تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها

  بنام خدا

امروز فایلی توسط یکی از نازنین دوستانم، برایم فرستاده شد که فوق العاده نکات جالبی به همراه داشت، از آنجا که فرمت فایل پاور پوینت بود، تصمیم گرفتم عینا" اینجا آن را بنویسم. خوب می دانم که در این دنیا، انسانهائی هستند که شاید هیچ کدام از نوشته های این پست شامل حالشان نشود، بخشی از ما، بخشهائی از این نوشته ها را واقعیت زندگی امروزمان می یابیم. باشد تا در هر کدام که احساس نمودیم ما نیز چنین می کنیم، نسبت به تغییر آنها اقدام کنیم.

Paradox of Our

 

Times

 

مغايرتهاي زمان ما     

 

۱ -  ما امروزه خانه های بزرگتر، اما خانواده های کوچکتر داریم، راحتی بیشتر اما زمان کمتر.

 

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time


۲ - مدارک تحصیلی بالاتر، اما درک عمومی پائین تر، آگاهی بیشتر، اما قدرت تشخیص پائین تری داریم.

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment


۳ - متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر، داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر.

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness


۴ -  بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم،خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیر وقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب بر می خیزیم،خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلوزیون تماشا می کنیم، اما بندرت دعا می کنیم .

 We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom


 ۵ - چندین برابر ملک و املاک داریم، اما ارزش هایمان کمتر شده، خیلی زیاد صحبت می کنیم ، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوئیم.

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often


۶ - زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را، تنها به زندگیمان سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان.

We‘ve learned how to make a living, but not a life; we’ve added years to life, not life to years


۷ - ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگ راههای پهن تر اما دیدگاههای باریکتر.

 We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints


۸ - بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم.

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less


۹ - ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سو به سوی دیگر خیابان برویم .

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor


۱۰ - فصای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فصای درون را، اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خودمان را.

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice


۱۱ - بیشتر می نویسیم، اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم.

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less


۱۲ - عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن را، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پائین تر.

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals


۱۳ - کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality


۱۴ - اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، سودهای کلان اما روابط سطحی.

These are the times of fast foods and slow digestion; steep profits and shallow relationships


۱۵ - فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما غذای ناسالمتر، درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر، منازل رویائی اما خانواده های از هم پاشیده.

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes


۱۶ - بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

That’s why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion


۱۷ - در جستجوی دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید، بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs


۱۸ - زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان صرف کنید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهائی را که دوست دارید ببینید.

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love


۱۹ - زندگی تنها حفظ بقا نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival


۲۰ - از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده نمائید.

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it


۲۱ - عباراتی مانند  " یکی از این روزها"  و یا   "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیائید نامه ای را که قصد داشتیم " یکی ار این روزها" بنویسیم را همین امروز بنویسیم.

Remove from your vocabulary phrases like “one of these days” and “someday”. Let’s write that letter we thought of writing “one of these days


۲۲ - بیائید به خانواده و دوستان خود بگوئیم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید را به تاخیر نیاندازید.

Let’s tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life


۲۳ - هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آخرین لحظه باشد.

Every day, every hour, and every minute is special. And you don’t know if it will be your last


۲۴ - اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیامها را برای کسانیکه دوستشان دارید بفرستید و به خود می گوئید " یکی از همین روزها" خواهم فرستاد، فقط فکر کنید . . . . . "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید.

If you’re too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it “one of these days “. Just think…”One of these days “, you may not be here to send it


 

با دعای امروز، تا نوشته بعدی خداوند یاورتان.

خداوندا، مرا بینشی ده تا قدر لحظه لحظه زندگیم را دانسته و برای حفظ آن، توانائی خدمت به همنوع و همدرد را عطایم فرما.  

 

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 19:19 |
بنام خدا،

یک پرورش دهنده حیوانات در سیرک، می تواند با استفاده از یک حقه کوچک بر فبل ها، تسلط یابد. وقتی حیوان هنوز کوچک است، یکی از پاهای فیل را به تنه یک درخت می بندد، حیوان هر چقدر تقلا کند، نمی تواند خود را برهاند.

بتدریج فیل کوچک باور می کند که تنه درخت از او قویتر است. وقتی فیل بزرگتر شد، علیرغم قدرت فوق العاده اش، تنها توسط یک ریسمان که به نهالی بسته شده، قابل مهار خواهد بود.

پاهای ما نیز مانند فیل، با ریسمانی نازک بسته شده است، اما چون از کودکی تصور کرده ایم تنه درخت قویتر از پاهای ماست، جرات تلاش بخود نمی دهیم. بدون آنکه بدانیم اندکی بی پروائی، همه آن چیزی است که برای رهائی لازم است. (برگرفته از کتاب مکتوب نوشته پائولو)

این موضوع در مورد من، کاملا" صدق میکرد، چقدر در گذشته فکر می کردم، محدود و ناتوان شده ام. خودم رو اسیر و دربندی می دیدم که دور تا دورم رو با زنجیر بسته اند و تصورم این بود که قدرت پاره کردن زنجیرها را ندارم. در حالی که خیلی از همین زنجیرها، شاید ریسمانی نازک بیشتر نبودند.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 10:31 |

بنام خالق عشق و دوستی،

پریشب ، بدلیل سر و صداهای همسایه تا دیر وقت نتوانستم خوب و طبیعی استراحت کنم و به همین دلیل از دیروز صبح کمی کسل و کم تحرک بودم، برای اولین بار اینجا برف بر زمین نشسته بود و برای آنکه هم خرید کرده، هم تحرکی داشته باشم، از خانه بیرون رفتم ولی هنگامی که برگشتم، همچنان کسل بودم و حال و حوصله چندانی نداشتم.

بعدازظهر با یکی از دوستانم، از بی حالیم صحبت کردم، اما همچنان اثر چندانی نداشت. با خود گفتم بهتر است مطلب قبل را پی گیری کنم، در بخش نظرات دیدم یک نظر گذاشته شده، بازش کردم خیلی کوتاه اما پر معنی، نازنینی که ایشان را نمی شناسم، پیغام گذاشته بودند : همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم...

به وبلاگشان مراجعه که نمودم، خواست خدا برایم، در مطلب زیبائی که نوشته بودند را دیدم، یک دنیا شور شدم و انرژی گرفتم. از خدا ممنونم که چشمانم را بدیدن حقیقتی باز نمود، در مسیری قرارم داد تا نه تنها همسفران و دلسوختگانی داشته باشم که از دیار تاریک و جهنمی اعتیاد در این سوی جاده بهبودی، دستم را گرفته اند، دل پاکانی نیز با همدلی و حمایتهای سبزشان، نور امیدی هستند برای من و امثال من، که بیشتر باور کنیم این راه و مسیر را.

 

با نگاهی گذرا به زندگی شخصی خود و سایر عزیزانی که اجازه دادند شنونده زندگیشان باشم، به یک وجه اشتراک رسیدم که همگی ما افرادی که بیماری اعتیاد داریم، افرادی احساساتی می باشیم. اکثرا" از دوران نوجوانی و جوانی از عاشق شدن هایمان صحبت می کنیم، خاطره هائی سرشار از احساس و عشق، اما متاسفانه عشق و دوست داشتن هائی که مسیر سلامت و صحیح خود را طی نکرده و به همین دلیل بیشتر احساس اسارت و دست و پا بستن به ما داد، تا احساس آزادی و شور و نشاط.

در دوران بچگی، معنای درستی از عشق و دوست داشتن نیز به من آموزش داده نشد، برعکس و ناخود آگاه، خانواده ام مرا با ترسهای بیشتری آشنا کردند تا با عشق و محبت. آنگاه که مرحوم پدرم به من می گفت اگر می خواهی دوستت داشته باشم، درست را خوب بخوان، آنگاه که مرحوم مادرم، به من می گفت اگر می خواهی دوستت داشته باشم و به پدرت شکایتت نکنم، بچه خوبی باش و شیطونی نکن، عشق و دوست داشتن های شرطی را آموختم. من فقط تا جائی فکر می کردم دوستم دارند که درسم را بخوانم و اشتباهی از من سر نزند، از یک بچه انتظار زیادی است که از او بخواهی همیشه بهترین باشد، هرگز خطا نکند. به محض آنکه معیارهائی که پایه و اساس دوست داشته شدن بود، بر اثر اشتباهات من بر هم می خورد، می ترسیدم و با خود می گفتم، دیگر دوستم ندارند.

از همین دوران، ناخواسته و بدون آنکه خود و خانواده ام آگاه باشند، خود محوری در من شکل گرفت. همواره باید کاری می کردم تا دیگران مرا تائید کرده و دوستم داشته باشند، با همین باور از عشق و دوستی رشد کردم،همچنان که در پست قبلی اشاره کردم، از همان بچگی محبت، دوست داشتن و تائید گرفتن را از دیگران گدائی نمودم. امروز می دانم و داستان مشترکم با اکثر همدردانم به من یادآوری می کند :

 

زمانی که با الکل و پس از آن با مواد مخدر آشنا شدم، رابطه ما یک رابطه عاشقانه شد، چون من عاشق تاثیراتش شدم. شور بختانه، از آنجا که اصولا" از نحوه رابطه سالم  و عاشقانه هیچ اطلاعی نداشتم، باعث شد تا همان ارتباط که روزی عاشقانه شروع شده بود، زندگیم را آشفته نماید، سلامتیم را بخطر اندازد و روحم را خسته کند. امروز می بینم بهائی که برای آن رابطه عاشقانه و احساسی پرداختم، بسیار سنگین بود.امروز هم در بین مشارکت دوستانم می شنوم که آنان نیز همچون من اعلام می کنند که تا چه حد عاشق مواد مخدر یا الکل مصرفیشان هستند، امروز با باوری که انجمن از معنی و مفهوم واقعی دوست داشتن به ما داده است، اگر چه بعضی از ما همچنان مواد مخدر یا الکل را دوست داریم، اما خودمان را بیشتر از الکل و مواد دوست داریم و لذا  همه ما خوب می دانیم که باید قید این رابطه را بزنیم، زیرا  سرانجامش مرگ و نیستی برایمان به ارمغان می آورد.

در زندگی گذشته و باورهای قدیمی، تعریف من از عشق این بود که باید در آن بسوزیم و بسازیم. اگر بتوان، در نهایت از بین رفت، حتما" عشق پاک و زلالی داشته ایم. حتی از آنهائی که هرگز مواد مخدر را تجربه نکردند، به کرات شنیدم که عشق واقعی، عشقی است که هرگز به معشوقت نرسی. چه استدلالی در پی این گفته بود را نه فهمیدم، نه خواستم بدانم، فقط باورش کردم، اما انجمن دریچه ای زیباتر و واقعیتر برویم گشود، به من گفت : عشق مجنونی که هرگز به لیلایش نمی رسد، عشق واقعی نیست، بلکه عشقی بیمارگونه است.

 

عشق واقعی، عشقی است که ابتدا از من می خواهد در خودم احساس خلاء یا کمبود نکنم، سپس به دنبال این باشم که به یک انسان دیگری عشق بورزم. چگونه امکان دارد انسانی برای خود ارزش و احترام قائل نباشد، ولی ادعا کند برای دیگری ارزش و احترام قائل است ؟ دوستانم برای ایمان آوردنم به این مسئله، مثالی زیبا زدند :

بمن گفتند فرض کن، عزیزی داری که بی نهایت برایش ارزش و احترام قائلی، آمده و از تو درخواست می کند که پولی به او قرض دهی، با تمام وجودت می خواهی خواهش او را اجابت کنی، اما می بینی نداری و نمی توانی. تو از صمیم قلبت آرزو می کردی که ای کاش داشتی و به او قرض می دادی، اما در نهایت مجبوری به او بگوئی : شرمنده ام، نمیتوانم درخواستت را اجابت کنم،  حال چگونه می خواهی از عشقی دم بزنی، که در وجود خودت آثاری از آن نمی بینی ؟

با امید به خدا و حمایت شما، ادامه خواهم داد. دعای امروزم، بدرقه راه همگیتان :

خداوندا، به من بیاموز که انسان موجودی است ارزشمند، برای خود ارزشی قائل باشم تا بتوانم به سایر مخلوقاتت عشق بورزم.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 10:20 |

با سلام،

امروز تصمیم گرفتم در مورد عشق واقعی، عشق بلا عوض که تو انجمن خیلی روش تاکید می شه و تفاوتش با عشق معتادگونه بنویسم. سعی می کنم هر چی می نویسم از خودم و باورهای گذشته و امروزم بنویسم . ولی قبل از آن به سوالی که خواننده عزیزی در بخش نظرات پست قبل مطرح کردند و شاید بی ارتباط با موضوع این پست هم نباشه، اشاره ای می کنم. هر چند برای ایشون ایمیلی هم فرستادم.

خواننده عزیزی سوالی مطرح کردند که عینا" نقل می کنم :

سلام- من ازتان سئوال داشتم چطور میتوانم کسی را به انجمنی که گفتید معرفی کنم. یکی از آشنایان ما نیاز به کمک دارد. میتوانید کمکش کنید؟ خودش تصمیم گرفته ولی میدانید که پایداری در تصمیم سخت است.

اولا" خیلی خوشحالم که این دوست عزیز و مصرف کننده من، خودش تصمیم گرفته و به او و شما، تبریک می گم بخاطر این تصمیم درست، من هم خودم از همین انجمن کمک گرفته و همچنان روز بروز، از کمکهای همین انجمن و دوستانم که با عشقی بلاعوض، در حال یاری رساندنم می باشند بهره می گیرم. انجمنی که در جای جای این جهان، مشغول سرویس دادن و پیام رساندن به همه کسانی است که همانند آشنای شما، تصمیم گرفته اند تا دیر نشده، خودشان را نجات دهند. کافی است ایمیلی به من یا سایر دوستانم بزنید، در هر شهری که این نازنین همدرد ما، زندگی می کند، آدرس و شماره تلفنی در اختیارتان قرار خواهد گرفت که بتواند به انجمن وصل شده و مثل همه ما در ابتدای آشنائیمان با انجمن، درخواست کمک نماید. همواره دستانی گرم در انتظار آشنای شماست.

 

تنها کافی است تمایل داشته باشم که قطع مصرف کنم و در این صورت انجمن ۱۲ قدم، رایگان در اختیارم است، من از آنان و آنان از خودم هستند. دلم می خواهد به عنوان اولین فرد، مقدم آشنای شما را به انجمن تبریک گفته، خوشحال و خدای خودم را شکرگزار، اگر تنها یک نفر و فقط یک شخصی که در حال عذاب است، توسط این وبلاگ به روزهای پاک و عاری از هر گونه مواد مخدر آشنا شود، به هدف اصلیم رسیده ام.

خیلی وقتها، زمانی که زندگی گذشته خودم را مرور می کنم، می بینم همه تلاشم در زندگی گذشته این بود که دیگران مرا دوست داشته و برایشان مهم باشم، همه کار کردم، تنها به صرف آنکه مورد تائید دیگران واقع شوم. پیامی که انجمن به من انتقال داد این بود که قبل از هر چیز، لازم است خودم، خودم را دوست داشته باشم و بدانم که چگونه و از کدام راه صحیح، به این مهم می توانم برسم.

هر چه گذشته خود را ورق می زنم، کمتر می یابم آن زمانی که واقعا" به خود ارزش داده و دوستش داشته بودم. همه ورق پاره های پیشین من، سرشار از آن بود چه کنم که دوستم داشته باشند. چقدر انرژی و وقت برای بدست آوردن محبت دیگران گذاشتم. در آن ایام باورم آن بود که من اگر هر آنچه فکر می کنم دوستشان دارم، را بدست آورم، حالم بهتر می شود. در این آرزو و خیال بسر می بردم که من اگر فلان ماشین را داشته باشم، فلان خانه را بخرم، اگر فلان شخص دوست من باشد، اگر همه اینها دور هم جمع شده و بدستشان بیاورم، آنوقت احساس خوبی می کنم و حالم بهتر خواهد شد.

۱۶ - ۱۷ ساله که بودم، با وجود آنکه هنوز گواهینامه نیز نداشتم، ماشین های مدرنی که در بخش کالای متروکه گمرک مانده بودند و معلوم نبود متعلق به کدام بنده خداست و توسط برادرم ترخیص تا به سازمانهای دولتی و ادارات تحویل شوند را بدون اجازه اش، برمی داشتم و دوستانم را سوار می کردم و به اصطلاح پز می دادم. در آن ایام حتی سیگار هم نمی کشیدم، اما چه عشقی می کردم وقتی تائیدم می کردند. با خود می اندیشیدم که حتما" دوستانم چه عشقی می کنند از اینکه من دوستشان هستم و این مسئله، باعث می شد حال من خوب شود.

خاطره دیگری بیادم آمد که بی ربط به موضوع نیست، زمانی به عزیزی آشنا شدم که از نظر مالی، فردی متشخص و پولدار بود، اگر چه از نظر فرهنگی و اجتماعی، کمی نیاز داشت تا بر روی خود کار کند. قرار شد بعضی از کارهای او که در ارتباط با فیلد تخصصی من بود را در منزلش و پس از اتمام کار روزانه ام برایش انجام دهم، در آن زمان، اولین فرزند ۲ ساله ام که هدیه ای گرانبها بود را داشتم. بارها در پست های قبلی نیز به کرات واقعیت عشق و علاقه خودم به همسر و فرزندانم را اعتراف کرده ام، اما بیماری من بالاتر از هر نوع عشقی، مرا با خود به بیراهه می برد. این عزیز دختری داشت کمی از دخترم بزرگتر. من در خلوت خود، به دنیای رویائی و خیالی می رفتم، که دختر این عزیز نزدیک بوده تصادف کند و من با شیرجه ای پریده و دخترش را (دور از جان) از مرگ نحات داده ام و در عالم خیالی، برای خود از این عزیز تائیدیه میخریدم که باعث نجات دخترش شده ام.

دیگر زمانی در عالم خیال، هنر پیشه یا خواننده ای را می دیدم که به او علاقه وافر داشتم و با خود می گفتم، اگر این شخص رفیق من بود، دیگر غمی نداشتم، درست همانند فیلمی که بخاطر ندارم نام آن فیلم را، اگر اشتباه نکنم، استاد سینما و تئاتر، مهدی فخیم زاده عکسهائی جمع می کرد که با استاد بهروز وثوقی گرفته و از این باب برای خود دکانی درست کرده بود.

بعدها و در برنامه آموختم که باید با همان چیزهائی که دارم و واقعی هم هستند، احساس خوب کرده تا بتوانم، آن چیزهائی را که می خواهم بدست آورم.

 

تا زمانی که خودم، خودم را دوست نداشته باشم، سعی می کنم به هر قیمتی شده، از دیگران محبت خریداری کنم. هر کاری لازم باشد انجام خواهم داد تا دیگران مرا تائید کنند، حتی بصورت ظاهری و لحظه ای هم که شده از من خوششان آید. مدام در حال خدمت کردن و تائید دیگران خواهم بود تا خودم تائید شوم، با دیگران خوب باشم، تا دیگران با من خوب باشند، هر کاری لازم باشد انجام دادم تا به دیگران بگویم : ببین من آدم خوبی هستم و بدنبالش منتظر باشم تا او نیز آن را تائید کرده و بگوید : به به، تو چقدر آدم خوبی هستی و آن لذت آنی باعث شود، حالم بهتر شود.

سالهای سال، زندگیم سپری شد برای گرفتن تائیدی که نه برای من اثری داشت و نه دیگری، تنها لذتی بود لحظه ای و زود گذر. 

در برنامه، دوستانم بمن گفتند مهم این است که خودت، خودت را دوست داشته باشی، تا دیگران دوستت بدارند، اما مهمتر آن است که بدانی چگونه باید خود را دوست داشته باشی.

 

تا زمانی که من، چیزی دیگر از خود و شخصیتی متفاوت از خود نشان می دهم، هر گونه محبت و ابراز علاقه دیگران به حساب آن کسی نوشته می شود که من نیستم و فقط در حال ایفای نقش او می باشم. من یاد گرفته ام که نمی خواهم دیگران، آنی را دوست بدارند، محترمش بدارند که من نیستم و از خود نشان می دهم. برای آنکه دیگران خودم را دوست بدارند باید خودم باشم، امکان ناپذیر است. مگر خودم، قبل از دیگران خودم را پذیرفته و برایش احترام و ارزش قائل شوم.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی حق نگهدارتان :

خداوندا، مرا بینشی ده تا همچنان مشتاق بمانم و بدانم که بهبودی، حاده ای است بی انتها.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 2:0 |

بنام خدا،

در پی گیری مطلب مربوط به لغزش، به یکی دیگر از عوامل لغزش، که اصل پذیرش است خواهم پرداخت.

به نظر من یکی از نکات مهم که ما معتادان در حال بهبودی باید مد نظر داشته باشیم و همیشه بخودمان یادآوری کنیم این است که احساساتمان، واقعی و متعلق بخودمان است. سالها با مصرف مواد مخدر، احساساتمان را سرکوب نمودیم. با هر بار نادیده گرفتن احساساتمان، در عمل هر کدامشان را در وجود خود انباشته و اجازه ندادیم جاری شوند. به همین دلیل هر یک در جائی در درونمان روز بروز انباشته تر گردیدند.

هر بار که می ترسیدم، آنزمان که خجالت می کشیدم، هنگامی که شور و شادی درونیم فریاد می زد و من ناچار بودم آن را در خود خفه نمایم، مبادا مورد تمسخر واقع شوم، آنگاه که دلم می گرفت و غم دنیا بر دلم چنگ می زد و دلم می خواست زار زار گریه کنم، اما گریه کردن را نوعی افت و خجالت می پنداشتم، همه و همه در درونم انباشته می شد. اما من نه می خواستم و نه جرات روبرو شدن با احساساتم را داشتم و اصلا" بلد نبودم با احساساتم چگونه باید برخورد نمایم، تنها چیزی که بلد بودم این بود که مواد راه حلی است سریع برای سرپوش گذاشتن بر روی همه آن احساسات.

خدا رو شکر می کنم، که مواد، برای همیشه و تا آخرین لحظه جواب نمی دهد، والا شاید همچنان من مصرف کننده اش بودم، اگر تا به امروز هنوز زنده بودم !!!!!!!!!!

احساسات من، چیز زیادی از من نمی خواستند، تنها انتظارشان آن بود که حس شوند، تا تخلیه گردند، کاری ساده که از انجامش ناتوان بودم و هرگز انجام ندادم. احساساتی که می توانست همچون جریان رودخانه ای بیایند و دیده شوند و بروند.

واقعیت امر این است که هر بار که ترک فیزیکی می کردم، تمامی این احساسات سرکوب شده درونیم، چون اجازه نداده بودم تخلیه شوند، شکوفا می شدند و من نمی دانستم با این همه احساسات رنگ و وارنگ چه باید بکنم ؟

بعضی از ما، بخاطر ترسهایمان از دوران سم زدائی، با روشهای جدید پزشکی که سریعتر و با درد کمتری، گذر از این دوران را هدیه می دهند، جسممان را از مواد مخدر پاک می کنیم و به دنیای بهبودی قدم می گذاریم. به هیچ وجه قصد انکار کردن این متدهای پزشکی را ندارم، بر عکس از زحمت تک تک پزشکان عزیز سپاسگزارم، (چرا که چه بسیارند عزیزانی که از همین روشها بهره بردند ولی پس از آن که دوران سم زدائی را پشت سر گذاشتند، خودشان را به انجمن و راهکارش متعهد دانستند و اکنون نیز در حال بهبودیند. برعکس آن نیز به کرات دیده شده که افرادی که دوران سم زدائی را با درد پشت سر گذاشتند و پس از مدتی فراموش کردند از چه دنیائی آمده اند و متاسفانه به مصرف بازگشتند.) اما متاسفانه این حقیقت وجود دارد که بعضی از ما، به افکار بیمار گونه خود اجازه می دهیم تا از این روش در واقع سوء استفاده نماید. نکته ای که وظیفه خود می دانم در این پست به آن اشاره نمایم این است، که بعضی از ما، فراموش می کنیم  اصل بیماری اعتیادمان و اینکه ماکزیمم، 5 درصد از کل کردیت بهبودی به سم زدائی و ترک فیزیکی اختصاص دارد و 95 درصد مابقی، مشکل در ترک ماندن است (بخش روحانی، معنوی و احساسی) و لذا پس از چند صباح و ماهی بخود می گوئیم، همه ترس من از سم زدائی همین بود ؟ از طرفی، هم پزشکان حاذق همچنان هستند و هم این برنامه، لذا می توانم مدتی هم که شده گریزی بزنم، باز هم بر خواهم گشت. این دسته افراد یا بهتر بگویم بیماریشان، حقیقت ها را انکار می کند، حقیقت اوردوز، حقیقت عدم توانائی در کنترل مصرف، حقیقت آنکه دیگر مواد راه حل نیست و غیره. شاید تنها لازم باشد به اوردوز اشاره ای کنم، نوشته های قبلیم سرشار بود از دیگر واقعیت ها با نگاهی به سرگذشتم و اینکه مواد با من چه کرد.

حقیقت اوردوز (Overdose(

اینکه ذهن بیمار من، همیشه به اندازه آخرین روزها و یا حتی بیشتر، مصرف مواد از من انتظار دارد و همین امر متاسفانه باعث مرگ عده ای شد که هرگز شانس دوباره ای برای حضور در این برنامه را نیافتند. در گذشته، خوب بیاد دارم با آنکه هیچ دانشی از بیماری اعتیاد خود نداشتم، پس از هر بار ترک فیزیکی، حتی آنزمان که تا حدود 3 ماه مصرف نکرده بودم، درست به همان میزان مصرف نمودم که آخرین بار قبل از ترک کردنم، اینکه چه دستی درکار بود و خواست خدا چه بود تا همچنان زنده باشم، حقیقت دیگری است که امیدوارم هم درکش کنم و هم شکرگزار.

لذا تعهدی که باید با خود داشته باشم، این است که لحظه به لحظه، زندگی من بایستی مبتنی بر اساس واقعیتهائی باشد که آنها را شناخته ام. چگونه می توان مواد مخدر مصرف نمود  و در عین حال به تعهدات نیز پایبند ماند؟

واقغیت دیگر این است که هیچ چیزی دردناک تر از مصرف مواد مخدر نیست، اما چه چیز باعث می شود تا شخص مصرف کننده، همچون خود من در گذشته، اقرار به عجز و ناتوانی در برابر مواد مخدر(که خود دردناکترین است) را نوعی درد تلقی نموده و آن را به تاخیر انداختم ؟

زمانی تمام وجودم سرشار از ترس بود، ترس از خماری، ترس از دستگیری بخاطر مصرف یا حمل مواد، ترس از آینده ای که روز بروز، تاریک و تاریکتر می شد، ترس از دست دادن همه چیزهای خوب و دوست داشتنی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از مسافرت و دهها ترس دیگر، همه ارتباطات من با دوستان و اطرافیانم نیز ریشه در ترس داشت، چرا که مصرف کننده ای بودم که بخاطر تاثیرات مخرب روحی، روانی مصرف، هر لحظه می توانست آن ارتباط، بهم بخورد. حتی، موفقیت های گذشته ام نیز از ترسهایم نشئت می گرفت، چرا که می ترسیدم از دیگران کم بیاورم.

دامنه ترسهای شخص معتاد در حال مصرف، روندی صعودی است

به همین دلیل، هر بار که  ترک فیزیکی نمودم، ناخودآگاه وارد دنیای ناشناخته ای می گشتم که با دنیای زمان مصرفم، خیلی فرق داشت. دنیای زمان مصرفم، همواره حول محور نداشته هایم می چرخید، تفکراتم همیشه سرکوبم می زد که من چه می دانم، چه چیزهائی دارم و مهمتر از آن چه چیزهائی ندارم، خودم را با این تفکرات نگه می داشتم و همین امر باعث می شد هیچ وقت از خودم راضی نباشم و دلم نمی خواست همانی که بودم را بپذیرم و همواره می خواستم شخصیت دیگری باشم و لذا در درون احساس ناتوانی داشتم. همه اینها باعث می گردید تا خودم را در بیرون بهتر و متفاوت تر از آنچه که هستم نشان دهم.امیدهایم نیز، امیدی واهی بودند، اینکه اگر این اتفاق رخ دهد، شانس بیاورم، آنگاه چنین می کنم یا چنان و غافل از آنکه هرگز نه چنین شد و نه چنان.

اولین و مهمترین واقعیت که در روزهای اول و در تداومش تا به امروز به من کمک کرده، اصل پذیرش بود. پذیرش اینکه من بیماری هستم که باید از هر گونه مواد مخدری دوری کنم ، بسان خیارشوری می مانم که هرگز دیگر به خیار تبدیل نمی شود، پذیرش این واقعیت که غول درونی و مهیب اعتیاد همچنان در من زنده است، تنها با مصرف نکردنم به خواب رفته و من اجازه ندارم بخود بگویم حالا یک دود می گیرم، یک جرعه الکل می نوشم و یا غیره. هر کدام از آنها، همانند اکسیژنی است که به ذغالهای نیمه خاموش رسیده و مشتعلش می کند،باعث بیدار شدن اژدهای اعتیاد در من خواهند شد. در صورت شکسته شدن هر یک از آنها، در عمل، اصل تعهد و قراردادی که با خود گذاشته ام، می شکند و با کوچکترین لغزش، همه چیز از بین خواهد رفت. اصل پذیرش در آنکه، دیگر به مواد به عنوان راه حل ننگرم، چون دیده بودم که نه تنها برای من، مشکلاتم را حل نکرد، که سالها، خود عذابی شده بود. برای بعضی از ما، واقعیت این است که حتما" باید خود تجربه کنیم عذاب علیم را، چرا ؟ نمی دانم و جوابی منطقی برایش ندارم، شاید همان تفکر قدیمی که من با دیگران فرق دارم، اگر در گذشته نمی دانستم، اکنون دانشش را دارم و توجیحاتی این چنین. همانگونه که بارها در برنامه چگونگی عملکرد می خوانیم :

در دنیای بهبودی، یاد گرفتم که برعکس گذشته، به داشته هایم بیاندیشم و برای هر کدامشان سپاسگزار، اینکه با همان چیزهائی که دارم زندگی کنم و نیازی به سپردن خودم، به دنیای خیالی و رویایی چیزهائی که ندارم و یا شاید خواهم داشت، نیست. دوستانم به من گفتند که باید خود را ببخشم و با خود آشتی کنم، دیگر سعی نکنم غبطه نداشته هایم را بخورم تا مجبور به بزرگ نمائی داشته هایم نباشم. آنان گفتند همینی که هستی، بهترینی است که می توانی باشی، با ما بمان، دستت را به ما بده، رفته رفته خود خواهی دید که همچنان رشد خواهی نمود و درون آشفته ات آرام خواهد گردید،  در آن مرحله نیز برای خودت، بهترینی خواهی بود که می توانی باشی.

بمن گفتند تنها تعهدی که می باید با خودم ببندم، پایبند بودن به اصول برنامه ۱۲ قدم است. بهای سنگینی نبود در مقابل آنچه با مواد از دست داده بودم. آنان یادآورم شدند که یکی از این داشته هایم، بیماری اعتیاد است، به من گفتند بیماری اعتیادت را بپذیر و زندگی جدید خود را از همین مرحله پذیرش آغاز نما.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی حق نگهدارتان.

خدایا، تو موهبت زندگی و بسیاری موهبت های دیگر عطایم نمودی، مرا قلبی گشاده و پاک ببخش.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 12:45 |

بنام خدا،

 مدت زمان زیادی از پست قبلی گذشت و توفیق نوشتن نصیبم نشد. از تک تک شما عزیزان جبران خسارت می کنم و عذر می خواهم.

از دو سه ماه پیش، با داریوش عزیز برنامه ریزی کرده بودم تا دو روز را با او و دوستان بهبود یافته ام باشیم، خوشبختانه خدا، برای من و دوستان دیگرم، نقشه زیباتری داشت و آن این بود که برنامه را گسترده تر نموده و به گردهمائی در شهر کلن آلمان مبدل شود.

ظرف چند روز، تدارکات و دعوت از دوستان انجام شد تا آنکه ۱۸ روز پیش، شنبه ۱۳ ژانویه، ۲۳ دی ماه داریوش به اتفاق دو نفر از دوستان عزیز دیگر از پاریس راهی شد و در جمع دوستان بهبود یافته حضور یافت. یکشنبه ۱۴ ژانویه، یاران بهبود یافته و خانواده های گرامیشان، با حضور حدودا" ۸۰  نفر از چند کشور، گردهمائی باشکوهی را انجام دادند. از همین طریق از همه عزیزان شرکت کننده، آنها که کوشش نمودند و برای هر چه با شکوهتر برگزار شدن آن زحمت زیادی کشیدند، تا دیگر عزیزانی که صدها کیلومتر، جاده عشق را طی نموده با حضورشان، گرمی خاصی به جلسه بخشیدند، سپاسگزارم.

چند نفر عزیز که همچنان در عذاب مصرف بودند نیز جزء شرکت کنندگان بودند که با حضور خود اولین گام را برای قطع مصرف و آغاز راه بهبودی برداشتند، مقدمشان گرامی و حضورشان نیکو.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 11:2 |


Powered By
BLOGFA.COM