تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها
بنام خدا،

قبل از هر چیز، برای دوست عزیزم، فروزان آرامش و تندرستی آرزو می کنم و از خداوند می خواهم خواستش را به بهترین نحو در زندگی این عزیز و سایر عزیزان، جاری نماید. در ادامه مطلب پیشین، دومین عاملی که به شخصی که قطع مصرف نموده و بایستی مد نظر قرار داده تا به مصرف مجدد منتهی نشود را بررسی می نمایم.

نیاز به تغییر :

در گذشته یکی از مهمترین عواملی که باعث می گردید مواد مصرف کنم این بود که نمی توانستم با احساساتم کنار بیایم. از درک افکار گوناگون خود عاجز بودم و حتی از تطبیق دادن افکار خود با اطلاعات و دانشی که کسب کرده بودم نیز، در بعضی شرایط ناتوان بودم. دانشی که کسب کرده بودم تا بتوانم در زندگی از آنها استفاده نمایم. همین امر مرا به موجودی نصفه و نیمه مبدل می ساخت که مجبور بود مواد مصرف نماید تا نیمه دیگرش را پر کند.

زمانی که مواد از زندگی من می رفت، نقش من در اداره زندگی، درست همانند یک انسان نیمه و ناقص، بیشتر نمی توانست بروز نماید. اما غرور، خودبینی و خود پرستی اجازه نمی داد تا بتوانم به درستی نیمه خالی خود را دیده، هنوز هم سعی بر ادامه زندگی با همان توان نیم بند خود داشتم و تنها بر روی افکار خود، متمرکز می گردیدم تا بدانجا که به اندازه وسعت دنیا، خودم را بزرگ و توانا بدانم. طبیعی بود که در چنین شرایطی تاب و تحمل نیاورده و باری دیگر مواد را به عنوان تنها راه حل برای پر کردن نیمه دوم خود برگزینم. باورهایم از اینکه نتوانسته بودم در ترک بمانم، بیشتر و بیشتر شکسته می شد و باری دیگر، روزهائی تکراری با تقلاهائی مشابه، اما هر چه زمان بیشتر سپری می گشت، افکارم کارائی خودشان را بیشتر از دست می دادند و زمان، تاریکی بیشتری با خود برایم به ارمغان می آورد. تا آنجا که تنهائی را با تمام وجودم حس نمودم.

همین ها، عاملی بود تا باری دیگر به استقبال ترک مجدد و سم زدائی بروم.  واقعیت سم زدائی این بود که جند روز، حداکثر دو هفته سم از بدنم خارج می گردید و آن بار آخر نیز همینطور، نیاز جسمی من به اینکه مجبور به مصرف باشم، در من فروکش نمود. اما خدا را از آن جهت سپاسگزارم، که چنانچه انجمن سر راهم قرار نمی گرفت و من همچنان قرار بود با طرز فکر قدیم خود، دانش و معلومات خودم و باورهای قدیم به زندگی ادامه دهم، ۱۰۰٪ باری دیگر نیز شکست می خوردم و نمی توانستم دوام بیاورم. به همین دلیل است که در انجمن آموختم : ترک فیزیکی مواد ۳٪ راه است، ۹۷٪ مابقی عوارض روحی و روانی بیماری است (همان نیمه خالی درونی)، که بایستی شناخته شوند تا بتوانم نیمه خالی خودم را نیز با استفاده از ابزار و راهکارهای پیشنهادی که در اختیار گرفت، را پر کرده، تا نیاز به مواد مخدر دیگر نداشته باشم.

هنگامی که خودم را عضوی از انجمن ۱۲ قدم دانستم و پذیرفتم که به تنهائی نمی توانم از پس مشکل خود بر آیم، در واقع بدون آنکه خود از این مسئله آگاه باشم، در عمل به دوستانم این نکته بارز را اقرار نمودم که من بلد نیستم زندگی کنم، نمی دانم چگونه می توان به زندگی ادامه داد و در عین حال نیازی به مواد مخدر نداشت. من تنها نکته ای که یاد گرفته ام این است که چگونه خود را در بستر مرگی تدریجی قرار دهم، خوب بلدم چگونه پنهان کاری نمایم، راههای انکار و نا صادقی را می توانم چشم بسته طی کنم، شاگردی خوب در مدرسه اعتیاد بوده ام و اکنون خوب می دانم چگونه می توان احساساتم را سرکوب کنم و هر چیزی از خوب و بد، قشنگ و زشت، موفقیف یا مشکل را ندیده و احساسشان نکنم، رنگ تاریکی و تنهائی را خوب می شناسم. همین اقراها برایم کافی بود، اگر چه خود از اعتراف به این همه ناتوانی، بی خبر بودم.

لذا، با اقرار اینکه طرز فکر و معیارهای من تا بدان روز به من جواب نداده است، درخواست کمک نمودم و دوستانم، بمن یادآور شدند که تو ناچاری همه را تغییر دهی، قبل از هر چیز خودت، افکار و باورهای قدیمیت را. گوشزد نمودند هر آنچه تا به امروز باور داشتی و عمل کردی را باید تغییر دهی، از زمین بازی و همبازیهای قدیمیت گرفته تا افکار و دانسته هائی که می دانی هیچ کدام به تو کمک نکرده اند.

بمن گفتند مجبورم و باید و بایستی هر پل ارتباطی با گذشته را قطع نمایم، تا بتوانم با مواد خداحافظی کنم. بمن گفتند همچون عزیزی از دست رفته بدانمش که می دانم دیگر امکان مجدد دیدار برایم با آن عزیز میسر نمی شود، پیشنهاد دادند با مواد مخدر، با تمام وجودت خداحافظی کن. مواد، تنها برای مدتی تو را طلا نمود، اما در نهایت به ارزنی فروخت. با او خداحافظی کن و فریاد بزن :

               از طلا بودن، پشیمان گشته ایم 

                                         مرحمت فرموده، ما را مس کنید 

آنان گفتند و چه درست یادآوری کردند که اگرچه تو خسته و عاجز از مصرف گردیده بودی و راه دیگری نداشتی تا آن راه را نیز امتحان نمائی و از سر ناچاری و لا علاجی به انجمن آمدی و اقرار می کنی در جنگ با مواد مخدر، مواد برنده شد و تو باختی، خود را تسلیم نمودی و  کمک از انجمن خواستی، خوش آمدی. اما اگر می خواهی نتیجه این تسلیم، برایت پیروزی به ارمغان آورد، چاره ای نداری جز آنکه دست از جنگیدن با راهکارها و ابزارهای انجمن نیز برداشته، خود را تسلیم هر آنچه به عنوان راهکار به تو گوشزد می شود نمائی.

آنان گفتند، اینها، روشهائی هستند که ما و دوستان قبل از ما، طی کردیم تا توانستیم مصرف مواد مخدر را متوقف نموده، در ادامه با خود آشتی نمودیم، زندگی را هر آنچه هست پذیرفتیم و امروز در آرامشیم. آنان همه از تجربه های خویش سخن گفتند و در پایان حق انتخاب را بخودم دادند، خوشبختانه انتخابم آن بود که تسلیم راهکارها و قدمهای ۱۲ گانه شوم و خود طی مسیر نمایم تا به آرامش رسم. 

با دعای امروز، تا نوشته بعدی، بهترینها از سوی خداوند، در مسیر زندگیتان باد.

خداوندا، یک روز عاری از مواد یک روز موفق است، توانائی ده، بیش از این، از خود و رفتارم که در جهت خواست و اراده تو باشد، راضی و خرسند باشم. 

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 0:46 |

بنام خدا،

چند روزی فرصت نشد تا مطالب مورد نظر را پی گیری نمایم. برای این پست مطلب دیگری مد نظر داشتم که بر حسب اتفاق، با موردی برخورد نمودم که یک سوال در ذهنم آمد و با خود گفتم، ابتدا به آن بپردازم.

چرا بعضی از ما، با وجود آشنائی با انجمن، نمی توانیم با مواد مخدر خداحافظی نمائیم و باز به مصرف مجدد برمیگردیم ؟ آیا راهکارهای انجمن ناقص هستند و یا اینکه فقط برای عده ای کاربرد دارند ؟ اشکال کار کجاست ؟

ابتدا باری دیگر مروری کوتاه و گذرا به دوران گذشته خود می نمایم تا به خود یادآوری کنم، در چه شرایطی به انجمن آمدم.

۱ - باورهای کهنه :

همچنان که در پست های پیشین به کرات بخودم یاد آوری نمودم، به محض آنکه شروع به ترک می نمودم، فوقش چند روزی همه چیز زیبا بنظرم می رسید و این خوشحالی و روزهای قشنگ، با سرعتی بسیار زیاد، سیر نزولی خود را طی می نمود و تبدیل به روزهای پوچ و بی معنی می گردید، گمشده ام (مواد مخدر) موزیگرانه در افکارم زنده می شد و فریاد می زد : دیدی بدون من، زندگیت تیره و تار است ؟ به سراغ من که همواره بیادت هستم برگرد تا کمکت کنم که از زندگیت لذت ببری!!!!!!  لذا در گذشته اصلا" نمی توانستم تصور کنم که دنیائی بعد از مواد مخدر می تواند وجود داشته باشد. دنیائی که در آن می توان شاد بود، خندید. می توان در دنیای جدید، هر آنچه تا آنروز سعی کرده بودم بدست آورم و موفق نشده بودم را بدست آورد. چگونه می شود با خود و جامعه آشتی کرد و از بودن و زیستن با آنان لذت برد ؟

با گذشت روزها و ماهها، در زندان تنهائی های خود، اسیرتر و دنیای دور و برم تاریک و تاریکتر می شد، تا آنجا که اصلا" دنیائی دیگر هم می تواند وجود داشته باشد، را انکار می نمودم. دیگرانی که به گونه ای متفاوت زندگی می کردند و از زندگیشان لذت می بردند، برایم نا آشنا بودند. نیازی نبود راه طولانی بروم، زندگی برادران و اقوام نزدیک خودم را می دیدم و اینکه آنان، حتی با داشتن مشکلات، چگونه راحت زندگی می کنند و از زندگیشان لذت می برند، را نمی توانستم بپذیرم و بارها بخود می گفتم : اینان، چقدر الکی خوشند. 

هر وقت در خانواده، بحث به مقایسه زندگی من و دیگران می رسید، تنها یک جواب داشتم، دیگران چون نمی فهمند، شاد هستند. اگر آنها نیز به اندازه من می فهمیدند، دلیلی برای خوشحالی و شادی نداشتند. اگر می دانستند که تلاش بیهوده می کنند و در این دنیا هیچ چیزی نتیجه ای ندارد، ول می کردند و این چنین به این دنیا نمی چسبیدند و این من هستم که راز هستی را کشف کرده ام و از مقصود خالق، آگاهی پیدا کرده ام که ما را خلق کرده که فقط عذاب بکشیم. یک فکر مشترک معمولا" در اکثر معتادان وجود دارد و آن این است که هر شخص، مشکل خودش را مهمتر و بزرگتر از دیگران می بیند و می شناسد. بخود می گویند، هیچ کس به اندازه من، مشکل ندارد. من نیز برای آنکه کم نیاورم، بخود و دیگران می گفتم اگر هر کسی به اندازه من مشکل داشت، حتما" او نیز مواد مخدر مصرف می کرد. اگر مصرف نمی کنند، یا مشکلی ندارند و یا قدرت درک دیدن مشکلشان را ندارند و برای خود نیز از شعاری استفاده می نمودم : کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد !!!!!

آنقدر در خود غرق گشته بودم و داستان خود مشغولی من تکراری شده بود که به این باور رسیده بودم که زندگی بدون مواد مخدر آنقدر دردناک و وحشتناک است که هرگز امکان ندارد بتوانم بدون مواد زندگی کنم و لذا خود را تسلیم همان زندگی، با شکل و فرمی که داشت، نموده بودم.

با توکل به خداوند، این مطلب را پی گیری خواهم نمود و شاخه های دیگری از بیماریمان را که مانع می گردند تا در ترک بمانیم و ما را به سمت لغزش هدایت می کنند، را بررسی خواهم نمود.

با دعای امروز، خداوند یار و همراهتان.

خداوندا، مرا بینشی عطا فرما که نه تنها دست از جنگیدن با مواد مخدر بردارم، با راهکارهای انجمن نیز نجنگیده، خود را تسلیم آنها بنمایم. 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 13:35 |
بنام خالق عشق و دوستی،

امروز دوست و برادر عزیزم، حمید نازنین، پنجمین سالگرد تولدش را پشت سر گذاشت.

حمید عزیز، از زمانی که پا در جاده بهبودی نهاد و با خود آشتی نمود، از چنان آرامش و زندگی زیبائی برخوردار گردید، که به گفته و باور خودش، هرگز تصورش را هم نمی نمود.

در طی سالهائی که لطف خدا شامل حال من نیز شد و با او، همسفر جاده عشق گردیدم، همواره از حمایتها، پیامها و دعاهای خالصانه اش بهره مند بودم و در این مسیر، درس های زیادی از او آموختم. 

از همان روزهای آغازین، عشق و محبت بی ریایش، باعث شد تا رابطه من با او که بسان دو همدرد آغاز گردیده بود، به جایگاه ارزشمند دوستی مبدل گردد و تواستم از کلمه مقدس دوست، برای ارتباطم با او استفاده نمایم.

حمید عزیز، تولد ۵ سالگی بر تو، همسر گرامیت، دو فرزند گل و خانواده ات و همچنین بر تمام اعضای انجمن ۱۲ قدم مبارک باد.

از خداوند بخاطر داشتن جنین دوستانی سپاسگزارم.

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 19:55 |
بنام خدا،

سال ۲۰۰۷ میلادی در راه است، برای همگی عزیزان و خوانندگان محترم و خانواده هایشان، سالی سرشار از برکت، موفقیت، پاکی و سلامتی از خداوند خواستارم.

در سال گذشته، عده ای بودند، که با کمال تاسف اکنون دیگر در بین ما نیستند، آنان تا آخرین لحظه حیاتشان، پاک زیستند، روحشان شاد و یادشان پیوسته باقی. خداوندا، سعادتی عطا فرما، تا من نیز از این دسته باشم که در هنگام وداع، بخود و جامعه بدهکار نبوده و پاک بروم. آمین

تعدادی، متاسفانه با دست کم گرفتن بیماری خود، و با وجود تجربه روزهای پاک عاری از مواد، انکار کردند که هیچ گونه کنترلی بر روی مصرف مواد ندارند، به مصرف دوباره برگشتند و با رفتنشان، باری دیگر به من و همنوعانم، پیام دادند که مصرف، نتیجه ای جز مرگ به همراه ندارد.  روحشان شاد .

در سالی که گذشت، چه بسیار بودند عزیزان همدردی که در آغاز سال گذشته، خود نیز باور نداشتند، که می توانند به بهبودی رسیده و از مصرف مواد مخدر، نجات یابند و اکنون، سال ۲۰۰۷ را در شرایطی آغاز می کنند، که دیگر خود را آزاد از اسارت می یابند. روزهای پاک و سپری شده در سال گذشته، نوش جانشان و پاکی روزبروز در سال ۲۰۰۷، پیش رویشان باد.

سایر عزیزان همدرد نیز که تمامی روزهای سال ۲۰۰۶ را در بهبودی بسر بردند، با روشن بینیشان در نگرش به تغییرات قشنگ و امید بخشی که با گذشت هر روز شاهدش بودند و با تمایل به ادامه این راه، به من پیام دادند که انتخابم، برای تداوم این مسیر، انتخابی صحیح است. بهبودی و آرامش روز افزون نصیبشان باد.

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 17:40 |

بنام خدا،

در ادامه پست پیشین به بررسی سایر شاخه های غرور و خود محوری معتادگونه خود خواهم پرداخت که شاید در مورد دیگر معتادان نیز مصداق داشته باشد.

حس برتری (خدا گونه) و انکار :

پس از آنکه در اوایل دوران مصرف و تحت تاثیر مواد یا الکل، به انسانی تبدیل می شدم که راحتتر می توانست مورد توجه جمع قرار گرفته و در نهایت تائید گردد، احساس برتر بودن نسبت به دیگران نیز در من رشد سریعتری یافت، تا آنجا که خودم هم باورم شده بود که از دیگران بهتر هستم. با بهره گیری از شاخه انکار، نمی خواستم بخود یادآوری کنم که تنها، زمانی که مصرف کرده ام است که آنگونه می توانم با پا گذاشتن بر روی خجالتها و ترسهایم، در جمع مطرح باشم و چنانچه مواد یا الکل را از من بگیرند، نه تنها قدرت برتر جمع نیستم، بلکه احساس می کنم ضعیفترین عضو در جمع می باشم. براستی، مواد بود که قدرت برتر بود، نه من.

این نقص نیز، برای من با شروع مصرف پدیدار نگردید، از بدو کودکی و در دوران تحصیل، بارها و بارها از خانواده ام شنیدم که در جمع مرا خطاب قرار داده و می گفتند، استعداد خوبی دارم. اگر چه که در حالت طبیعی، این می تواند حقیقت داشته باشد که هر انسانی، در زمینه ای خاص دارای استعدادی، خدا دادی است. شخصی مستعد درس و تحصیل است، دیگری ذوق هنری دارد و در زمینه های هنری استعدادش شکوفا می گردد و غیره، اما برای من، از همان زمان شنیدن به کرات همین جمله ساده، احساس تفاوت داشتن با دیگران و حس برتری را در من زنده می کرد، تا آنجا که دلم می خواست این مسئله، در هر میهمانی مطرح شده و به رخ دیگران کشیده شود، تا اولا" از این طریق مورد توجه بیشتری قرار گرفته، ثانیا"، مهر تائیدی باشد برای خودم تا کمی از پیله آن خجالتها خارج شوم.

رفته رفته و با تائیدهائی از این دست و غیره و بارور شدن حس برتری جوئی در من، احساس قدرت و کنترل دیگران نیز بسراغم آمد تا بدآنجا که در سن جوانی و با وجود آنکه هنوز مرحوم پدرم در قید حیات بود و حکم سرپرستی خانواده با او بود و از آن گذشته، برادران و خواهران بزرگتری قبل از من بودند که اگر بنا به گوشزد کردن بود، آنان از من شایسته تر بودند، شروع به کنترل بر روی رفتار خانواده نمودم، رفتاری که ۱۰۰ ٪ طبیعی و نرمال بودند، اما من برای آنکه خودی نشان داده و ابراز وجود کنم، ایرادهائی می گرفتم، که خود نیز می دانستم، بی ارزش است.

هر چه زمان بیشتر سپری شد، احساس های ناشناخته و گنگ درونی نیز، در من رشد نمود، تا بدآنجا که برای سرکوب ضعفهایم، شروع به بزرگنمائی نقاط قوتم نموده، سعی در القای برتری خود به دیگران نمودم. امروز می دانم که در هر دو جنبه سرکوب و بزرگنمائی، انکار نقش اصلی را ایفا نمود.

با شدت یافتن مصرف و تخریب بیشتر، این احساس، قویتر و قویتر گردید. پر واضح بود که به همراه کنترل کردن ها، احساس ریاست نیز در من هویدا شده، رفته رفته، این فکر که میتوانم پا جای خدا گذارده و برای دیگران تکلیف کرده، چه بکنند، چکار نکنند. و اینگونه حس خداگونه نیز در من رشد نمود. در مورد خودم، امروز می دانم که بدلیل احساس کمبودها، ناتوانیهای درونی، یکی از راههائی که می توانستم، توسط آن هنوز هم احساس امنیت کنم، این بود که سعی در کنترل دیگران و ریاست کردن داشته باشم. اگر راهکارم برای دیگران موفقیتی داشت که افتخارش مال من بود، بدون توجه به اینکه نقش آنانی که خود پیگیری نموده و آنرا به انجام رسانده بودند، را ببینم. ولی امان از آن زمان که راهکارم، به سرانجام نمی رسید، مقصر آنان بودند و مجبور به دفاع از خود گشته، انکار نمی گذاشت بپذیرم که عقل کل نیستم.

مشکل حب ریاست و کنترل نمودن، در من به همین جا ختم نگردید، چه بسیار ایامی که دیگران، بمن اجازه وارد شدن به حریم و چهارچوبی که بصورت معیار و ارزش های خود تائین کرده بودند، نمی دادند، خشمگین و عصبانی می شدم. غرور، خود محوری، خود شیفتگی نمی گذاشت بخود درونم، بگویم که حق با آنان است. در افکار من، جمله و ضرب المثل صلاح مملکت خویش خسروان دانند، کاربردی نداشت. آنان نیز که این اجازه را به من نمی دادند تا نقش خدا را برایشان بازی کنم، احساس غم و درد می نمودم، همین امر باعث می گردید روزبروز از این دسته افراد، دورتر شده، آنان نیز برای حفظ حریم خود، چنین می کردند.

نقش انکار، همانگونه که اشاره نمودم، در جای جای زندگیم، پر رنگ می نمود. از عدم پذیرش در ناتوانی در برابر مواد مخدر گرفته، تا ناتوانی در سایر نقص هایم که سایه شان را بر روی زندگیم، می دیدم، غرورم اجازه نمی داد حتی بخودم اقرار کرده و بپذیرم، کم آورده ام و عاجزم و لذا انکارشان می نمودم. چگونه می توانستم، به خودم که آنهمه ادعای برتری داشت، و خود نیز باورش کرده بودم، بگویم پوچ و توخالی هستند؟ لذا سعی در تغییر همه چیزها و اشخاص دور و بر خود می نمودم تا شاید جای خالی این احساس بد و پوچ را پر نمایم. طبیعی است که هرگز هم موفق نمی شدم . اگر در مواردی، افرادی از خانواده ام، بنا به خواسته من خودشان را تغییر می دادند، از روی ترسهایشان بود و دیگران نیز، از روی تظاهر، خودشان را همرنگ خواسته های من نشان می دادند، تا از این طریق، به خواسته خود دست یابند.

غرورم، اجازه نمی داد، بخود بگویم، براستی چه چیزی را می خواهم تغییر دهم ؟ من حتی قادر نبودم، هر آنچه که هر روز صبح و در آینه از خود می دیدم و باید تغییرش می دادم را تغییر دهم.

صحبت از آینه شد، چند سال آخر دوران مصرف، براستی از دیدن چهره خودم در آینه فرار می کردم. می گویند آینه حقیقت دل است، در مورد من صحت داشت. با نگاه به آینه، چهره واقعی درونی خودم بود که نهیب می زد، خودت مسئولی، فریاد می زد، کاری کن، تغییر را از خودت شروع کن.

در آینه،  هر بار که بخود می نگریستم، تنها چیزی که می دیدم، بوی ناامیدی می داد، تمام آن چیزهائی را که نداشتم و یا از دست داده بودم را به رخم می کشید. آینه مبدل می شد به صفحه ای از پرده سینمای خود که هر چه غم، کینه، دشواری و تاریکی بود را برایم به تصویر می کشید.

ندای درون و بخش روحانی درونی بود که در آینه فریاد می زد، تو قرار نبود به اینجا برسی، یادته که در دوران کودکی و نوجوانی چه امیدهائی داشتی ؟ قرار گذاشته بودی همه چیز زیبا و قشنگ باشد، یادت هست  هر زمان از تو می پرسیدند، بزرگ شدی می خواهی چکاره شوی ؟ و تو پاسخ می دادی . . . . پاسخ تو، عملا" نشان دهنده این بود که می خواستی عضو موثری برای این جامعه باشی و اکنون درمانده و خسته، از همان جامعه فرار می کنی.

قرار بود احساس امنیت داشته باشی و اکنون، تمام وجودت سراسر ترس و نگرانی است. در نهایت آینه از من می پرسید پس چه شد؟ چرا اکنون اینجائی؟ من که نمی توانستم جوابی منطقی برای این همه پرسش بیابم، راحتترین راه این بود که از فکر حل مسئله خارج شده، صورت مسئله را پاک کنم، انکار و غرور، این دو رفیق قدیمی دست بکار می شدند و راه حل برون رفتنم را در کنترل و زوم کردن بر روی دیگران پیشنهاد می دادند و من هم از خدا خواسته، با سرعت بیشتری، شروع به کنترل دیگران نموده و رفتارشان را بیشتر و بیشتر کنترل نموده، شاید با دیدن و بزرگ کردن نقصشان، بتوانم از شر این همه سوال آینه ای خلاص شوم !!!!!!!!!

افراط و تفریط هم، بیکار ننشست و امروز که نگاه میکنم، می بینم، آنقدر در این باب، اصرار نموده بودم، که به عنوان بخشی از زندگی و مسئولیتهایم مبدل شده بود، اینکه دیگران چه می کنند و من چه وظیفه ای در قبالشان دارم !!! همه حرف و حدیث من، شده بود دیگران، تا راحتتر بتوانم از خود و نقائصم فرار کنم.

راهکار انجمن :

با آشنائی با انجمن، یواش یواش یاد گرفتم که باید بپذیرم، تا دیگر انکار نکنم.

۱ - بپذیرم که من معتاد هستم، می خواهم، اما بلد نیستم چگونه می توانم بدون مواد زندگی کنم ؟

۲ - بپذیرم و اقرار کنم که من یاد نگرفته و نمی دانم چگونه یک رابطه سالم را می توانم حفظ کنم ؟ چون بیشتر نقش کنترل چی داشته ام، تا یکسوی رابطه.

۳ - بپذیرم که من قادر نبوده ام، مسئولیتهای خود را قبول کنم، چه رسد به آنکه بخواهم مسئولیتی در قبال رفتار دیگران داشته باشم.

در این مرحله بود، که دوستان بهبود یافته ام، متذکر شدند : در دوران بهبودی، دیگر نه جای کنترل کردن دیگران است و نه ریاست داشتن. بمن گفتند، ما نیز، هنگامی که به این جلسات وارد شدیم، از پائین ترین سطح شروع کردیم تا بتوانیم به غرور کاذبمان بگوئیم نه. در این جلسات، ریاست، جایش را با سرویس و خدمت کردن عوض کرد، شروع به مرتب کردن، شستن و هر آنچه مربوط به جلسه بود، نمودیم تا مشارکت داشته باشیم، تا احساس تعلق بیشتری نسبت به جلسه خود نمائیم.

به من گفتند و پیام دادند، همگی ما، هر آنچه تا کنون از خانواده، جامعه و دیگران به مرور و در دوران گذشته مان گرفتیم، تا بوسیله آنها خلاءهای درونی خود را پر کنیم، امروز آمده ایم، تا همه را پس دهیم. در اینجا بود که دانستم، تنها چیزی که روح این جلسات در آن حاکم نیست، ریاست و برتری است. 

دوستانم، یادآورم شدند تو نیازی نداری در اینجا، همچون گذشته در مقام دفاع از خود برآئی، هر چه بود، مربوط به گذشته تو بوده، آنان گفتند ما نیز همچون تو، در آن ایام که درونمان شکننده و سست بود، در ترس از فرو ریختنش، دفاعهای به حق و ناحق از خود کرده ایم. مهم این است که امروز می دانی کی هستی، می دانیم و می دانی که از دنیائی پر از درد و رنج و تاریک به اینجا رسیده ای، امروز دیگر مجبور نیستی از چیزی که نداری دفاع کنی. امروز هر چه هستی، کوچک و ناتوان و یا قوی و توانا، آمده ای تا دستت را در دستان ما بگذاری تا همسفر عشق و آرامش باشیم. اینجا که آمدی، قدمت روی چشم، اما بدان که تنها یک عضو هستی، همسان دیگر اعضاء. نه برتری داری و نه از آنان کمتری. آنان گفتند و چه درست گفتند :

در این طرف، مسیر بهبودی نیز اگر من بنا بود همچنان، گذشته، حس ریاستگری و کنترل کردن ها را به همراه داشته باشم، نه تنها باعث رنج و عذاب خودم می گردید، که دیگران نیز بخوبی درک کرده و با خود می گفتند که دوست بهبود یافته، با خود، مریضی خطرناکتری از مواد، به نام ریاست و کنترل به همراه آورده که دشمن اتحاد گروه است و لذا کم کم، مرا به حال خود تنها رها می نمودند و من باز هم تنها می شدم.

در جائی که رئیس و کنترل کننده، وجود دارد، دستها به هم پیوند نمی خورند.

                 بنازم به بزم، محبت که آنجا

                                         گدائی به شاهی، مقابل نشیند 

امروز افتخار میکنم به وجود نازنینانی که به من لطف داشته، دستم را گرفته، بدون آنکه بخواهند مرا از روی بیماریشان، کنترل نمایند، مراقبند تا از مسیر بهبودی خارج نشوم. امروز تنها نیستم.

پیام اول و آخر این عزیزان این بود خوش آمدی.

 با دعای امروز، تا پست بعد، خداوند یارتان.

پروردگارا، مرا یاری نما تا خود را همانگونه که هستم، با دیدی واقع بینانه بپذیرم.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 10:31 |
بنام او که دوستی و محبت از اوست،

دو روز پیش، یکشنبه روز بسیار باشکوهی بود، ۶ نفر از عزیزان همدردی که همگی در جاده بهبودی طی مسیر می کنند و شاهد زندگی جدید توام با آرامش هستند، به اتفاق خانواده های عزیزشان، صدها کیلومتر، جاده عشق را طی نموده تا در جلسه ۱۲ قدم فارسی زبان در این کشور شرکت نمایند و علاوه بر عشق و صفائی که خالصانه با خود به همراه آوردند، با حضور سبزشان، جلسه ای پر بار به لطف این عزیزان و خداوند، برگزار گردید.

در جلسه، ۱۱ معتاد بهبود یافته، شرکت داشتند. عزیزانی که با خود نه تنها ۱۹۱ ماه، پاکی و دوری از مواد مخدر داشتند، کوله باری از ۱۹۱ ماه تجربه شخصی، نیز از زندگی جدیدشان را خالصانه با دیگران، تقسیم نمودند. خانواده این عزیزان که همواره با حمایت سبزشان، نور امیدی بوده و هستند،  نیز با مشارکت و تقسیم تجربه های خویش، باعث گردیدند تا  ایمان و باورم نسبت به راهی که برای زندگی جدید انتخاب کرده ام، قویتر شده و بدانم راه برگزیده ام، صحیح است.

از تک، تک این دوستان عزیز، رضا، محمد، مهرداد، افشار، حمید و حمیدرضا و خانواده هایشان، به سهم خودم ممنون و تشکر میکنم، چقدر خداوند مرا دوست دارد که چنین دوستانی را در اقصی نقاط دنیا، سر راهم قرار داده است، تا دستم را بگیرند و در بهبودیم، یارم باشند. 

در ادامه و شناخت بهتر بیماری اعتیاد، در این پست و ادامه آن به غرور و خودخواهی و خودمحوری خواهم پرداخت، اما باری دیگر لازم می دانم تاکید دوباره ای داشته باشم بر این نکته که نوشته هایم برگرفته از تجربه ای است که توسط سایر همدردان بهبود یافته ام به من منتقل گردیده و باعث گردید تا با شناخت بهتری از خودم، این شاخه اصلی بیماریم را بهتر دیده و با توکل به خداوند و ابزار انجمن، آنها را در جایگاه اصلی خود قرار دهم.

همانطور که در پست های پیشین به کرات از غرورها و خود محوریهای کاذب خود نوشتم، زمانی که پیام انجمن را شنیده و به جاده بهبودی وارد شدم، با افکاری آشفته و خسته آمده بودم تا راهکاری بیابم و بتوانم در ترک بمانم، اما با خود غرورها و خود محوریهایم را نیز اینطرف خط آورده بودم. یکی از نکاتی که همان اوایل، به من گوشزد شد، که تو دانسته های خود را نگه دار، بموقع از آنها استفاده خواهی کرد، اما فعلا" فقط گوش کن و بقول معروف پنبه ها را از گوشهایت بیرون آورده و در دهانت بگذار. اوایل پذیرفتنش برایم سنگین بود، چرا که هنوز غرور کاذب از درون فریاد می زد، تو همه چیز می دانی، از همه سرتر و مهمتری و . . . . .

این جمله، دومین ضربه به دیوار غرور کاذبم بود، در اولین مرحله، اعلام اینکه من به تنهائی نمی توانم از پس مشکل اعتیادم برآیم و نیازمند کمک و یاری هستم، اولین ضربه را زده بود. با آنکه واقعیت داشتند، اما من همچنان در پذیرفتنش، مشکل داشتم. شاید این نیز مشکلی مشابه باشد با سایر تازه واردان به انجمن و به همین دلیل است که در راهکار انجمن نیز که بصورت نوشته در اختیار هر عضو تازه وارد قرار می گیرد، نیز به نوعی به این موضوع اشاره شده : که اگر شما طالب آنچه که ما داریم، هستید و حاضرید برای بدست آوردنش کوشش کنید، در آنصورت آماده اید تا قدمهای خاصی را بردارید. اینها اصولی هستند که بهبودی ما را ممکن ساختند. بنابراین من، باید به راهکار آنانی که پیش از من طی مسیر کرده بودند، گوش فرا می دادم.

دوستانم مرا از خطرات این دشمن زیرک درونی، آگاه نموده، یادآوری کردند که اگر با غرور و خودمحوری بخواهی وارد این مسیر شوی، این نقص درونی، حتی اگر تو را به مصرف دوباره بازنگرداند، اجازه نخواهد داد تا به آرامشی که لازمه تداوم این راه است، دست یابی. آنان یادآور شدند که دروازه ورودی بهبودی، کوتاه است و تو باید خم شده، تا بتوانی از آن عبور کنی. با شروع تمرین صداقت با خود، دریافتم حق با آنان است. بیاد آوردم چگونه به صرف داشتن همین غرور کاذب و خود محوریهایم، ضربه خورده بودم.

شاخه های غرور و خود محوری که در خود شناختم عبارت بودند از :

۱ - توجه و تائید طلبی :

بیاد آوردم که در دوران گذشته، بدلیل بیگانگی با خودم، هرگز آن توجهی که نیاز داشتم به خود واقعیم داشته باشم، را نداشته و بدنبال آن بودم که این توجه را از دیگران بگیرم. همیشه می خواستم دیگران به من توجه کنند، دوستم داشته باشند. با خودم غریبه بودم، زیرا هرگز احساس واقعی خوبی در درونم نداشتم، در آن ایام اصلا" حاضر نبودم با احساسات واقعی خود روبرو شوم و همین امر باعث شد تا روز بروز از خود دور شده، برای برطرف کردن جای خالی آن، نیازمند توجه دیگران بودم تا با موافقت و تائید آنان، بخش تاریک درونیم را روشن کنم. بخوبی بخاطر دارم که تا بدان حد خود محوری در من ریشه دوانده بود که حتی اگر میهمان داشتیم و یا خود میهمان بودیم، زمانی که همسرم در آشپزخانه، سرگرم صحبت با فامیل و دوستان بود، با خود می اندیشیدم که در مورد من صحبت می کنند، گوئی که خداوند تنها یک مخلوق اصلی داشته و آن نیز من هستم که سایر مخلوقاتش هیچ سخنی ندارند، الا در مورد من. 

این نقص، چیزی نبود که با شروع مصرف، در من شکل گرفته باشد. برای من اینطور نبود، بیاد دارم از همان کودکی چگونه در پی مطرح نمودن خود و جلب توجه گرفتن از خانواده و یا دوستانم بودم. مرحوم پدرم، بدلیل علاقه زیادی که به من داشت، مرا با اسامی مختلفی صدا می زد و من نه تنها از این مسئله ناراحت نمی شدم، خیلی هم کیف می کردم. در جمع دوستان، وقتی فوتبال بازی می کردیم و من موفق به گل زدن می شدم، شادمانیم بیشتر از آنکه از موفق بودنم باشد، از این بود که همه دوستان، نگاهشان به من است.

رفته رفته که بزرگتر می شدم، نوع توجه طلبی و تائید طلبی نیز همزمان با من رشد نمود. بیاد خاطره ای از دوران سربازی افتادم که امروز از بازگو کردن آن خجالت نمی کشم.

در دوران سربازی، به اتفاق عده ای از دوستان که در پادگان دیگری خدمت می کردند و توسط یکی از دوستان قدیمیم که او چند ماهی زودتر از من به سربازی رفته بود و توسط او با دیگران آشنا شده بودم، خانه ای اجاره کرده بودیم و با آنکه دوران خدمتم بسیار بسیار، راحت سپری می شد، با آنکه در آن ایام هنوز مصرف کننده نبودم اما در اوج تائید طلبی و توجه خواهی از دیگران بسر می بردم. روزی از پادگان برگشته و به خانه رسیدم، با قیافه ای ناراحت و درهم سلام کردم، دوستانم پرسیدند اتفاقی افتاده ؟ گفتم سرطان خون دارم و از بهداری پادگان بمن گفته اند نتیجه آزمایش خونت این است که سرطان داری. بندگان خدا شروع کردند به دلداری دادن و چقدر ناراحت بودند. ۲ هفته تمام، آنان سر کار بودند و باورشان شده بود که بزودی خواهم مرد، آنان در دل غمگین بودند و من در دل خوشحال، که این همه در جمع آنان عزیز شده و مورد توجه قرار گرفته ام. در آن ایام این دقیقا" چیزی بود که می خواستم داشته باشم و با دروغی که به ظاهر بسادگی مطرح شد، آن را بدست آوردم.

با شروع مصرف الکل (پست مروری بر گذشته ۱) و پس از آن مواد مخدر، به موادی آشنا شدم که با مصرفشان، یکی از تاثیراتی که در من می گذاشتند این بود که مرا به شخصی مبدل کند که می توانست با سخنان و رفتارش مورد تائید و توجه جمع قرار گیرد و من نیز که تشنه این مورد بودم، مواد را به عنوان راه حلی راحتتر برای رسیدن به این مقصود انتخاب کردم.(تاثیرات دیگر مصرف را در پست های گذشته به آنها اشاره نموده و هم مجددا" با نگاهی بازتر به آنها خواهم پرداخت.) 

از همین زمان بود که دانستم من به چیزی فراتر، از بیرون نیاز دارم تا به من آرامش دهد. هر آنچه به من مربوط می شد از خوراک و پوشاک گرفته، تا تحصیل و دوست و خانواده، هیچ زمان در جایگاه واقعی خود از دیدگاه من قرار نگرفت و من با خودخواهی هایم، همواره انتظار بیشتر و بیشتری داشتم. اینها باعث گردید تا با نپذیرفتن هر آنچه که بود، با خودم، آرامش نداشته و خود واقعیم را دوست نداشته باشم.

از اینکه می دیدم درونم، سرشار از کمبود است و از ایجاد ارتباط انسانی و منطقی با خود و سپس جامعه بیرونم، روز بروز فاصله می گیرم، نیاز به مطرح بودن را در من زنده تر می نمود و همین عاملی بود تا به مرور رفتارم، آکنده از خود بزرگ بینی، خود مطرحی شود و تمام مدت در "خود" غوطه ور باشم و جامعه را بخشی از خود دانسته، فکر کنم مرکز دنیا هستم و همه چیز و همه کس بایستی حول من بچرخد و تصورم این باشد که هر آنچه در اطرافم در حال اتفاق است، بخاطر من است.

رفته، رفته در انجمن، آموختم که من تنها عضو کوچکی از قدرت بزرگتری هستم که جامعه مرا تشکیل می دهد، به من نوید داده شد، زمانی که شروع کرده به همراه عضو بزرگتر، حرکتی هماهنگ و هم سو نمایم، به معنای واقعی تری زندگی کرده و آنرا هر چه هست خواهم پذیرفت. آنگاه جای واقعی خود را به عنوان انسان در جامعه خواهم یافت و دیگر نیازی نخواهم داشت از خود تعریف کرده و یا منتظر تائید دیگران باشم. در آن هنگام، خودم، خود واقعیم را خواهم شناخت و آنرا هر چه هست دوست خواهم داشت. سرآغاز تغییر از سمت غرور به سمت تواضع و فروتنی آن است که خود را آنچه هستم، پذیرفته و لذا جای تمامی کمبودهای درونی، را خواهد گرفت. دیگر به جستجوی خواسته هائی از بیرون نخواهم بود، از مواد مصرفی گرفته تا تائید گرفتن و مورد توجه دیگران واقع شدن. راحت خواهم شد و اوج آرامش برای من در همین نکته است که به آنچه هستم و دارم، قانع شوم.

با توکل به خداوند و حمایت شما عزیزان، در پست بعد، شاخه دیگری از غرور و خودمحوری را دنبال خواهم نمود.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی، حق نگهدارتان باد.

پروردگارا، مرا یاری کن تا با رها کردن وسوسه مطرح بودن و مورد تائید دیگران بودن، این پیوندهای خود با گذشته را پاره کنم.

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 19:21 |

بنام خدا،

امروز جشن ۱ سالگی دوست و برادر عزیزم سعید، است. سعید عزیز ۳۶۵ روز، با بهره گیری از ابزار فقط برای امروز، دست از مصرف هر گونه مواد مخدر برداشت. 

چه با شکوه است دنیای بهبودی، سعید عزیز، ۱ ماه پس از قطع مصرف مواد مخدر، سیگار را نیز ترک کرد و امروز، یکروز، یکروز، ۱۱ ماه نیز پاکی نیکوتین دارد.  

سعید جان تولدت را به خودت، خانواده عزیزت، به تک تک دوستان بهبود یافته ات و به انجمن تبریک گفته، از خداوند برای تو و سایر دوستان همدرد و خانواده هایتان، آرزوی سلامتی، بهبودی و موفقیت دارم. 

به درگاه خداوندی که خود درکش می کنم، عاجزانه دعا کرده و از او می خواهم تا بصیرتی آگاه به من ارزانی دارد تا نعمت داشتن دوستانی همچون شما عزیزان را بدانم.

خدایا،

     تو این جان عاشق به من داده ای
               دلی چون شقایق به من داده ای
                                سحر خنده کرد و سپیده دمید
                                                          مرا رهنمون شد به نور امید

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 11:10 |
بنام خدا،

امروز با یکی از دوستان در ایران صحبت می کردم، خبر خوبی بمن دادند که خواهرشان نیز، ۲۰ روز است سم زدائی نموده و کمی از عوارض سم زدائی هنوز در رنجند، اگر چه که از زمان دفع سم، روزبروز شرایط جسمی شخصی که در حال ترک است، رو به بهبود می گذارد، با خود اندیشیدم، که در ابتدای پست امروز، از همگی عزیزان بازدید کننده، خواهش کنم، همگی برای این خواهر خوبی که بیستمین روزشان را سپری می کنند دعا کرده که با لطف خداوند، ایشان نیز هر چه زودتر، در جاده بهبودی، شاهد روزهای قشنگ باشند، که چه زیباست هنگامی که انسان، با خالق خود ارتباط برقرار کرده و برای دیگری دعا کند.    آمین

اگر چه که در این وبلاگ، سعی خواهم نمود در ارتباط با بیماری اعتیاد، با برخورداری از دانش و تجربه سایر دوستان همدردی که در مسیر بهبودیند، گامی هر چند کوچک بردارم، بدان امید که شاید مرهمی و نور امیدی باشد، در دل خستگان دیار تاریک اعتیاد، که بدنبال راه نجاتند و خود نمی دانند، چگونه ؟ اما بیاد نامه ای افتادم که شخص معتادی، رو به خانواده خود نوشته است. خانواده هائی که بیماری در خانه دارند و بنا به دلیل عدم آگاهی از این بیماری، نمی دانند چگونه می توانند به بیمارشان کمک کنند. جستجو کرده، متن نامه را یافتم :

نامه یک معتاد به خانواده اش

من یک معتاد هستم و به کمک تو احتیاج دارم.

به من نصیحت نکن، سرزنشم مکن، تنبیهم نکن. تو از دست من عصبانی نبودی، اگر من بیماری قند و یا سل داشتم. اعتیاد هم یک نوع بیماری است.

مواد مرا دور نریز، چون این وقت تلف کردن است، من همیشه راهی پیدا خواهم کرد که بیشتر پیدا کنم.

اگر تو با سخنانت به من حمله کنی، باعث خواهد شد من دلیل دیگری برای احساس بدی که نسبت به خود دارم، داشته باشم.

من به اندازه کافی از خودم تنفر دارم، نگذار که اضطراب و نگرانی تو باعث شود، کارهائی برای من انجام دهی که من می بایست خودم برای خود انجام دهم.

قولهای مرا قبول نکن، طبیعت بیماری من باعث می شود که به قول و قرارهایم عمل نکنم، حتی اگر قصد اجرای آنرا دارم.

تهدیدهای بدون عمل نکن، اگر تصمیم گرفتی به آن عمل کن، هر حرفی که من به تو می گویم را باور مکن، ممکن است که دروغ باشد.

رد کردن واقعیت ها، یکی از اثرات بیماری من است. مگذار من از تو به هیچ وجه استفاده کنم. اشتباهات مرا روپوشی مکن، سعی نکن که مرا از تاثیرات اعتیادم نجات دهی.

به من دروغ نگو. پول مخارجم را نده، مسئولیتهایم را به گردن مگیر، این کار تو احتمال اینکه من بدنبال کمک بروم را کم می کند.

تا زمانی که تو یک راه فرار از مشکلات و مسئولیت هایم را برایم می گذاری، من قبول نخواهم کرد که مشکلی بنام اعتیاد دارم.

                                                             من شما را دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 19:12 |


Powered By
BLOGFA.COM