بنام خدا،
چند روزی است که دستگاه مودم نصب شده ام، توسط شرکتی که خدمات تلفنی و اینترنتی می دهد، نیم سوخته گردیده و هر وفت دلش خواست، کار می کند. مشکل آن است که به هنگام از کار افتادن، نه تنها دسترسی به شبکه اینرنت نخواهم داشت، متاسفانه تلفن نیز که برایم یکی از راههای برقراری ارتباط به خصوص با دوستان و یاران همدردم است، از کار می افتد. اگر چه که این چند روز، به دلایلی که عرض کردم، سخت گذشت، اما الان که در حال نوشتنم، خوشحالم که برخورد با این مشکل، کمی مرا به خود برد و باعث شد بیشتر به آن بیاندیشم.
امروز، صبح فقط ۱۰ دقیقه توانستم اینترنت داشته باشم، به محض آنکه مودم از کار افتاد، عصبی شدم و چند دقیقه ای به بد و بیراه گفتن به کمپانی مورد نظر پرداخته و از نداشتن شانس، پیش خدا گله مند شدم. بعد از مدتی که گذشت و کمی به خودم آمدم، حقیقتی که در عین حالی که آنرا می شناختم و گویا تنها انکارش می نموده ام را به خود یادآوری نمودم. از خونه زدم بیرون و تا وقتی برگشتم خونه، مدام تو ذهنم یک چیز فریاد می زد. کاظم اصلا" حواست هست چه می کنی؟ صادقانه شرایط را که با خودم مرور کردم احساس خطر نمودم و با خود عهد کردم اولین مطلب را به حال و روز فعلیم بپردازم. شاید دلم نمی خواست که اقرار کنم، اما حقیقت را نیز نمی توانستم نادیده بگیرم. آخه یکی از بزرگترین و مهمترین قولهائی که از بدو آشنائی با انجمن به خودم داده بودم، این بود که با خودم صادق باشم و خودم را دور نزنم.
مریضی از درونم فریاد می زد چیه بابا، اینقدر سخت گرفتی؟ کار بدی انجام نمی دادی که، خوبه تو همین انجمن داری یاد می گیری که خود آزاری هم یکی از شاخه های بیماریته، ولی حقیقت این بود که داشتم یک جورائی احساس خطری که صبح اومده بود سراغم رو، سرکوبش می کردم. خدا رو شکر اون بخش دوم درونی (بیداری معنوی درونی، اگر چه خیلی کمه، اما همین اندازه اش هم تونست کار کنه) هم بیکار ننشست و کمک کرد تا مچ مریضیه رو بهتر بگیرم. اون هم از اون ور می گفت : آهان، دیدی مشکل داری ؟ و الا اگه برات فرقی نمی کرد و فکر می کنی وابسته نشده ای، چه دلیلی داشت با از کار افتادن مودمت تو این چند روزه و به خصوص امروز صبح اونقدر عصبی بشی؟ چرا هر از چند دقیقه ای، به مودمت می نگریختی تا ببینی آیا لامپ هایش همچنان چشمک زن (حالت چشمک زن چراغها، نشانه نبودن اتصاله) است ؟ دمش گرم، به موقع موچم رو گرفت. فریاد می زد، اگه راست می گی اصلا" یک چند ماه اینترنت رو قطع کن. توجیه، مریضی رو تو خطر دید و اونم دست به کار شد : ای بابا جلسه رو از دست می دم، ارتباط با دیگران رو، نمی شه که (روش رو برم، این همه کافه نت دور و بر رو، اصلا" نمی خواست ببینه). انکاره هم که قربونش برم، یک بند داد می زد : نخیر، اصلا" هم مشکل نداری، ولی خوبیش به این بود که حناش دیگه پیش اون بخش دوم درونی، رنگی نداشت. دیروز ِخودم رو به یاد خودم آورد که زمانی که قرار آمدن تکنسین برای تعویض مودم، را ۲ هفته دیگه برام معلوم کرده بودند، کلی خواهش کردم و به طرف گفتم، نمی شه که من دو هفته دسترسی به تلفن و اینترنت، نداشته باشم !!!!! و اون بنده خدا هم باورش شد و قرار رو به شنبه پس فردا، عوض کرد.
یادمه تو دوران مصرف، یکی از زمان هائی که خیلی از درون احساس خوبی داشتم، زمانی بود که مواد مخدر به اندازه کافی برای مصرف چندین روز رو داشتم و خیالم راحت بود که جنس دارم. وای به اون روزهای آخری که مواد داشت تموم می شد، ترس ها یکی، یکی می زد بالا. نکنه گیرم نیاد، این دفعه که می خوام بگیرم، نکنه دستگیر بشم و . . . . .، تا زمانی که جایگزین نمی کردم، خیالم راحت نمی شد. امروز حالتی مشابه با اون ایام رو در خودم دیدم، تا قبل از اونکه مشکل مودم پیش بیاد، اگر از صبح خونه بودم، به جز ساعاتی که برای بهبودی خودم، در ارتباط با دوستانم بودم و اون بخش رو لازمه زندگیم می دونم، حداکثر یکی دو ساعت رو روزانه به خوندن اخبار و غیره، احتصاص می دادم و بارها می شد که کامپیوتر روشن بود، ولی بلا استفاده. ولی امروز فهمیدم که پس زمینه ذهنی من این بوده که در دسترسه، لذا خیالم راحت بوده که هر وقت بخوام هست.
بیاد روزهای اول بهبودی افتادم، که صبح از خواب بیدار می شدم، کامپیوتر روشن می کردم، صادقانه بعضی مواقع حتی قبل از اونکه دست و صورتم رو بشورم، می نشستم یک نفس پای کامپیوتر. بعدها که جلسات بهبودی به صورت مجازی راه اندازی شد، نور علی نور شد. قرار بود جلسه ۱ ساعت و نیم باشه، اما از ۱۹ بعدازظهر، اطاق را باز می کردم، زودترین ساعتی که بسته می شد، ساعت ۳ یا ۴ صبح بود و این قضیه تا دو سه ماه، برای من ادامه داشت. با آنکه همه برو بچه های یهبود یافته بودیم، صحبتها غالبا" در ارتباط با شناخت مریضیمون بود، اما به تنها نکته ای که نگاه نمی کردیم، مسئله جایگزینی بود. بیماری من، به راحتی قادره از یک جنبه مثبت، جنبه منفی بسازه. همین نکته مثبتِ بودن بیشتر از ۱۰ ساعت، همزمان با دوستان بهبودی، در همان ایام چقدر حال مرا خراب کرد و عصبی و پرخاشگر شده بودم. زمانی که بخودم اومدم، عهد کردم منبعد، به محض تموم شدن جلسه زسمی، خداحافظی کنم. اینکار را انجام دادم، اما با چه عذابی خدا می دونه!!! اوایل خیلی برای خداحافظی با دوستان و خروج از جلسه، اذیت می شدم، تا آنکه رفته رفته، با تمرین عادت شد. امان از این بیماری وابستگی.
امروز یک بار دیگه، بخودم اقرار نمودم و گمون کنم با نوشتنش در اینجا، سندی محکم از عجز خودم می زنم، که فردا نتونم بقول معروف زیرش بزنم. امروز به خودم یادآوری کردم که در گذشته هم، کمبودهای درونی من بود، که مرا به دنیای اعتیاد آورد، همان حالت خوش آیندی که با گرفتنشان از دنیای بیرونی خودم، احساس شادمانی و حتی به صورت لحظه ای احساس خوشبختی می نمودم. در آن ایام بود که روز به روز و لحظه به لحظه، با نپرداختن به احساسات شخصی با خودم بیگانه تر می شدم. اگر چه که مصرف مواد مخدر نیز، مزید بر علت شد. اما اگر امروز، حتی پس از گذشت ۱۷۴۷ روز از آخرین مصرف مواد مخدرم، را در حال پشت سر گذاردنم، می بینم، بیماریم از چه راه هائی همچنان می تواند، باعث شود تا از خودم دور شوم.
از وقتی برگشتم خونه، صادقانه یکبار به مودم نگاه کردم و دیدم همچنان چشمک زن هست، دیگه بی خیالش شدم و الان می فهمم که خودم حداقل چقدر از این مسئله راحت شدم، سعی کردم چرتی بزنم، اما از اونجائی که بعدازظهر عادت خوابیدن ندارم، خوابم نبرد. بدون آنکه در ارتباط با کار کردن یا نکردن مودم، کنجکاوی کنم، کامپیوتر را روشن کرده، در مایکروسافت ورد شروع به نوشتن نمودم (تمامی نوشته هایم را در ورد نیز نگه می دارم) ، تا هر زمان که اینترنت وصل شد، آنرا در وبلاگ قرار دهم. تا همین چند دقیقه پیش که تلفن منزل زنگ خورد، دانستم خط ارتباطی برقرار است. گویا خواست خدا این بوده که در جلسه نیز بتوانم شرکت کنم.
اگر خداوند، توفیقی نماید، از پست بعدی به دیدگاه شخصی خودم از قدمها خواهم پرداخت که اکنون خود، بیش از هر زمان دیگری به آن نیازمندم. برایم دعا کنید تا قبل از آنکه خیلی از جاده ای که انجمن پیش رویم نهاده، دور نشده ام به مسیر اصلی با اتکا به خداوند، به سوی تک تک دوستان بهبود یافته ام برگردم و با اقرار، به خودم یادآوری کنم که با چه بیماری گردن کلفتی، روبرو هستم . تنها با بودن در حلقه امنیت یاران همدردم است که در امانم.
تا نوشته بعدی، خداوند یار و یاورتان.






