تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها
بنام خالق مطلق،

بهاری دیگر در راه است و طبیعت می رود تا لباسی نو، برتن کند.

نرم، نرمک می رسد اینک بهار    خوش به حال روزگار

فرا رسیدن این عید سعید باستانی، نوروز ۱۳۸۶ را به تک تک شما عزیزان از صمیم قلب تبریک گفته، درختان زندگیتان همواره شاداب، لبریز از شکوفه های بهاری و سرشار از میوه های پر برکت باد.

بیائید دست به دعا برداریم و برای همه آنهائی که همچنان در عذاب مصرفند و خود نمی دانند راه نجات وجود دارد، دست به دعا برداریم و از خداوند بخواهیم لطفش شامل حالشان شود، دلشان بهاری شود و از زندانی که خود تنها زندانیش هستند رها گردند. آمین

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 20:21 |

بنام دوست،

دیروز جای همگی دوستان خالی، طبق روال هر یکشنبه، در جلسه حضوری ۱۲ قدم فارسی زبان شرکت نمودم و پس از پایان جلسه، پر از انرژی به خانه برگشتم. هوا آفتابی و نوید رسیدن بهار رو به خوبی می شد حس نمود، بر خلاف سالهای پیش، امسال گویا در اینجا قرار است زودتر بهار از راه برسد و درختان یکی دو هفته است بتدریج شکوفه می زنند، اگر چه که در اینجا نمی توان همانند ایران، بوی بهار را استشمام نمود، اما همین حد هم برای آب و هوای اینجا، روحیه بخش است و روح انسان رو جلا می دهد. نشستم و در مورد یکی دیگر از شاخه های بیماری اعتیاد، شرم و خجالت، از تجربه هائی که در این انجمن و از طریق دوستانم آموخته ام، مطالبی را جمع و جور کردم تا در این پست بنویسم. اما فرصت نوشتن پیدا نکردم. شب هم که طبق روال هر شب، در جلسه ۱۲ قدم مجازی شرکت کردم و با خود گفتم امروز صبح خواهم نوشت.

امروز صبح وقتی کامپیوتر را روشن کردم، خواننده عزیزی ایمیلی فرستاده بودندو نظرم را در مورد لزوم رفتن به جلسات جویا شده بودند، ایمیلی برایشان فرستادم و کسب اجازه کردم با حفظ گمنامی، چکیده ای از نوشته شان را مطرح کنم، شاید مشکل این عزیز ما، مشکل مشابهی با دیگرانی باشد که مواد مخدر را ترک می کنند، اما زندگیشان تغییر نمی کند. ممنونم که اجازه دادند. ایشون، پس از اظهار لطف نسبت به این حقیر و اینکه چند هفته ای است که به طور اتفاقی با وبلاگ آشنا شده اند، نوشته بودند همسرم پس از سالها مصرف مواد مخدر، بیش از ۶ ماه است که ترک نموده، اما متاسفانه خیلی عصبی، کم طاقت تر از حتی زمانی که مصرف می نموده شده اند به گونه ای که با کوچکترین موضوع، از کوره در می رود. نوشته اند، همسرم با آنکه برنامه های تلوزیونی در ارتباط با اعتیاد را می بیند، اما خودش قبول ندارد که نیاز به گروه و جلسات دارد و به هیچ وجه حاضر نیست به جلسه برود و در نهایت سوال کرده بودند که چه نقشی می توانند برای وصل کردن همسرشان به این جلسات (ایشون نوشته بودند، کلاس ها) داشته باشند؟

قبل از هر چیز لازم می دانم یکبار دیگر به این نکته اشاره کنم که هر آنچه می نویسم، تجربه شخصی خودم است چه قبل از دوران آخرین بار فیزیکی و یا بعد از آشنائی با انجمن. همانگونه که در پست های قبل نیز بارها به این موضوع اشاره کردم، هر زمان که تمایل داشتم تا به نوعی خودم را از قید و اسارت مواد مخدر آزاد کنم، دقیقا" همانند همسر این عزیز عمل کرده، بدون آنکه خودم بدانم مشکلم کجاست ؟

دوران ترک فیزیکی، همانطور که از اسمش پیداست و به دوران سم زدائی معروف است، طبیعی است که دوران راحتی نیست. درد، بی خوابی، بی حالی و . . . می کشیم، خبر خوب این بوده و هست که این دوران خیلی کوتاه و گذراست، از این مرحله که عبور می کنیم، چند صباحی همه چیز قشنگ است، شاداب و سر حال می شویم و از اینکه بالاخره توانسته ایم مواد مصرف نکنیم، پر از انرژی می شویم، اما متاسفانه واقعیت این است که این دوران نیز، کوتاه و گذراست. در پست قبل هم اشاره نمودم که من حتی پس از آخرین مرحله ترک فیزیکی و سپس آشنائی با انجمن، هنوز هم فکر می کردم می توانم با باورها، افکار و بینش خودم ادامه بدهم و نیاز به مواد مخدر هم نداشته باشم، وسوسه فکری نخواهم داشت و قادرم زندگی بدون حضور مواد مخدر را تجربه کنم، ولی تا جائی که امکان داشت و تجربه هایم از این برنامه و دوستان بهبود یافته ام بود را نیز در پست ترک فیزیکی، ۳ درصد راه، نوشتم.

این موضوع که همسر این نازنین، پس از ترک و دوری از مواد مخدر، چنین آشفته هستند، کاملا" طبیعی است و اتفاقا" به همین دلیل است که از دید این انجمن، این عزیز ما، تنها 3 ٪ راه را برای رهائی و در مسیر بیماری اعتیاد خود برداشته است. واقعیت دیگر این است که اگر همچنان، بر عدم نیاز به جلسات و کارکرد ۱۲ قدم اصرار داشته باشند، از ۲ حال خارج نخواهد بود :

امکان ۱ - آنقدر تحت این فشارهای درونی و آشفتگی روحی قرار خواهند گرفت، که دیر یا زود، مجددا" به مواد مخدر "بله" خواهند گفت و به مصرف برخواهند گشت. (پست های وسوسه و لغزش)

خوب بیاد دارم هر زمان که ترک می کردم و دوران خوش چند روزه اول پاکی از مواد، بسر می رسید، آنقدر پرخاشگر، عصبی و بهانه جو می شدم که کمتر کسی توان تحملم را داشت و بقول معروف، با یک من عسل هم، خوردنی نبودم. ذهن بیمارم، مرا وادار می کرد تا از کاهی، کوهی بسازم و سپس خود آنرا بهانه کرده، به مصرف دوباره برگشته و برای فرار از اقرار به ناتوانی خودم، دیگران را مقصر جلوه دهم. امروز خوب می دانم که هیچ کدام از آن رفتارها، خواسته قلبیم و از روی عمد نبود. فشارها روز بروز و ساعت به ساعت بیشتر می شد، تا به مرحله ای می رسید که با خود می گفتم اصلا" نخواستم زندگی اینچنینی را و وسوسه فکری نیز امانم را می برید و من کم طاقت تر از گذشته و با حرص بیشتری به سمت مصرف دوباره مواد بر می گشتم. بعدها در این انجمن متوجه شدم که در روزهائی که مصرف کننده نبودم، عزیزترین عزیزم (مواد مخدر) را از دست داده بودم. نیروی اهریمنی و پر قدرت مواد، نیز مدام از هر دری و روزنه های گوناگونی بی آنکه من بدانم وارد می شد. همانگونه که در نشریات انجمن نیز اشاره می کند که برای ما، مواد مخدر مهم تر از خانواده، همسر و فرزندانمان شده بود. اوایل در برخورد با این متن، با خود می پنداشتم که نه، این یکی در مورد من صادق نیست، اما هر چه بیشتر به سخنان و تجربه های دیگر یاران گوش کردم، دید و باور ذهنیم تغییر کرد و آنزمان که صادقانه به گذشته خود برگشتم، هیچ خاطره ای بیاد نیاوردم که قبل از آنکه به مواد و مصرفش فکر کنم، به خانواده ام اندیشیده باشم. هر چه بود باید مواد، در ابتدای مسیرش قرار می گرفت، تا بعد نوبت به دیگران برسد. حتی از جنبه  دیگر، یعنی ترک مواد هم که بنگرم و با اینکه بخاطر خستگی از مصرف و روزهای تکراری و برای رهائی از مصرف، حاضر شده بودم هزاران کیلومتر از خانواده و دیارم دور شوم، اما همچنان در این غربت نیز مصرف می کردم. این واقعیت که از خانواده ام (با آنکه عاشقانه دوستشان داشته و دارم) توانسته بودم جدا شوم، اما از مواد نه، خود بهترین گواه بود که مواد برایم مهمتر از خانواده بود.

امکان 2 – چنانچه حتی بتوانند تا پایان عمرشان دیگر لب به مواد مخدر نزنند، تا پایان عمر، آشفتگی هایشان را نیز با خود به همراه خواهند داشت.

متاسفانه این نیز عین واقعیت است، شاید شخصی که قطع مصرف نموده، اما همچنان اصرار بر آن دارد که خود قادر است به تنهائی، ادامه مسیر دهد، حتی اگر بتواند با همه فشارهای روحی و روانی مقابله نماید و هرگز به مصرف مواد مخدر باز نگردد، ناخواسته، آنقدر عرصه را بر خود و خانواده و اطرافیانش تنگ خواهد نمود که در بعضی موارد، خانواده از زمانی که عزیزشان، مصرف می کرده به نیکی یاد کنند و با خود بگویند : قربون همون موقع که مصرف می کرد، لااقل در طول روز چند ساعتی که مصرف کرده بود، قابل تحمل تر بود.

شوربختانه برای همسر این عزیز، یا هر شخص دیگری که همچنان به نوعی در انکار بسر می برند و حاضر به پذیرفتن بیماری خود نیستند، هیچ کار اضافه تری نمی توان انجام داد. احتمالا" این اشخاص نیز، همچون خود من در گذشته و تا قبل از عضویت در انجمن 12 قدم، تصور می کنند به اندازه کافی آگاهی و اطلاعات دارند که بدانند چگونه خود، از پس مشکلاتشان برآیند. خود من غافل از آن بودم که اگر می توانستم برای خودم کاری انجام دهم، در همان مراحل اولیه که ناگزیر به مصرف هر روزه رسیده بودم، از باتلاقی که هر روز بیشتر مرا در خود فرو می برد، خود را بیرون می کشیدم، اما سالها طول کشید تا به این حقیقت رسیدم که هر چه بیشتر تلاش می کنم، خسته تر و نا امید تر می شوم و نکته اصلی، آن است که همچنان مصرف کننده ام. در انجمن، به شعار من نمی توانم، ما می توانیم رسیدم.

جائی که من پس از سالها، تمرین و تلاشهای آنچنانی، دریافتم که خود به تنهائی نمی توانم از پس مشکلم برآیم، شعر زیر دقیقا" مصداق حال و روزم بود :

بــایـــد پــــــارو نزد، وا داد      بـایـــد دل رو به دریــــا داد

خودش می بردت، هر جا دلش خواست

 به هر جا برد، بدون ساحل همون جاست

اجازه دهید کمی بیشتر در مورد جلسات 12 قدم و اینکه چرا به مرور و هر چه زمان می گذرد، نیازمندم تا با حضور در این جلسات و پیگیری ابزارهای انجمن، را برای خود یگانه راه و دلیل محکمی می دانم تا نه تنها به مواد مخدر باز نگردم، بتوانم از زندگی خود، تا حد امکان راضی بوده و آرامش نسبی داشته باشم.

همانگونه که بارها اشاره کرده ام، امروز می دانم زمانی که وارد جلسات شدم، تا چه حد وجودم سرشار از خشم ها، کینه ها و ترس ها بود. همه اینها باعث شد تا همچنان دوست داشته باشم نقش برتر و ریاست مآبانه خویش را داشته باشم. تجربه گذشته من با اجتماع این بود که به مرور احساس خطر بیشتری نمایم و همواره احساس می کردم نیاز دارم بیشتر، هوای خودم را داشته و از خود حمایت کنم. اما به مرور دریافتم، تنها جائی که می توانم به معنی واقعی کلمه احساس امنیت کنم، محیط جلسات بود. به عنوان شخص تازه وارد، هر چه بیشتر به گروه اعتماد می کردم، دلم می خواست بیشتر صحبت کنم.

اگر چه همه آنانی که قبل از من آمده بودند، بخوبی می دانستند من سرشار از دردم و فروتنانه به من اجازه می دادند که هر چه می خواهم بگویم. اما رفته رفته، دریافتم که در اکثریت موارد، دنیای من در عالم بهبودی و تنها توسط بکار گیری راهکارهای انجمن، در حال تحول است و 180 درجه با دنیای گذشته ام متفاوت است.

از دنیای حرف زدن، به دنیای شنیدن رسیدم

از دنیای جواب دادن، به دنیای سوال کردن وارد شدم

از دنیای کنترل و ریاست و رهبری، به دنیای پذیرش و عشق آمدم

از دنیای متفاوت بودن، به دنیای شباهتها

از دنیای تنهائی، به دنیای با هم و دسته جمعی

دریافتم، در طول مدت یک جلسه، زمان زیادی را به گوش کردن به تجربه های دیگران اختصاص می دهم، کاری که در گذشته به ندرت انجام داده بودم. می دیدم در هر جلسه، شخصی که رهبری جلسه را به عهده می گیرد، (انجمن و اعضا، او را خدمتگذار می دانند) و معمولا" از بین اعضای قدیمی تر و با تجربه تر انتخاب می شوند، خود یا اصلا" صحبت نمی کنند و یا حداکثر همانند دیگران از لحاظ زمانی از تجربه خویش صحبت می کند و این درست بر خلاف آنچه در کلاسها، از مدرسه و دانشگاه و یا هر جای دیگری که به کار تعلیم و تربیت مشغولند، که در آن استاد سخن گفته و شاگردان گوش کرده و مطلب یادداشت می کنند، می باشد. امروز همه ما می دانیم که در جلسات، معمولا" تازه واردین در حال صحبت هستند و قدیمی تر ها، در حال گوش کردن.

دوست نازنین، در ایمیلشان، جلسات را کلاس خطاب کرده بودند، هر انسانی سر کلاسی که حاضر می شود، در پی آموزش و یاد گیری است، در جلسات کسی از دانش خود صحبت نمی کند، تنها تجربه های شخصی را با دیگران مشارکت می نماید و از آنجا که دردی است مشترک، تجربه ها نیز مشترک خواهد بود. این جلسات برای یاد گیری به فرمی که در هر مکان آموزشی روال است، نیست و تنها مکانی برای ایجاد ارتباط انسانی با همدردانی است که می آیند تا دردشان، شادیشان و تجربیاتشان را با دیگر دوستان خود تقسیم نمایند و به همین دلیل است که بهبودی دست یافتنی می شود. زمانی که در مسیر بهبودی قرار گرفتیم، دست در دست دیگر یاران و به خصوص در کارکرد قدمها، در کنار شخصی که او را راهنما خود انتخاب کرده ایم، شروع به قدم زدن می نمائیم، در این مسیر به ریشه های بیماری اعتیاد خود واقفتر شده، پس از شناخت دقیقترشان، شروع به خارج کردن آنها از ذهن و روح و درون خود نموده، جا برای آرامش، پذیرش، عشق و ایمان بیشتر و بیشتر می گردد و در آن زمان است که هر یک از ما نیز، همین نقش را برای تازه واردین بعدی خواهیم داشت و این سیکلی است که همواره ادامه خواهد یافت .

در خاتمه، تنها پیشنهادم به نازنینی که ایمیل زده بودند و سوال کرده بودند چه نقشی می توانند برای همسر خود داشته باشند، این است که ابتدا شما نیاز دارید با پیوستن به جلسات 12 قدم خانواده ها (تقریبا" در اکثر کشورها این جلسات برقرار است)، جایگاه واقعی خود را بهتر یافته و با کارکرد قدمهای 12 گانه مخصوص وابستگان به شخص معتاد، به پذیرش رسیده، در آنزمان بهترین و اصولی ترین کمک ها را به همسر خود خواهید نمود. خوشبختانه جلسات 12 قدم اینترنتی نیز به زبان فارسی هم برای معتادین و هم برای خانواده ها، در دسترس است که لینک ورود به جلسات را نیز در بخش پیوندهای روزانه اضافه نمودم، اگر چه که تاثیر جلسات حضوری چندین برابر جلسات مجازی است. این جلسات هر شب، ساعت 22:30 به وقت ایران، 20:00 شب به وقت اروپای مرکزی برقرار است و جلسات خانواده ها نیز، روزهای فرد، از ساعت 20:30 به وقت ایران و 18:00 به وقت اروپای مرکزی برقرار است.

من و همه یاران، برای همسر شما دعا می کنیم که به حقیقت نیاز به حضور در جلسات 12 قدم رسیده و بزودی ایشان را در جلسه ببینیم.   آمین

با دعای امروز، تا نوشته بعدی حق یار و یاورتان، شاد باشید و کامروا.

خداوندا، یاریم نما تا مفهوم واقعی عشق و دوستی را در یابم، تا بتوانم صبر و بخشش را در زندگی خود و در رابطه با دیگران تمرین کنم.

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 14:26 |

بنام او که هدایت کننده اصلی است،

به عنوان شخص معتاد، زندگی گذشته من همانطور که بارها و بارها به آن اشاره کرده ام، مملو بود از غرور، خودبینی، خودمحوری، خودپرستی و خودشیفتگی. هر آنچه بود "خود" خواسته یا ناخواسته، در ایتدایش باید قرار می گرفت، از آنجا که تمامی ضربه هایی نیز که در زندگی گذشته ام چه دوران قبل از مصرف یا زندگی توام با مصرف، متحمل شدم، از همین نقایص سرچشمه می گرفت، لذا امروز می دانم که هر چقدر بیشتر به خودم یادآوری کنم، شاید بهتر بتوانم زندگی امروزم را در جای صحیح و درستتری پایه ریزی کنم.

واقعیت این بود که تنها بر روی افکار خودم حرکت می کردم و خودم را به اندازه وسعت دنیا، بزرگ می دیدم. با آنکه می دیدم هر چه بیشتر تقلا می کنم، خودم بیشتر فرو می روم و روز بروز زندگیم تیره تر و نا امید کننده تر می شود، اما چه داستانی بود که من قادر به درکش نبودم را امروز، کمی از دیدگاه بهتری می توانم برای خودم تجزیه و تحلیلش کنم. تا آن جا که خودم را تنهای تنها احساس نمودم. سخت است زمانی که در جمع باشی، اما خودت را غریبه و تنها بیابی. اما همین سختی، با خود خبر خوبی به همراه داشت، اینکه دیگر هیچ چیز کار نمی کند و من به اون عجز روحی و روانی مورد نیاز رسیده ام که دیگر نه مواد جوابم می داد و نه رفتن و غرق شدن در افکاری که "خود" داشت.

نکته مهم این بود که من حتی پس از آخرین مرحله ترک فیزیکی و سپس آشنائی با انجمن، هنوز هم فکر می کردم می توانم با باورها، افکار و بینش خودم ادامه بدهم و نیاز به مواد مخدر هم نداشته باشم، وسوسه فکری نخواهم داشت و قادرم زندگی بدون حضور مواد مخدر را تجربه کنم. همچنان "من" در هر کجا حرف اول را می زد. هنوز دلم می خواست یکی از بچه های انجمن به من بگوید تنها مشکلم، این بوده که مواد مصرف می کرده ام و چنانچه این مشکل را حل کنم، در رده بندی بهترین مخلوقات خدا، جزء نفرات برترم. حاضر نبودم اقرار کنم که من اصلا" زندگی کردن بلد نیستم، در حالی که واقعیت داشت، گذشته ام، خود بهترین دلیل و مدرک بود از اینکه تنها یاد گرفته بودم خودم را در مسیر مرگی تدریجی رها کرده و می دیدم و می دانستم این انتخاب، نتیجه ای جز مرگ و نابودی برایم ندارد، قادر به تغییرش نبودم و خود را تسلیم موجی نموده بودم که با هر وزش باد، هر پستی و بلندی، حرکتش سریعتر و با قدرت بیشتری مرا به صخره ای می کوبید. تا آنکه بالاخره زمانی رسید که تسلیم واقعیت های موجود شدم و بهبودی از همان مرحله آغاز شد. خدا را شکر، قبل از آنکه دیر شود، تسلیم واقعیت موجود شدم.

از زمانی که در جلسات، خودم عضویت خودم را صادر کردم (آنزمان که با عشق در جلسات شرکت کردم، نه همانند جلسه اول، از روی رودربایستی و از سر اجبار)، خبر جالب برای خودم این بود که من هم می توانم شنونده خوبی باشم، وقتی شنونده خوبی شدم، به صحبت دیگر همدردانم بیشتر علاقه مند شدم و دانستم برای خود، باید دست بکار شوم. دیگر در این مرحله و تجربه زیبائی که در حال کسب کردنش بودم، دلم نمی خواست زندگی رو به اون فرمی که تا قبل از آن طی نموده بودم را، ادامه دهم. فهمیدم که همه اون چیزی که من برای خودم زندگی معنی اش کرده بودم، رنگ و بوی همه چیز داشت، جز زندگی.

در این مرحله، دوستان همدردم به من گفتند، اکنون ۲ گام دیگر مانده که اگر برداری، درکت از زندگی از همین هم که هست، بهتر و قشنگتر خواهد شد. 

۱ - اینکه برای خود راهنمائی انتخاب کنم

۲ - قدمهای دوازده گانه ام را با آن شخص شروع کنم.

به من گفتند که از بین همین افرادی که قبل از تو به جلسات آمدند و با کار کردن بر روی خودشان، درک بهتری و تجربه بیشتری از من، در مورد بیماری اعتیاد دارند، شخصی را انتخاب کنم. شخصی که بالاخره کمی می توانم به او اعتماد کنم، همین کافی هست. اوایل به نظرم می آمد چه کار سختی از من می خواهند تا انجام دهم، اعتماد کردن، اما با گذشت چند جلسه دیگر، دریافتم گویا باورم به این افراد، روز بروز بهتر و قویتر می شود و از آنجائی که در این مسئله هم می خواستم، بهترین هایش عاید من شود، پیرمرد مو سفیدی که چهره ای کاملا" نورانی داشت، بیشتر از دیگران بدلم نشست. امروز می دانم که اگر چه آنزمان گزینش و انتخاب هایم، همچنان خودمحورانه بودند، اما از طرفی ریشه در ترسهایم نیز داشتند، ترس از باختن. واقعیت امر این بود که در گذشته، به اندازه کافی باخته بودم و شاید این آخرین روزنه و این آخرین فرصتی بود که یافته بودم. 

احساس می کردم، دیگر جائی برای باخت جدید ندارم

از طرفی دیگر پا به دنیای جدیدی گذاشته بودم، اگر چه همه پیامها در این مسیر، بوی بهبودی، امید و زیبائی می داد، اما برای من دنیائی ناشناخته بود و قدم گذاشتن به جاده ای که از آن هیچ شناختی نداشتم، برایم توام با ترس و وحشت بود، به خصوص که دانسته بودم نیاز به تغییر هم دارم، تغییر در باورهایم، بینشم به خود و زندگی و همه اینها نیز بر دامنه ترسهایم می افزود. بعدها با گوش کردن به تجربه سایر دوستانم، دانستم که این نیز یکی دیگر از وجوه مشترک افراد معتاد است که برای تغییر کردن، سفر به جاهای ناشناخته زیاد راحت نیستند و مشکل مشابهی با من دارند.

خوشبختانه از این مرحله سخت تصمیم گیری نیز گذر کردم، چون می دونستم و باور کرده بودم که خودم به تنهائی با دانش و آموخته هایم هیچ کاری نمی توانم برای خودم انجام دهم و لزوم داشتن کسی که در کوره راههای تنگ وتاریک جلوی رویم، بتواند دستم را گرفته و از آنجا که خود از آن مسیر، به سلامت گذشته و بهتر از من با مسیر آشناست، را احساس نمودم. مشکل من در گذشته نداشتن اطلاعات یا دانش و تجربه نبود، برعکس و خصوصا" از زمانی که فهمیده بودم اعتیادم برایم دردسر ساز شده، یا در هر یک از سایر مراحل زندگی مشکل دارم، شروع به جمع آوری اطلاعات و کسب دانش می نمودم، مسئله این بود که من بلد نبودم چگونه از این اطلاعات برای خودم استفاده نمایم و لذا مشکل من همچنان در همان نقطه ای می ماند که قبلا" داشتم و یا حتی بدتر، اطلاعاتی که فقط حکم ذخیره شدن در من داشتند و تنها نتیجه شان آن بود که ره تو شه ام را سنگینتر، مرا خسته تر و درمانده تر می نمود.

با انتخاب راهنما، زمان کارکردن بر روی قدمهای 12 گانه رسید، از آنجا که من به عنوان شخصی معتاد، عجول هم بودم و همیشه در انتخاب مسیر، دوست داشتم میانه بر زده و مسیر ها را کوتاهتر کنم، با این امید که اگر تند، تند، قدمها را کار کرده و به قدم 12 برسم، از دانشگاه بهبودی فارغ التحصیل خواهم شد و دیگر بیماریم پایان یافته و خوب خواهم شد، آنچنان که می توانستم، بر روی بیماریم زوم نکردم، اما هر چه بود، همان اندک هم، تاثیرش را گذاشت و نتیجه آن بود که در جهت شناخت واقعی خودم، صفر نبودم، اگر چه به بیست هم نرسیده بودم.

رفته رفته، یاد گرفتم، که اصولا" دو دسته از عزیزان همدرد وجود دارند که به من کمک می کنند تا تمیز بمانم، گروهی که قبل از من تمیز شده و دست مرا می گیرند و راههائی که خودشان از آن عبور کرده اند را بمن نیز نشان می دهند و خبر خوب برای آنکه بتوانم تمیز بمانم و دلیل محکمی برای حضورم در انجمن باشد این بود که دسته دوم آن عزیزانی که بعد از من به انجمن می پیوندند. اولین بار که عزیزی از من خواست تا در جاده بهبودی نقش راهنما برایش داشته باشم و در جاده بهبودی با هم قدم بزنیم، اگر چه لحظه با شکوهی بود برای رسیدن به خود باوری، اما پس از آن متوجه شدم که تا چه حد خودم و گردآگرد برنامه بهبودی شخصی خویش، نیاز به بازبینی و تلاش بیشتری دارم. نکته جالب این بود که می دیدم راهکاری که از طریق من و توسط خداوند به عزیزی منتقل می کنم، خودم هنوز آنرا در زندگیم اجرا نمی کنم و پس از آن بود که به این باور رسیدم اگر راهکاری که به دیگری می دهم که 100% کلامی بود از طرف خدای خودم و دریافتم به او جواب داده است، خودم نیز آنرا اجرا کنم، قطعا" زندگیم بهتر خواهد شد.

در ادامه به باوری عظیم رسیدم که تا به امروز، با گذشت زمان همچنان قوی و قویتر می شود و آن این بود که امن ترین جائی در برنامه بهبودی و بازپروری برای من، آن زمانی است که یکدستم در دست راهنمایم و دست دیگرم در دست عزیزی که بعد از من به انجمن آمده باشد.

امروز دیدم کمی تغییر کرده، به باور امروزم نیاز به داشتن راهنما، نه فقط این است که از دانش و تجربه بیشتری نسبت به بیماری اعتیاد برخوردار است، که عین واقعیت است برای من و بقول ضرب المثل معروفی که می گوید، هر چه باشد چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده است، اما بهبودی برای من از همان نقطه ای آغاز می شود که شروع به سوال کردن می کنم. حقیقت این است که با سوال کردن، درست بر خلاف زندگی گذشته ام اقدام می کنم، حرکتی که با اقرار به اینکه من نمی دانم با طرح سوال آغاز شد، و الا در زندگی گذشته ام هرگز نمی توانستم به همان دلیل "خودها" و "من ها"، با سوال میانه خوبی داشته باشم و درست یا غلط خودم، جواب سوال خودم را می دادم.

 

فارغ از هر جوابی که راهنمایم به من دهد، اگر راهکارش درست بود که تاثیر مثبت آنرا خود خواهم دید و چنانچه راهکار او برایم در موردی خاص کاربرد نداشته باشد و نتیجه معکوس دهد، باز هم می تواند برایم نشانه ای از رشد باشد، زیرا با دیدی بازتر از آن درس خود را خواهم آموخت.

با توکل به خداوند، ادامه خواهم داد. در پناه حق، شاد باشید و سلامت.

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 23:6 |

بنام خدا،

دو روزی جای همه دوستان خالی، به اتفاق یکی از عزیزانم، راهی شهر کلن آلمان شدم تا از نزدیک شاهد جشن یک سالگی تولد دوباره دو برادر عزیزم، رضا و حمید باشم. این دو برادر خوب و عزیزم، سال گذشته با خود آشتی کردند، دست از جنگ با مواد مخدر برداشتند، ابتدا رضا و ۳ روز بعد حمید که هر دو ساکن کلن بودند پا به دنیای باشکوه بهبودی گذاردند. درست نمی دانم که آیا در زمان مصرفشان با یکدیگر آشنا بوده اند یا نه، اما در طول سال گذشته، خود شاهد پیوند برادری و دوستی این دو یاور عزیز بوده ام و این اولین ارمغانی است که به هر یک از ما، در بدو ورود به انجمن داده می شود، دوستانی سرشار از عشق و صفا. در جلسه ای که به مناسبت جشن یک سالگیشان برپا شد، ۱۰ عزیز دیگر که بیماری اعتیاد داشتند، حضور داشتند. خلاصه جای همگی سبز، جشنی باشکوه برپا شد تا این عزیزان، مزد تلاشهای یکساله خود، اینکه ۳۶۵ روز با خود و خدای خود، عهدی بستند تجت عنوان فقط برای امروز، را از نزدیک شاهد باشند. باری دیگر از صمیم قلب به این دو برادر عزیز پاکی یکسال و چند روزشان را تبریک می گویم و برای همه از خداوند، روزهائی سرشار از سلامتی، رشد روحانی و عزت و سربلندی آرزومندم.

در ادامه مطلب قبل، اجازه دهید داستان بیماری اعتیاد و شکست باورها و اعتماد به نفس در خودم را از زاویه ای دیگر بنگرم، بسان هر بچه دیگر، من نیز از بچگی عاشق مرحوم پدرم و خانواده ام بودم، شاید اگر درصدی از وابستگی هایم را نیز به آن بیافزایم، بتوانم بگویم که دیوانه وار عاشق پدرم بودم و لذا اولین الگوی فکری من از همان دوران بچگی مرحوم پدرم بود و حکم بت برایم داشت. ۵ سال بیشتر نداشتم که مرحوم پدرم از من خواست سوره توحید را با صوتی قرآنی بخوانم تا او آن را یر روی کاست ضبط کند، با وجود آنکه اصلا" نه صدای خوبی داشتم و نه هنجره ای مناسب برای این کار، پذیرفتم . وقتی اینکار انجام شد و از من تعریف و تمجیدی که فقط حکم تشویق داشت، نه ارزش تشویق را دیدم، تمام وجودم سرشار از حسی خوب شد و لذا سعی کردم در ادامه همه کارهای او را تقلید کنم.

از همان روز به بعد، قیف بزرگی برمی داشتم و می رفتم روی پله های خانه می نشستم و  آواز و یا هر چیز دیگری که تا آن سن بلد بودم را بلند بلند می خواندم، بیچاره خانواده ام، تا مدتی چه صدای ناهنجاری را باید تحمل می کردند، اما بعد از آنکه می گفتند بسه دیگه، سرمان رفت، به نوعی دچار دو گانگی می شدم، مگر همین ها نبودند که مرا تشویق کرده و گفته بودند خیلی قشنگ و با صوت می خوانی ؟ و من روز بعد، باز هم ادامه می دادم، آنقدر که خودم هم مانده بودم بالاخره صدایم قشنگ است یا گوشخراش ؟ وقتی کاری می کردم که اقتضای سن کودکیم بود و مرحوم پدرم، هم او که بتم بود مرا تنبیه کرده و یا می گفت دوستت ندارم، تصورش هم در عالم کودکی برایم سخت و دشوار بود که کاری کنم که بت من، آنرا تائید نکند و همین عاملی بود تا من گوشه گیری و انزوا، بخصوص در جمع را از همان دوران بچگی تمرین کنم.

از همان سنین کودکی، تا زمانی که به مدرسه می رفتم، یا به میهمانی می رفتم (چه عذابی بود رفتن به میهمانی، به خصوص اگر بچه همسن و سال من نداشتند، گوشه ای نشستن و سرم را پائین انداختن و لحظه شماری برای تمام شدن و برگشتن به خانه) و یا هر جای دیگری، دقیقا" نمی دانستم چکار باید انجام دهم. همیشه منتظر می ماندم تا با نگاه به جمع ببینم آنان چه می کنند تا من نیز همان کار را تقلید کنم. گوئی همه بلد بودند چکار باید بکنند، الا من. رفته، رفته هر چقدر بر سن وسالم افزوده می شد، تضاد دنیای درونی و بیرونی من نیز بیشتر می شد، حس می کردم بیگانه ام و به جمع تعلقی ندارم. به محض آنکه سنم به نوجوانی رسید و دوستان بیشتری پیدا نمودم، تا جائی که ترسهایم اجازه می دادند، بیشتر اوقاتم را ترجیح می دادم با آنان سپری کنم، خصوصا" در فصل تابستان، شاید اقراق نباشد اگر بگویم 10 ساعت با همسن و سالانم فوتبال بازی می کردیم، اما مشکل من همچنان حتی زمانی که با آنان نیز بودم، باعث می شد تا از درون احساس کمبود و ضعف کنم.

در آن سن فوتبال گل کوچک را خوب بازی می کردم، اما به محض آنکه می دیدم مرحوم پدرم از دور دارد می آید، حتی اگر وسط بازی بود، فوتبال را رها می کردم و می گفتم بچه ها، خداحافظ من باید بروم خانه، از چه چیزی فرار می کردم، خود حیرانم. همین امر سبب شده بود تا نقطه ضعفی نیز خود بدست دوستانم بدهم که حتی تا سنین جوانی نیز آنان برای مسخره کردن هم که شده، می گفتند کاظم، در برو، پدرت دارد می آید و این امر شدیدا" مرا آزار می داد و بر احساس کمبودهایم، بر دامنه عدم اعتماد به نفسم می افزود . بنده خدا حرفی نداشت، فقط همیشه خواستش این بود که من از درسم عقب نیافتم ولی، من پیام را درست درنیافته بودم و حتی زمانی که درس هم نداشتم، با خود می اندیشیدم بر خلاف خواسته پدرم عمل می کنم و چون می خواستم نزد او بهترین باشم، فرار را بر قرار ترجیح می دادم. روزی سرگرم فوتبال بودم و از حضور پدرم غافل بودم، در مرحله ای که حمله کرده و به تیم مقابل گل زدم، برگشتم و او را دیدم. دانستم چند دقیقه ای است که ایستاده و با شوق هر چه تمامتر مشغول تماشای بازی من بوده است، با آنکه زمانی که او را دیدم، لبخندی از سر رضایت می زد، اما من باز هم ترسیدم.

رفته، رفته همچنان که سن من رو به رشد بود، شعاع حضور من در محیط بیرون از خانه نیز افزایش یافت و از کوچه و محله، بیرونتر رفت و پر واضح است که در این میان، بر دامنه و نوع دوستانم نیز افزوده شد. ترجیح می دادم دوستان جدیدی داشته باشم که از نقطه ضعف های من آگاهی نداشته باشند و من با آنان احساس راحتتری کنم. محتاج آن بودم تا توسط ارتباطاتم با دوستان جدیدم، همه کمبودهای درونی و خلاءها را پر کنم. روزی یکی از همین دوستان، سیگاری روشن کرد و به من گفت می کشی ؟ با آنکه می دانستم سیگار چیز خوبی نیست، اما از آنجا که دلم نمی خواست کم بیاورم، ادای بزرگترها را در بیاورم، از طرفی در نه گفتن، ضعیف بودم، اینکه از بچگی دیده بودم، مرحوم پدرم(بتم) هم سیگار می کشید، همه و همه عاملی شد تا جواب دهم آره، می کشم و تا به امروز، که حدود 27 سال از آنزمان می گذرد، متاسفانه همچنان درگیر کشیدن سیگار هستم. اوایل چون بلد نبودم، سیگار را بقول معروف کاه دود می کردم، اما روزی نیز که یکی از دوستان به من گفت، باید سیگار را تو دهم، بدون هیچ تفکری پذیرفتم و با آنکه بشدت سرفه نمودم، اما از حالت سرگیچه ای که به من دست داده بود، آنقدر راضی بودم که افسوس می خوردم، چرا تا کنون سیگار را حرام می کرده ام.

یک سال و اندی سیگار را آنهم با پنهان کاری از خانواده ام ادامه دادم و با دوستان رفته رفته، همچنان که در بخش مروری بر گذشته خودم در روزهای نخستین نوشتنم در وبلاگ، به آن پرداختم، با الکل و پس از آن مواد مخدر نیز آشنا شدم. از زمانی که با ترکهای فیزیکی نیز آشنا شدم، با هر بار شکست از آنکه می دیدم، تلاشم را کرده ام، اما باز به مصرف مواد پناه برده ام، رفته رفته باورهایم از درون می شکست.  اعتماد به نفسم بیش از پیش، کمرنگتر می شد ، همواره در کوره راههای زندگی گذشته ام، یاد نگرفته بودم که چگونه با مشکلات باید روبرو شد و از آنجا که هر کاری که می کردم، معمولا" از روی ترسهایم بود، ابتدا اشتباه انجام می دادم، هر راهی را بخاطر عجول بودنم، سعی می کردم میان بر بزنم و بخاطر راحت طلبیم، تمام سعی و کوششم بر این بود که هر چیزی را که می خواهم بدست آورم، بی آنکه قدمهائی که می بایست برایشان بردارم. تمام زندگیم خلاصه شده بود که به یک سری اهدافی برسم و چون در خیلی موارد، منجمله ترک کردن و در ترک ماندن، شکست می خوردم، همه اعتماد به نفسم را از دست داده بودم تا بدآنجا که آخرین باری نیز که در ایران، ترک کردم و باز هم ترکم دوامی نیافت، با خود اندیشیدم که دیگر من باید ترک کردن، را ترک کنم.

اما خواست خدا برایم این نبود، مرا با انجمنی آشنا کرد که در ابتدا به من گفتند، تنها ماده مخدر مصرف نکردن برای تو چاره کار نیست. تو باید بهبودی پیدا کنی، بهبودی احساسی، بهبودی روحانی و در نهایت عرفانی، که همه عمر شاید بدون آنکه خود بدانی در جستجویش بوده ای. دوستانم به درستی به من یادآور شدند که تو نیز همچون هر کدام از ما، هر چقدر بیشتر از لحاظ سنی رشد کردی، به همان نسبت از خودت بیشتر و بیشتر فاصله گرفتی، هر چه بیشتر از خودت دور شدی، با نسبیتی مشابه از اجتماع دور و برت نیز فاصله گرفتی.

به من گفتند تو باید جایگاه خویش را در جامعه پیدا کنی تا آنگاه زندگی برایت معنی و مفهوم اصلی خودش را بدهد، تا شوق دوباره در تو زنده شود و اینها هیچ کدام میسر نیست، مگر آنکه ابتدا خودت را بپذیری و بدانی که تو نیز می توانی همچون هر یک از ما به آرامش برسی. زندگی کنی و از زندگیت لذت ببری. گوشزد نمودند، خودم را دست کم نپندارم، گفتند تو امروز مشکل بزرگ زندگیت یعنی مصرف مواد مخدر را پشت سر گذاشته ای، این سخنان برای همچون من، که از درون واقعا" احساس پوچی و ناتوانی داشت، سخنانی دلنشین بود. اما از آنجا که می دانستند، به عنوان معتاد، حتما" اعتماد به نفس یا اصلا" ندارم و یا اعتماد به نفسم ضعیف است و از طرفی سرشارم از غرور کاذب، شاه کلید بهبودی یعنی فقط برای امروز (از دوستم بهرام، که این جمله زیبای "شاه کلید" را اولین بار از زبان او شنیدم ، ممنونم) را بدستم دادند و گفتند تو باید هر یک روز، فقط برای همان روز با خودت عهد کنی که انتخاب امروزم، مصرف نکردن است. آنگاه روز بروز، زمانی که از تمامی راهکارهای انجمن استفاده نمودی، خواهی دید که به جائی دیگر متصل خواهی شد، آنگاه زندگی برایت رنگ و بوی جدیدی خواهد داشت، خواهی دانست که از کجا آمده ای و همه اینها، در تو آنچنان تاثیری خواهد گذاشت که همه سالهای مصرف مواد مخدر را هم اگر جمع کنی، به پایش نخواهد رسید.

با شعری از هوشنگ ابتهاج، تا نوشته بعد همگی را به خدا می سپارم.

     بر آن عقل بخندیم، که عشقش نپسندید   

                                              بر این حلقه زنجیر چو دیوانه بگردید

     بر این کوی و بر آن بام، چه گردید به ناکام   

                                              اگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 19:28 |

بنام نامی او که منشاء هر تکیه گاهی است،

در پست قبل، به بررسی مراحل از دست دادن تدریجی اعتماد به نفس در دوران کودکی و نوجوانی تا حدودی پرداختم، اوایل شاید شکست تدریجی اعتماد به نفس، در ضمیر ناخود آگاه من شکل می گرفت،اما به تدریج به ضمیر خودآگاهم نیز سرایت نمود و رفته رفته خودم هم باور کردم که انسانی هستم که توانائی انجام دادن خیلی از کارها را ندارد. چه بسیار زمانهائی که برای انجام کارهای ساده نیز، تمام تن و بدنم می لرزید، زیرا جرات و شهامت از من در خیلی موارد، ناخواسته گرفته شده بود. خیلی سخت است انسان بداند که فقط در صورتی دوست داشتنی هست، که کارهای خوب انجام دهد و الا بچه بدی خواهد بود، من که دلم می خواست همیشه بهترین باشم و به همه ثابت کنم، دست و دلم می لرزید نکند کاری کنم که خراب شود.

حتی استعدادهای من در دروسی خاص به باد فراموشی سپرده شده بود، گویا قرار بود من در همه ابعاد فرزندی استثنائی باشم، در دوران تحصیل همیشه عاشق ریاضی و فیزیک بودم و از درسهای حفظ کردنی، مانند تاریخ و جغرافیا و غیره بیزار بودم و زمانی که در این دروس موفق نبودم، بخاطر طرز برخورد ناصحیح، خودم هم باورم شده بود و از خود می پرسیدم راستی چرا همه درسها را بخوبی یاد نمی گیرم و این مورد را بیشتر به پای ضعف و کمبود خود می نوشتم.

با اینکه اصلا" خودم دلم نمی خواست پزشک شوم، اما از آنجا که خواست خانواده ام این بود که من باید دکتر شوم و من همچنان فکر می کردم اگر دکتر نشوم، انسان خوبی نخواهم بود، بدون در نظر گرفتن استعدادها و علایقم، رشته تجربی را انتخاب کردم. سال اول نظری، دبیر زیست شناسی داشتیم که فردی فوق العاده بد اخلاق و بد دهن بود. او سه خصوصیت متمایز با سایر دبیران داشت، اول آنکه خیلی فحش و بد و بیراه می گفت، دوم آنکه خوراکش نمره ۶ دادن بود و سوم اینکه کت و شلوار و کراوات و بقول معروف اطو کرده می آمد سر کلاس، شاید برای آنکه شخصیت های زشت دیگر خودش را پنهان کند. بخاطر همین برخورد و عدم اعتماد به نفس، آنچنان از درس زیست شناسی متنفر شدم (چند باری هم برای تلافی کردن، به اتفاق یکی دو نفر از همکلاسیها، رفتیم و دور تا دور ماشینش رو خط خطی کردیم)،  همان سال برای اولین بار، با تک ضرب (طبق معمول نمره ۶ جناب استاد)، قبول شدم و رشته ام را به ریاضی فیزیک تغییر دادم.

آنقدر پیامهای منفی و دلسرد کننده به من داده شده بود که حتی در سن جوانی نیز، هنگام راه رفتن، به غیر از زمانهائی که با دوستان قدم میزدم، سرم را به شدت پائین می انداختم به طوری که بارها، مرحوم پدرم می پرسید : دنبال پول پیدا کردن می گردی در پیاده رو؟ نمی دانست که تاثیرپذیری من از دریافت پیامهای منفی، مرا به انسانی حساس تبدیل کرده بود که دیگر خودش را در موارد زیادی، ضعیف و ناتوان تلقی می کرد و از ترس آنکه به هنگام پیاده روی نیز، مانعی بر سر راهش قرار گرفته و زمین بخورد و دیگران بگویند حتی راه رفتن هم بلد نیست و یا از ترس آنکه آشنا و فامیلی را ببیند و نتواند همانند یک انسان متکی به خود، با آن شخص روبرو شود، ترجیح می داد سرش پائین باشد. سربزیری من، نه از تواضع و فروتنی که از عدم اعتماد به نفس من نشئت می گرفت.

یکی دیگر از پیامهای منفی که از بدو کودکی، خانواده ناخواسته به من القا کردند آن بود که اگر کسی درخواستی می کرد و من دلم نمی خواست آن را انجام دهم، آنا" با واکنش ای بابا، زشته، خجالت بکش، احترام کوچکتر، بزرگتریت کجا رفته و غیره روبرو می شدم و همین امر نیز بتدریج قدرت نه گفتن را از من گرفت. چه بسیار زمانهائی که بر خلاف میلم عمل کردم، تا فقط تائید شوم، تا کاری انجام ندهم که زشت باشد.

اولین باری هم که به پیشنهاد دوستانم برای نوشیدن الکل جواب مثبت دادم، به این دلیل بود که بلد نبودم، نه بگم. امروز، وفتی به اون روزها فکر می کنم، می بینم چقدر برای نشنیدن جملات منفی، ترجیح می دادم در جمع، نباشم و از بودن در جمع فرار کنم. دیگه لج بازی به بخشی از واکنش های من تبدیل شده بود. زیرا تمام سعی و کوشش من بر این بود که کاری انجام دهم تا تائیدیه بگیرم و چون در بعضی موارد نمی گرفتم، برای فروکش کردن خشم خود، لج بازی را آموختم. در ابتدا لج بازی با دیگران و پس از آن با خودم.

سال چهارم دبیرستان، سال پیدا کردن دوستان جدیدی بود که بعدها، اکثرشان، رفقای مصرف کننده شدند، سالی که قرار بود دیپلم بگیرم و با اینکه سوم نظری را با معدل ۱۸ قبول شده بودم، رفته رفته دامنه فرارهای من از جمع، به دبیرستان هم رسید و من در طول هفته، لااقل یکی دو بار، از بند "جیم"  استفاده می کردم.

خرداد ماه، با آنکه از لحاظ آمادگی در امتحانات سراسری، مشکلی نداشتم، اما به بهانه امتحان دادن، از منزل خارج شده و به سراغ دوستانم می رفتم، اوج لجبازی معتادگونه، با آنکه هنوز مواد مخدر و یا الکل در زندگیم وارد نشده بود و تنها گاه گاهی سیگار می کشیدم. زمانی که به خانه برمی گشتم، سوال می کردند چطور بود ؟ جواب می دادم خیلی خوب و بندگون خدا از سر خوشحالی، چند تا بارک الله هم می گفتند.

در اولین پست از این وبلاگ، نوشتم آیا اصلا" بیماری اعتیاد، منوط به وابستگی به مصرف مواد مخدر و غیره است ؟ امروز خوب می دانم که در مورد من، حداقل اینطور نبود و از همان زمان بچگی، به مرور شاخه های بیماری اعتیاد در من جوانه زد، رشد نمود و میوه و ثمره هرزش، شد الکل و مواد مخدر.

داستان شکست باورها و اعتماد به نفسم، ادامه دارد که با یاری خداوند، خواهم نوشت.

تا نوشته بعد، خداوند نگهدارتان.

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 13:1 |
بنام خدا،

با سلامی دوباره، مدتی بود که دست و دلم برای نوشتن نمی رفت، با اینکه می دانستم، در چه زمینه ای می خواهم بنویسم و مطالب را برای نوشتن بر روی کاغذ آماده کرده بودم، اما کمی بی حوصلگی، بی تفاوتی سراغم آمده بود که خلاصه دست و دلی برای اینکه بنویسم را نداشتم. ساعاتی پیش رفتم که بخوابم، اما نمی دانم چه شده بود که هر چه کردم خوابم نمی برد، با خدای خودم کمی خلوت کردم، دیدم شاید به این دلیل است که این روزها، منتظر رسیدن خبری بودم که چون نرسیده بود، تمام اشتیاقم را نیز از من گرفته بود. صادقانه هر روز با خود می گفتم، بسه، کار خودت رو انجام بده و نخواه که خواست خودت رو زودتر از خواست خدا ببینی، اما عجب مریضیه، وقتی فقط به حرف بسنده کنم و به عملکرد نرسونم، حالم که خوب نمی شه بی طاقت تر و درمونده تر هم می شم. هر چی بود طلسم این چند روزه رو شکستم و خبر خوب برای خودم اینه که الان در حال نوشتنم، اگر چه ساعت از نیمه شب گذشته، الان هم بخشی از ۲۴ ساعت یک روزه که خدا نصیبم کرده، چه پر توقع می شم بعضی وقتها، فراموش می کنم، آرزو می کردم جونم رو بگیره بلکه از عذاب مصرف خلاصی پیدا کنم.

موضوع این پست و احتمالا" چند پست بعدی را، اعتماد به نفس گذاشتم، یکی از علائم مشترک دیگه ما معتادها، عدم اعتماد به نفس هست. راستی هر یک از ما، در چه مرحله ای اعتماد به نفس خودمون رو از دست دادیم؟ آیا اصلا" از بدو تولد، اعتماد به نفس و باور توانائی شخصی ما، با اشخاص دیگه متفاوت بود یا اینکه من و امثال من بتدریح اعتماد به نفسمون رو از دست دادیم ؟

خوب بیاد دارم که همان زمانهائی که مثل هر کودک دیگه، کاری کودکانه و بر خلاف میل و خواسته خانواده ام انجام می دادم، زمانی که به من گفته می شد که دیگه دوستم ندارند(عشق واقعی - عشق معتادگونه ۲) ترس از دوست داشته نشدن باعث می شد گوشه گیر تر و خجالتی تر شوم. 

اگر هزاران بار شنیده بودم که مرا دست دارند، همه را فراموش می کردم اما آنزمان که یکبار به من گفته می شد دیگر دوستت نداریم، بیادم می ماند. گوشه گیریم باعث می شد که از درون خشمگین شوم و از همان سن طفولیت عصبانی شدن را یاد بگیرم، از دست خودم عصبانی باشم که چرا کاری کرده ام که دوستم ندارند، کمی که بزرگتر شدم تلافی کردن و لجبازی کردن را نیز تمرین کرده و آموختم.

کلاس سوم ابتدائی درست زمانی که ۸ سال بیشتر نداشتم، زمانی که بخاطر انجام ندادن کامل مشق و درسم، معلم به پدرم شکایتم کرد و مرحوم پدرم، نیز دستور زندانی شدنم در مدرسه را صادر نمود و اجازه ندادند ظهر به خانه برای خوردن ناهار بروم (آنزمان، مدارس ۲ شیفته بود)، سراسر وجودم مملو از ترس و خشم شد، چند روزی بیشتر نگذشته بود که در حیاط مشغول بازی بودم، مرحوم مادرم مشغول وضو گرفتن بود و فوق العاده وسواسی و توپ به پاهایش خورد، شروع کرد به دعوا کردن به من. رادیوئی قدیمی (لامپی) داشتیم که مرحوم پدرم آنرا خیلی دوست داشت و با وجود آنکه رادیو ترانزیستوری هم داشتیم، اکثرا" از همان رادیو استفاده می نمود. رفتم و دق دلم را سر رادیو بی نوا خالی کردم و همه سیمهایش را با قیچی چیدم. عکس العمل کاری که انجام داده بودم مشخص بود، پس از یک فصل کتک خوردن بمن مدام می گفتند که شعور ندارم، چقدر احمق هستم. امروز وقتی خودم را در آن جایگاه سن ۸ سالگی قرار می دهم میدانم که کاری احمقانه انجام داده بودم که شاید مزدش کتک خوردن بود، اما بیشتر از درد جسمی کتک خوردن، روح و باورم بود که آسیب می دید زیرا طبیعی بود در این مواقع مقایسه با دیگران هم پا درمیان کند، به من می گفتند : نگاه کن فلانی را (پسر دختر عمه ام همسن خودم بود و پسر خاله ام ۲ سال از خودم کوچکتر).

به من می گفتند از آنها یاد بگیرم و ناخود آگاه من احساس تحقیر می کردم. یواش یواش دامنه این مقایسه ها، بخودم هم سرایت کرد و من باور کرده بودم که از اونها کمتر و بی ارزش تر هستم و صد در صد کمبودی در من هست که نمی توانم مانند پسرخاله ام، بچه خوبی باشم، اینکه پسر دختر عمه ام از من بهتر است، همین ها بهترین دلیل بود تا اعتماد به نفسم را بتدریج از دست بدهم و در مقابل تائید طلبی و توجه طلبی در من رشد کند (در پست های قبل به آنها اشاره کردم).

همین امر باعث شد تا رفته رفته، خانواده ام وظیفه سنگین تری در مقابل من روی شانه های خودش احساس کند و خیلی از مسئولیتهائی که هم توان انجامشان را داشتم و هم اینکه می بایستی خودم به تنهائی انجامشان دهم را اصلا" یا به عهده من نمی گذاشتند و یا اگر هم می دادند، با دید شک و تردید از بر آمدن عهده انجام کار زیر ذره بینشان بودم.

تا ۵ سال ابتدائی همیشه به همراه پدرم به مدرسه می رفتم و با خودش بر می گشتم، (مرحوم پدرم در همان مدرسه، معلم بود) فاصله منزل تا مدرسه، حدودا" ۱۰ تا ۱۵ دقیقه پیاده روی بود و من در طی ۵ سال هرگز بیاد نمی آورم که در طول این مسیر اجازه داده باشد، دستم در دستش نباشد. اگر چه این از محبت پدریش بود که می خواست در همه احوال مراقبم باشد، مبادا بلائی سرم بیاید، زمین بخورم یا وسط خیابان بدوم و تصادفی کنم، اما با همین احساس نگرانی ها و ترس ها و صد در صد عشق های پدریش، بدون آنکه خود بداند، حس اعتماد به نفس را نیز از من می گرفت. خانواده تا سن ۱۱ - ۱۲ سالگی اجازه حمام رفتن به تنهائی به من نمی دادند. اوایل، مرحوم مادرم دور تا دور حیاط منزل دنبالم می کرد تا به زور به حمام بروم، بعد از آن هم نوبت و وظیفه حمام بردن من، به مرحوم پدرم رسیده بود. جرات نداشتم بگویم خودم هم می توانم حمام کنم، یا شاید نوعی نا باوری.

مشکل کشته شدن تدریجی اعتماد به نفس در من، تنها به محیط خانه و کاشانه ختم نشد، در دوران مدرسه و بخصوص با برخورد غلط یکی دو نفر از اساتیدم در دوره راهنمائی شکل ویژه ای بخود گرفت. در اول راهنمائی، یادم می آید استادی بود که وقتی کسی از او می خواست دوباره توضیح دهد، اول یک عالمه شکوه و ناسزا بار بنده خدای همکلاسیم می کرد : احمق، مگر همین الان توصیح ندادم ؟ کودن، حواست کجا بود ؟ و از این قبیل حرفها. عکس العمل من پر واضح بود که وقتی سوال می شد فهمیدید ؟ اگر هم درست متوجه نشده بودم، می گفتم آره. از یکطرف حس خجالت در من رشد نمود و از سوئی دیگر از دست دادن اعتماد به نفس.

چه بسیار زمانهائی که استاد سوالی می کرد و صادقانه جوابش را بلد بودم، اما قدرت اینکه دستانم را به عنوان داوطلب پاسخ دادن بالا ببرم، نداشتم. می ترسیدم نکند غلط جواب دهم و مورد شماطت و تمسخر دیگران واقع شوم و وقتی درمی یافتم که جواب داده شده، همانی بود که من می دانستم، افسوس از اینکه چرا من پاسخ نداده بودم، عاشق تاییدیه گرفتن شده بودم و از اینکه این فرصت طلائی را از دست داده بودم، افسوس می خوردم.

اگر چه که بقیه استادها و معلمانم صادقانه، چنین برخورد زشتی نمی کردند، از دل و جان حاضر بودند یک مورد را اگر شده دهها بار توضیح دهند، اما نمی دانم چرا هم اینکه فلان استاد به اینگونه برخورد غلط با شاگردانش داشت، در ذهن من ظبط می گردید و مثل یک صفحه که سوزنش گیر کرده است، مدام تکرار می شد. امروز که از دریچه ای بازتر بخود و گذشته ام می نگرم، می بینم من فقط ظبط کننده پیامهای منفی در خاطره و ذهن خود بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؟

با توکل به خداوند ادامه خوام داد.

از دوست عزیزی که با این دعای زیبایش، نحوه دعا کردن صحیح را به من آموخت، ممنونم. دعای امروزم، درخواست از شما عزیزان است :

از خدای خود، برایم دعا کنید که مرا به حال خودم رها نکند.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 1:57 |


Powered By
BLOGFA.COM