تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها
بنام خالق هستی،

قبل از آنکه به ادامه مطلب پست قبلی بپردازم، اجازه می خواهم به خواهر خوبم مریم خانم، از صمیم قلبم تبریک بگم.

امروز، مریم خانم هم همسان من و سایر دیگر عزیزانی که دیگر برای گذران و یا شروع زندگی روزمره خویش، نیازی به مصرف هیچ گونه مواد مخدری ندارند. ایشون، ۱۹ ماه و ۶ روز پیش، دست از جنگ نابرابر با غول اعتیاد، برداشته و ۱۹ ماه و ۶ روز است که در مسیر بهبودی، روزهائی سرشار از آسایش، آرامش را تجربه می کنند. همواره، برای ایشان و سایر عزیزان، آرزوی سلامتی همراه با روزهای پاک دارم.

مریم خانم، ضمن تبریک مجدد، به امید آنکه بزودی شاهد جشن ۲ سالگی شما بوده و جشن های سالانه پاکی شما باشم.

همچنین، شب یلدا را به همه عزیزان، تبریک می گویم.در ادامه بحث پست قبلی، اجازه دهید بیشتر بدین مطلب بپردازیم :

چه تفاوتی، بین انسانهای وابسته(معتاد)، با سایر انسانها، وجود دارد ؟

چنانچه بخواهیم اعتیاد را یک بیماری بدانیم و نیز، این بیماری از سالها قبل از اولین تجربه مصرف، در همگی افراد معتاد، حتی بدون آنکه خود از وجود بیماریشان آگاه باشند، وچود داشته است و از طرفی دیگر، بیماری اعتیاد را بیماری خلاء معنوی و روحی و روانی نامیده اند، ممکن است سوالی در ذهن تداعی شود، این بیماری از کجا آغاز می گردد و آیا خداوند در خلقتش، تفاوتی قائل شده ؟

بچه در بدو تولد، تنها یک دنیا را می شناسد، تمام دنیای بچه، در ارضاء شدن نیازهای اولیه او خلاصه می شود، اینکه بموقع شیر بخورد، دردش آرام شود و غیره، بنابراین دنیای دیگری غیر از آن را نمی شناسد. به مرور که بزرگتر می شود، علاوه بر دنیای خودش، پی به دنیای خارج هم می برد، همان زمانی که انسانها و اشیاء دور و بر خود را شناسائی می کند. کم کم، خود را با دنیای بیرونی بیشتر وقف نموده و از دنیای درونی خود، کمی فاصله می گیرد.

در دنیای خارجی، او متوجه می شود که یکسری نیازها و خواسته هائی دارد و تصور می کند که دنیای خارج او، مسئولیت برآورده کردن نیازها و خواسته هایش را دارد. چنانچه رشد کاملی داشته باشد، همزمان با رشدش در می یابد که دنیای بیرون قادر نیست همه خواسته های او را برآورده نماید. با نگاهی به درون خود، یاد می گیرد که باید خودش حرکت کرده و برای بدست آوردن خواسته هایش کوشش کند.

پس از مدتی و با رشد بیشتری، او می فهمد که نه تنها نیازمند آن است که حرکت کرده و در جهت بدست آوردن نیازهایش، اقدام نماید، می داند و می پذیرد که ممکن است بعضی از نیازهایش، هرگز برآورده نشود. دسته ای دیگر از انسانها، چنین پذیرشی ندارند و از برآورده نشدن آرزوها و خواسته هایشان، شکوه نموده و رفته رفته، درونشان، پایه هائی از خشم شکل می گیرد. آنان از اینکه اتفاقی که می خواستند، رخ نداده، چیزی که می خواستند، را بدست نیاورده اند، غمگین و خشمگین، می شوند. تا این مرحله، اتفاق خاصی، رخ نخواهد داد، چون معمولا" آنان رفته رفته، فراموش می کنند که مواقعی در زندگیشان بوده که به خواسته و آرزویشان نرسیده اند، لذا خشمهایشان نیز فروکش می کند.

اما در مورد انسانهائی که بیماری اعتیاد، در جسم و روحشان بوجود آمده است، تفاوت فاحشی وجود دارد. غرور کاذب این دسته از افراد، همچون من به آن دلیل که خود را طلبکار دنیا می دانیم، لذا انتظارهای برآورده نشده ما، سر جای خود خواهد ماند و به دست فراموشی آنها را نمی سپاریم. ما اعتقاد داشتیم که دنیای خارج، بایستی نیاز درونی ما را پر کند، رفته رفته با دنیای درونی خود بیگانه شده و قدرت تحمل تحقق نیافتن آمال و آرزوهای خود را نیز نداشته و همین امر باعث می شود خشم ها رفته رفته، به کینه مبدل می گردد.

رابطه ما با درون خود به مرور کمرنگتر شده، از آن جا که برای ارضاء شدن خواسته ها، احساس خوشبختی، تکامل، راحتی و آسایش که هر انسانی نیازمند آنهاست تا بتواند به زندگی خود به صورت عادی ادامه دهد، عاجز بوده و نمی توانیم همه آنها را بدست آوردیم، چرا که با درون خود، رابطه ای که لازمه آنهاست را نداریم. همه این ها را وابسته به چیزهائی که از اجتماع بیرون می گیریم دانسته، وابسته به این می گردیم که دنیای بیرونی ما، ما را کامل کند، چرا که از درون، تحمل و پذیرش کامل نبودن نداریم.

تفاوت انسان معمولی با انسان وابسته، همین است که اگر همزمان و برای بار اول هر دو مواد مصرف کنند، شخص وابسته، به محض مصرف، احساس می کند چیزی پیدا کرده است که به او احساس کامل شدن و بهتر بودن می دهد. احساس می کنیم، به گوهری دست یافته ایم که رابطه درونی ما با دنیای بیرون را تکمیل می کند، لذا ماده مخدر، جای همه چیز و همه کس را به مرور گرفته، احساسمان این است که مواد، همه نیازها و چیزهایی را که نگرفته بودیم، به ما می دهد.

با نگاهی به زندگی اشخاص معتاد، می بینیم همگی یک مشخصه مشترک دارند، همگی درونشان پر از خشم و کینه است، زیرا آن چیزی را که می خواستیم، به ما داده نشده است .

زمان حال افراد معتاد، سراسر خشم است، چون کماکان انتظارشان برآورده نمی شود و احساس کمال نمی کنند و از آینده نیز، می ترسند، زیرا هر چه بیشتر زمان می گذرد، اوضاع و احوال بدتر و بدتر شده است و لذا انسان معتاد، همه قدمهایش از روی ترسهایش بر می دارد.

گذشته افراد بیمار، پر از کینه، حالشان، پر از خشم و نگاهشان به آینده، آکنده از ترس و وحشت است. لذا ترس، خشم و کینه، دنیای انسان معتاد را احاطه می کند.

با ورود به دنیای بهبودی، به ما قول داده می شود که کینه هایمان به مرور تبدیل به پذیرش می گردد، دیگر کینه از گذشته نخواهیم داشت، زیرا می پذیریم هر چه هست مربوط به گذشته است و دیگر نمی توان آنها را تغییر داد. خشممان، رفته رفته، به عشق تبدیل و با دنیای بیرونمان، بجای خشمگین شدن، با عشق روبرو شده و ترسهایمان، از آینده به مرور کمرنگ تر شده، زیرا از طرفی به نوعی خود باوری واقعی می رسیم و از طرفی با روشن بینی در می یابیم که از آن همه تاریکی و سیاهی گذشته ایم و ترس به ایمان، مبدل می گردد.

لذا دنیای انسان معتاد در حال بهبودی، دنیایش سراسر پذیرش، عشق و ایمان می گردد.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی حق یاورتان.

خدایا، براستی در آفرینش تو، زشتی وجود ندارد. مرا موهبتی عطا فرما تا با دستی دامن تو را گرفته و دست دیگرم، را همواره در دست همدردانم قرار دهم.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 23:5 |
بنام او که شفا بخش است،

خواننده عزیزی، از طریق ایمیل سوال بسیار جالب و در خور بحثی را مطرح کرده اند که با امید به خداوند، بدان خواهم پرداخت.

چرا تنها دسته ای از انسانها، معتاد به مواد مخدر می شوند؟ در حالی که همه انسانها کم و بیش با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می کنند. آیا این نشان از کم طاقتی یا بی ارادگی این دسته افراد نیست ؟

قبل از هر چیز اجازه دهید عنوان کنم که هر آنچه در مباحث و مطالب این وبلاگ نوشته و یا خواهم نوشت، تنها درک شخصی خودم است، اگر چه، همچنان که در بخش <<در باره وبلاگ>> هم عرض کرده ام، درک شخصیم، برگرفته از تجربه هائی است که هر کدامشان به قیمت عشق بلا عوض توسط دوستان و یارانم در اقصی نقاط دنیا است که در این راه، دستم را گرفته و یارم بوده و هستند. قطعا" درک و تشخیص های دیگری نیز وجود دارند که باعث سرور و مسرتم خواهد بود که مرا با درج نظر خود، آگاه تر نمائید. 

در پست (وسوسه ۱) به صورتی کلی، تعریفی از بیماری اعتیاد را انجام اجباری هر کاری که بر خلاف میل باطنی باشد، بطوری که باعث برهم خوردن و آشفتگی زندگی گردد، شاخه ای از بیماری اعتیاد است، بیان نمودم. اما شاید لازم باشد نگاهی جامع تر به این بیماری داشته باشیم.

چرا تنها، دسته ای از انسانها به مواد مخدر پناه می برند ؟

این سوالی بود که خود من، در دوران مصرفم، بارها و بارها از خود می پرسیدم. چرا من ؟ مگر نه اینکه فلان دوستم نیز که با هم اولین بار مواد مصرف کردیم، تا آخرین لحظه که برای من ۲۰ سال طول کشید، تفننی مصرف می کرد. هر وقت دلش می خواست مصرف می کرد و اگر هم نمی خواست که امکان نداشت مصرف کند. چه تفاوتی بین من و او وجود داشت ؟ در آن ایام با یک سر درگمی نسبت به این سوال برخورد می کردم، از طرفی بخود می گفتم حتما" او از اراده ای قویتر نسبت به من برخوردار است. اما از سوی دیگر، در موارد دیگر زندگی، خود را با او مقایسه می نمودم، می دیدم پشتکار و اراده ام در به سرانجام رساندن کارها، به مراتب قویتر از اوست. بنابراین مشکل کجا بود ؟

در آن ایام تنها مشکل اعتیاد خودم را منوط به نوع ماده مخدر مصرفیم می دانستم، اما بعدا" و با ورود به انجمن، دوستان بهبود یافته ام به من گفتند : بیماری اعتیاد، بیماری تریاک، هروئین، قرض و الکل یا هر چیز دیگری نیست. به من گفتند تو ابتدا برای شناخت بهتر بیماری خود، بایستی آنرا بشناسی. همانگونه که وقتی سر درد یا هر درد جسمی دیگری داری، می دانی که باید یکی دو عدد قرص مسکن، مصرف نمائی تا آرام شوی، قطعا" مواد مخدر هم همسان همان مسکن، برای دردهای ناشناخته درونیت، نقش ایفا نموده بوده است. بمن گفتند، تو نیز همچون همگی ما، تا قبل از اولین مصرف الکل یا مواد مخدر، از یک بیماری روحی رنج می برده ای که شاید حتی خودت از آن، آگاهی نداشته ای و لذا الکل یا مواد مخدر برای تو یک راه حل به نظرت رسیده است و ما و انجمن، کمکت خواهیم نمود تا آنها را بهتر بشناسی.

آنان درست می گفتند، زیرا با نگاهی دقیقتر به زندگی افرادی که بیماری اعتیاد دارند، در می یابیم که همگی، کم و بیش، از صبح با حالتی از وحشت و اضطراب و تشویش روز خویش را آغاز می نمایند و از نظر روحی نیز در اکثریت این افراد، حالتی از خالی بودن، پوچی و تنهائی را می توان یافت که به مرور و با تداوم مصرف به اوج خود می رسد. تا بدانجا که نه از آن جهت که این احساس تنهائی، مربوط به این باشد که براستی، هیچ شخصی دور و برمان نباشد، چه بسا که بسیاری از ما، در جمع خانواده، بستگان هم، باز خود را تنها می دیدیم. تنهائی که از قلب و روح خود آنرا احساس می نمودیم. به همین دلیل است که بیماری اعتیاد را، بیماری خلاء درونی نیز نامیده اند.

در مورد خود من، در پست های اولیه، که به صورتی گذرا مروری بر گذشته ام داشتم، به دفعات از این خلاء درونی نوشتم و اینکه اولین باری که الکل یا مواد مخدر مصرف نمودم، احساس کردم دیگر درونم تهی و خالی نیست و این درست همان مرز اختلاف بین من و آن دوستم و یا دیگرانی که فقط تفریحی مواد و یا الکل مصرف می نمایند، می باشد.

بعضی از افرادی که دیگر هیچ اختیاری در مصرف کردن نداشته و یا ندارند، هنوز هم اصرار دارند و می گویند، من عاشق تریاک، هروئین، الکل و یا هر چیز دیگری هستم، اما به باور و درک امروزم، آنان همچون من، در واقع عاشق همان حالتها و تاثیراتی که از نظر روحی، روانی برای ما داشت، بوده و هستیم. چه بسا اگر قرار بود با تنها، یکبار مصرف، همگی آن خلاء ها برای همیشه پر شود، شاید تعداد افراد معتاد در جامعه، به یک صد هزارم آنچه امروز در جهان هستند، هم نمی رسید، درست همانند شخصی که پس از خوردن آسپرین و رفع سر دردش، اگر دیگر  تا آخر عمر سر درد نگیرد، نیازی به آسپیرین احساس نمی کند. اما شور بختانه، تاثیر مواد مخدر، برای ما بیش از چند ساعت طول نمی کشید که فروکش می نمود و باز به همان دلیل احساس خالی بودن و پوچ بودن بود که ما را به سمت مصرف دوباره هدایت می نمود.

کدام انسان است که طعم تلخ و بوی بد مشروب را بشناسد و باز بگوید من عاشق مشروب هستم؟ در بین دوستان قدیمم، دو نفر بودند که زمانی که می خواستند مشروب بخورند، ابتدا مزه هایشان را آماده می کردند و سپس با یکدست بینی خود را گرفته و با دست دیگرشان، مشروب را می نوشیدند و بلافاصله با چشم و ابروئی که از شدت اخم، به هم آمده بود، با خوردن هر چیزی به عنوان مزه، سعی در از بین بردن آن حالت تلخی در دهان خود می نمودند، اما هرگز بیاد نمی آورم که در هیچ یک از آن دفعات، خصوصا" یکی از آن دو نفر، با هوشیاری، و با پاهای خویش محفل را ترک نموده باشد، آنقدر در خوردن اصرار و افراط می نمود، تا حالش خراب شود.

با توکل به خداوند و کمک شما دوست عزیز، این مطلب را پی خواهیم گرفت.

با دعای امروز، سعادتمند و پیروز باشید.

خداوندا، دلی سر به راهم ده، تا دست از لجبازی با خویش بردارم

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 14:37 |

بنام خدا،

امروز روز تولد ۳ سالگی دوست عزیزم محمد، است. او نیز به لطف خدا، ۳ سال پیش در چنین روزی، دست از انکار برداشت و بجای آن صداقت با خود را جایگزین نمود، با گذشت هر یکروز، با برخورداری از چشمانی باز و روشن بینی صحیح و همچنین تمایلی ۱۰۰٪، تا به امروز، نه تنها هیچ گونه ماده مخدری مصرف نکرده است، که با استفاده از ابزار ساده انجمن، بر دامنه وسعت جهان بینی خویش افزوده و زندگی جدیدی، سرشار از آرامش برای خود و خانواده اش مهیا نموده است. 

محمد جان تولدت مبارک، باشد تا همواره در کنار شما و سایر دوستان عزیزم بمانم و با بهره گیری از تجربه های ارزنده تان، بهتر بتوانم زندگی جدید خویش را پایه ریزی نمایم.

     مرده بودم، زنده شدم  گریه بودم، خنده شدم

                                  دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

از صمیم قلبم برای تو نازنین و خانواده عزیزت، سلامتی و موفقیت آرزومندم.

 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 17:2 |

بنام خدا،

در ادامه مطلب پیشین، بیشتر به موضوع وسوسه خواهم پرداخت، وسوسه چیست ؟ و راههای مقابله با آن کدامند ؟ با نگاهی گذرا به کلمه وسوسه، شاید به همین اندازه بسنده کنیم و بگوئیم : میل به تجربه مجدد انجام کاری که در گذشته از آن خاطره خوبی داریم. اگر چه که این موضوع در بسیاری موارد، صدق می کند، اما اجازه دهید با نگاهی عمیقتر، وسوسه را ارزیابی نموده، تا بدانیم از چه قدرتی برخوردار است. 

شخص مصرف کننده ای که اقدام به ترک می کند، پس از مدتی، نمی داند چرا این همه از درون آشفته، رنجور و حساس است ؟ خوب بیاد دارم، زمانی که چند روزی قطع مصرف میکردم و مرفین از جسمم خارج می شد، روزهای اول، شاداب و سر حال بودم، پر انرژی روزم را آغاز می کردم، طبیعت را زیباتر، احساس می کردم اما چند صباحی بیشتر طول نمی کشید و پس از آن دنیا برایم خیلی کوچکتر از گذشته بنظر میرسید، نمی دانستم چرا اینقدر کم حوصله و بی طاقت شده ام؟ و پر واضح بود که هیچ جوابی نمی توانستم برای خود بیابم. در این ایام، ذهنم مدام درگیر وسوسه مجدد مصرف بود که زیرکانه با خود، خاطرات خوب گذشته را در افکارم زنده می کرد و من نیز که همچنان اثیر غروری کاذب بوده و حاضر نبودم بپذیرم که قدرت کنترل مصرف نخواهم داشت و از سوی دیگر همچنان مواد را تنها راه حل بیرون رفتن از آن شرایط می یافتم، در برابر قدرت عظیم وسوسه فکری، تسلیم شده و مجددا" مصرف را آغاز می کردم. بسیاری از ما، با وجودی که میدانستیم و از تجربه ترکهای ناموفق گذشته دریافته بودیم که بقول کتاب، تنها راه جلو گیری از فعال شدن مجدد اعتیاد، خودداری از مصرف، در همان بار اول است و با وجود ۱۰۰٪ تمایل در ترک ماندن، نمی خواستیم بپذیریم که در مقابل مواد و مصرف، عاجزیم و لذا وسوسه، از همین نقطه و روزنه، بزرگترین ضربه را با ما می زد.

از قدرت وسوسه سخن گفتم، شخص مصرف کننده ای را در نظر بگیریم که بنا به هر دلیل بازداشت شده و در طول دوران زندانی بودنش، مجبور به ترک مواد مخدر می گردد، از آنجا که بر خلاف میل باطنی خویش و به اجبار از مصرف فاصله گرفته است، و نیز عدم شناخت از بعد روانی بیماری اعتیاد، در تمام طول دوران حبس خویش، هر روز که می گذرد، میل به مصرف نزد او قویتر می گردد، تا آنجا که دیگر در افکار خویش چیزی جز مواد مصرفیش و خاطرات گذشته را نخواهد دید و این مسئله، آنچنان او را درمانده خواهد کرد که دیگر تنها به زمانی می اندیشد که آزاد شده و بتواند دوباره مصرف کند. چنین شخصی، که پس از مدتها آزاد می شود، دیگر از لحاظ جسمی، هیچ مشکلی با مواد مخدر ندارد، اما به محض آزادی، حتی قبل از دیدن خانواده خویش، اولین کارش تهیه مواد و مصرف می باشد. دیگری نیز که خانواده اش بصرف رهائی عزیزشان از دام مصرف، او را در خانه حبس کرده و به باور خویش راه دسترسی و تهیه مواد مخدر را از فرزندشان می گیرند، به همین دلیل نمی تواند در ترک بماند. 

اشخاصی که به قمار، الکل، اینترنت، سکس و غیره نیز وابستگی دارند و در نوشته پیشین به آن اشاره نمودم(وسوسه فکری ۱)، نیز از این قائده مستثنی نیستند. شخص قمار باز، به محض آنکه چند روزی به کازینو نمی رود، مدام با همین نوع وسوسه فکری در جنگ است، تنها ایامی را بیاد می آورد که برده است و با همین اندیشه است که مجددا" به کازینو می رود. در یک جمع بندی شاید بتوان تنها تفاوت بین اشخاصی که به مواد مخدر، الکل وابستگی دارند با دیگر اشخاص وابسته، این باشد که مصرف کنندگان، وابستگی جسمی نیز به نوع مصرفشان خواهند داشت، اما از لحاظ روحی، روانی و احساسی، بیماری مشابه است.

چگونه می توان با وسوسه فکری، مقابله نمود؟

ابتدا نیاز است که وجود وسوسه را انکار نکرده و یا از اینکه چرا دچار وسوسه فکری مصرف مجدد گشته ایم، دچار عذاب وجدان نشویم. زیرا شخص مصرف کننده، سالها برای آنکه بتواند علائم بیماری و دردهایش را ندیده و یا فراموش کند، مواد مصرف نموده است. به باور بسیاری از ما، مواد به بهترین دوست و یاورمان مبدل گردیده بود. جوابی بود برای هر سوال و یا مشکلی، احساس افسردگی یا خوشحالی می کردیم، خشمگین و عصبانی می شدیم، می ترسیدیم، مشکلات زندگی سر راهمان سبز می شد، صاحب فرزند شده و یا خدای ناکرده، عزیزی از دست می دادیم، هیچ تفاوتی نداشت مواد را به عنوان جوابی برای همه اینها دانسته و مصرف می کردیم.

دیگر نمی توانستیم مانند دیگران زندگی کرده و از آن لذت ببریم. برای زندگی به چیزی متفاوت نیاز داشتیم و تصور می کردیم آن را در مواد مخدر پیدا کرده ایم.

زمانی که قطع مصرف می کنیم، در واقع این جواب همه سوالات و مشکلات از ما گرفته شده است و طبیعی است که با بوجود آمدن هر مشکل و یا سوالی در ذهن، مواد خودش را ظاهر نماید. 

راهکار انجمن ۱۲ قدم، برای این مواقع این است که : 

اولا" بایستی از همه افراد و مکانهائی، که به نوعی به مصرفمان در گذشته ارتباط دارند دوری کرده و بقول معروف هم زمین بازیمان عوض شود و هم تیم بازیمان. خوب به خاطر دارم که دوست عزیزی که سالها، ترک کرده و در بهبودی است در بیان یکی از خاطراتش می گفت : پس از ۷ سال دوری از هر گونه مواد مخدر، دلم برای محله ای که در آنجا بزرگ شده بودم و ۱۷-۱۸ سال آنجا را ندیده بودم، تنگ شد. بدون آنکه هیچ گونه وسوسه ای داشته باشم به آن محل رفتم و بناگاه، با یادآوری خاطرات زمان مصرفم در آن مکان، وسوسه مصرف به سراغم آمد.

راهکار دوم انجمن، این است که بلافاصله تا وسوسه فکری به سراغمان آمد، از طریق تلفن به دوستی که در حال بهبودی است و یا حضور فوری در جلسات، آن را بیان نمائیم، زیرا، بقول کتاب، یک معتاد، بهتر از هر کس دیگر قادر است، یک معتاد دیگر را درک و کمک کند. تجربه نشان داده که تا چه حد، این راهکار می تواند موثر واقع شود و چنانچه آن را بیان نکنیم، در واقع به استقبال خطر بزرگی میرویم و بدون آنکه خود بدانیم، خود را برای رفتن و مصرف دوباره آماده می کنیم. افرادی که متاسفانه لغزش کرده اند، با بازگشتشان، همگی پیام مشترکشان آن است که این دو شرط اصلی را رعایت نکرده اند.

اگر چه که با کارکرد قدمها، حضور موثر در جلسات و اجرای راهکارها، هر چه زمان بیشتر بگذرد، با روشن بینی جدیدی که شخص در حال بهبودی پیدا می کند، رفته رفته، وسوسه کمرنگ و کمرنگتر خواهد شد.

با دعای امروز، تا نوشته بعد، لطف خداوند شامل حالتان باد.

خداوندا، قدرت آگاهی بمن عطا کن تا یگانه درسی را که نیازمندش هستم، بیاموزم : اتکای کامل به تو

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 15:32 |
بنام خدا،

در اولین مطلب در این وبلاگ، به نکته ای اشاره کردم که آیا اصلا" بیماری اعتیاد، منوط به وابستگی به مصرف مواد مخدر و غیره است؟ بطور کلی مفهوم بیماری اعتیاد چیست ؟ و نکته دیگر آنکه راهکار انجمن ۱۲ قدم، تنها مختص افرادی است که مصرف کننده هر گونه مواد مخدرند ؟ با توفیق و لطف خداوند، سعی خواهم نمود پیوسته به هر آنچه تا به امروز از انجمن آموخته ام، بپردازم.

بطور یقین، در نزد بیشتر مردم و بخصوص ایرانیان، هنگامی که سوال شود اعتیاد چیست ؟ بلافاصله در ذهنشان مواد مخدر نقش بسته و در جواب خواهند گفت : شخصی که مواد مخدر مصرف می کند(معتاد). در حقیقت آنان بر اساس باورهای خود، که به نوعی نشئت گرفته از دل فرهنگی است که نسلها، دست به دست گشته، کلمه اعتیاد را با معتاد در هم آمیخته و در واقع یکی می دانند.

اما آیا کلمه اعتیاد، در همین اندازه، معنی پیدا می کند ؟ در جوامع پیشرفته،  با شروع فعالیت انجمن ۱۲ قدم(بیش از ۷۵ سال در آمریکا و ۵۰ سال در اروپا و خوشبختانه ۱۴ سال در ایران)، رفته رفته دید جامعه در حال تحول است و اعتیاد نیز به عنوان بیماری شناخته می شود، درست همسان دیگر بیماریها.

مفهوم بیماری اعتیاد چیست ؟

در کلام ساده و کوتاه، از دید امروز حقیر، اگر چه که اعتیاد بر گرفته از کلمه عادت است، اما در نگاهی دقیقتر، انجام اجباری هر کاری که بر خلاف میل باطنی باشد، بطوری که باعث برهم خوردن و آشفتگی زندگی گردد، شاخه ای از بیماری اعتیاد است.

با نگاهی کوتاه به مصرف کننده مواد مخدر، در میابیم، که از زمانی که شخص مصرف کننده، مجبور به مصرف مداوم و روزانه می گردد، درست زمانی است که چنانچه با خود صادق باشد، می داند که دچار مشکل شده، بشرط صادق بودن با خود، می بیند که روز بروز زندگیش آشفته تر از قبل می شود و دلش می خواهد رهائی یابد، اما بدلیل خلاء های معنوی ناشناخته اش، نمی تواند و بر خلاف میلش، مجبور به ادامه مصرف می شود.

حال شخصی را در نظر بگیریم که به کازینو رفتن عادت کرده است، با آنکه می داند و می بیند که زندگیش در معرض خطر است، وقتی ترازی از بردها و باختهایش می گیرد، در می یابد که ستون باختش از ستون بردهایش، سنگینتر است. اما هر بار بخود می گوید که اینبار می روم و به محض جبران باختهایم، از کازینو خارج می شوم. حتی اگر شانس هم با او یاری کند و با بردن، باختهایش جبران شود، نمی تواند ادامه نداده، آنقدر ادامه می دهد تا ستون باختهایش باز هم سنگینتر از گذشته می شوند. او نیز بر خلاف میل باطنیش، مجبور به ادامه قمار بازی می شود، درست همانند شخص الکلی، که هرگز نمی داند با وارد شدن به یک کافه یا بار، چند لیوان مشروب خواهد خورد. او نیز هنگام وارد شدن شاید با خود عهد کند، یک یا دو لیوان خواهم خورد و از آنجا بیرون خواهم آمد، اما همواره در خوردن مشروب، آنقدر ادامه داده است که خود اصلا" نمی داند چگونه و چه زمانی آنجا را ترک کرده است. 

شخص دیگری که به کامپیوتر و اینترنت، عادت کرده، تا جائی که اینکار، سایه ای مخرب بر زندگی عادی او گذاشته نیز می داند (اگر صادقانه ارزیابی کند) که دچار مشکل شده، او نیز با خود عهد می کند که برای مشکلش، چاره جوئی کند، چاره را در آن می بیند که مدتی خود را از کامپیوتر و اینترنت دور کند، اما باز روز بعد، اولین کارش روشن کردن و نشستن پای کامپیوتر است، با آنکه کارهای واجبتری دارد که بدانها می بایستی رسیدگی کند، اما نمی تواند دل بکند و تداوم اینکار، روز بروز زندگیش را آشفته تر از قبل می نماید.

در واقع و با نگاهی باز تر معنی جامع تری می توان برای بیماری اعتیاد، به تعاریف قبلی نیز اصافه کرد اگر چه که تعاریف بیشتری می توان برشمرد:

بیماری اعتیاد، بیماری افراط و وابستگی است.

عنوان این مطلب را وسوسه، قرار داده ام که با نگاهی گذرا، در هر یک از موارد بالا، می توان حضورش را مشاهده کرد و در ادامه، بیشتر بدان خواهم پرداخت.

خوشبختانه، امروز بیش از ۱۰۰ نوع انجمن ۱۲ قدم بطور کاملا" مستقل در زمینه های مختلف، از مواد مخدر، الکل، نیکوتین، قمار، سکس، اینترنت و . . . . . . . به ثبت رسیده که هر کدام هزاران جلسه در جای، جای دنیا دارند.

نظر شما، در ارتباط با این مطلب، باعث رشد آگاهی من و سایرین خواهد بود.

تا نوشته بعدی و با دعای امروز، شاد و پیروز باشید :

خدایا، مرا به گونه ای بساز، شکل بده و بتراش که مایه شرمساری تو نباشم.

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 14:1 |
بنام او که دریای رحمت است،

آنروز و با خروجم از جلسه، تغییراتی درونی را در خود احساس می کردم، امان از غرور بیجا، که باری دیگر نگذاشت به درستی تغییرات مثبت را ارزیابی کنم. خودم را سریع به منزل رسانده تا به داریوش خبر رفتن به جلسه را بدهم، با خود می اندیشیدم که رفتنم به جلسه، لطفی است که به داریوش کرده ام و فراموش کرده بودم که او در پیامش فرموده بود که من برای پاک ماندن، چاره ای ندارم جز آنکه به جلسات ۱۲ قدم رفته و با کمک سایر اعضاء زندگی جدیدی را آغاز کنم. او تنها رسالتی را که احساس مسئولیت در برابرش داشت را به بهترین وجه انجام داده بود و مابقی، در تمایل شخصی من بود که می خواهم برای پاک ماندن، چه بهائی بدهم. اگر چه که وقتی دانست به اولین جلسه رفته ام، صادقانه و از صمیم قلب خوشحال شد.

گوهر خود را هویدا کن، کمال این است و بس

خویش را در خوبش، پیدا کن، کمال این است و بس

چند می گوئی سخن، از درد و عیب دیگران

خویش را اول مداوا کن، کمال این است و بس

چون بدست خویشتن، بستی تو پای خویشتن

هم به دست خویشتن باز کن، کمال این است و بس

تاثیر حضورم در جلسه اول و تغییراتی که به آن اشاره کردم، حقیقتی بود انکار ناپذیر و همین امر باعث شد تا خوشبختانه برای رفتن و حضور در جلسه دوم، با تمایلی بیشتر بروم، به خصوص که ترسها، خجالتها نسبت به حضور جلسه اول را دیگر نداشتم. در اینجا لازم می دانم، به یکی از اصول اصلی انجمن جهانی ۱۲ قدم، عینا" اشاره کنم.

برای ما، مهم نیست که شما چه چیز و چقدر مصرف کرده اید و یا آنرا از چه کسی و از کجا خریده اید. کارهائی که در گذشته کرده اید و دارائی و نداری شما برای ما بی تفاوت است. تنها چیزی که برای ما اهمیت دارد این است که شما می خواهید در مورد مشکلتان چه بکنید و ما چطور می توانیم به شما کمک کنیم.

و این درست همان چیزی بود، که باعث شد تا با احساس امنیت بالاتری، در جلسه دوم شرکت کنم. در دومین جلسه، شور و گرمی و عشق حاضرین، را بوضوح دیدم، شاید دلیلش این بود که توانستم حواسم را به جلسه و سخنان دوستان متمرکز کرده و بیشتر گوش کنم. همه آن ابراز احساسات قشنگ را در جلسه اول نیز دیده بودم، اما بدلیل ترس و دلهره، سردی و بی تفاوتی که داشتم، نتوانسته بودم آنها را لمس کنم. پیام مشترک همه دوستان در جلسه دوم برایم این بود :

ما نیز همچون تو، با ناباوری کامل به انجمن آمدیم، اما به محض آنکه هر کداممان، من تنها را، به ما در انجمن تبدیل کردیم، آنچنان قوی شدیم که توانستیم با بهره گیری از همان نیرو تا به امروز پاک بمانیم.

همه آن اتفاقات قشنگ باعث شد، برای رسیدن زمان جلسه سوم، لحظه شماری کنم و از آن به یعد، هر چه بیشتر شرکت کردم، خودم را بیشتر به جلسه متعلق دانسته، دوستانم را از خود و خود را از آنان ببینم.

همزمان، ارتباطم با یاران برنامه آینه، که هر کدامشان، کوله باری از تجربه داشتند برای بهبودی و پاک زیستن روز بروز گسترش یافت. براستی دیگر تنها نبودم.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی، در پناه حق. 

بار الها، مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو، حتی از دور، یعنی زنده ماندن و جان داشتن و ندیدنت، پژمردن و جان دادن.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 14:16 |
بنام خدا،

در طول تمامی ارتباطاتم با داریوش، همیشه یک سخن و پیام مشترک داشت و آن این بود که : برای پاک ماندن، چاره ای ندارم جز آنکه به جلسات ۱۲ قدم رفته و با کمک سایر اعضاء زندگی جدیدی را آغاز کنم. در معرفی انجمن، خیلی ساده گفت، عده ای معتاد در حال بهبودی، در جلسه گرد هم می آیند و با تقسیم تجربه هایشان، به یکدیگر در پاک زندگی کردن کمک می کنند.

اما من همچنان نمی توانستم بپذیرم که تنها  جلسه ای و گوش کردن به سخنان دیگرانی که خود نیز معتاد بوده اند، می تواند بمن کمک کند. هنوز انکار، غرور و پنهان کاری،  عوامل اصلی در نپذیرفتن واقعیت بیماریم بودند. انکار، از آن جهت که با خود می گفتم، من که در گذشته برای رهائی به هر راه ممکن، حتی از طریق پرشک اقدام کرده بودم و موفق نشدم، چگونه می توانم از طریق این جلسه، پاک بمانم؟  پنهان کاری، از آن جهت که هنوز اعتیاد را ضعفی اخلاقی می دانستم، نه یک بیماری و نمی خواستم دیگران بدانند که من هم معتاد بوده ام و غرور از آن جهت که من، با سایرین فرق می کنم و هنوز میتوانم، خود به تنهائی از پس مشکلم، برآیم. 

لذا شروع کردم، از ابزار توجیه و بهانه استفاده کردن، به او گفتم، در این کشور چنین جلساتی وجود ندارد و داریوش، در جواب گفت : این انجمن، جهانی است و در جای، جای دنیا، جلسات دایر است، برایت آدرس جلسه در شهری که زندگی می کنی را خواهم یافت. به او گفتم : هنوز مراحل اقامتم، درست نشده و اگر بدانند، من معتاد بوده ام، مرا نخواهند پذیرفت و او در جوابی که هیچ راه گریزی برایم نگذاشت، گفت : با خودت، هیچ کارت شناسائی نبر و چنانچه در آنجا، کسی اسمت را پرسید، خودت را معرفی نکن. او می دانست، که یکی از اصولی ترین اصول انجمن، گمنامی اشخاص است.

در طی آن یکی دو هفته، به تمامی قولهای خود وفا کرد، ابتدا کتابهائی از انجمن به زبان فارسی برایم فرستاد و آدرس جلسات را نیز برایم پیدا کرد، با آنکه هنوز، دلم می خواست بترتیبی از رفتن به جلسه سر باز زنم، اما در رودربایستی با داریوش و اینکه آنقدر محبت کرده بود و نیز بر لزوم به رفتنش اصرار، بخود گفتم : یک جلسه می روم و دیگر بی خیالش می شوم، آنهم از این جهت که ترس از آن داشتم، به داریوش به دروغ بگویم رفته ام و او سوالی کند که از جوابش درمانده و دستم رو شود که دروغ گفته ام.

زمان و روز موعد جلسه که رسید، با ترس و دلهره، با سردی و بی تفاوتی، به سمت جلسه رفتم. وارد جلسه که شدم، نفرات زیادی را دیدم که هر کدام، دو سه نفری، دور هم جمع و به صحبت مشغول بودند، سلامی کرده و آنانی که شنیدند جواب گفته به گفتگوی خود ادامه دادند، با خجالتی تمام، بر روی یکی از صندلیها نشستم ، چند دقیقه ای که گذشت، همگی بر روی صندلیهایشان نشستند و شخصی شروع کرده، گفت : اسمم . . . . است، یک معتاد. سپس ادامه داد که این جلسه بسته است و فقط اشخاص معتاد حق شرکت دارند و رو کرد بمن و ضمن سلام، سوال کرد که آیا من هم معتادم ؟ جواب دادم، بله و به ناگاه، تمام جلسه برایم دست زدند و مرا در خود پذیرفته، بدون آنکه بخواهند، بدانند نامم چیست ؟ 

جلسه ادامه یافت، نوشته هائی خوانده شد و سپس، موضوع فقط برای امروز را انتخاب کرده، از حاضرین یک به یک، دعوت می شد تا از تجربه خود سخن بگویند و از اینکه همین جمله کوتاه فقط برای امروز، تا چه حدی توانسته به آنان در بهبودی و پاکی کمک کند. (بعدها، دانستم در هر جلسه که شخصی به عنوان تازه وارد، به جلسه می آید، موضوع فقط برای امروز را برای مشارکت انتخاب می کنند).

با آنکه، هنوز هم اسیر افکار و ترسهای خود بوده و از طرفی، به زبان این کشور تسلطی نداشته و اینها باعث شد، تا ۱۰۰ درصد ندانم هر شخص دقیقا" چه می گوید، اما همان اندازه که می شنیدم، حالتی ناشناخته را در من زنده می کرد. هر آنچه درک می کردم از سخنان هر کدام از حاضرین، بوی تازگی داشت و در عین حال بر دلم می نشست. دانستم، تنها من نبودم که در گذشته، همیشه بخود می گفتم : از فردا ترک خواهم کرد، آنان نیز همچون من سالها، به انتطار فردائی که قولش را بخود داده بودند، سپری کرده و برای آنان نیز، همچون من آن فردا نیامده بود.

اما، هر یک با تجربه ای واحد، می گفتند، تنها در انجمن بود، که بر خلاف وعده های قبلیشان، از آنان می خواست : فقط برای امروز، افکارم را بر روی بهبودیم متمرکز خواهم کرد، زندگی می کنم و بدون مصرف هیچ گونه ماده مخدری، روز خوبی خواهم داشت. 

قبل از اتمام جلسه، شخصی که گردانندگی و رهبری جلسه آنروز بر عهده اش بود، اعلام مدت پاکی کرده و با اعلام دیگران، مهر تائیدی بود بر آنچه در طول چند هفته گذشته، که از برنامه آینه شنیده بودم و باورم، نسبت به قبل روشنتر شد، چرا که امیدم به اینکه من هم می توانم قویتر شده بود. پس از آن، ذکر این نکته، که هیچ سخنی، از چارچوب این مکان، خارج نخواهد شد و در پایان همگی دست در دست هم، دعای آرامش خوانده، یکدیگر را در آغوش گرفتند .

با دعای آرامش، تا نوشته بعد، آرامش در لحظه، لحظه زندگیتان مستدام. 

خداوندا، آرامشی عطا فرما، تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم. شهامتی، تا تغییر دهم، آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت بین این دو را بدانم. آمین

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 14:24 |
با یاد خدا

داریوش، در اولین ایمیلش چند پیام برایم نوشته بود :

ترک کردن آسان است، مهم در ترک ماندن است. تنها ۳ درصد راه سم زدائی و ترک فیزیکی است و ۹۷ درصد مابقی، عوارض روحی و روانی بیماری است.

در همان برنامه رادیوئی نیز، چند باری به این نکته اشاره شد و این واقعیتی بود، که سرنوشت ۲۰ سال گذشته ام، در جنگ و گریزها و ترکها، را بخوبی دیده بودم و این پیام، باعث شد از یک سو، برای همه سوالهای گذشته ام که چرا هرگز نتوانسته بودم، در ترک بمانم، حتی آن زمان که تا مرز ۳ ماه، نیز از مواد مخدر دوری کرده بودم، جوابی مناسب بیابم و از جهتی دیگر بر آن ناباوری ها، که با هر بار تجربه ترک ناموفق، از درون، باورهایم بیشتر شکسته می شد و خود را بیشتر، محکوم به مصرف می یافتم، تا حدودی خط باطل کشد، زیرا دریافتم که این مشکل برای من، به تنهائی نیست. پیام دیگر داریوش این بود :

مراقب بوده و الکل ننوشم، که از چاله به چاه افتادن است.

این نکته ای نبود که من بتوانم به راحتی قبول کنم، در آن روزها، از اینکه بیماری اعتیاد، بیماری وابستگی است و شخص بیمار، در خطر جایگزین نمودن هر چیزی از الکل و قرص گرفته، تا اینترنت و غیره قرار دارد، هیچ آگاهی نداشتم و از طرفی، تا آنزمان شنیده بودم و خود نیز به آن اعتقاد پیدا کرده بودم که الکل، مرفین را می شوید. در آن ایام حتی، بخود یادآوری نکردم که چند سال آخر، چگونه الکل، برایم مشکل آفرین شده بود. اما هر چه بود پیام، برایم کاربرد پیدا کرد. آنقدر عملکرد داریوش در جوابش و پیامهایش در همان ایمیل، مرا تحت تاثیر قرار داده بود، که با خود گفتم، داریوش ۲ سال است که پاک است و حتما" بهتر می داند و لذا من هم بدون آنکه علتش را بدانم، پذیرفتم.

از آنروز، ارتباط من با داریوش رو به افزایش گذاشت و او نیز که بدرستی درک کرده بود، نگذاشت تا احساس تنهائی، مرا از پا در آورد. در آن ایام ابتدا، هر روز از طریق ایمیل و پس از آن از طریق گفتگوی تلفنی، دستم را گرفت تا تنها نباشم. از تجربه هایش بدون کوچکترین مضایقه ای در اختیارم گذاشت و از اینکه باید، خودم را به انجمن ۱۲ قدمی بسپارم، تا بتوانم، از ابتدا متولد شوم.

مونس دیگرم، در آن روزگار، انتظار رسیدن روزهای شنبه و شنیدن برنامه آینه بود و اینکه آن را ظبط کنم، تا مونس شبهایم، که هنوز خوابم به حالت طبیعی نرسیده بود، باشد. هر چه بیشتر گوش می کردم، افراد برایم آشناتر و سخنانشان، ملموس تر.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی، در پناه حق باشید.

خدایا، تو یاور بی کسان و افتادگانی. در تنهائی هایم یاورم باش و روشنائی را نشانم ده. 

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 14:51 |
بنام خدا

با گذشت هر روز از آخرین قطع مصرفم، رفته رفته از شور و نشاطم نیز کاسته می شد و یک فکر همچنان قویتر می گشت، وسوسه نمی گذاشت تا آرام باشم و با خود همه خاطرات دوران طلائی مصرف را در ذهنم باری دیگر زنده می کرد. اینکه باری دیگر خودم را در محک آزمایش قرار بدهم و بخود ثابت کنم که می توان مصرف کنترل شده داشت، وسوسه هر روز قویتر از قبل، به ترتیبی که راه را برای تفکری صحیح بر این واقعیت که در گذشته نیز، از همین مسیر، بارها گزیده شده ام را نتوانم بخود یاد آوری کنم. اما خواست او این بود، که من چشمانم را باز کرده، تا معجزه اش را ببینم.

آنروز، هنگام بعدازظهر، همچنان بی طاقت از گرمای تابستان، مشغول تماشای کانالهای فارسی زبان ماهواره ای بودم و با بی حوصلگی محض، یکی پس از دیگری کانالها را عوض می کردم، تا آنکه بر روی یکی از رادیوها، صدای داریوش را شنیدم.

از دوران نوجوانی، همیشه داریوش را دوست داشتم و عاشق ترانه هایش، به محض شنیدن صدای داریوش، کنترل رسیور را زمین گذاشتم و شروع به گوش کردن به سخنانش. خوب که دقت کردم، دیدم از اعتیاد صحبت می کند و اینکه خودش نیز در حال بهبودی است و دیگر مصرف نمی کند. برایم خیلی جالب بود و لحظه به لحظه، تمایل بیشتری در شنیدن سخنان داریوش و سایر مجریان آن برنامه (با نام آینه) پیدا کرده، بلافاصله شروع به ضبط برنامه کردم.

اولین باری بود که از اعتیاد، به عنوان بیماری نام برده می شد و اینکه راهکاری ساده در دنیا سالهاست، وجود دارد که توسط آن می توان ترک موفق داشت و به عالم بهبودی پا گذاشت

مجریان آن برنامه، همگی از معتادانی در حال بهبودی بودند که هر کدامشان سالها بود، پاک بودند، از داریوش گرفته که اعلام می کرد، ۲ سال است در جاده بهبودی قرار دارد، تا شخصی که اعلام می کرد ۱۴ سال است دیگر هیچ ماده مخدر، الکل و یا هر چیز دیگری مصرف نمی کند. همان روز اولین باری بود که فهمیدم، داریوش دیگر مصرف کننده نیست.

افرادی که از اقصی نقاط دنیا، روی خط تلفن، از خودشان و گذشته شان صحبت می کردند، وقتی هر کدامشان از مدت زمانی که قطع مصرف کرده اند، سخن می گفتند و اینکه توانسته بودند با استفاده از همان ابزار و روش جدید، بدون آنکه ریالی هزینه کنند، بر تمام تصورات قبلشان مهر باطل زده و به باور جدیدی رسیده اند. همه و همه، یک حالت تضاد درونی و جنگ داخلی برایم به همراه داشت.

از یکطرف، نور امید در دلم زنده می شد که راه نجات وجود دارد و از سوی دیگر، با ناباوری نسبت به صداقت گفته هایشان نگاه می کردم. آخر چگونه آنها توانسته بودند ؟ از تمایل به قطع مصرف سخن می گفتند. با خود می اندیشیدم که من هم در هر مرحله از ترکهای گذشته ام، تمایل داشتم که رهائی یابم، وگرنه دلیلی برای پذیرش دوران سم زدائی وجود نداشت. اما سابقه ۲۰ سال گذشته من، نشان از عدم توانائیم در ترک موفق می داد و من هنوز نمی خواستم خود را در مقابل مواد ناتوان بیابم.

آنروز، هر چه بیشتر از برنامه آینه می گذشت، شباهتهای بیشتری بین خود و سایرین را متوجه می شدم و گوئی آنان از گذشته من باخبرند، آنان، حتی عزیزانی که از طریق تلفن، روی خط صحبت می کردند، همه و همه از گذشته خود می گفتند و من با گوش کردن، خودم را در حال تماشای گذشته ام می یافتم که همچون پرده سینمائی از جلوی ذهنم می گذشت.

اولین باری بود، که همگی، همصدا می گفتند،  من به تنهائی نتوانستم، اما ما توانستیم. در طول برنامه، داریوش ایمیل خود را چندین بار اعلام کرد و من یادداشت کردم. بلافاصله پس از اتمام برنامه، ایمیلی برایش نوشتم و در آن از سرگذشتم نوشتم، اما صادقانه، مطمئن نبودم، که داریوش، حتی فرصت خواندن ایمیلم را داشته باشد، چه رسد به اینکه جواب بدهد. اما، همواره آن چیزی که من فکر می کنم، همان نیست که اتفاق خواهد افتاد. داریوش، نه تنها ایمیلم را با دقت خوانده بود، که به فاصله چند ساعت بعد، جوابی فرستاد که آغازی بود بر آشنائی با انجمن ۱۲ قدم و پیوندی برادرانه.

در پایان نوشته قبلی از معجزه گفتم و سر تیتر این نوشته را نیز معجزه انتخاب کردم. دلیلش این است که از آنروز به بعد، برنامه رادیوئی آینه که هر هفته شنبه ها، از ساعت ۶ بعدازظهر به وقت اروپا آغاز می شد را دنبال کردم و به دو دلیل اتفاق آنروز را معجزه دانستم : ۱ - حتی همان روز، زمانی که مجریان دیگری که تا آن زمان آنان را نمی شناختم، مشغول صحبت بودند یا افرادی که روی خط می آمدند، اما خواست خدا این بود که درست همان زمان که من از سر بی حوصلگی، مشغول عوض کردن کانالها هستم، داریوش در حال صحبت باشد، تا روی همان کانال رادیوئی بمانم. ۲ - چه بسیار بود، که داریوش به دلیل برنامه ها و یا کنسرتهایش، نمی توانست خود در برنامه حضور داشته باشد و آنروز حضور داشت .

با دعای امروز، تا نوشته بعدی :

خداوندا، مرا قلبی متواضع عطا کن که در سرما و گرما، در تحسین و نکوهش، در لذت و درد، در بیماری و تندرستی و در خوشبختی و فلاکت، مسرور باقی بماند.

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 13:34 |

بنام خالق عشق مطلق،

روزی از روزهای گرم تابستان سال ۲۰۰۲، خسته و درمانده، در غروبی که شاید فقط برای من دلگیر بود، مشغول قدم زدنهای بی هدف در خیابان بودم. دیگر به مرحله ای رسیده بودم که حتی خودم را هم دیگر نمی توانستم، تحمل کنم. دلم می خواست در جائی بودم که می توانستم فریاد بزنم، هوار بکشم و کسی جز خدا صدام رو نشنود. ولی امروز خوشحالم که در درون خودم فریاد کشیدم و شاید همان هم عاملی بود تا یکبار دیگه سوالی که بارها تو ذهنم آمده بود و هر بار یک جور خودم رو دور زده و سر خودم را کلاه گذاشته بودم، تو ذهنم بیاد و اینبار صادقانه، بهش جواب بدم :

از کجا آمده ام ؟ به کجا می روم ؟ آنروز، هم از ابزار مقایسه استفاده کردم، اما همچون گذشته در مقایسه ام، شخص دیگه ای حضور نداشت. یک مقایسه مثبت که حال و روز خودم رو با گذشته ام مقایسه کردم و به وضوح دیدم که روز بروز در حال پائین رفتن از پله ها به سمت سقوط هستم (مروری بر گذشته ۶). دیگر برایم مهم نبود، که فلان شخص از من پائینتر رفته و تنها خودم بودم و خودم. پس از گذشت یکی دو ساعت و سفری مثبت به گذشته ام، مطمئن شدم که دیگر نمی توانم ادامه به همان روش گذشته بدهم، لذا تصمیم گرفتم تکلیفم را با خودم روشن کنم، به خودم گفتم درب آپارتمانم را می بندم و یا دوباره سالم می شوم و یا پس از چند روز جنازه ام را همسایه ها از آپارتمان بیرون خواهند آورد.

هنوز هم ترسهای خودم را از خماری همچون گذشته داشتم و فکر اینکه ممکن است، برای ترک فیزیکی، مرگ را نیز در آغوش گیرم. اما صادقانه بین بودن و زندگی کردن با مواد و یا مرگ، مردن برایم بهتر بود. از طرفی هنوز بر این باور بودم که به محض آنکه چند روز استفاده نکنم، از هر نظر سالم خواهم شد.

یکی دیگر از نشانه های بیماری اعتیاد، نداشتن تعادل و بالانس در زندگی معتادان است و من نیز. بخوبی بیاد دارم که در سابقه ترکهای ناموفق گذشته، همواره بنا به همان دلیل ترس از سم زدائی، اگر با خود قراری می گذاشتم تا به مرور موادم را کم کنم، هرگز در برنامه ریزیهایم موفق عمل نمی کردم و روز بعدی نمی توانستم از میزان مصرفم کم کنم و به همین دلیل، به یکباره مصرف مواد مخدر را قطع می کردم. البته این موضوع در مورد من و تعدادی از معتادان دیگر که امروز در اقصی نقاط دنیا در بهبودی هستند صادق بوده، چه بسا بسیار عزیزان دیگری را نیز می شناسم که از روش سم زدائی تدریجی برای ترک فیزیکی استفاده کرده و موفق بوده اند.

از فردای آن غروب سخت، سم زدائیم را آغاز کردم و پس از مدتی، خودم بخودم ثابت کردم که ترسهایم باعث شدند، تا فکر کنم ممکن است در حین سم زدائی جانم را از دست بدهم. 

روز بروز جسمم سالمتر از آثار مرفین می گشت و آن شادابی هائی که در خاطرات ترکهای ناموفق گذشته ام را مشاهده کرده بودم، مجددا" شاهد باشم. 

تا آنکه پس از گذشت ۱۷ یا ۱۸ روز از عدم مصرفم، خداوند باری دیگر حضورش و معجزه اش را بمن نشان داد تا بتوانم تا به امروز در ترک بمانم. از این نظر خود آنرا معجزه می نانم که چنانچه آن اتفاق در زندگیم رخ نمی داد، حتما" باری دیگر به تعداد دفعات ترک ناموفقم، عددی دیگر اضافه می شد، بشرطی که اصلا" تا به امروز زنده مانده بودم.

تا نوشته بعدی، خداوند نگهدارتان.

خدایا، اگر با من باشی، چه کسی می تواند علیه من باشد ؟ اگر من با تو باشم، چگونه ممکن است که دشواریها نصیبم شوند و یا از میان برداشته نشوند ؟ هیچ مشکلی، هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست که من و تو با هم نتوانیم آن را از میان برداریم.

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 18:50 |


Powered By
BLOGFA.COM