بنام او که هدایت کننده اصلی است،
به عنوان شخص معتاد، زندگی گذشته من همانطور که بارها و بارها به آن اشاره کرده ام، مملو بود از غرور، خودبینی، خودمحوری، خودپرستی و خودشیفتگی. هر آنچه بود "خود" خواسته یا ناخواسته، در ایتدایش باید قرار می گرفت، از آنجا که تمامی ضربه هایی نیز که در زندگی گذشته ام چه دوران قبل از مصرف یا زندگی توام با مصرف، متحمل شدم، از همین نقایص سرچشمه می گرفت، لذا امروز می دانم که هر چقدر بیشتر به خودم یادآوری کنم، شاید بهتر بتوانم زندگی امروزم را در جای صحیح و درستتری پایه ریزی کنم.
واقعیت این بود که تنها بر روی افکار خودم حرکت می کردم و خودم را به اندازه وسعت دنیا، بزرگ می دیدم. با آنکه می دیدم هر چه بیشتر تقلا می کنم، خودم بیشتر فرو می روم و روز بروز زندگیم تیره تر و نا امید کننده تر می شود، اما چه داستانی بود که من قادر به درکش نبودم را امروز، کمی از دیدگاه بهتری می توانم برای خودم تجزیه و تحلیلش کنم. تا آن جا که خودم را تنهای تنها احساس نمودم. سخت است زمانی که در جمع باشی، اما خودت را غریبه و تنها بیابی. اما همین سختی، با خود خبر خوبی به همراه داشت، اینکه دیگر هیچ چیز کار نمی کند و من به اون عجز روحی و روانی مورد نیاز رسیده ام که دیگر نه مواد جوابم می داد و نه رفتن و غرق شدن در افکاری که "خود" داشت.
نکته مهم این بود که من حتی پس از آخرین مرحله ترک فیزیکی و سپس آشنائی با انجمن، هنوز هم فکر می کردم می توانم با باورها، افکار و بینش خودم ادامه بدهم و نیاز به مواد مخدر هم نداشته باشم، وسوسه فکری نخواهم داشت و قادرم زندگی بدون حضور مواد مخدر را تجربه کنم. همچنان "من" در هر کجا حرف اول را می زد. هنوز دلم می خواست یکی از بچه های انجمن به من بگوید تنها مشکلم، این بوده که مواد مصرف می کرده ام و چنانچه این مشکل را حل کنم، در رده بندی بهترین مخلوقات خدا، جزء نفرات برترم. حاضر نبودم اقرار کنم که من اصلا" زندگی کردن بلد نیستم، در حالی که واقعیت داشت، گذشته ام، خود بهترین دلیل و مدرک بود از اینکه تنها یاد گرفته بودم خودم را در مسیر مرگی تدریجی رها کرده و می دیدم و می دانستم این انتخاب، نتیجه ای جز مرگ و نابودی برایم ندارد، قادر به تغییرش نبودم و خود را تسلیم موجی نموده بودم که با هر وزش باد، هر پستی و بلندی، حرکتش سریعتر و با قدرت بیشتری مرا به صخره ای می کوبید. تا آنکه بالاخره زمانی رسید که تسلیم واقعیت های موجود شدم و بهبودی از همان مرحله آغاز شد. خدا را شکر، قبل از آنکه دیر شود، تسلیم واقعیت موجود شدم.
از زمانی که در جلسات، خودم عضویت خودم را صادر کردم (آنزمان که با عشق در جلسات شرکت کردم، نه همانند جلسه اول، از روی رودربایستی و از سر اجبار)، خبر جالب برای خودم این بود که من هم می توانم شنونده خوبی باشم، وقتی شنونده خوبی شدم، به صحبت دیگر همدردانم بیشتر علاقه مند شدم و دانستم برای خود، باید دست بکار شوم. دیگر در این مرحله و تجربه زیبائی که در حال کسب کردنش بودم، دلم نمی خواست زندگی رو به اون فرمی که تا قبل از آن طی نموده بودم را، ادامه دهم. فهمیدم که همه اون چیزی که من برای خودم زندگی معنی اش کرده بودم، رنگ و بوی همه چیز داشت، جز زندگی.
در این مرحله، دوستان همدردم به من گفتند، اکنون ۲ گام دیگر مانده که اگر برداری، درکت از زندگی از همین هم که هست، بهتر و قشنگتر خواهد شد.
۱ - اینکه برای خود راهنمائی انتخاب کنم
۲ - قدمهای دوازده گانه ام را با آن شخص شروع کنم.
به من گفتند که از بین همین افرادی که قبل از تو به جلسات آمدند و با کار کردن بر روی خودشان، درک بهتری و تجربه بیشتری از من، در مورد بیماری اعتیاد دارند، شخصی را انتخاب کنم. شخصی که بالاخره کمی می توانم به او اعتماد کنم، همین کافی هست. اوایل به نظرم می آمد چه کار سختی از من می خواهند تا انجام دهم، اعتماد کردن، اما با گذشت چند جلسه دیگر، دریافتم گویا باورم به این افراد، روز بروز بهتر و قویتر می شود و از آنجائی که در این مسئله هم می خواستم، بهترین هایش عاید من شود، پیرمرد مو سفیدی که چهره ای کاملا" نورانی داشت، بیشتر از دیگران بدلم نشست. امروز می دانم که اگر چه آنزمان گزینش و انتخاب هایم، همچنان خودمحورانه بودند، اما از طرفی ریشه در ترسهایم نیز داشتند، ترس از باختن. واقعیت امر این بود که در گذشته، به اندازه کافی باخته بودم و شاید این آخرین روزنه و این آخرین فرصتی بود که یافته بودم.
احساس می کردم، دیگر جائی برای باخت جدید ندارم
از طرفی دیگر پا به دنیای جدیدی گذاشته بودم، اگر چه همه پیامها در این مسیر، بوی بهبودی، امید و زیبائی می داد، اما برای من دنیائی ناشناخته بود و قدم گذاشتن به جاده ای که از آن هیچ شناختی نداشتم، برایم توام با ترس و وحشت بود، به خصوص که دانسته بودم نیاز به تغییر هم دارم، تغییر در باورهایم، بینشم به خود و زندگی و همه اینها نیز بر دامنه ترسهایم می افزود. بعدها با گوش کردن به تجربه سایر دوستانم، دانستم که این نیز یکی دیگر از وجوه مشترک افراد معتاد است که برای تغییر کردن، سفر به جاهای ناشناخته زیاد راحت نیستند و مشکل مشابهی با من دارند.
خوشبختانه از این مرحله سخت تصمیم گیری نیز گذر کردم، چون می دونستم و باور کرده بودم که خودم به تنهائی با دانش و آموخته هایم هیچ کاری نمی توانم برای خودم انجام دهم و لزوم داشتن کسی که در کوره راههای تنگ وتاریک جلوی رویم، بتواند دستم را گرفته و از آنجا که خود از آن مسیر، به سلامت گذشته و بهتر از من با مسیر آشناست، را احساس نمودم. مشکل من در گذشته نداشتن اطلاعات یا دانش و تجربه نبود، برعکس و خصوصا" از زمانی که فهمیده بودم اعتیادم برایم دردسر ساز شده، یا در هر یک از سایر مراحل زندگی مشکل دارم، شروع به جمع آوری اطلاعات و کسب دانش می نمودم، مسئله این بود که من بلد نبودم چگونه از این اطلاعات برای خودم استفاده نمایم و لذا مشکل من همچنان در همان نقطه ای می ماند که قبلا" داشتم و یا حتی بدتر، اطلاعاتی که فقط حکم ذخیره شدن در من داشتند و تنها نتیجه شان آن بود که ره تو شه ام را سنگینتر، مرا خسته تر و درمانده تر می نمود.
با انتخاب راهنما، زمان کارکردن بر روی قدمهای 12 گانه رسید، از آنجا که من به عنوان شخصی معتاد، عجول هم بودم و همیشه در انتخاب مسیر، دوست داشتم میانه بر زده و مسیر ها را کوتاهتر کنم، با این امید که اگر تند، تند، قدمها را کار کرده و به قدم 12 برسم، از دانشگاه بهبودی فارغ التحصیل خواهم شد و دیگر بیماریم پایان یافته و خوب خواهم شد، آنچنان که می توانستم، بر روی بیماریم زوم نکردم، اما هر چه بود، همان اندک هم، تاثیرش را گذاشت و نتیجه آن بود که در جهت شناخت واقعی خودم، صفر نبودم، اگر چه به بیست هم نرسیده بودم.
رفته رفته، یاد گرفتم، که اصولا" دو دسته از عزیزان همدرد وجود دارند که به من کمک می کنند تا تمیز بمانم، گروهی که قبل از من تمیز شده و دست مرا می گیرند و راههائی که خودشان از آن عبور کرده اند را بمن نیز نشان می دهند و خبر خوب برای آنکه بتوانم تمیز بمانم و دلیل محکمی برای حضورم در انجمن باشد این بود که دسته دوم آن عزیزانی که بعد از من به انجمن می پیوندند. اولین بار که عزیزی از من خواست تا در جاده بهبودی نقش راهنما برایش داشته باشم و در جاده بهبودی با هم قدم بزنیم، اگر چه لحظه با شکوهی بود برای رسیدن به خود باوری، اما پس از آن متوجه شدم که تا چه حد خودم و گردآگرد برنامه بهبودی شخصی خویش، نیاز به بازبینی و تلاش بیشتری دارم. نکته جالب این بود که می دیدم راهکاری که از طریق من و توسط خداوند به عزیزی منتقل می کنم، خودم هنوز آنرا در زندگیم اجرا نمی کنم و پس از آن بود که به این باور رسیدم اگر راهکاری که به دیگری می دهم که 100% کلامی بود از طرف خدای خودم و دریافتم به او جواب داده است، خودم نیز آنرا اجرا کنم، قطعا" زندگیم بهتر خواهد شد.
در ادامه به باوری عظیم رسیدم که تا به امروز، با گذشت زمان همچنان قوی و قویتر می شود و آن این بود که امن ترین جائی در برنامه بهبودی و بازپروری برای من، آن زمانی است که یکدستم در دست راهنمایم و دست دیگرم در دست عزیزی که بعد از من به انجمن آمده باشد.
امروز دیدم کمی تغییر کرده، به باور امروزم نیاز به داشتن راهنما، نه فقط این است که از دانش و تجربه بیشتری نسبت به بیماری اعتیاد برخوردار است، که عین واقعیت است برای من و بقول ضرب المثل معروفی که می گوید، هر چه باشد چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده است، اما بهبودی برای من از همان نقطه ای آغاز می شود که شروع به سوال کردن می کنم. حقیقت این است که با سوال کردن، درست بر خلاف زندگی گذشته ام اقدام می کنم، حرکتی که با اقرار به اینکه من نمی دانم با طرح سوال آغاز شد، و الا در زندگی گذشته ام هرگز نمی توانستم به همان دلیل "خودها" و "من ها"، با سوال میانه خوبی داشته باشم و درست یا غلط خودم، جواب سوال خودم را می دادم.

فارغ از هر جوابی که راهنمایم به من دهد، اگر راهکارش درست بود که تاثیر مثبت آنرا خود خواهم دید و چنانچه راهکار او برایم در موردی خاص کاربرد نداشته باشد و نتیجه معکوس دهد، باز هم می تواند برایم نشانه ای از رشد باشد، زیرا با دیدی بازتر از آن درس خود را خواهم آموخت.
با توکل به خداوند، ادامه خواهم داد. در پناه حق، شاد باشید و سلامت.
+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت
23:6 |