتن انسانهای دور و بر خودم به عنوان مدل الگوی فکری خود می گشتم، بدون آنکه بخواهم این مسئله را با هیچ کس در میان بگذارم، سعی می کردم همان کارهائی را انجام بدهم که الگویم انجام می داد. باز به خاطر نداشتن ثبات فکری، طبیعی بود که مدام این مدلها نیز عوض می شد، اگر در سن کودکی مرحوم پدرم الگوی من بود، در نوجوانی زمانی پسر خاله ام و زمانی پسر دختر عمه ام و . . .، در جوانی دوستان جدیدم، ابتدا شخصی با نام "ب" را خیلی قبول داشتم و چون  برای افه زنجیر می گذاشت توی جیبش، چند مدت کوتاهی طول نکشید که زنجیر زن قهاری شدم، با آنکه در خانواده ام و فامیل، حتی یک نفر نبود که اینگونه عمل نماید. روزها می رفتم بیرون از خونه و شروع به تمرین روش جدیدی می کردم، تا بلکه نه تنها از غافله عقب نباشم، که بتوانم مورد توجه دوستان نیز قرار بگیرم. خاطره ای همین الان بیادم افتاد، منزل پدریم، هم درب از ساختمان بود هم درب از کوچه، یکروز ظهر تابستون که همه خوابیده بودند، در کوچه پشت خانه مان مشغول تمرین بودم که زنجیر از دستم رها شد و یک دفعه دیدم صدای مثل انفجار ضعیف می آد، سرم رو بردم بالا دیدم زنجیر بین  سیم های برق گیر کرده، جرقه های شدیدی که داره ذوب می شه می ریزه پائین. خیلی وحشت کردم، فرار رو به قرار ترجیح دادم و برگشتم خونه و برق اون کوچه  بلافاصله قطع شد و من هم  رفته بودم طبقه بالا و از پشت پنجره ایستاده بودم و با وحشت از اینکه الان میان می برندم، زل زده بودم به کوچه. یکی از سیم های برق، خیلی نازک شده بود، به طوری که اداره برق مجبور شد اون رشته سیم رو از ابتدا تا آخر کوچه عوض کرده و از اول بکشه. تا مدتها، ترس از اینکه بالاخره می فهمند کار من بوده، رهایم نمی کرد و من هم زنجیر رو گذاشته بودم کنار. مدتی بعد که به توسط "ب"، جمع شش هفت نفره ای رو تشکیل دادیم، یکی دیگه از دوستان به نام "ع"  که روی اسم این یکی قسم هم می خوردم شد الگوی جدیدم. شما ببینید به واسطه این همه الگوی فکری گوناگون، چه دگرگونی نیز در رفتارم پدید می آمد. از دوران جوانی خوب بیاد دارم که از اون نشاط و طراوتی که همسن و سالانم داشتند در من خبری نبود و بدون آنکه خود آگاه باشم، یک حالتی از پوچی و بی معنا بودن زندگی رو تجربه می کردم و همین امر باعث می شد تا از آینده وحشت داشته باشم. همین دوستم "ع" یواشکی، سیگار می کشید و من هم دلم می خواست مثل او باشم، در جوابش که گفت سیگار می کشی ؟ نه نمی توانستم بگویم. اولین تجربه سیگار که به قول معروف، تا مدتی فقط کاه دود می کردم. روزی در تاکسی نشسته بودیم و طبق معمول سیگار دستمون روشن، "ع" به من گفت به سیگار که پک زدی، یک نفس از طریق دهن بکش. همین کار را کردم و با دو سه پک اول، دنیا بود که دور سرم تاب می خورد. تا زمانی که از تاکسی پیاده شدیم، همچنان سرم گیج می رفت، اما چقدر از حالتش خوشم اومد بطوری که همون روز بعدازظهر اومدم بیرون و از بقالی ۲ تا محله اونطرفتر برای بار اول سیگار خریدم و به همین راحتی سیگاری شدم که متاسفانه همچنان ادامه داره.

۲ - دوران مصرف : با اولین تجربه الکل و بعد از اون مواد مخدر (مروری بر گذشته ۱ تا ۸)، اوایل دیگر از اون حالت پوچی ناشناخته خبری نبود، روز بروز، نقابهای جدیدی بود که می زدم و از خودم دورتر و دورتر. هر چه بیشتر زمان می گذشت، من از روحانیت خودم (همان فطرت پاکی که خداوند در وجود همه مخلوقاتش به وعده گذاشته) بیشتر فاصله می گرفتم و به بعد شیطانی نزدیکتر. سال ۱۳۷۳ از شرکایم جدا شده و با آنکه هیچ دلیل قانع کننده ای برای جدا شدنم وجود نداشت، اما از آنجا که من بتدریج عادت کرده بودم اول عمل کنم، بعد به نتایج عملکردم فکر کنم، بر خلاف تمامی دلایل درستی که از سوی همسرم، برادرم و دیگران برای صرف نظر کردن از تصمیم می شنیدم، سهامم را در آن شرکت واگذار نموده تا خود به اتفاق "ع" که هیچ تجربه ای از کامپیوتر نداشت، شرکتی به ثبت برسانم. یکی از شرکتهای بزرگ که از اعتبار بسیار بالائی برخوردار بود و بخش های گوناگونی داشت، مدیر عاملش که سالها قبل در منزلش به کارهای کامپیوتریش رسیدگی می نمودم و با هم آشنا بودیم، زمانی که دانست از شرکت قبلی جدا شده ام، دعوتم کرد تا همکاری کنیم. او نیز از کامپیوتر هیچ نمی دانست و فقط سرمایه گذاری کرده و در آن شرکت، بخش کامپیوتر نیز بر پا نموده بود و گروه قبلی، سوء استفاده کلان نموده بودند و لذا همه را اخراج کرده بود. همکاری ما آغاز شد و من به عنوان مدیر بخش کامپیوتر مشغول شدم و از اعتماد خاصی نزد مدیر عامل برخوردار بودم. در اولین روز فعالیتم، لیست انبار گردانی آخرین روزهای گروه قبلی را در اختیارم گذاشت و بدون سرشماری جدید به من تحویل داده و گفت اینجا یک شرکت ورشکسته است که داری تحویل می گیری، ورشکسته نه از لحاظ مالی، ورشکسته اعتباری. الله وکیلی زدیم تا اعتبار از دست رفته را بازگردانیم. هفته بعد، با تائید "ع" که فردی لایق در امور کامپیوتر است !!!!، "ع" نیز به استخدام شرکت درآمد. البته الحق "ع"، در فراگیری خیلی سریع عمل نمود و کمتر از یکماه می توانست یک کامپیوتر را چشم بسته، سر هم کند. در آنزمان سر جمع استوک قطعات کامپیوتر شرکت مزبور بالای ۲۰ میلیون تومان بود و پس از مدتی کوتاه، اعتبار از دست رفته به شرکت برگشت و از سوی ادارات و سازمانها، سفارشات بود که می رسید. روزی "ع" مرا به انبار صدا زد و گفت این کارتون، چرا اینقدر سنگین است؟ (جعبه خالی کامپیوتر، سبک است.) آوردیم پائین و کامپیوتر رو بیرون آوردیم دیدیم یک کامپیوتر تمام و کمال آک بند شده آمریکائی است که گروه قبلی در لیست وارد نکرده بودند، شروع کردیم به سرشماری از انبار، ۴ عدد هارد دیسک اکسترنالی نیز یافتیم که مخصوص شبکه بودند و هر کدامشان، آن زمان مینیموم ۴۰۰ هزار تومان ارزش داشتند. موضوع کامپیوتر یافته را به مدیر عامل گفتم، اما نمی دانم چرا چیزی درونم گفت که موضوع هارد دیسک ها را فعلا" بیان نکن. بنده خدا چه سر و صدائی راه انداخت و به همه کارکنان بخش های دیگه با ذوق از من تعریف می کرد، معلومه که من هم عاشق تائید گرفتن. پس از مدتی، مدیر عامل به همه توافقات اولیه اش عمل نکرد و من هم برای خودم توجیه نمودم که پس من هم می توانم سر عهدم نباشم. بدون آنکه فکرش را بکنم و به عواقب کارم بیاندیشم، ۴ هارد دیسک را از شرکت خارج کردم، بی آنکه ذره ای به پولش نیاز داشته باشم. "ع" خیلی کل کل کرد و وقتی برایش خواستم توجیه کنم، قاطعانه گفت تو حق نداری، اگر احساس می کنی حقت خورده شده، همکاریت را قطع کن. انگار اون ندای درون تازه فهمیده باشه که چیکار کرده ام، شروع کرد به فریاد زدن که قبول کردم، هارد دیسک ها را برگردانم. براستی من راننده ماشینی بودم که دنده عقب جاده زندگی را طی می نمود و اول حادثه را می دید و بعد، می رسید به علامت های هشدار دهنده. البته از اون به بعد، نتوانستم برای آن شرکت صادقانه کار کنم، از زیر کار در می رفتم، حوصله کار را نداشتم و از صبح که سرایدار چای می آورد تا آخرین لحظه روز، در اکثر مواقع مدام به مصرف کردن در آنجا یا مشغول بودم و یا به آن فکر می کردم. تا آنکه پس از مدتی هم قطع همکاری نمودم.

۳ - دوران بهبودی : در این دوران رفته رفته، شاخه های بیماری خود را شناسائی نمودم. دانستم که بعد روانی بیماری من همچنان فعال هست، اگر امروز بدلیل حضورم در حلقه امنیت انجمن و دوستانم، وسوسه فکری مصرف مواد خیلی خیلی کمرنگ شده و یا از بین رفته، اما همچنان وسوسه  در ارتباط با بعضی موارد وجود دارد که آنها نیز در صورت خوراک دادن بهشان، هر کدامشان می تواند همانند مواد مخدر، باورهایم را بشکنند و مرا با خود به ناکجا آباد ببرند. امروز می دانم که به دلیل بخش خود محورانه بیماریم، که همه چیز را برای خودش با دید حقی مسلم می خواست زندگی گذشته ام را پریشان نمود و اکنون نیز، چگونه زندگیم را همچنان در دوری از خانواده ام، در حال گذرانم و آنان نیز از این بابت چقدر در شرایط روحی سختی بسر می برند. برنامه دید مرا در بعضی از موارد و شاخه های بیماریم دگرگون نمود. زیرا ابزار بررسی هر کدامشان را از ۴ زاویه جسمی، روانی، احساسی و روحانی را در اختیارم گذارد. به عنوان نمونه امروز با خشم و عصبانیت با دید دیگری نگاه می کنم، اگر چه همچنان در بعضی شرایط هنوز در کنترل صد در صد خشم هایم عاجزم اما می دانم که زمانی که خشمگین می شوم، از لحاظ جسمی، چگونه دستانم شروع به لرزیدن می کند، ضربان قلبم تند تر شده، اسید معده ام که همچنان آسیب دیده است بالا رفته و غیره. امروز می دانم به هنگام خشمگینیم، از بعد احساسی، آرامشم، اولین چیزی است که از دست می دهم. از بعد روانی، ترسهایم است که بالا می زند و از نظر روحانی نیز، بلافاصله به انسانی انتقامجو تبدیل شده و حرکت درونیم به سمت بعد شیطانی آغاز می شه. 

با توکل به خداوند، در پست بعد به بخش های دیگر قدم یک خواهم پرداخت. هر چه نوشتم، تجربه شخصیم بود که خود خوب می دانم، هرگز کامل نخواهد شد، مگر با برخورداری از تجربه تک تک شما عزیزان.

تا نوشته بعدی، خداوند یار و یاورتان.  

 

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 15:31 |


Powered By
BLOGFA.COM