تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

بنام خدا،

امروز تصمیم گرفتم نوشته هائی را که توسط پیش کسوتان در انجمن ۱۲ قدم الکلی ها در آمریکا، چند ماهی است توسط داریوش عزیز به دستم رسیده را بترتیب، روزانه در اینجا بنویسم. اولین موضوع انتخابی ۳۸ مورد است که مسیر یک شخص در حال بهبودی را تا بازگشت به مصرف هموار می کند، اگر چه همه این هشدارها، در باب لغزش (مصرف مجدد) است، اما شاید با نگاهی دقیقتر در مورد انسانهائی که هرگز هیچ نوع مواد مخدری مصرف نکرده اند، اما در مسیر زندگی خود هدف یا تعهدی برای خویش در نظر گرفته اند نیز بتوانند در هر یک از این موارد، مسیری که باعث شکسته شدن تعهد خویش را بیابند. 

علائم هشدار دهنده عود بیماری اعتیاد

و نزدیک شدن به لغزش

تذکر : علائم هشدار دهنده زیر به ترتیب شماره، جدی تر می شوند و در آخر به بازگشت کامل به اعتیاد منتهی می گردند.

فعال شدن مجدد اعتیاد، معمولا" پیش رونده نیز می باشد.

۱ - ترس و عدم اطمینان از اینکه آیا قادر خواهید بود که پاکی خود را همچنان حفظ کنید.

۲ - انکار جدی بودن اعتیادتان

۳ - قانع کردن خود و باور اینکه دیگر هرگز مصرف نخواهید کرد.

۴ - سعی افراطی در تحمیل پاکی به دیگران و یا اظهار نظر و دخالت در مورد کیفیت بازیابی دیگران.

۵ - حالت دفاعی به خود گرفتن وقتی راجع به خودتان حرف می زنید.

۶ - رفتار افراطی - عدم انعطاف، رفتار تکراری و تکرار در روش های مقابله با زندگی.

۷ - عکس العمل های لحظه ای - عکس العمل شدید در مقابل استرس (فشار روحی).

۸ - انزوا طلبی - دوری گزینی از دیگران

۹ - دید تونلی - توجه افراطی به مسائل کم اهمیت مشغولیت فکری، تمرکز روی فقط قسمت کوچکی از زندگی (مشابه با نگاه کردن از یک سوراخ یک لوله باریک و دیدن تنها یک محدوده کوچک)

۱۰ - افسردگی خفیف

۱۱- از دست دادن قابلیت برنامه ریزی سازنده برای زندگی.

۱۲ - منجر به شکست شدن اهداف به دلیل غفلت .

۱۳ - خیال پردازی و تفکر آرمانی (اگر می شد که . . . . ).

۱۴ - احساس درماندگی و اینکه اوضاع لاینحل شده.

۱۵ - انتظار اینکه اوضاع به طور معجزه آسایی تغییر خواهد کرد و همه چیز درست خواهد شد.

۱۶ - سر درگمی و اغتشاش فکری بیش از اندازه.

۱۷ - عصبانیت و تحریک پذیری در هنگام صحبت با دوستانی که به نوعی مشکلتان را به شما یادآوری می کنند.

۱۸ - به سادگی عصبانی شدن و بروز عکس العمل شدید.

۱۹ - بهم خوردن عادات تغذیه، زمان - دفعات و مقدار آن.

۲۰ - بلاتکلیفی و بی هدف بودن - ناتوانی در آغاز نمودن فعالیت ها یا پروژه های جدید و احساس اسارت.

۲۱ - بهم خوردن خواب، کم خوابی - پرخوابی ....

۲۲ - عدم رسیدگی به برنامه های روزانه، در هم ریختن عادات مثبت روزانه.

۲۳ - افسردگی عمیق

۲۴ - حضور نامرتب در جلسات درمانی و توسل جستن به بهانه های مختلف.

۲۵ - بی خیالی به مفهوم واقعی کلمه - ظاهرا" بی تفاوت، باطنا" در مانده.

۲۶ - عملا" امتناع ورزیدن از دریافت کمک از دیگران.

۲۷ - ناراضی شدن از زندگی - (اوضاع آنقدر خراب شده که بر فرض هم اگر چیزی بزنم فرقی نخواهد کرد).

۲۸ - احساس عاجز شدن و نا امیدی نسبت به دریافت کمک.

۲۹ - تاسف به حال خود (من بدبخت بی چاره)

۳۰ - فکر مصرف کردن به نوعی کنترل شده. حالا اگر یک بار بزنم .....

۳۱ - دروغگویی آگاهانه - انکار واقعیات و توجیه کردن به طور پی در پی.

۳۲ - از دست دادن کامل اعتماد به نفس.

۳۳ - رنجش غیر منطقی - تقصیر را به گردن همه انداختن.

۳۴ - قطع کامل درمان - هیچ کس نمی تواند به من کمک کند و از این قبیل . . .

۳۵ - احساس شدید تنهایی، سرخوردگی، عصبانیت و فشار عصبی.

۳۶ - شروع به مصرف کنترل شده یک ماده شیمیایی.

۳۷ - از دست دادن کنترل مصرف ماده شیمیایی.

۳۸ - مصرف افراطی و برگشت کامل اعتیاد.

 تا نوشته بعد، همگی در پناه خداوند شاد و موفق باشید.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 15:31 |

بنام خالق عشق،

امروز تصمیم گرفتم با چند تا دعای ساده، کمی واقع بینانه تر برخورد کنم. چه کسی است که دلش نخواهد قدرتمند باشد، اما به راستی چگونه می توان قدرتمند شد ؟ من هم بارها از او خواسته بودم تا قدرتی عطا نماید، اما با برخورد به موانع زندگی به بدترین شکل ممکن با آنها برخورد می نمودم، مصرف می کردم تا قدرت انکارم قویتر شود و حقیقت موانع و مشکلات را انکار کنم. امروز و با لطف انجمن دیگه نیاز به انکار کردنم ضعیفتر شده و لذا می گویم :

از خدا طلب قدرت نمودم و خدا درخواستم را اجابت نمود و مشکلاتی سر راهم قرار داد تا بتوانم قوی شوم.

همه انسانها طالب دانش و آگاهی هستند، یادمه روزی تو محل کارم دو نفر مراجعه و درخواست تدریس خصوصی از من در فیلدی داشتند که هیچ آگاهی در آن زمینه نداشتم، اما غرورم نگذاشت به آنان بگویم بلد نیستم، فردای آنروز را اولین جلسه آموزش قرار دادیم و من از همان شب در منزل شخصا" مشغول به تمرین و آشنائی و یادگیری شدم و فردایش همان مطالب را تدریس می نمودم و اینگونه به تبحری در آن زمینه رسیدم که بعدها، یکی از منابع درآمد خوبی برایم بود. لذا امروز می دانم که :

از خداوند دانش و آگاهی درخواست نمودم و او مسایلی سر راهم قرار داد تا با حل آنها، به آگاهی برسم.

کدامین انسان است که خواستار عشق نباشد ؟ این کلمه کوتاه که با خود، کتابها و حکایتهای بیشماری را در ذهن آدمی می نشاند، چگونه محقق می شود؟ براستی بذر عشق و دوستی در چه مرحله ای کاشته می شود ؟ آنقدر والا و باارزش است که با هیچ معیاری قابل مقایسه نیست، اما در گذشته به صورت ۱۰۰٪ همواره معامله وار برخورد می کردم و اگر به کسی یا چیزی عشق می ورزیدم، منتظر شواهد آن از طرف مقابل بودم (عشق شرطی). جالب اینجاست خودم را عاشقترین فرد هم می دانستم، از عشقی که به خانواده ام داشتم، دم می زدم اما از آنطرف بواسطه تاثیر پذیری از مصرف مواد، چه خسارتهائی به آنان از نظر روحی، روانی و مالی می زدم. خودم رو عاشق مواد مصرفیم می دونستم، هم او که مرا به ورشکستگی روحی و روانی رساند اما امروزه به لطف بر و بچه های باعشقی که در این انجمن دستم رو گرفته اند، کمی باورم نسبت به مفهوم عشق عوض شده و می گویم :

از خداوند خواستم انسانی عاشق باشم و خداوند انسانهائی سر راهم قرار می دهد که نیازمند کمک هستند.

از خداوند طلب محبت نمودم و خدا علاوه بر خودش، انسانهای با محبتی سر راهم قرار داد.

امروز می دانم که به همه آنچه که از خدا خواسته ام، نرسیده ام اما خوب می دانم که به هر آنچه نیاز داشتم، رسیده ام.

تا نوشته بعد لطف و محبت خداوندی نصیب همگی شما عزیزانم.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 14:43 |

با سلام،

یادمه این آلبوم گلپا، سالهای آخر مصرفم تو ایران به دستم رسید. همیشه عاشق صداش و سبک کارهاش بودم. در طول هفته تو محل کارم، تقریبا" اغلب اوقات سی دی تو دستگاه بود و من به اصطلاح در حال گوش کردن و به به گفتن. روزهای جمعه هم که به بهونه کارهای عقب افتاده از خونه می زدم بیرون و می رفتم محل کار، مونس تنهائی هام بود. از زمانی که تو مسیر بهبودی هم قدم یاران شدم، خیلی دنبال این آلبوم بودم، اما از اونجائی که نه اسم آلبومش رو می دونستم و نه در نزدیکی فروشگاه ایرانی بود که بتونم خریداری کنم، بی خیالش شده بودم تا دیروز تو یک سایت دیدم. چه ذوقی کردم و داونلودش کرده شروع کردم به شنیدن، بقول پرویز پرستوئی تو سریال زیر تیغ، خیلی فرقه بین شنیدن و گوش کردن. اون همه وقت، دونه دونه آهنگهای این آلبوم رو گوش کرده بودم، اما امروز با یک بار شنیدن، در عین حالی که منو با خودش می بره تو اون ایام تاریک و تیره و بیادم میاره اسم چه چیزی رو زندگی کردن گذاشته بودم!!!!!! اما از اونطرف آرامش خاصی بهم میده. انگار تازه یک کم می فهمم چی می خونه. قبلا" هم این تجربه رو داشتم که تو ایام بهبودی درکم از آهنگها هم متغیر شده بود، اما اینبار تاثیرش رو بیشتر متوجه می شم.

امروز هم این شعر رو در جائی دیدم، با یک نگاه احساس کردم چقدر به زندگی گذشته من شبیه بوده. اگر چه که تو انجمن جائی میگه ما زندگی می کردیم که مصرف کنیم، مصرف می کردیم که زندگی کنیم که صد در صد در مورد من صادق بود، شاید در مورد انسانهائی هم که هرگز مواد مصرف نکردند، اما سراسر زندگیشون رو به دغدغه و چسبیدن به زندگی خاکی می گذره نیز مصداق داشته باشه :

دویدیم و دویدیم، هیچ جا رامون ندادن

گفتن که توی جاده، دونده ها زیادن

 

دویدیم و دویدیم، فایده نداشت دویدن

به همه چیز رسیدیم، بجز به خود رسیدن

 

دویدیم و دویدیم، تو کوچه های بن بست

میرفتیم و می گفتن، خسته نشین بازم هست

 

پلای تو راهمون، همه شکسته بودن

دویدیم و دویدیم، جاده ها بسته بودن

 

دویدیم و دویدیم، رفتیم تو خط عادت

کم کم به هم می کردند، دونده ها حسادت

 

دویدیم و دویدیم، راها خاکستری شد

حرفای عاشقونه، کمرنگ و سرسری شد

 

دویدیم و دویدیم، اسفندی دود نکردن

گفتن فقط زیر لب، کاش دیگه برنگردن

 

دویدیم و دویدیم، خوردیم به سنگ و صخره

طاقتمون تموم شد، تا دریا قطره قطره

 

دویدیم و دویدیم، تا رسیدیم به دیوار

اون ور دیوارم باز، خوردیم به فصل تکرار

 

دویدیم و دویدیم، قصه زندگی بود

که واسه اون دویدن، فقط دیوونگی بود

 

 تا نوشته بعد، همگی در پناه خدا

 

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 19:54 |
بنام خدا،

در وبلاگی چشمم به این نوشته از اوشو برخورد. خیلی به دلم نشست و عینا" آنرا اینجا نقل می کنم :

اگر هنوز کنترل می کنید، بدانید که هر کنترلی مانع پیشرفت است. بدون کنترل باش. به امان خدا رهایش کن تا خداوند شما را در پناه خود بگیرد. مادامیکه شما امورتان را به خدا واگذار و رها نکنید، او شما را کنترل نخواهد کرد. اگر کنترل دست خودتان باشد او دور می ایستد. وقتی عنان همه چیز را رها کردید، او فورا" کنترل شما را به دست خواهد گرفت.

خدا یار کسانی است که عاجز و ناتوانند و مثل بچه هائی که هنوز قدرت و توانی ندارند، تنها در این زمان است که خدا تبدیل به مادر می شود.

پس عاجز و ناتوان باش، بدون هیچ کنترل کننده ای، آنوقت متعجب خواهی شد؛ خدا همه چیز را در دست خود خواهد گرفت. آنوقت زندگی باشکوه می شود. آنزمان هر لحظه شور و نشاطی دارد که شخص حتی نمی توانست برای خود متصور باشد. اما این اتفاق تنها زمانی می افتد که شخص از میانه برخیزد. وقتی شما از میانه بر خواهید خواست که کنترل شما از میانه برخیزد.

چقدر شبیه به همین توصیه و راهکار انجمن ۱۲ قدم هست :

از سر راه خدا کنار بروم و اجازه دهم او وارد زندگیم شود.

تا نوشته بعدی، حق یار و نگهدارتان. 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 18:33 |

بنام خدا،

دیروز با برادر خوبم، مهدی صحبت می کردیم سوال کرد کاظم ۱۰ تا از آرزوهات رو اینجا می نویسی ؟ خیلی سریع جواب دادم آره خوب می نویسم. بنظرم کار خیلی راحتی اومد، ولی بعد که با خودم فکر کردم دیدم چه کار سختیه. آخه من خیلی چیزها رو می خوام و اسمش رو هم گذاشتم آرزو، ولی اینکه خدا هم خواستش همونه برام جای سوال داره. آخه امروز دیگه دلم نمی خواد به هر قیمتی به آرزوهای فکری خودم دسترسی پیدا کنم که شاید به صلاحم نباشه. با یک مرور سریع و فلاش بک به گذشته ام، نمونه های بارز زیادی دارم که بر اساس آرزوهای شخصی خودم، که اکثر اونها هم از پایه، آرزوهای قشنگ و رویایی بودند، ولی چون با افکار خودم سعی می کردم برای تحقق آرزوهام بجنگم، خیلی هاش محقق که نشد، هیچ که در بعضی موارد پشیمون می شدم که چرا این همه تلاش بیهوده کرده ام و نتیجه برعکس از آب در اومده. اگر چه که امروز شاهد بزرگترین آرزوی گذشته خود هستم، سالها آرزو می کردم بدون مواد مخدر بتونم زندگی کنم و امروز، از زندانی که خود هم زندانیش بودم و هم زندانبانش رها هستم، البته همین آرزویم نیز، به تنهائی از عهده اش بر نیامده و نخواهم آمد. بیاد یک حکایت افتادم :

روزی دیدند خدا داره می خنده، پرسیدند از چی می خندی؟ خدا جواب داد از این خنده ام گرفته که این مردم دارند سعی می کنند شخصی که نزد من عزیز است را از مقامش بیاورند پائین، نمی دانند که من صلاحم اینه که شخص مورد نظر بالا باشه و مردم دارند بیهوده تلاش می کنند. فردا روزی باز دیدند خدا داره می خنده، پرسیدند اینبار چه خبر است؟ خدا گفت مردم دارند تلاش می کنند فلان بنده من رو عزیز کنند و بهش مقام بدهند، نمی دانند که من صلاح این شخص رو در همین نقطه ای که هست می بینم.

بعد اومدم با خودم گفتم ببین خواست خدا برای تو چی هست. چند تایی از آرزوهام رو دیدم با خواست خدا حتما" همسو هست چون خودش کمکم کرده.

۱ - اینکه تو این مرحله جدید زندگیم، دیگه هیچ نوع مواد مخدری رو تجربه نکنم. بتونم تو این انجمن بمونم و از طریق راهکارهاش به زندگیم ادامه دهم. چیزی که با درخواست ساده یک روز، یک روز، فقط برای امروز محقق می شه.

۲ - تکلیفم هر چه زودتر مشخص بشه تا بتونم هر چه زودتر ادامه این زندگی دوباره ام را در کنار خانواده ام بسر ببرم.

۳ – تو خسارت زدن به دیگران، هوشیار باشم تا دوباره مجبور به عذرخواهی نباشم.

۴ – زندگیم از نظر رفاهی، بترتیبی باشه که محتاج غیر از خدا، نباشم.

۵ – شرایط دیدار از ایران برام مهیا بشه، تا دلتنگیهام رو با همه عزیزان در ایران بتونم از نزدیک تقسیم کنم.

۶ – مشکلات امروز و فردام رو بتونم با دیدی باز، ریشه یابی کنم و اونهائیش که در توان خودمه، با خودباوری و اتکا به نفس حلشون کنم و مابقی رو اجازه بدم خدا برام کارگردانی کنه.

۷ – شرمنده و بدهکار نه به خودم باشم و نه به دیگران. خدمت که کلید آرامش تو این برنامه است را خدا برام مهیا کنه.

 

۸ – در نهایت از خدا می خوام و بهش می گم : خداوندا، مرا آن ده، که آن، به. که در ۷ مورد بالائی هم می تونم همین دعا رو داشته باشم.

مهدی جان، شرمنده ام، نتونستم ده تا بنویسم. اگه باز چیزی به ذهنم رسید، تو همین پست اضافه می کنم.

تا نوشته بعد، همگی در پناه خداوند.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 17:31 |

بنام خدا،

امروز سومین سالگرد افتتاح جلسه 12 قدم فارسی زبان در این کشور است، روز چهارم از ماه چهارم در سال 2004 (04-04-2004) اولین جلسه فارسی زبان به همت دوستان، خانه دوم من افتتاح شد. از همین جا، به همگی عزیزانی که عضو این جلسه بوده، هستند و عزیزانی که به امید خداوند، عضو خواهند شد تبریک می گم. داستان دیگری را آماده کرده ام.

وقتی آقای جیم لوم را دیدم دانش آموز هفده ساله سال اول دبیرستان بودم و شانس تمام کردن دبیرستان برایم بسیار کم بود. نوجوانی مشکل دار بودم که در منطقه ای زندگی می کردم که نوجوانان مشکل دار به وجود می آورد و پرورش می داد.

آقای لمون "تاریخ آمریکا" درس می داد و از روز اول مشخص بود که کلاس درس او تق و لق نخواهد بود. خیلی زود آشکار شد که آقای لمون با دیگر آموزگارانی که تا به حال می شناختم کاملا" فرق داشت. او نه نتها آدم سخت گیری بود، بلکه آموزگاری توانا نیز به شمار می رفت. او هرگز استانداردهای معمول من در فعالیت های کلاس درس را قبول نداشت. آقای لمون ما را پیش می راند و تذکر می داد و هرگز کم هوشی را که استاندارد من شده بود، تحمل نمی کرد.

روزی که کارنامه های نیمسال اول را می دادند، آقای لمون مرا به کناری کشید و سوال کرد چگونه در کلاس او رتبه دوم شده ام ولی در بقیه کلاس ها، رتبه های چهارم و ششم را آورده ام؟ من برای آن سوال آماده بودم. با صبوری در مورد پدر و مادرم که از هم جدا شده اند، گروههای خلافکار محلی، مواد مخدر، مبارزه ها و جنگ های خیابانی، پلیس و تمام زشتی هائی که در معرضشان قرار داشتم توضیح دادم.

پس از آن بود که آقای لمون با شکیبائی گفت : تنها کسی که مسئول این وضعیت است، خودم هستم و تنها کسی که قدرت تغییر این وضع را داراست خودم هستم و اینکه تنها زمانی شخصا" آن مسئولیت را بپذیرم، می توانم تغییر چشمگیری در زندگی ام ایجاد کنم. او مرا متقاعد ساخت که شکست خوردن من به آن علت نیست که آدم ناموفقی هستم، بلکه به این علت است که مسئولیت گرفتن نمره های دیگر کلاسهایم را نمی پذیرفتم.

 

آقای لمون اولین آموزگاری بود که مرا واداشت خودم را باور کنم. او مرا تشویق کرد دانش آموز بهتری شوم و زندگی ام را تغییر داد.

ده سال بعد هنگامی که داشتم آماده می شدم تا از دانشگاه چمینید فارغ التحصیل شوم، دوباره با او صحبت کردم. هفته ها زمان صرف شد تا توانستم از طریق تماس های تلفنی او را پیدا کنم، اما می دانستم باید به او چه بگویم. سرانجام وقتی پیدایش کردم پای تلفن توضیح دادم که "جدیت در کلاس درسش" برایم چه معنایی داشت و سرانجام چگونه از دبیرستان فارغ التحصیل شدم، این که چطور در ستاد ارتش گروهبان شدم و با دختری ازدواج کردم.

بیشتر از همه دوست داشتم بداند پس از سه سال مدرسه رفتن، آن هم هفته ای چهار شب و هر شب چهار ساعت، در حال فارغ التحصیلی با رتبه شاگرد اولی هستم. می خواستم بداند اگر او بخشی از زندگی من نمی شد، هرگز قادر نبودم این کار را انجام دهم.

سرانجام به او گفتم در حال پس انداز کردن پول برای دعوت او و همسرش به هاوائی با خرج خودم هستم تا او نیز سهمی در فارغ التحصیلی من داشته باشد. هرگز پاسخش را فراموش نمی کنم. گفت " تو دیگر کی هستی؟ من فقط یکی از صدها دانش آموز او بودم که او زندگیشان را تغییر داده بود و او هیچ اطلاعی از تاثیرش نداشت.

آقای لمون هرگز به جشن فارغ التحصیلی ام نیامد، اما غیبت او نیز درس ارزشمند دیگری به من آموخت. نیامدنش باعث شد بدانم که ما احتمالا" هرگز نمی فهمیم و یا درک نمی کنیم چه تاثیری بر زندگی افراد دیگر داریم. او به من آموخت که ما همیشه فرصت داریم تا تاثیری بر روی زندگی افراد داشته باشیم، حالا یا برای بهتر شدن یا بدتر شدن.                   ریک فیلیپس

 ای خالق مهربان، مرا وسیله صلح و آشتی خود قرار ده

تا آنجا که نفرت است، حامل عشق  جائی که خطاکاری است، حامل گذشت

جائی که نفاق است، حامل یکرنگی جائی که نادرستی است،حامل درستی

جائی که شک است، حامل یقین    جائی که ناامیدی است،حامل امید

جائی که تاریکی است، حامل نور    جائی که غم است،حامل شادی باشم.

پروردگارا، کمک کن تا به جای تسلی خواهی،  تسلی دهم. به جای درک شدن، درک کنم. زیرا پیدا کردن در گرو گم شدن است. با بخشش دیگران، خود بخشوده می شویم و در مرگ، حیات جاودان پیدا می کنیم.    الهی آمین

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 14:10 |
بنام دوست،

کتابی را در حال مطالعه هستم، بنام غذای روح. بخشهائی از کتاب را نیز اینجا خواهم نوشت تا چنانچه عزیزان به کتاب دسترسی ندارند، اثرات مثبت نوشته ها و داستانهای این کتاب را از طریق وبلاگ تجربه کنند. برای شروع داستان کوتاهی بنام مسیر اعتماد به نفس را می نویسم که در عین کوتاهی، دریائی از پیام را به من انتقال می دهد :

در سال ۱۹۶۸ در یک عصر تاریک و سرد در شهر مکزیکوسیتی، جان استفان آرکواری(تانزانیائی)، ساعت ده دقیقه به هفت، لنگ لنگان و با زحمت فراوان به استادیوم المپیک وارد شد. آخرین نفری که دوی ماراتن را به پایان رساند.

حلقه گل را بر گردن برنده انداخته بودند و از پایان جشن پیروزی، زمان زیادی می گذشت. در نتیجه هنگامی که آرکواری، تنها، با پای خونی و پانسمان شده تلاش می کرد تا مسیر را برای رسیدن به خط پایان دور بزند، استادیوم تقریبا" خالی بود. مستند ساز سرشناس، بود گرین اسپن، از دور نگاه کرد. سپس در حالی که کنجکاویش برانگیخته شده بود، به سمت آرکواری رفت تا از او بپرسد چرا به تلاش طاقت فرسایش تا خط پایان ادامه داده است؟

مرد جوان تانزانیائی به آرامی پاسخ داد : کشور من، مرا از چهارده هزار و چهارصد و هشتاد کیلومتر آن طرفتر، نفرستاده که مسابقه را آغاز کنم. آنان مرا فرستاده اند تا مسابقه را به پایان برسانم.      والتر اندرسون

تلاش یعنی تعهدی که برای انجام یک امر تا به انتها می دهیم، نه فقط تا جائی که از انجام آن عمل خسته شویم.    هوارد کیت

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 14:21 |

بنام خدا،

چند وقتی است که با دوستی نازنین آشنا شده ام. او نیز آمده تا دستم را بگیرد و به من نویدی دوباره دهد که همه خبرهای خوب همین طرف است، اونور همچنان مواد در حال ویران کردن آشیانه ها و افراد است. ۳ روز پیش ایمیلی از این نازنین دریافت کردم که سوالی مطرح کرده بود و با کسب اجازه از خودش، قرار شد چکیده و بخش های مهمی از آنرا در وبلاگ نوشته تا از این طریق بتوانم از تجربه دیگر دوستان و عزیزان نیز، همه ما بهره مند شویم.

عزیز ما نوشته است، زمانی ایمانش به خداوند، خیلی عادی بوده است، اما بناگاه اتفاقی برای این عزیز رخ می دهد که باعث تحولش می شود و طبق گفته خودش، از صمیم قلب به خداوند ایمان داشته و وجود خود و همه چیز را از خدا می دیده است. نوشته است اون روزها آرامش خاصی داشتم و از زندگی راضی بودم. اما متاسفانه بعد از چند ماه، از خداوند دور شده و به زندگی که سرشار از آشوب و دغدغه بود برگشته است. او چنین ادامه داده : امروز که در انجمن هستم احساس نا امیدی و تنهائی می کنم، برای شروع هر کاری شور و هیجان خاصی دارم، اما خیلی زود شور و حال خودم رو از دست می دهم. بعضی وقتها فکر می کنم به دلیل آنکه من از خدا دور شدم، دیگه این فرصت برایم بوجود نمی آید که دوباره به خدا نزدیک شوم. همیشه منتظر یک اتفاق هستم که بیافته و من دوباره بخودم بیام و دست کمک خدا رو بگیرم. نمی دونم، ولی شاید توقع یک معجزه دارم. من خیلی کم طاقتم، اون قدری که فکر می کنم همه چیز نه یک شبه که در لحظه باید درست بشه، حالا هم منتظر یک لحظه هستم که خدا بیاد و من دستش رو بگیرم. من همیشه بدنبال یک حس قوی، یک انرژی مضاعف و یا بقول بچه های انجمن یک نیروی برتر هستم. سوال این دوستمون این هست : من کجا، چه وقت و چه جوری می تونم به این چیز برسم؟

اولا" باید بگم که من چقدر از این دوست عزیزم سپاسگزارم که من رو قابل دونسته و در حالی که هنوز مرا ندیده است، از فرسنگها راه دور،  بر این حقیر منت گذاشته و درد ودل نموده است. بارها و بارها بخودم یادآوری می کنم که اگر چشمانم را باز گذاشته و این ارزش ها را دیده و درک کنم، خود بهترین گواه است بر اینکه انجمن و یارانی که مصرف کنندگان دیروزند و همچنین همسفران عزیزی که هرگز خود تجربه نکرده اند مصرف را، آخرین نقطه امید من هستند برای آنکه باشم. پروردگار لیاقت بودن در کنار شما و فهم آنکه تا چه حد ارزشمندید را به من عطا کند . آمین 

دوست عزیز، لازم است باری دیگر بخودم یادآوری کنم، زیرا من در گذشته و همه درکم از خداوند به صورتی موروثی بود. زمانی که متولد شده بودم، مرحوم پدرم بر طبق عادت، در یک گوشم اذان و گوش دیگرم اقامه خوانده بود. از آنجا که فردی بود معتقد، از همان سنین کودکی مرا به همراه خود به مسجد می برد و شیوه نماز خواندن تعلیمم داد، اما از همان کودکی نیز بارها می شنیدم، از خدا بترس و من براستی باور می کردم که باید از خداوند ترسید و وحشت داشت. زمانی از قول خانواده و یا افرادی که بر خود وظیفه دینی می دیدند، بارها و بارها می شنیدم که خداوند، رحمان است و بخشنده، اما گاهی نیز از جبار بودن خداوند سخن گفته می شد، زمانی دیگر می گفتند او تواب است و توبه پذیر و از خطایم در می گذرد، باری دیگر می شنیدم که از ذره ای از خطای من چشم پوشی نخواهد کرد. 

من نیز هر کدام از این همه چند گانگی ها را باور نموده بودم و شما خود ببینید شخصی با این همه چندگانگی از شناخت خدای خویش، چگونه می توانست به باور واقعی برسد؟ در زمانی که دوران اعتیاد من با آشنائی با الکل و سپس مواد مخدر رسید، شاید یکی از دلایلش در اینکه تداوم نمود نیز این بود که از درون احساس خلاء و پوچی می کردم و چه بسا اگر باور و درک بهتری از خداوند داشتم، از درون آنقدر آرامش داشتم که بدنبال چیزی از بیرون نباشم تا به من آرامش دهد. به همین دلیل یکی دیگر از تعاریف بیماری اعتیاد، خلاء درونی است.

امروز بخوبی می دانم که خداوند، در وجود تمامی انسانها فطرتی پاک به وعده گذاشته است و من هر بار که مصرف می نمودم، خودم را از بخش پاک و ذاتی خویش دورتر نموده و به سمت بخش شیطانی خود نزدیکتر می شدم. این مسئله چیزی نبود که از آن آگاهی نداشته باشم، بلکه نشئت گرفته از همان باور کهنه خود در شناخت خداوند، با خود می گفتم : آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب. براستی رابطه من با خدای خودم، به یک تجارت شبیه شده بود، با او داد و ستد می نمودم، تنها در زمانی به سراغش می رفتم و او را صدا می زدم که به کمکش نیاز داشتم و اگر در این رابطه، به خواسته هائی که خودم، با افکار بیمارگونه ام تشخیص می دادم برایم بهتر است!!!!!، می رسیدم، خداوند مهربان بود و گرنه در ذهن من خداوند . . . . . .

امروز همه خوب می دانیم که در انجمن ۱۲ قدم، نحوه درک از خداوند را به عهده و انتخاب خودمان است و به اعتقاد من، یکی از زیباترین برنامه ریزی هائی است که بنیانگذاران این انجمن در بیش از ۷۰ سال پیش آنرا پیش بینی نموده بودند و اعلام کردند این برنامه، یک برنامه مذهبی نیست.چه بسا اگر مذهبی بود و از آنجا که از آمریکا آمده بود، من با خود می گفتم برای مسیحیان است و به درد من نمی خورد و برعکس.

در قدم دوم بود که من نیاز به باور و درک بهتری از خدای خودم را حس نمودم، تنها چیزی که مهم بود آن بود که در جمله ای کوتاه در قدم یک باور کردم، من نمی توانم. در قدم دوم باور کردم قدرتی مافوق من می تواند و در قدم سوم، تصمیم بر آن گرفتم تا به آن نیروی برتر، اجازه بدهم تا او در زندگیم حضور یابد. از این مرحله بود که رفته رفته و به آرامی به تجربه ای رسیدم که می توانستم وجود و حضور خداوند را در لحظه لحظه زندگیم را دیده و حس کنم. دانستم که در گذشته نیز خداوند همواره در کنار من و در زندگیم حضور داشته است و اگر من او را نمی دیدم، تنها به این دلیل بود که من چشمانم را بسته بودم. سپس در قدم چهار تحول قشنگی که برای من و دیگر عزیزان شکل گرفت، این بود که وجود من، احساساتم و تفکراتم به جایگاهی نزدیک شود که از اول بنا بود، آنجا باشد، جایگاه واقعی خود را که بهتر یافتم، کمک بسیار بزرگی برای من بود، تا بهتر بتوانم راه نزدیکی با خدای خودم را راحتتر بتوانم پیدا کنم.

همواره در جاده ای فرعی بسر می بردم. آنقدر دور و بر خودم را با حواشی و شاخ و برگهای بیماریم پر کرده بودم که مسیرهایم هرگز به سمت خداوند طی نمی شد. گوئی عازم سفری به شمال بودم و از مرکز حرکت کرده و به همه سمت رفته بودم بجز به سمت شمال، گاهی به مغرب می رفتم، زمانی مسیر مشرق و دیگر بار به سمت جنوب. امروز می دانم که این حرکتهای بیهوده من، از عدم ثبات فکری سرچشمه می گرفت که به دلیل عجول بودنم نیز، همواره می خواستم زودتر به نتیجه برسم و لذا مسیرم را سریع به سمت دیگری عوض می نمودم.

رابطه من با خداوند، همواره مانند قراردادی بود که همواره به صورت یکطرفه و از جانب خود من، فسخ می شد و در همان حال همچنان خداوند حضور داشت. امروز خوب می دانم که برای برقراری دیگر باره ارتباطم با خداوند، این من هستم که باید به سمت او برگردم، خواهم دید که او همچنان با من هست و خواهد بود.

دوست عزیز من، حکایت می کنند روزی شخصی نزد بودا آمد و پرسید آیا خدا وجود دارد، بودا پاسخ داد آری خدا وجود دارد. همان روز ظهر هنگام، شخصی دیگر آمد و پرسید آیا خدا وجود دارد؟ بودا به آن شخص دوم پاسخ داد : خیر، خدا وجود ندارد و عصر همان روز شخصی دیگر همین سوال را از بودا پرسید و بودا پاسخ داد : خدا، گاهی وجود دارد و گاهی وجود ندارد. یکی از مریدان بودا، با تعجب دلیل این سه پاسخ مختلف را از او جویا شد و بودا پاسخ داد : بعضی از ما از راه یقین به خدا می رسیم، بعضی از راه انکار و بعضی از راه شک و تردید.

پیشنهاد و تجربه من در ارتباط با سوالت، آنجا که پرسیده بودی کجا می توانی حضور نیروی برترت را بیابی؟ آن است که کافی است به اطراف و درون خود بیشتر توجه کنی، خداوند را خواهی دید، همین که امروز در این انجمن هستی، خود بزرگترین دلیل است. او که همواره در لحظات سخت در کنارت بوده است، چگونه امروز تنهایت گذاشته است ؟ در مورد زمان آن پرسیده بودی : برای من این تحول یک شبه اتفاق نیافتاد که باور امروزم آن است که اتفاقا" آنجا که من می خواهم راه صد ساله را یک شبه طی کنم، دارم از روی بیماریم عمل می کنم. بخودت مهلت بده و با روشن بینی تحولات یکروز، یکروز را در خود ببین، کمکت خواهد کرد به آن زمان زودتر برسی و اینکه پرسیده بودی چه جوری ؟ راهکاری که برای من، تا به امروز جواب داده است، کارکرد قدمهای ۱۲ گانه بود.

برای همگی عزیزان و همچنین این دوست گرامیم، آرزوی شادی، آرامش، سلامتی و بهروزی دارم. همچنین از تک تک خوانندگان، خواهش می کنم من و این دوست عزیزم را از تجربه های شخصی خویش که در بخش نظرات خواهیم خواند، محروم نکنند. پاینده و برقرار باشید. آمین 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 20:38 |
بنام دوست،

امروز روز بسیار عزیز و باشکوهی است، اگر چه هر روز که نازنینی سالگرد تولد دوباره اش فرا می رسد، روزی با شکوه است، زیرا همگی یک پیام واحد برای من به ارمغان می آورد و آن این است که انجمن و راهکارهایش، قادر است نه تنها نیاز به مصرف مواد مخدر را از ما بگیرد که در صورت پیاده کردن اصولش می توانم عاشق شوم، انسانیت را بیاموزم و رها و آزاد شوم.

اما امروز، مهدی عزیزم، ۴ سال پاکی خود را جشن می گیرد، نه تنها امروز مرا باشکوه می کند، برای من از جنبه دیگری نیز باشکوه است. نعمت بزرگی که خداوند نصیبم نمود این بود که مهدی را سر راهم قرار داد، او  اولین یار و برادر و در معنی واقعی دوستی است که من پس از ورودم به انجمن از نزدیک توانستم او را در بغل گرفته، همزبانی بیابم که تا به امروز لطفش شامل حالم بوده است.

مهدی عزیزم، این روز عزیز را به خودت و خانواده ات، همگی دوستانت و به خودم تبریک می گم، بمان که به حضورت نیازمندم.

دوستان فلش کلیپ جای پا را آماده کرده ام که به همه بخصوص برادر عزیزم، مهدی گلم تقدیمش می کنم، آن را در قسمت پیوندها گذاشته ام و یا می توانید آنرا از اینجا ببینید، بعضی مواقع سایتی که کلیپ را در آنجا آپلود کرده ام باز نمی شود. اگر عزیزان سرور بهتری برای آپلود می شناسند، خوشحال می شوم آنرا معرفی نمایند.  

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 9:16 |
بنام خدا،

امروز تولد ۲ سالگی دوست و برادر خوبم محمد عزیز است. ۲ سال پیش زمانی که طبیعت در حال تغییر و شکوفائی بود، محمد عزیز نیز دست از جنگیدن با خود برداشت، با ورود به انجمن لزوم تغییر خود را پذیرش کرد و از همان روز، روز بروز شکوفا شد و امروز ۲ سال است با بهره گیری اصول انجمن، در آرامش است.

محمد جان، تولد دو سالگیت را به خودت، همسر نازنینت، به خانواده ات و تک به تک دوستان بهبود یافته ات از صمیم قلب تبریک می گم. برایم در این روز با شکوه دعا کن که در سال جدید در پیش رو نیز، همچنان انتخابم شما و انجمن باشد تا در کنارتان بمانم و یکروز، یکروز خود و خدایم را بهتر بشناسم.

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:17 |


Powered By
BLOGFA.COM