قبل از هر چیز، برای دوست عزیزم، فروزان آرامش و تندرستی آرزو می کنم و از خداوند می خواهم خواستش را به بهترین نحو در زندگی این عزیز و سایر عزیزان، جاری نماید. در ادامه مطلب پیشین، دومین عاملی که به شخصی که قطع مصرف نموده و بایستی مد نظر قرار داده تا به مصرف مجدد منتهی نشود را بررسی می نمایم.
نیاز به تغییر :
در گذشته یکی از مهمترین عواملی که باعث می گردید مواد مصرف کنم این بود که نمی توانستم با احساساتم کنار بیایم. از درک افکار گوناگون خود عاجز بودم و حتی از تطبیق دادن افکار خود با اطلاعات و دانشی که کسب کرده بودم نیز، در بعضی شرایط ناتوان بودم. دانشی که کسب کرده بودم تا بتوانم در زندگی از آنها استفاده نمایم. همین امر مرا به موجودی نصفه و نیمه مبدل می ساخت که مجبور بود مواد مصرف نماید تا نیمه دیگرش را پر کند.
زمانی که مواد از زندگی من می رفت، نقش من در اداره زندگی، درست همانند یک انسان نیمه و ناقص، بیشتر نمی توانست بروز نماید. اما غرور، خودبینی و خود پرستی اجازه نمی داد تا بتوانم به درستی نیمه خالی خود را دیده، هنوز هم سعی بر ادامه زندگی با همان توان نیم بند خود داشتم و تنها بر روی افکار خود، متمرکز می گردیدم تا بدانجا که به اندازه وسعت دنیا، خودم را بزرگ و توانا بدانم. طبیعی بود که در چنین شرایطی تاب و تحمل نیاورده و باری دیگر مواد را به عنوان تنها راه حل برای پر کردن نیمه دوم خود برگزینم. باورهایم از اینکه نتوانسته بودم در ترک بمانم، بیشتر و بیشتر شکسته می شد و باری دیگر، روزهائی تکراری با تقلاهائی مشابه، اما هر چه زمان بیشتر سپری می گشت، افکارم کارائی خودشان را بیشتر از دست می دادند و زمان، تاریکی بیشتری با خود برایم به ارمغان می آورد. تا آنجا که تنهائی را با تمام وجودم حس نمودم.
همین ها، عاملی بود تا باری دیگر به استقبال ترک مجدد و سم زدائی بروم. واقعیت سم زدائی این بود که جند روز، حداکثر دو هفته سم از بدنم خارج می گردید و آن بار آخر نیز همینطور، نیاز جسمی من به اینکه مجبور به مصرف باشم، در من فروکش نمود. اما خدا را از آن جهت سپاسگزارم، که چنانچه انجمن سر راهم قرار نمی گرفت و من همچنان قرار بود با طرز فکر قدیم خود، دانش و معلومات خودم و باورهای قدیم به زندگی ادامه دهم، ۱۰۰٪ باری دیگر نیز شکست می خوردم و نمی توانستم دوام بیاورم. به همین دلیل است که در انجمن آموختم : ترک فیزیکی مواد ۳٪ راه است، ۹۷٪ مابقی عوارض روحی و روانی بیماری است (همان نیمه خالی درونی)، که بایستی شناخته شوند تا بتوانم نیمه خالی خودم را نیز با استفاده از ابزار و راهکارهای پیشنهادی که در اختیار گرفت، را پر کرده، تا نیاز به مواد مخدر دیگر نداشته باشم.
هنگامی که خودم را عضوی از انجمن ۱۲ قدم دانستم و پذیرفتم که به تنهائی نمی توانم از پس مشکل خود بر آیم، در واقع بدون آنکه خود از این مسئله آگاه باشم، در عمل به دوستانم این نکته بارز را اقرار نمودم که من بلد نیستم زندگی کنم، نمی دانم چگونه می توان به زندگی ادامه داد و در عین حال نیازی به مواد مخدر نداشت. من تنها نکته ای که یاد گرفته ام این است که چگونه خود را در بستر مرگی تدریجی قرار دهم، خوب بلدم چگونه پنهان کاری نمایم، راههای انکار و نا صادقی را می توانم چشم بسته طی کنم، شاگردی خوب در مدرسه اعتیاد بوده ام و اکنون خوب می دانم چگونه می توان احساساتم را سرکوب کنم و هر چیزی از خوب و بد، قشنگ و زشت، موفقیف یا مشکل را ندیده و احساسشان نکنم، رنگ تاریکی و تنهائی را خوب می شناسم. همین اقراها برایم کافی بود، اگر چه خود از اعتراف به این همه ناتوانی، بی خبر بودم.
لذا، با اقرار اینکه طرز فکر و معیارهای من تا بدان روز به من جواب نداده است، درخواست کمک نمودم و دوستانم، بمن یادآور شدند که تو ناچاری همه را تغییر دهی، قبل از هر چیز خودت، افکار و باورهای قدیمیت را. گوشزد نمودند هر آنچه تا به امروز باور داشتی و عمل کردی را باید تغییر دهی، از زمین بازی و همبازیهای قدیمیت گرفته تا افکار و دانسته هائی که می دانی هیچ کدام به تو کمک نکرده اند.
بمن گفتند مجبورم و باید و بایستی هر پل ارتباطی با گذشته را قطع نمایم، تا بتوانم با مواد خداحافظی کنم. بمن گفتند همچون عزیزی از دست رفته بدانمش که می دانم دیگر امکان مجدد دیدار برایم با آن عزیز میسر نمی شود، پیشنهاد دادند با مواد مخدر، با تمام وجودت خداحافظی کن. مواد، تنها برای مدتی تو را طلا نمود، اما در نهایت به ارزنی فروخت. با او خداحافظی کن و فریاد بزن :
از طلا بودن، پشیمان گشته ایم
مرحمت فرموده، ما را مس کنید
آنان گفتند و چه درست یادآوری کردند که اگرچه تو خسته و عاجز از مصرف گردیده بودی و راه دیگری نداشتی تا آن راه را نیز امتحان نمائی و از سر ناچاری و لا علاجی به انجمن آمدی و اقرار می کنی در جنگ با مواد مخدر، مواد برنده شد و تو باختی، خود را تسلیم نمودی و کمک از انجمن خواستی، خوش آمدی. اما اگر می خواهی نتیجه این تسلیم، برایت پیروزی به ارمغان آورد، چاره ای نداری جز آنکه دست از جنگیدن با راهکارها و ابزارهای انجمن نیز برداشته، خود را تسلیم هر آنچه به عنوان راهکار به تو گوشزد می شود نمائی.
آنان گفتند، اینها، روشهائی هستند که ما و دوستان قبل از ما، طی کردیم تا توانستیم مصرف مواد مخدر را متوقف نموده، در ادامه با خود آشتی نمودیم، زندگی را هر آنچه هست پذیرفتیم و امروز در آرامشیم. آنان همه از تجربه های خویش سخن گفتند و در پایان حق انتخاب را بخودم دادند، خوشبختانه انتخابم آن بود که تسلیم راهکارها و قدمهای ۱۲ گانه شوم و خود طی مسیر نمایم تا به آرامش رسم.
با دعای امروز، تا نوشته بعدی، بهترینها از سوی خداوند، در مسیر زندگیتان باد.
خداوندا، یک روز عاری از مواد یک روز موفق است، توانائی ده، بیش از این، از خود و رفتارم که در جهت خواست و اراده تو باشد، راضی و خرسند باشم.

