تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

بنام خدا،

چند روزی است که دستگاه مودم نصب شده ام، توسط شرکتی که خدمات تلفنی و اینترنتی می دهد، نیم سوخته گردیده و هر وفت دلش خواست، کار می کند. مشکل آن است که به هنگام از کار افتادن، نه تنها دسترسی به شبکه اینرنت نخواهم داشت، متاسفانه تلفن نیز که برایم یکی از راههای برقراری ارتباط به خصوص با دوستان و یاران همدردم است، از کار می افتد. اگر چه که این چند روز، به دلایلی که عرض کردم، سخت گذشت، اما الان که در حال نوشتنم، خوشحالم که برخورد با این مشکل، کمی مرا به خود برد و باعث شد بیشتر به آن بیاندیشم.

امروز، صبح فقط ۱۰ دقیقه توانستم اینترنت داشته باشم، به محض آنکه مودم از کار افتاد، عصبی شدم و چند دقیقه ای به بد و بیراه گفتن به کمپانی مورد نظر پرداخته و از نداشتن شانس، پیش خدا گله مند شدم. بعد از مدتی که گذشت و کمی به خودم آمدم، حقیقتی که در عین حالی که آنرا می شناختم و گویا تنها انکارش می نموده ام را به خود یادآوری نمودم. از خونه زدم بیرون و تا وقتی برگشتم خونه، مدام تو ذهنم یک چیز فریاد می زد. کاظم اصلا" حواست هست چه می کنی؟ صادقانه شرایط را که با خودم مرور کردم احساس خطر نمودم و با خود عهد کردم اولین مطلب را به حال و روز فعلیم بپردازم. شاید دلم نمی خواست که اقرار کنم، اما حقیقت را نیز نمی توانستم نادیده بگیرم. آخه یکی از بزرگترین و مهمترین قولهائی که از بدو آشنائی با انجمن به خودم داده بودم، این بود که با خودم صادق باشم و خودم را دور نزنم.

 مریضی از درونم فریاد می زد چیه بابا، اینقدر سخت گرفتی؟ کار بدی انجام نمی دادی که، خوبه تو همین انجمن داری یاد می گیری که خود آزاری هم یکی از شاخه های بیماریته، ولی حقیقت این بود که داشتم یک جورائی احساس خطری که صبح اومده بود سراغم رو، سرکوبش می کردم. خدا رو شکر اون بخش دوم درونی (بیداری معنوی درونی، اگر چه خیلی کمه، اما همین اندازه اش هم تونست کار کنه) هم بیکار ننشست و کمک کرد تا مچ مریضیه رو بهتر بگیرم. اون هم از اون ور می گفت : آهان، دیدی مشکل داری ؟ و الا اگه برات فرقی نمی کرد و فکر می کنی وابسته نشده ای، چه دلیلی داشت با از کار افتادن مودمت تو این چند روزه و به خصوص امروز صبح اونقدر عصبی بشی؟ چرا هر از چند دقیقه ای، به مودمت می نگریختی تا ببینی آیا لامپ هایش همچنان چشمک زن (حالت چشمک زن چراغها، نشانه نبودن اتصاله) است ؟ دمش گرم، به موقع موچم رو گرفت. فریاد می زد، اگه راست می گی اصلا" یک چند ماه اینترنت رو قطع کن. توجیه، مریضی رو تو خطر دید و اونم دست به کار شد : ای بابا جلسه رو از دست می دم، ارتباط با دیگران رو، نمی شه که (روش رو برم، این همه کافه نت دور و بر رو، اصلا" نمی خواست ببینه). انکاره هم که قربونش برم، یک بند داد می زد : نخیر، اصلا" هم مشکل نداری، ولی خوبیش به این بود که حناش دیگه پیش اون بخش دوم درونی، رنگی نداشت. دیروز ِخودم رو به یاد خودم آورد که زمانی که قرار آمدن تکنسین برای تعویض مودم، را ۲ هفته دیگه برام معلوم کرده بودند، کلی خواهش کردم و به طرف گفتم، نمی شه که من دو هفته دسترسی به تلفن و اینترنت، نداشته باشم !!!!! و اون بنده خدا هم باورش شد و قرار رو به شنبه پس فردا، عوض کرد. 

یادمه تو دوران مصرف، یکی از زمان هائی که خیلی از درون احساس خوبی داشتم، زمانی بود که مواد مخدر به اندازه کافی برای مصرف چندین روز رو داشتم و خیالم راحت بود که جنس دارم. وای به اون روزهای آخری که مواد داشت تموم می شد، ترس ها یکی، یکی می زد بالا. نکنه گیرم نیاد، این دفعه که می خوام بگیرم، نکنه دستگیر بشم و . . . . .، تا زمانی که جایگزین نمی کردم، خیالم راحت نمی شد. امروز حالتی مشابه با اون ایام رو در خودم دیدم، تا قبل از اونکه مشکل مودم پیش بیاد، اگر از صبح خونه بودم، به جز ساعاتی که برای بهبودی خودم، در ارتباط با دوستانم بودم و اون بخش رو لازمه زندگیم می دونم، حداکثر یکی دو ساعت رو روزانه به خوندن اخبار و غیره، احتصاص می دادم و بارها می شد که کامپیوتر روشن بود، ولی بلا استفاده. ولی امروز فهمیدم که پس زمینه ذهنی من این بوده که در دسترسه، لذا خیالم راحت بوده که هر وقت بخوام هست.

بیاد روزهای اول بهبودی افتادم، که صبح از خواب بیدار می شدم، کامپیوتر روشن می کردم، صادقانه بعضی مواقع حتی قبل از اونکه دست و صورتم رو بشورم، می نشستم یک نفس پای کامپیوتر. بعدها که جلسات بهبودی به صورت مجازی راه اندازی شد، نور علی نور شد. قرار بود جلسه ۱ ساعت و نیم باشه، اما از ۱۹ بعدازظهر، اطاق را باز می کردم، زودترین ساعتی که بسته می شد، ساعت ۳ یا ۴ صبح بود و این قضیه تا دو سه ماه، برای من ادامه داشت. با آنکه همه برو بچه های یهبود یافته بودیم، صحبتها غالبا" در ارتباط با شناخت مریضیمون بود، اما به تنها نکته ای که نگاه نمی کردیم، مسئله جایگزینی بود. بیماری من، به راحتی قادره از یک جنبه مثبت، جنبه منفی بسازه. همین نکته مثبتِ بودن بیشتر از ۱۰ ساعت، همزمان با دوستان بهبودی، در همان ایام چقدر حال مرا خراب کرد و عصبی و پرخاشگر شده بودم. زمانی که بخودم اومدم، عهد کردم منبعد، به محض تموم شدن جلسه زسمی، خداحافظی کنم. اینکار را انجام دادم، اما با چه عذابی خدا می دونه!!! اوایل خیلی برای خداحافظی با دوستان و خروج از جلسه، اذیت می شدم، تا آنکه رفته رفته، با تمرین عادت شد. امان از این بیماری وابستگی.

امروز یک بار دیگه، بخودم اقرار نمودم و گمون کنم با نوشتنش در اینجا، سندی محکم از عجز خودم می زنم، که فردا نتونم بقول معروف زیرش بزنم. امروز به خودم یادآوری کردم که در گذشته هم، کمبودهای درونی من بود، که مرا به دنیای اعتیاد آورد، همان حالت خوش آیندی که با گرفتنشان از دنیای بیرونی خودم، احساس شادمانی و حتی به صورت لحظه ای احساس خوشبختی می نمودم. در آن ایام بود که روز به روز و لحظه به لحظه، با نپرداختن به احساسات شخصی با خودم بیگانه تر می شدم. اگر چه که مصرف مواد مخدر نیز، مزید بر علت شد. اما اگر امروز، حتی پس از گذشت ۱۷۴۷ روز از آخرین مصرف مواد مخدرم، را در حال پشت سر گذاردنم، می بینم، بیماریم از چه راه هائی همچنان می تواند، باعث شود تا از خودم دور شوم.

از وقتی برگشتم خونه، صادقانه یکبار به مودم نگاه کردم و دیدم همچنان چشمک زن هست، دیگه بی خیالش شدم و الان می فهمم که خودم حداقل چقدر از این مسئله راحت شدم، سعی کردم چرتی بزنم، اما از اونجائی که بعدازظهر عادت خوابیدن ندارم، خوابم نبرد. بدون آنکه در ارتباط با کار کردن یا نکردن مودم، کنجکاوی کنم، کامپیوتر را روشن کرده، در مایکروسافت ورد شروع به نوشتن نمودم (تمامی نوشته هایم را در ورد نیز نگه می دارم) ، تا هر زمان که اینترنت وصل شد، آنرا در وبلاگ قرار دهم. تا همین چند دقیقه پیش که تلفن منزل زنگ خورد، دانستم خط ارتباطی برقرار است. گویا خواست خدا این بوده که در جلسه نیز بتوانم شرکت کنم.

اگر خداوند، توفیقی نماید، از پست بعدی به دیدگاه شخصی خودم از قدمها خواهم پرداخت که اکنون خود، بیش از هر زمان دیگری به آن نیازمندم. برایم دعا کنید تا قبل از آنکه خیلی از جاده ای که انجمن پیش رویم نهاده، دور نشده ام به مسیر اصلی با اتکا به خداوند، به سوی تک تک دوستان بهبود یافته ام برگردم و با اقرار، به خودم یادآوری کنم که با چه بیماری گردن کلفتی، روبرو هستم . تنها با بودن در حلقه امنیت یاران همدردم است که در امانم.

تا نوشته بعدی، خداوند یار و یاورتان.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:48 |
امروز صبح، عزیزی متن زیر را که با فرمت پاور پوینت بود برایم فرستاده، کاش می شد راستی راستی، درست همون لحظه های بالا و پائین تو زندگی، حداقل این راهکارها را تمرین کنیم، شاید جواب بده.

تو زندگی لحظه هائی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده، اونقدر که دلت می خواد اونها رو از رویاهات بگیری، کنارت بنشونی و براشون درد و دل کنی.

وقتی که در شادی بسته می شه، حتما" یک در دیگه باز می شه. ولی اغلب اوقات ما اونقدر به در بسته نگاه می کنیم که در دیگه باز شده رو اصلا" نمی بینیم.

دنبال ظواهر نرو، اونا می تونن گولت بزنند. دنبال ثروت نرو، که به راحتی ممکنه از دستش بدی.

دنبال کسی برو که خنده رو روی لبت می شونه، چون فقط یک لبخند می تونه کاری کنه که یک شب تاریک، روشن به نظر برسه.

بدنبال اونی باش که باعث می شه قلبت لبخند بزنه.

خوابی رو ببین که آرزوش رو داری، اونجائی برو که دلت می خواد بری (البته اگه می تونی بری)، اونی باش که دلت می خواد باشی. چون فقط یک بار زندگی می کنی و فقط یک فرصت واسه انجام تمام کارهائی که دلت می خواد انجام بدی داری.

بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیت رو شیرین کنه، اونقدر تجربه که قویت کنه. اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر امید که شادت کنه.

شادترین مردم، لزوما" بهترین چیزا رو ندارن. اونا فقط از چیزهائی که سر راهشون میان بهترین استفاده رو می برند.

روشن ترین آینده ها، همیشه بر پایه گذشته فراموش شده بنا می شه. نمی تونی تو زندگیت پیشرفتی داشته باشی، مگه اینکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشته ات از ذهنت بره.

وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی و همه می خندیدند. یه جوری زندگی کن که لحظه رفتنت، خود شاد و آرام باشی و دیگران از رفتنت غمگین و گریان.

سالها رو نشمار، خاطره ها رو بشمار. مقیاس عمر تعداد نفس هائی نیست که فرو می بریم، بلکه لحظه هائیست که نفسمون رو بیرون می دیم.

لطفا" این پیغام رو واسه کسانی بفرست که واست یک معنائی دارن. (من که اینجا نوشتم، شما رو نمی دونم چه می کنین ؟ )

واسه اونائی که یک جوری تو زندگیت پا گذاشتند، واسه اونائی که تو رو می خندونن وفتی بهش نیاز داری، واسه اونائی که باعث میشن بخش روشنتر قضایا رو ببینی، وقتی که واقعا" دلتنگی.

تا نوشته بعدی، خداوند نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:51 |

به نام مادر همه مخلوقات،

در کشورهای آمریکا و تعدادی کشورهای اروپا امروز را روز مادر می دانند، از همین طریق این روز را به تمامی مادران و خانم های عزیز در هر کجای این جهان خاکی، از صمیم قلبم تبریک گفته و از خداوند بالاترین و برترین نعمتهایش را برای این عزیزان آرزومندم. امروز یک فایل پاور پوینت بدستم رسید که حاوی نکات برجسته ای است،  به نام زن، عینا" نقل خواهم کرد.

 

قبل از آنکه این نوشته های زیبا را تقدیم شما عزیزان کنم، از دوست عزیز همدردم که بر این حقیر نظر لطف داشته، مطالب این وبلاگ را دنبال می نماید، بی نهایت ممنونم. از آنجائی که معتقدم باید برای نظرات و عقاید دیگران احترام صد در صد قائل شوم، لذا خود را به هیچ در مقامی نمی دانم که بخواهم بر روی نظر هر یک از شما عزیزان، نظر خودم را بدهم. تنها در جهت رسالتی که برای خود احساس می کنم، به یک نکته که عزیز همدرد، اشاره کرده بود و به نوعی قضاوتی شاید عجولانه داشت اشاره نمایم.

دوست و برادر و عزیز همدرد من، شما در نقطه نظرت اشاره نموده ای که هزینه آدرس بهبودی را داریوش پرداخت می نماید، اگر منظور شما چت بهبودی است که تا آنجا که من به توسط لطف خداوند و در جهت خدمت رسانی، عضویت و مسئولیتی ناچیز در چت بهبودی دارم، در جریان هستم حتی یک سنت بابت این چت روم پولی پرداخت نمی شود. چنانچه منظور شما سایت بهبودی است، که هیچ ربطی به چت روم ندارد، وب مستری جداگانه دارد و تنها لینک آمدن به چت روم در آنجا برای دسترسی تازه واردین قرار داده شده است. دلیل اصلی که گروه مجازی، چت روم را حدودا" دو سال پیش عوض نمود، همین مشکل بود که هزینه چت روم قبلی که نه فقط داریوش، تعدادی از عزیزان بهبود یافته، منحصرا" ۴ - ۵ نفر پرداخت می کردند و به محض آگاهی از این مسئله، حتی فرمت جلسات مجازی را از حالت رسمی خارج کرده که خدای نکرده، به نوعی از اصول خارج نشده باشیم و پس از آنکه خداوند، وسایل چت روم جدید را در اختیارمان به صورت رایگان نگذاشته بود، گروه جلسات رسمی مجازی برگزار ننمود. اگر شما اطلاعات موثقی در رابطه با فرمایشت داری، استدعای عاجزانه من حقیر، برادر کوچکت، آن است که برایم ایمیل بفرما یا به نوعی در اختیارم بگذار تا خود من اولین فردی باشم که هرگز دیگر در جلسه مجازی رسمی که هزینه اش را شخصی دیگر پرداخت می نماید شرکت نکنم و چنانچه بر اساس حدس و گمان شخصی شما بوده، شاید بهتر باشد ابتدا، تحقیقاتی داشته باشیم و سپس نظری قاطع ارائه نمائیم. 

باری دیگر روز مادر را به همگی مادران و خانواده های دیده و نادیده ام از صمیم قلب تبر یک می گویم.

 

زن

در برابر هر زن توانائی که خسته از صفت "ضعیف" است، مرد ضعیفی وجود دارد که از "قدرت کاذب" رنج می برد.

در برابر هر زنی که خسته از صفت کاذب "حماقت" است، مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب "عاقل نمائی" در عذاب است.

در برابر هر زنی که خسته از برچسب "احساساتی" بودن است، مردی وجود دارد که از "حق گریه کردن و حساس بودن" محروم بوده است.

در برابر هر زنی که از آنکه به عنوان یک شیء جنسی قلمداد شود، مردی وجود دارد که نگران توان جنسی خویش است.

در برابر هر زنی که از دستمزدی که شایستگی اش را دارد محروم است، مردی وجود دارد که مسئولیت اقتصادی انسان دیگری را بالاجبار بدوش می کشد.

در برابر هر زنی که "اسرار مکانیکی ماشین" را نمی داند، مردی وجود دارد که نمی داند چگونه تخم مرغی را آب پز کند.

در برابر هر زنی که برای آزادی اش قدم بر می دارد، مردی وجود دارد که راه آزادی را باز می یابد.

نژاد بشر، پرنده ای است با دو بال، یک بال مونث و بالی دیگر مذکر. تنها اگر دو بال بطور مساوی رشد کنند، نژاد بشر می تواند پرواز کند.

حال بیش از هر زمان دیگری می توان درک نمود که :

علت وجود زن، علت وجود بشر است.

تا نوشته بعدی، در  پناه خداوند شاد و سلامت باشید.

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:2 |

به نام خدا،

دو سه روزی است که عزیز همدردی در این وبلاگ کامنت گذارده و نظر شخصی خویش را بیان می نماید. بنا به دو پست اخیر ابتدا، آخرین نقطه نظرش را عینا" نقل قول کرده، در ادامه نظر شخصی خویش را اینبار با توکل از خداوند سعی خواهم نمود، بازتر بنویسم.

کاظم جان برای کسی قضاوت نکن چون من تماسی با تو نداشتهام مدتی میام تو ی سایت بهبودی(چت) از مشارکت تو و مهدی هم لذت میبرم(اب زیر پوستم نرفته)اول از حرفهای همسفر به دلم چسبید و پیشنهاد خوبی داد.برنامه یاران و اینه از شبکه دnitvو omid iranبسیار خوبه و ÷یام رسانی میشه.ولی اعتیاد تو ایران فاجعه است مراقب باشیم این امنیت را با تلوزیون و این برنامها از بین نیریم.من همه چیز بگم به غیر از اسم انجمن به نظر من کلاه شرعی است.من وبلاگ تو را کاظم دوست دارم چرا نیام امیدوارم شما تحمل حرف مخالف نظرت داشته باشی و من نااگاه را اگاه کنی مثل همسفر. به قول داریوش عزیز ایران درد سیاسی داره منم میدونم و قبول دارم ولی حالا این هست خوبه این فضا را هم از بین ببریم.کاظم جان من در انجمن میخواهم زندگی جدیدی را تجربه کنم و زنده بمونم برای این خونه جدید نیاز دارم یک سری باید ها و نبایدها را رعایت کنم. به شما پیشنهاد میکنم وبلاگ خودت بخون که من قضوت بدی نکرده باشم. من به پاکی ام قسم دوست دارم و هیچ قصد مرضی هم ندارم من تو ایران هستم و یک نقطه دور افتاده. داریوش هم دوست دارم . من راهنمای کنید..به شما پیشنهاد میکنم با دفتر خدمات جهانی در ایران تهران تماس بگیرد بهتر به همه ما کمک میشه. بازم میگویم داریوش برای همه ما عزیز است و اون هم یک عضو هست و میتونه تو مسیرش هم اشتباه کنه و برنامه دوازده قدمی برای هیچکس و هیچ عضوی بالا تر و پاین تر نداره و هر عضوی با هر میزان پاکی خدای نکرده میتونه لغزش در کمینش باشه. و چهره شدن در برنامه 12 قدم برای من خطرناک است.. توجه شما را به عضو مشهور الکلی در امریکا توجه میدهم که بعد لغزش کرد. 

ابتدا لازم می دانم که به شما همدرد عزیز به خصوص و به همه یاران و عزیزان دیگر احساس واقعی خودم را عرض کنم و آن این است که افتخار من وجود شما عزیزان است که برای عقیده و نظر تک به تکتون خدا می دونه احترام قائلم، خدا نیاره اونروزی رو که من احساس کنم، نظرم صد در صد درست است که خود خوب می دانم آغاز حرکتی به عقب و جهنم پشت سرم خواهد بود. این میسر نخواهد بود که با عقاید و نظرات مختلف، بتوانم همچنان به رشد خود امیدوار باشم. در پست قبلی، برادرم مهدی، نظر شخصی خودش را به صورت کامنت در بخش نظرات نوشته بود، همان چیزی که از همه خواهش کرده بودم انجام دهند. اگر چه که خود شما هم از نوشته هات مشهوده که به نظر مخالف احترام می گذاری و چنانچه این را فرض بدانیم، شاید دیگر اصلا" لزومی به اشاره به نظر شخصی دیگران نباشد.

در پست قبل من فقط حدس زده بودم شما را می شناسم و چنانچه باری دیگر دقت بفرمائی در پرانتز نوشته بودم،  (فقط حدس می زنم، قضاوت نمی کنم). در هر صورت دم شما گرم. خود قبول داری که هدف برنامه ها، نه فقط آینه که تمامی برنامه هائی که در ارتباط با بیماری اعتیاد است، آگاهی و پیام رسانی است. ابتدا به ایران عزیز خود می پردازیم و سپس به اینور نیز با هم نیم نگاهی می اندازیم. در ایران اعتیاد فاجعه بار شده، اکنون خودم آنجا نیستم ولی بیش از ۹۰ درصد از سالهای سیاه و تاریک دوران مصرفم را در ایران گذراندم. می دانم که امروزه بر اساس اخبار و نیز توسط دوستان بهبود یافته ام، بسیار فاجعه بارتر است. این برنامه ها وجود دارد و در سطحی به این عظمت، آگاهی رسانی می شود و همچنان اعتیاد و آمارش در آنجا، بدین حد که به فرمایش خودت فاجعه بار است، اگر همین پیام رسانی ها هم نمی گردید، آیا فکر نمی کنی آمار سنگین تر می بود؟

عزیز همدرد، نگرانیت را کاملا" درک می کنم که فرموده ای ممکن است این امنیت را با برنامه های تلوزیونی از بین ببریم. چنانچه منظور شما از امنیت، مکان و گروه های مختلف باشد، سوال من این است که در کدام یک از این برنامه ها، شما شاهد بودی که عزیز همدردی نیاز به کمک داشته باشد و آدرس جلسات بر روی آنتن اعلام شود، تا همه نگران از بین رفتن امنیت جلسات و گروه ها باشیم ؟ تنها کاری که این برنامه ها، انجام می دهند در ارتباط قرار دادن من نوعی که به دنبال نجات خویشم و استمداد کمک می کنم، با عزیزی دیگر است که در مسیر بهبودی قرار دارد تا بدین ترتیب، من نوعی نیز به جلسات وصل شوم. اگر خودت صلاح دانستی، از طریق ایمیل هم که شده، برایم بازتر بنویس چگونه این برنامه ها می توانند امنیت را از بین ببرند. 

حال همین اطلاع رسانی از طریق برنامه های تلوزیونی اگر نبود، آیا آمار ایرانیانی که در سرتاسر اروپا، امروز در مسیر بهبودیند در حالتی بسیار خوش بینانه به یک چهارم تقلیل نمی یافت ؟ تکلیف همچون من، که تعدادمان کم نیست و به هیچ وجه آگاهی از بیماری خود نداشته و یا نداریم و در سیر باطلی خود را بدست امواج ویرانگر اعتیادمان سپرده بودیم، چه می شد ؟

شما از فعالیتهای سیاسی یا هنری شخصی مثل داریوش و یا دیگران می فرمائی و می گوئی در ایران مشکل درست می کنند؟ سوال من که همچنان خودم هیچ جوابی برایش ندارم این است که عقاید شخصی فرد، چه ربطی به مسایل بهبودی و پیام رسانی افراد داره ؟ راستی کسی که به نوعی سیستم، مخالف است حق ندارد تنها در چهارچوب بیماریش، پیام رسانی کند ؟ من نیز، چنانچه قرار باشد پیام رسانی و دیدگاه شخصی با هم آمیخته باشند، کاملا" مخالفم. اما من تنها می توانم نوع پیام رسانی خودم را بررسی نموده تا به آن چیزی که از انجمن آموخته ام، نزدیکتر باشد. اینکه در ایران گفته شود چون فلان شخص سیاسی است، شما دهها هزاران نیز، حق ندارید از این راه قشنگ و روحانی برای بهبودی خود استفاده نمائید، اشکال در کجاست؟ فکر کنم دو راه بیشتر نداشته باشیم، یا به آنهائی که این باور را دارند و اشکال تراشی می کنند، بفهمانیم در این انجمن، فرقی نمی کند کجا برگزار می شود به دور از فعالیت های سیاسی است، حال در ایران یا نقاط آزاد دنیا، و یا به شخص مقابل بگوئیم تو یا باید دست از عقاید شخصی خویش برداری و یا از پیام رسانی دست برداری !!!!!! 

طبیعی و پر واضح است که زندگی و مرگ ما بسته به رعایت اصول در انجمن است، در همین ایران خودمان از ۲۰۰ - ۳۰۰ نفر یا بیشتر و کمتر، که در هر جلسه شرکت می کنند و عضو انجمن هستند، آیا افرادی با عقاید مختلف حتی در زمینه سیاسی وجود ندارند ؟ باید ها و نبایدهای ما آنجاست که عقاید و باورهای شخصی خویش را پشت درب جلسات گذارده، روح و جسم بیمارمان را بداخل برده تا آرام بگیریم. پیام بدهیم و پیام بگیریم. باید های ما آنجاست که از تمایل عضویت اعضاء جدید، استقبال کنیم، سرویس و خدمت های لازمه را در اختیارشان گذاشته، دستان خسته شان را به گرمی گرفته و آغوشمان، مرحمی بر دردهای کهنه و جدیدشان باشد.

دقیقا" درست می گوئی، در برنامه ۱۲ قدم بود که من نیز دریافتم، معتاد درجه یک یا درجه دوم نداره، هیچ انسانی بر دیگری غالب نیست و همه انسانهائی هستیم دارای بیماری اعتیاد، همه از شانسی برابر برای بهره برداری از انجمن داریم . به همین دلیل که ناخوشیم، در خطر لغزشیم. در باب آن شخص الکلی نوشته ای، اجازه می خواهم از خودم بگویم : من پیامم را روز اول به صرف خواننده بودن داریوش از او گرفتم، چون اصلا" روحم نیز در ارتباط با این بیماری و انجمن خبر نداشت، طبیعی است که خوشحال بودم با داریوش خواننده، توانسته ام ارتباط برقرار کنم. اما رفته، رفته همین داریوش خواننده، مرا به جلسات وصل نمود و پس از مدتی کوتاه، که افکار و عقاید بیمارگونه ام، دستخوش تغییر گردید، رفته رفته داریوش برای من شد یک برادر همدرد بهبود یافته. چگونه امروز می توانم بخود بقبولانم که خدای نکرده چنانچه داریوش لغزش کند، باورهای امروز من نیز خواهد شکست ؟ مگر آنکه حضور خودم در انجمن را شرطی کرده و منوط به پاک بودن داریوش نمایم، آیا در این صورت حتی الفبائی از دست آوردهای انجمن را نصیب خود نموده ام ؟ چنین شخصی در این شرایط طبیعی است هر لحظه بدنبال گریزی به دنیای مصرفش است، اگر شده تقصیرش را به گردن لغزش دیگری بداند. آری عزیز همدرد، داریوش و نقشش برای کاظم در بدو آشنائی با انجمن شد انگیزه، اما دیر زمانی طول نکشید که انگیزه کاظم تا این لحظه شده انجمن. برایم دعا کن که همچنان انتخاب و انگیزه ام در زندگی جدید، همانند خود عزیزت، انجمن باشد.

عزیزی که برادرش همچنان در عذاب مصرف است و چند روزی است با او و خانواده اش در تماس تلفنی هستم، شعر زیبائی برای برادر خود سروده در اینجا آنرا خواهم نوشت :

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از فقس گریزم، کجا روم کجا من ؟

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من

نه چشم دل به سوئی، نه باد در سبوئی ؟

که تر کنم گلوئی، به یاد آشنا، من

گشته ام خسته از این بهشت سیاه

رهایم کن، رهایم کن، رها

ستاره نهفته ام در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست، دلم گرفته ای دوست

دستم بگیر و کمکم کن، دوست

تا نوشته بعدی شاد باشید و تندرست در سایه حق.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:29 |

بنام خدائی که تنها اوست که حق قضاوت دارد،

اکنون ساعت ۲۳:۴۲ دقیقه است. تا همین چند دقیقه پیش با نازنین یاری صحبت می کردم، پس از خداحافظی از این عزیز، خواستم بروم بخوابم، نمی دانم خواست خدا چه بود که سری به وبلاگ زدم و کامنت این عزیز گمنام، که صادقانه باید بگویم حدس می زنم کیست را دیدم. (فقط حدس می زنم، قضاوت نمی کنم) و نتوانستم تحمل کنم، بیماری عجول بودنم زد بالا و نتوانستم به فردا موکول کنم. با عرض معذرت از مهدی عزیز (داداش من رو ببخش) و این نازنین، یکبار دیگر مجبورم اصل کامنتش که در عین گمنامی نوشته شده است را بنویسم و کمی بیشتر به این مشکل برادر عزیزم بپردازم :

مهدی جان با سلام
یک کم تند رفتی درسته تو با کاظم خیلی دوست هستی.ولی این حرفها چی است
شما اینقدر از داریوش حمایت میکنید .هیچکس منکر خدمت های داریوش نست و اول سود روحانی میبرد. ایا یک عضو که پیام میگیره مهم تر است که بمونه و جاذبه بشه و خدمت کنه یا اینکه راه بیافتیم اینطرف و انطرف.کاظم و مهدی عزیز سنت ها حافظ گروهای ما است و دوست بداری و نداری نداره.همه اش باید و نباید هست.و رعایت کردن اونها شخصی است.قراره ما دیگه کلاه شرعی سر مسال(احتمالا" منظورشون مثال بوده) نذاریم.در ایران برای ثبت na خیلی سخت میگرفتند چونکه داریوش یک عضو معروف دونسته و فعال سیاسی و خدمت در کار پناهندگان خارجو دوستان همدردم هیچکس منکر راه صیح شما و داریوش نیست ولی به شرایط ایران که خودتان بهتر میدانید هم خوبه توجه داشته باشید.امیدوارم من خوخواهی نکرده وپذیرش شنیدن حرفهای مواق و مخالف باشم اما ناسازگار نباشم. و بتوانیم بیشتر شفاف سازی کنیم.و از تجربه دوستان که زودت از ما امدنند بیشتر استفاده کنیم. دم شما هم گرم و شاید من نااگاه باشم. در ضمن اگه ممکنه سنت 11 و 12 را تیترش بذار تا همه بخونند.موفق باشید 

اولا" دوست عزیز، این وبلاگ را من می نویسم، نه مهدی عزیز، اگر چه که تجربه شخصی من امروز برگرفته از تجربه مهدی عزیز و مهدی هاست. لذا این که چه کسی تند رفته، قضاوتش با خداوند که در سرآغاز نوشته هات به مهدی عزیز شروع به گفتگو کردی. مهدی، برادر، عزیز و یاوری است و از شخصیتی برخوردار است که به هیچ وجه به هیچ کسی اجازه نخواهم داد کوچکترین بی احترامی به او کند. یکبار دیگر خودت کامنت را که برای راحتی ات کپی کرده و گذاشته ام، بخوان اگر فکر می کنی بی احترامی نکرده ای !!!!! و خواهشم این است که اینبار اگر خواستی کامنت بنویسی، ابتدا بر نفس و خشم خود چیره شو، در غیر اینصورت با عذرخواهی اجازه نخواهم داد کامنت دیده شود.

از سنت، می گوئی و خودت در کامنت به نام انجمن اشاره می کنی. می گوئی برای ثبت اجازه ندادند، چون بهمان . . . . . نه فقط من، که هیچ انسان واقع گرائی نمی تواند باور کند که بخاطر سنت شکنی من نوعی (اگر بخواهم حتی بپذیرم سنت شکنی اتفاق افتاده) بخاطر خطای یک نفر، از اجازه ثبت یک انجمن که نیتش خیر است و هزاران انسان دردمند را می تواند نجات دهد جلوگیری به عمل آید. چه چیزی حقیقتا" تو را اذیت می کند ؟ متاسفانه، مشکل خودتی برادر من، نه فعالیت یک شخصی که اصلا" در آن سرزمین زندگی نمی کند که بخواهند برای ثبت یک انجمن، بگویند فلانی کار سیاسی انجام می دهد. از باید ها و نباید ها می گوئی، بدون آنکه خود بایدهایت را رعایت کرده باشی و به نام انجمن که عین گمنامیش واجب است اشاره می کنی. به یک حکایت اشاره می کنم که شاید کمکت کند :

شاگردی در محضر حکیمی، درس انسانیت می آموخت. پس از آنکه دوره اش را گذراند، دیگر حکیمش را ملاقات نکرد. روز رستاخیز فرا رسید و دید حکیمش، مریدش، را به دوزخ می برند و خود مجوز بهشت گرفته، رو به فرزانه اش فریاد زد : شما را چه شده؟، من هر آنچه تو فرمودی انجام دادم، اکنون مسافر بهشتم، چگونه شما عازم جهنمی ؟ پیرش، فرزانه اش پاسخ داد : من تنها هر آنچه بود گفتم، اما تو عمل کردی. بیاد ضرب المثل قدیمی پارسی خود می افتم که : دو صد گفته، چون نیم کردار نیست. 

برادر عزیز، می گوئی به شرایط ایران توجه کنیم، اگر چه که به هیچ وجه نمی خواهم وارد سنت ها شوم، چون همچنان که نوشتم، ۱۲ قدم گمنامی ندارد، سوال من از خود شما که این همه خود را پاسدار سنت ها می دانی این است ؟ تکلیف آن همه بی خبری از انجمن که در عذاب مصرفند، می خواهند اما نمی دانند چگونه از عذاب مصرف رهائی یابند(سنت ۵)، را چه می دهی؟ کجای این داستان که همین افراد با استفاده از همین داستان، رهائی می یابند، شما را اذیت می کند ؟ از داریوش و داریوش ها چه می دانی که از جاذبه سخن می گوئی؟ با عرض معذرت از خودت و تمامی خوانندگان، اینکه کنار گود بنشینی و بگوئی لنگش کن که کاری ندارد. شما آزادی هر آنچه می اندیشی، انجام دهی اما با عرض معذرت، به شما اجازه نخواهم داد تا این وبلاگ، مکانی باشد برای غرایض شخصی شما. براستی چرا ما نمی توانیم ببینیم، دیگران دارند بهتر از ما، خدمت می کنند ؟

سوال دیگرم از شما این است، چگونه است که وبلاگی را در جهتی می یابی که سنت شکنی می کند، اما همچنان خواننده اش هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برادر من هنوز یاد نگرفته ای که در مکان یا جائی که اذیتت می کند، وارد نشوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در خاتمه، همانطور که در ابتدا نوشتم، این وبلاگ جایگاه مقاصد شخصی هیچ کس نیست، هر زمان که نقطه نظر شما، به هیچ انسانی اهانت یا خدای نکرده جسارتی وارد نشود، قدمت بر روی چشم، اما شرمنده ام که هدفم در ارتباط با وبلاگ این نیست که هر که هر چه خواست بنویسد و بعد هم بگوید بیمارم.

یادمان باشد که سر لوحه این برنامه ۱۲ قدمی می خواهد به جایگاهی برسیم که: زندگی کن، و بگذار زندگی کنند. و بخاطر همین اجازه بده من چه چیزی سرلوحه و غیر سرلوحه را آنکه خود صلاح می دانم بنویسم (در ضمن اگه ممکنه سنت 11 و 12 را تیترش بذار تا همه بخونند.)

امیدوارم نوشته هایم از روی خشم نباشد، اگر چه هر قضاوتی، خصوصا" در مورد برادرم مهدی را تاب تحملم نیست. 

یادمان باشد که دنیای پشت سرمان، تاریک است و اگر چند صباحی است اینوریم، از ما نیست که دیگری ما را حافظ بوده، غره نشویم که خودمان هیچ کاره ایم.

همچنان ولی با احترام، خواننده نظراتت خواهم بود. با عذر خواهی از همه عزیزان، سعی کردم از حیطه ادب خارج نشوم، کوتاهی من دلیل بر نقص من است، نه اصول انجمن.

تا نوشته بعد، شاد باشید و رستگار

 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:45 |

بنام خدا،

از دیروز اختلالاتی در بلاگفا رخ داده و باز شدن وبلاگهای بلاگفا، دچار مشکل گردیده که امیدوارم به زودی برطرف شود، در هر صورت سعی می کنم به رسالتی که از بدو شروع در این وبلاگ آغاز کردم، ادامه داده و چنانچه رفع مشکل در بلاگفا حاصل نشود را در یکی دیگر از بلاگها دنبال نمایم. هر چه هست خواست اوست.

قبل از آنکه به ادامه زندگی پیام عزیز در هامبورگ بپردازم، یکی از دوستان همدردم در بخش نظرات پست قبلی نکته ای را اشاره نموده که عینا" اینجا نقل قول نموده و نقطه نظر شخصیم را در ارتباط با خواهش این عزیز که در کمال گمنامی کامنت گذاشته و خواستار نظرم بوده را خواهم نوشت :

کاظم مطالب شما خوب و مفید است ولی خواهش دارم در باره گمنامی شخصی و سنت 11 و 12 برداشتت بنویس. یادت باشه ما خدا نیستیم و من به عنوان یک عضو هرکی باشه حتی داریوش که من هم دوستش دارم به عنوان یک خواننده و در جلسه فقط به عنوان همدرد
ولی نظرت بنویس راجب این دوتا سنت ممنون و دوست دارم.

عزیز همدرد، برایم دعا کن که هرگز نخواهم همانند گذشته خود را خدا بدانم و از یادآوری شما هم ممنونم. نوشته ای به عنوان یک خواننده، داریوش را دوست داری. دم شما گرم، اما اجازه بده احساس امروزم را بنویسم. من نیز در گذشته داریوش را به عنوان خواننده ای که همچنان ۳ نسل مختلف را جذب ترانه هایش می نمود، را دوست داشتم. اما از زمانی که اینور خط در جاده بهبودی با او آشنا شده و از نزدیک شاهد زحماتش هستم او را به حق برادر خودم می دانم، اگر چه همچنان عاشق ترانه هایش نیز هستم. صد در صد با شما هم عقیده ام که داریوش در جلسه فقط یک همدردی است که در مسیر بهبودی گام بر می دارد. من و سایر همدردانی که در جلسه رسمی و یا جلسه باز در کلن با حضور حدودا" ۱۰۰ نفر، شاهد آن بوده ایم که هنگام معرفی خود، اعلام نموده داریوش هستم یک معتاد. خوشبختانه خودش از من و دیگران به این حقیقت (فقط یک همدرد) ایمانش بیشتر است که در هر کجا که صحبت بهبودی است داریوش خودش را معتاد در راه بهبودی معرفی نموده و از اعتیاد خودش سخن می گوید. اجازه بده در همین برنامه کنسرت اخیرش در هامبورگ گفته خودش را در زمانی که می خواست در باره گردهمائی فردایش اطلاع رسانی نماید را نقل قول کنم : برنامه فردا کنسرت و موزیک نیست و فقط در ارتباط با بیماری اعتیاد برگزار خواهد شد. و یا در گردهمائی ۱۲ ژانویه در کلن آلمان، خودش اصرار داشت که در جهت اطلاع رسانی بگویم که داریوش سازش را پاریس گذاشته، برای بیماری و بهبودیش است که می آید. اما هیچ یک از این ها باعث نمی شود که تاثیر تمامی خدماتی که انجام می دهد را نادیده بگیرم و خوب می دانم در همین اروپا، چه تعداد بسیار زیادی عزیزان همدردی که علاوه بر نجات خودشان، خانواده هایشان نیز امروز در آرامشند، پیام بهبودیشان را از داریوش و دیگر یاران گرفته اند، حال بماند عزیزان ساکن ایران و یا جاهای دیگر. نظرت را به ادامه این پست به سخنان خواهر پیام در روز گردهمائی در هامبورگ جلب می کنم.

از من خواسته ای از درک خودم از سنت ۱۱ و ۱۲ بنویسم، دوست عزیز من، در هیچ یک از برنامه های رادیوئی، تلوزیونی و نوشتاری به هیچ وجه به نام انجمن اشاره ای نشده و هر جا از سوی هر کدام از عزیزانی که در جهت پیام رسانی برنامه اجرا می کنند، نهایتا" به ۱۲ قدم اشاره می شود. به همین دلیل، من نیازی به اینکه از سنت بنویسم، را نمی بینم چرا که اصولا" ۱۲ قدم، گمنامی نداره که بخواهیم نگران سنت شکنی باشیم. از طرفی بشخصه خیلی هم خوشحالم که ضمن رعایت اصول، در این سطح عظیم دست اشخاص برای پیام رسانی باز است و نتیجه اش را نیز که خوشبختانه همگی شاهدیم. امیدوارم توانسته باشم به اندازه کافی به خواسته شما پرداخته باشم، هر آنچه نوشتم درک شخصی خودم است و همچنان در خدمت شما هستم، چنانچه صلاح دانستی ایمیل بزن تا با یکدیگر بیشتر صحبت نمائیم. در همین جا از تک تک دوستان همدرد نیز تقاضا می کنم، در این پست نظر شخصی خویش را در بخش نظرات بنویسند تا در روشن و بهتر شدن درکم یاری شوم.

زندگی همچنان برای پیام عزیز، پیام نابودی می داد و پیام، همچنان در جنگیدن با تمامی پیامها. او می خواست، اما نمی دانست چگونه ؟ کم برای خودش تلاش نکرده بود تا نجات بیابد، اما از آنجا که او نیز، همچنان من در گذشته می خواستم و یا فکر می کردم تنهائی قادرم کاری برای خود انجام دهم، تلاشهایش محکوم به شکست می گردید و باورهایش داغون تر از پیش. روزی که منزل او بودیم، مادرش اشاره ای به کف اطاق که پارکت کرده بودند، نمود و گفت : پیام زمانی که هنوز خانه بود، بر اثر مصرف خودش و دوستانش موکت ها می سوخت و ما از اول موکت جدیدی نصب می کردیم، تا آنکه بعد از چندین مرتبه موکت سوزی، تصمیم گرفتیم کف را پارکت نمائیم.

زندگی پیام همچنان در مسیر سقوط طی می شد و پیام همواره با مشکلات جدیدی روبرو می گشت، بی خبر از آنکه بداند و بپذیرد که مشکل خود پیام است و لذا همیشه بدلیل سرکوب نمودن و ندیدن مشکلات، با مصرف مواد خود را به دنیای بی خیالی می برد. با تداوم مصرف، پیام پاسپورت آلمانی خود را نیز از دست داد. خودش می گوید در مرحله ای تنها یک راه برای نجات خود یافتم و آن این بود که خودم را از شر این زندگی فلاکت بار راحت کنم. پیام تصمیم به خود کشی گرفت و نقشه خویش را عملی نمود. او را به بیمارستان برده بودند و در آنجا دکتر به او گفته بود : تو می خواهی بمیری، اما روح تو همچنان می خواهد زنده بماند. هر یک از ما انسانها، نقطه عطفی در زندگی خویش داریم و برای پیام عزیز ما، پیام دکتر شد نقطه عطفش. پیام تصمیم گرفت زنده بماند و شرط موفقیتش آن بود که دوباره متولد شود. برای دوباره متولد شدن، حاضر شد تا درد زائیده شدن را تحمل کند.

در روز گردهمائی پس از سخنان و پیامهای سرشار از امید و زندگی پیام، خواهر نازنینش، سخنانی کوتاه بیان نمود که تمامی حاضرین در جلسه را به گریه واداشت، عجیب جو روحانی با کلامش حکمفرما نمود :

رو به داریوش کرده گفت : 5 سال پیش که برای اولین بار و جهت پیام رسانی به هامبورگ آمده بودی، من حامله بودم و در آنزمان آرزو می کردم، خداوند فرزند در شکمم را از من بگیرد، ولی در عوض پیامم را سالم به ما برگرداند. می گفت که شما، دیدگاهم را عوض نمودی و تاثیر زیادی سخنان شما در آنسال، بر رویم گذاشت و امروز خوشحالم که داریوش در برنامه ای مشابه 5 سال پیش، جهت پیام رسانی حاضر است و برادرم پیام، نیز همانند شما آمده تا پیام بهبودی بدهد. از حاضرین مصرف کننده و خانواده ها خواست، تا دست از پنهان کاری و انکار برداشته، تنها راه نجات را در تسلیم برشمرد.

ولی پیام امروز، همچنان که مشغول کارکرد قدمهای خویش است، بنا به قدم 8 خویش و برای جبران خسارت از خواهر نازنینش، هر روز بدنبال پسر خواهرش به مدرسه می رود و او را به خانه می آورد.

برادر عزیزم پیام، همچنان از دیدن فرزند خود، محروم است اما اعتقاد دارد و می گوید : من به این برنامه و بهبودی ایمان دارم و می دانم با صبر و راه درست، همه چیز درست می شود. تا همین الان او شاهد بزرگترین معجزه از سوی خدای خویش بوده، نه تنها از آن زندگی آشفته گذشته خویش، شاهد زندگی دوباره اش است، کار می کند و زندگی آرامی را می گذراند، خانواده اش از اینکه او بهبود یافته به خود می بالند، که معجزه دیگری نیز شاهد بوده، در مسیر بهبودی، خداوند باری دیگر لطفش را شامل حال او کرده. پیام می گوید من هپاتیت سی داشتم و  بدون مصرف دارو، بهبودی کامل یافته ام و آثاری از بیماری هپاتیت در من یافت نمی شود.

اما تنها پیام، به بهبودی نرسیده و نیاز به شرکت مداوم و مرتب در جلسات را برای خودش به تنهائی لازم نمی داند، خانواده اش نیز به بهبودی رسیده اند و مادر پیام، در جلسات خانواده ها در سفری که به ایران داشته شرکت نموده، از آنجا همه مقدمات ایجاد جلسات فارسی زبان را با خود آورده و به اتفاق دخترش، خواهر پیام، در صدد هستند به زودی جلسات فارسی زبان برای خانواده ها در هامبورگ را برپا نمایند.

برای پیام عزیز، خانواده اش و برای همگی همدردان و خانواده هایشان و همچنین کلیه همسفرانی که آمده اند تا در این راه حمایتم کنند و خانواده های نازنینشان، از خداوند عمر با عزت، سربلندی و سلامتی و شادکامی آرزومندم و از تک تک شما، التماس دعا دارم.

تا نوشته بعد، خداوند نگهدارتان

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:37 |

به نام خالق عشق و هستی،

قبل از هر چیز از همه دوستان بابت تاخیری که در نوشته ها پیش آمد عذرخواهی می کنم و از همین مکان از همسفر عزیز و دیگر یاران و همسفران عزیزم، جبران خسارت با عذرخواهی می کنم.

حدود ۱۰ الی ۱۲ روز پیش، در حال گفتگوی تلفنی با داریوش عزیز بودم، صحبت به برگزاری گردهمائی در شهر هامبورگ آلمان به میان آمد و پیام رسانی به عزیزان همدردی که همچنان در عذاب مصرفند. قرار و مدارها گذاشته شد و بنا شد روز دوشنبه ۳۰ آپریل به اتفاق دوستان راهی هامبورگ شویم تا پس از شرکت در جلسه فارسی زبان ۱۲ قدم که حدودا" ۳ ماهی است به لطف خدا و همت دوستان بهبود یافته در هامبورگ افتتاح گردیده، به کنسرت داریوش برویم و روز اول می گردهمائی داشته باشیم.

یکشنبه، پس از اتمام جلسه حضوری در اینجا به اتفاق یکی دیگر از یاران بهبود یافته راهی کلن آلمان شده، ابتدا با دو عزیز در شهر آخن دیدار و چند ساعتی در کمال محبت و عشق در کنارشان بودیم و سپس به اتفاق دو یار دیگرمان که از کلن آمدند راهی کلن شدیم. صبح دوشنبه به طرف هامبورگ حرکت نموده و پس از چند ساعت در کنار یارانمان در جلسه هامبورگ قرار داشتیم.

جلسه مثل همیشه سرشار بود از انرژی و عشق. پس از جلسه راهی منزل پیام عزیز شدیم و با مادرش که در اوج عشق و محبت ناهاری مفصل تدارک دیده بود آشنا شدیم. مادر عزیز پیام، از گذشته ها گفت و از احساس قشنگی که پس از بهبودی پیام در طی ۱۷ - ۱۸ ماه گذشته اش داشت، ما را شریک خود نمود.

جای تک تک دوستان خالی، کنسرت داریوش با شکوه هر چه تمامتر آغاز و تا پاسی از شب ادامه یافت.او مثل همیشه در طی ۷ سالی که مسیر بهبودی را طی می نماید، بارها و لابلای برنامه اش، رسالت پیام رسانی خود را نیز انجام می داد و هر بار با تشویق هزاران نفر که در سالن بزرگ و سولدآپ شده حاضر بودند روبرو می شد.

روز همایش و گردهمائی رسید. ابتدا داریوش و سپس این حقیر در ارتباط با تجربه شخصی خویش از دنیای اعتیاد و بهبودی سخن گفتیم و در پی آن به سوالاتی که در ارتباط با این بیماری از طرف حاضرین مطرح شده و در خور آگاهی شخصیمان از این بیماری پاسخ گفتیم. تا آنکه در بخش دوم گردهمائی، نوبت به پیام عزیز رسید تا از تجربه اش سخن بگوید.

عنوان این پست را زندگی دوباره قرار داده ام تا به سرگذشت پیام عزیز (پس از کسب اجازه از خودش) اشاره ای کوتاه و گذرا نمایم :

پیام، طی سالهای زیادی مواد مخدر را تجربه نموده و تحت تاثیر آن، روز به روز زندگیش آشفته تر از قبل می شد. روزگاری او نیز همانند خیلی از انسانهای مصرف کننده، خانه و کاشانه خویش را داشت، مادری فداکار، پدری دلسوز و خواهر و برادرانی عاشق. اما زمانی رسید که بر اثر اصرار در مصرف از سوی پیام، روزگار تلخی  برای خود به ارمغان آورد :

پیام به تزریق روی آورد و همسرش از او جدا شد و پسرش را نیز با خود برد و اجازه ملاقات با پسرش را از او گرفت. زمان زیادی طول نکشید، اگر چه این زمان برای خانواده پیام و حتی خودش، همانند قرنی بدرازا کشیده شده بود که بناگاه پیام خود و مکان زندگیش را در ایستگاه مرکزی قطار هامبورگ یافت. دو سه سالی در برف و باران، گرما و سرما، همه دارائیش شده بود همان دو سه متری که در ایستگاه قطار داشت. هر از چند گاهی به زندان می رفت که شاید برای پیام جایگاهی بسیار برتر از آنجائی که زندگی می کرد به نظر می آمد و اگر پیام در زندان نیز به مواد مخدرش دسترسی داشت، شاید بدون لحظه ای درنگ از خدا می خواست که حکمش ابد باشد.

مادرش تعریف می کرد که هر از چند گاهی به اتفاق پدرش که تا آنزمان هنوز سالم بود، لباس تمیز و خوراک برداشته به طرف ایستگاه قطار می رفتیم تا به او بدهیم، اما او به محض آنکه ما را می دید از ما درخواست می کرد آیا کمی پول داریم به او بدهیم تا برای خودش نوشابه ای بخرد ؟ او می گفت از قضا زندانی نیز که پیام معمولا" برده می شد، همین جا پشت خانه ما بود و من روزها حتی حاضر نبودم برای طی کردن مسیر تا آنجا، از پارکی که راه را برایم تا زندان نزدیکتر می نمود، بروم زیرا نمی توانستم وجود گلها و شادابی در پارک را ببینم و پیامم در زندان باشد. رفته رفته، پدرش دچار فراموشی شد، مادر و خانواده اما همچنان امیدوار.

سه سال پیش که باز این حقیر به اتفاق دوستانی از اینجا و دو همدرد دیگرم از سوئد، عازم هامبورگ جهت دیدار و شرکت در کنسرت داریوش بودیم، مادر پیام به اتفاق خواهرش از آنجا که از عشق پیام به داریوش خبر داشتند و خصوصا" اینکه داریوش خودش در جاده بهبودی قرار داشت، برای پیام بلیط کنسرت را خریده بودند تا شاید انگیزه ای برای او باشد، اما خودش می گوید در آنزمان ۴۵ دقیقه آمدم کنسرت، اما تنها به دستشوئی پناه برده بودم تا بتوانم مصرف کنم و از دور صدای داریوش را نیز بشنوم.

با توکل به خداوند، ادامه زندگی پیام و خانواده اش را خواهم نوشت.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی لطف خداوند شامل حالتان.

خداوندا، مرا یاری کن تا صادقانه با گذشته خود روبرو شوم و از مسائلی که به نوعی موجب آزار من می گردد رها شوم.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:40 |
به نام خدا،

برای آنانی که دوستشان داری هر کار کنی سزاست، جز آنکه کسی باشی که نيستی. اينگونه می شوی يک مترسک بی روح که تمام هويت خود را پشت آن لبخند دروغين پنهان می کنی. همان باش که هستی نه بسان مومی بی اراده، که اگر تکه های روحت را يکی يکی پشت سر آن نقاب دروغين مدفون کنی، روزی می رسد که آنقدر از خود دور می شوی که پشت آن نقاب هم، حتی خود را نخواهی يافت.
اما هانگونه که خود را می پذيری خطاهايت را هم بپذير، خودت باش، اما بهترين خودت باش.

خيلی تلخه، باشی اما کسی روی بودنت حساب باز نکنه.

بدونی چطور بايد زنده بود اما نفهمی چطور بايد زندگی کرد.

بدونی واسه ی زنده بودن بايد خورد و خوابيد اما نفهمی برای زندگی کردن به چیزهائی دیگر نیز متنند غذا نیازمندی، بايد عاشق بود و دوست داشت.

 
خيلی تلخه به بهانه همرنگ شدن با يه جماعت سياه،‌ تو هم رنگ سفيدت يادت بره و بشی يه سياه مثل بقيه.

خوب من، نکند دغدغه ی تو سير کردن شکمی باشد که با لقمه نانی هم سير می شود، تو در پی سير کردن روحی باش که اگر گرسنه بميرد انسان نمرده است،
انسانهای بزرگ روح بزرگی دارند،‌ انديشه های بزرگی دارند،‌ قلب بزرگی دارند، نه شکمهايی بزرگ. روحی را سير کن که هر آنچه را می بلعد ماندگار می شود و تو به واسطه ی اين يادگار بزرگ جاودانه خواهی شد.

هرگز نا اميد نشو ، اغلب از ميان يک دسته کليد، اين آخرين کلید است که قفل را ميگشايد و تو تا ساير کليدها را امتحان نکنی آن کليد اصلی را نخوهی يافت.


فدای سرت اصلا" حق با تو. تو با تست خودتو خفه کردی، اما به جای ۸ شدی ۸۰۰۰شايدم ۸۰۰۰۰. ميخواستی سه کاری رو شروع کنی نشد، ميخواستی به چيزی برسی اما نرسيدی. خب اينکه چيزی رو ثابت نميکنه. تا تو هستی وقت هست که بهترين باشی. قرار که نداری از حالا تا هر وقت که خدا ميدونه؛ بشينی و آه بکشی.
اين بار فهميدی مشکل کجاست، خب دفعه ديگه جبران کن نگو خسته شدم که خيلی زوده که احساس خستگی کنی. بابا تازه اين اول راهه. يک پيچ از يک جاده پر پيچ.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:26 |
گفتم : خدای من، در زندگانيم چه بسیار لحظاتی که می خواستم سر سنگينم را که پر از دغدغه های ديروزی  و هراس ها از فردا بود را بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر ینم، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من لحظه ای خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

 


پرسیدم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار زار گريه کنم ؟
گفت : عزيزترینم، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند،
اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.


پرسیدم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشتی ؟
گفت : بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که فرزندم از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

با تعجب پرسیدم : پس قدرت و توانائی بیکرانت این وسط چه نقشی دارد، اگر قرار باشد خودم همه چیز را بفهمم !!!!!!!! ؟

آرام و مهربان گفت : اوج قدرت من تنها بسته به انتخاب توست که تجلی می یابد.

پرسیدم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی. پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی. بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی. می خواستم به من حرفی بزنی،  آخر تو بنده ی خوب من بودی. چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .


پرسیدم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدا گفتنت  را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن ای خدايی ديگر. من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.


گفتم : ای خدا، ای مهربانترين، دوستت دارم .
گفت : ای عزيز تر از هر چه هست، من بیشتر .

تا نوشته بعد، مهربانترین مهربانان، حافظتان باد.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:56 |

بنام حق،

شخصی سرخورده و در اوج نا امیدی تصمیم به خودکشی گرفت، خود را به بالاترین نقطه یک آسمان خراش رساند. در همین لحظه پیرمردی را دید که فکر می کرد آمده بود به آنجا تا او را از این کار منع کند. بین آندو صحبت و گفتگوئی رد و بدل شد :

- اگه یه قدم دیگه بهم نزدیک بشی خودمو می ندازم پایین.

- اتفاقا منم فقط دارم واسه این بهت نزدیک می شم که زودتر خودت رو بندازی پایین.

- تو کی هستی ؟

- یه بنده خدا که اومدم بهت یه آدرس بدم تا گم نشی.

- چه آدرسی ؟

- خب معلومه جهنم. آخه خیلی بد میشه تو خودتو بندازی پایین، اگه در جا مردی که هیچ والا کلی دردسرهای دیگه رو پشت سر بذاری، ببرنت بیمارستان و بعد پزشک قانونی و بعد مرده شور خونه بعد قبرستون بعد هم هیچ می دونی چه مسیر طولانی باید طی کنی تا به اون دنیا برسی؟ حیف نیست تازه اونجا بخواهی بگردی آدرس جهنم رو پیدا کنی ؟ اگر هم نتونی پیدا کنی که تو اون دنیا بلاتکلیف می مونی. حالا بد کاری می کنم که می خوام کمکت کنم راحتتر به مقصدت برسی؟

- خدای من این دم آخر عمری چه دیوونه ای بود فرستادی سراغ من ؟

- خب اینکه خوبه اینطوری حرف همدیگرو بهتر می فهمیم !

- سر به سرم نذار خودمو میندازم پایینا .

- بابا من که گفتم من اصلا اومدم تا خودتو بندازی پایین !

- خدای من، منو بگو فکر می کردم این آخر عمری هم که شده با من مهربون تر میشی، بیشتر هوامو داری. به غیرتت برمی خوره ببینی تو خدایی و بندت داره از زور بی پناهی خودشو می کشه. خیال ورم داشت امروز به یکی از اون هزار تا فرشته هات می گی یکی دو طبقه بیان پایین ترو دست منو بگیرن تا منم یه نیروی غیبی دور و برم حس کنم و دلم به رحمت و قدرتت خوش بشه !!! زهی خیال باطل که به جای فرشته نجات، دربون جهنمت رو فرستادی تا منو از این بالا  هول بده .

- خوب بنداز دیگه، بابا به نظر منم بهترین کاره ممکن همینه. خب حتما" عرصه خیلی بهت تنگ شده. حتما نقصی داری. کری، کوری، شلی، مرض لاعلاجی ؟ چه می دونم حتما" اونقدر درد داری که مرگ برات مسکنه.

یه نگاه به خودش انداخت . بعد از مدتها خودشو حسابی برانداز کرد . قلبش قوی و محکم می زد . می تونست ببینه، بشنوه، بدوه. نه چیزیش نبود .

- نه ، من سالمم .

- خب این دلیل نمیشه خودتو نکشی، حتما روزگار اونقدر زده تو سرت، اونقدر جلوی آدمها خوارت کرده که مردنو به موندن ترجیح میدی.

زندگی مرفهی نداشت اما هیچ وقتم به خاطر شکم محتاج کسی نشده بود . شایدم اگه یه کم رابطه حسنه تری با خدا داشت می گفت " خدا هر روز قبل از اینکه خورشید صبحو تو آسمون بذاره اول روزی منو تو سفرم می ذاره . "

- نه اینطوری که گفتی هم نبوده.

- خب حتما بی پدر و مادر و بی خانواده ای. بعدشم حتما توی این دنیا به هر کی رسیدی از پشت بهت خنجر زده، امان از بی کسی. آدم خودشو از تنهایی بکشه باز هم کمه.

خنجر خوردن از بعضی از رفقا رو راست می گفت اما بی خانواده بی خانواده هم نبود. یه خواهر چهار ساله که موهای طلاییش خود خورشید بود . با بیاد آوردن اون خورشید ، مثل همیشه گرم شد.

- بی خانواده نیستم ، از همه کس هم خنجر نخوردم .

عجیب بود. تا همین چند دقیقه پیش یه تومار به چه بزرگی از دردهاش توی ذهنش ساخته بود تا از اون بالا یه نطق آتشین بکنه و همه هم از اون پایین بگن : " آخی طفلکی راست می گه. حقم داشته خودشو بکشه. چقدر بدبختی، چقدر درد. اما حالا چطوری مقابل اون دربون جهنم، شایدم فرشته نجات، جبهه گرفته بود و مجبور شده بود به داشته هاش فکر کنه !!!!!

- خب حالا که هیچ کدوم اینها نبود، حتما" اونقدرترسو و بی عرضه ای که لیاقت زنده بودن و زندگی کردن رو نداری. اینم کم دردی نیست از همه دردایی که گفتم سنگین تره. بابا خودتو بنداز پایین، از شر این همه درد خلاص کن دیگه.

نه انگار این یکی رو راست گفته بود. ترسو، چند بار این کلمه توی گوشش، توی روحش، توی وجودش پیچید. دوباره داشته هاش رو شمرد .

لحن صدا عوض شد و گفت :

- عزیز من ، راست می گی. زندگی سخته. اصلا به نظر من هیچ لحظه جون کندنی هر چقدرم سخت، سخت تر از زندگی کردن نیست، اما با همه سختیش نعمته. اونم نه هر نعمتی. تو اگه توی یه مشتت، نعمت حیات بذاری و توی مشت دیگرت هر چیزی مثل ثروت یا سرمایه یا قدرت یا هر چیز دیگه که فکرشو بکنی، به همون خدا که تو امروز منتظر معجزش بودی قسم مثل قیاس بین کاه و کوه هست. به خاطر کاهی، کوهی رو از دست نده .

این رو گفت و رفت، انگار که هیچ وقت نبود.

فرشته ها پایین اومده بودن، نه یکی، همشون. بالهاشون روی زمین فرش شده بود. خودش نمی دونست اما پاهاشو روی پر فرشته ها گذاشت. خدا لبخند زد و گفت : دوباره زندگی متولد شد.

تا نوشته بعدی، حق یار و یاورتان. 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:43 |

بنام خالق هستی،

بخشی ار وصیت نامه دوازدهمین ثروتمند دنیا در سن 76 سالگی : 

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم . دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود می خواستم برای دختر مورد علاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود تا به من بگوید که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها،  فروشگاهها می گردید. کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد. روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاورم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز ساکت باش و عجبا که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است. و زندگی جدید من آغاز شد :

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم. شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید. دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود. روزها می گذشت، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد، راستش من تنها در پی ثروت نبودم، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود.

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی هم زندگی کنم. به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم و بیشتر می خواستم. به هر پله که می رسیدم،  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت مانده و از آن لذت ببرم سپس به دنبال پله بعدی تلاش کنم. من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم.

اوایل خیلی هم تنها نبودم، آدمهای زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست از روز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش به سوی من هجوم آورد. من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر می شدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلی ها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دیگر چه مرد خوشبختی است و کاش اینطور بود.

روزها گذشت، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز متوجه نشدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را برآورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش، اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا برآورده نکرد ؟

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنهای ساحل راه می رفتم تا نرمی آن شنهای خیس، روحم را جلا داده و دعوت به آرامش نماید.

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گلوله ای از برف می ساختم و کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم.

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم، سوت می زدم، شعر می خواندم.

کاش با احساساتم راحتتر از اینها کنار آمده بودم، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم  و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت.

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را فریاد می زدم.

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم، بیشتر گوش می کردم، بهتر نگاهشان می کردم. شاید باورتان نشود، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد، حتی نمی دانم عشق چیست و چگونه حسی است ؟ تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم و بهتر از اینها می مردم.

 

من تنها می دانم عشق حس عجیب است که آدمها را بزرگتر می کند. درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند، رنگ آدم می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود. اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست.

کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم.

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ، درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد.

کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی، تکه ای از این دنیا و از این روزها کم می شود.

راستی من کجای دنیا بودم ؟ آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟ اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است.

 

آیا به نظر شما، براستی ادوارد ادیش زندگی کرد ؟ هدف خالقش از خلقش اینگونه زیستن بود ؟ بیاد فلش کلیپ زندگی  افتادم که خیلی دوستش دارم. چه زیباست آنجا که می گوید : زندگی کن و بگذار زندگی کنند. 

با دعای امروز، تا نوشته بعد همگی شما عزیزان را به دستان گرم و پر از مهر خداوند می سپارم.

خداونـــــدا، مــــرا آن ده که آن بــــــه

 

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:16 |
بنام خدا،

قبل از هر چیز، چند روزی است که وبلاگ دوست و همسفر عزیزم، واگویه فقط صفحه سفیدی را می آورد و من از مطالب و پیامهای زیبای این دوست عزیزم، محروم هستم. ضمن آرزوی شادی و سلامتی برای این دوست گرامی، امیدوارم اگر مشکلی پیش آمده، به زودی برطرف شود. چند پیام کوتاه دیگر را که در عین کوتاهی، سرشار از پیام برایم هستند را می نویسم :

پذیرش

پذیرش جوابی است برای تمام مشکلات امروز من.

وقتی که من آزرده می شوم، زمانی است که کسی، چیزی و موقعیتی برای من قابل پذیرش نیست و من نمی توانم آرامش را پیدا کنم تا آن شخص، محل، چیز و موقعیت آنطوری که دقیقا" باید باشد در آن زمان نیست را پذیرش کنم.

هیچ چیز، بطور قطع در دنیای خداوند اشتباه به وجود نیامده است و من هوشیار و بیدار نخواهم بود تا زمانی که الکلی بودنم (برای هر انسان دیگر غیر معتاد، "مشکل" بجای "الکلی بودنم" می تواند جایگزین شود) را بپذیرم. و من نمی توانم شاد باشم مگر زمانی که تمرکز پیدا کنم تا خودم و خلق و خوی خودم را تغییر دهم، به جای آنکه دنیا را تغییر دهم.

جایگاه امروز من

من آن انسانی که می توانستم باشم، نیستم.

          من آن انسانی که باید باشم، نیز نیستم.

    اما خدا را شکر، آن انسانی هم که قبلا" بودم، نیستم.

قانون های موفق زندگی

چیزهای قشنگ داده شده

اگر افتاد، بلندش کن    اگر پوشیدی آنرا، آویزانش کن     اگر برداشتی آنرا، جایگزینش کن    اگر از دست دادیش، پیدایش کن     اگر آنرا شکستی، بهم متصلش کن     اگر کثیفش کردی، تمیزش کن      اگر زنگ زد، جوابش را بده       اگر احتیاج به کاری دارد، انجامش بده     اگر گرسنه است، خوراکش بده       اگر صحبت می کند، به حرفش گوش کن      اگر آزرده شده، آرامش کن      اگر اینجا زندگی می کند، بپذیرش       اگر مدت زیادی مانده است، با او دوستانه برخورد کن      اگر خانواده است، دوستش بدار     اگر گریه می کند، آرامش کن

در مقابل دوست داشتن به مستی و عشق می رسید.

تا نوشته بعدی، همگی در پناه خداوند شاد و عاشق باشید.

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:39 |
بنام خدا

آیا می خواهی . . .

فراموش کن چه کاری برای دیگران انجام داده ای. بیاد بیاور که مردم برای تو چه می کرده اند.

فراموش کن که دنیا به تو مدیون است، به آن بیاندیش که تو مدیون دنیا هستی.

سعی کن گذشته ات را فراموش کنی و بیشتر از وظیفه ات در آینده انجام دهی.

دوستانت را ببین که مثل تو واقعی هستند و سعی کن بجای صورت آنها، قلب آنان را ببینی و بدان آنها هم تشنه شادی و شعف هستند.

فقط داشتن اینها دلیل برای زندگی نیست، تو چه می توانی برای زندگی انجام دهی؟

کتاب شکایاتت را ببند. از دست خداوند دنیا شکوه نکن.

و به آن جائی بیاندیش که بتوانی تخم شادی را در زمین بکاری و حتی یک روز هم شده این کار را انجام بده. تا بتوانی تعادل و هوشیاری ات را بدست آوری.

تا نوشته بعد، در پناه خداوند شاد و خرم باشید.

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:34 |


Powered By
BLOGFA.COM