تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها
بنام خالق بی همتا،

بدین سان، خسته و درمانده از مشکلی که روز بروز حادتر می شد، روزگار بسر می بردم و همزمان، احساس تنهائی بیشتری. دیگر از آن جمع ۸ و ۹ نفره، که زمانی در کنار هم مصرف می کردیم خبری نبود، کما اینکه هر کداممان، ترجیح می دادیم، در خلوت خود باشیم. قانون بیماری اعتیاد، تنهائی است . حتی دیگر حوصله میهمانی و دور هم جمع شدنهای فامیلی را هم نداشتم و سعی می کردم، به بهانه های مختلف، تا آنجا که ممکن باشد، تنها باشم.

خوب به یاد دارم، حتی روزهای جمعه که تعطیل بود، به بهانه انجام کارهای عقب افتاده و فقط به صرف تنها بودن، به محل کار می رفتم و ترجیح می دادم خانه و در کنار همسر و فرزندم نباشم. دیگر خوب می دانستم، که در باتلاقی قرار دارم، که ذره ذره وجودم را به نابودی می کشد، اما دیگر جرات ترک همانند گذشته را نیز نداشتم و تنها کاری که در خلوتم انجام می دادم، غوطه ور شدن در گذشته و بی تفاوتی نسبت به آینده تاریکم بود. دیگر مواد نیز، مرا به حال خود گذاشته بود و دیگر باعث نمی شد تا همانند گذشته، حتی برای مدت کوتاهی، احساس لذت(نئشگی) کنم، ترسهایم، خجالتهایم و . . . . را نیز از بین نمی برد، بلکه بر دامنه اش می افزود. تنها بمن اجازه می داد تا خمار نباشم و بتوانم، روز را به شب برسانم. شب هم که نوبت الکل می رسید که بنوشم، تا بتوانم بخوابم.

چه سخت است، زندگی شرطی و اسیر و برده بودن

اما، من هنوز هم باور نداشتم که اسیر و برده، مواد و الکلم. هنوز هم از انکار و بهانه و توجیه های مختلف برای گول زدن خودم و فرار از واقعیت ها، بهره می جستم. من که سالها، با غرور و خودمحوری هایم، از هر لحاظ خودم را شایسته تر از دیگران می دانستم و در هر جا، موفقیتی حاصل می شد، بادی به غبغب انداخته و به دیگران فخر می فروختم و در ناکامی ها، نیز شانس بد را عامل می دانستم و در هر دو حال، خودم را طلبکار دنیا می دانستم، چگونه می توانستم، عجز و ناتوانی در برابر مواد یا الکل را بخود اعتراف کرده و قبول کنم شکست خورده ام ؟

تا آنکه، آخرین راه حل، سر راهم قرار گرفت و آن خروج از ایران بود. با خود فکر می کردم که در کشورهای اروپائی، از آن متاع مصرفی من خبری نیست و چون نیست، شاید بتوانم بدین وسیله، از شر مواد، راحت شوم و با همین اندیشه، عزم سفر کردم. با خود، به عنوان توشه راه مقداری مواد و یک عالمه قرصهای کدئینه نیز آوردم.

غافل از آن بودم، که مشکل خود من، افکار بیمارگونه، خلع های معنویم بوده و هستند، که سالها مرا در ترکهایم، ناموفق کرده بودند و با خود همگی آنها را نیز همانند، چمدان دستیم در حال حمل کردن می باشم و بقولی به هر کجا که روم، آسمان همان رنگ است. 

به هر ترتیب به کشور مقصد رسیدم و موادم تمام شده بود و قرصهایم نیز رو به آخر بود، مگر می شد بدون مواد زندگی کرد ؟ این سوالی بود که افکار من، به آن جواب منفی می داد و لذا در کشوری غریب، اولین جستجویم، یافتن مکانی بود که بتوانم موادم را تهیه کنم. عجب پشتکار و اراده ای (در جهت استفاده منفی)، این بیماری به انسان منتقل می کند که برای تهیه و بدست آوردن مواد، هر مانعی را پشت سر می گذاریم.

دستیابی به مواد و تداوم مصرف. چیزی برایم عوض نشده بود و تنها تغییرش، دسترسی به مشروبات خارجی و آنهم وافر بود. داستان زندگیم همچنان بر محور مصرف روزانه و نوشیدن شبانه ادامه داشت و این وسط دردی به نام غربت را نیز علاوه بر دردهای دیگر روحی و روانی، مجبور بودم تحمل کنم.

آری، هجرت نیز، راه حل مناسبی برای ترک کردن نبود.

خانواده ام با تصور اینکه، در این کشور، مواد در دسترسم نیست، دلشان خوش بود که بالاخره من موفق به ترک شده ام. اما این دلخوشی، چند ماهی بیشتر دوام نیاورد و دانستند که همچون گذشته، ناصادقی کرده و خبر از، ترک مصرف داده ام. مگر تا چه وقت می توانستم، با پنهان کاری و انکار، بدروغ بگویم که مصرف نمی کنم؟ رنگ رخساره، خبر می دهد از سر درون.

اما، بالاخره خستگی از حرکت دوار و تکراری روز و شب های بی رنگ و یکنواخت، همچنین تمایل خودم و لطف خداوند، سرنوشت دیگری را سر راهم قرار داد.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی، خداوند یار و نگهدارتان.

محبوبا، گامهایم را، از اسارت به سمت رهائی، استوار گردان. 

+ نوشته شده توسط کاظم در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 14:16 |
به نام او که دریای رحمت است،

روزها، همچنان از پی هم می گذشتند و من هنوز اسیر و برده مواد، یکی از مشخصه های مشترک در افراد معتاد، این است که با کم رنگ شدن تدریجی باورها از رهائی، از یکطرف بر دامنه ترس ها افزوده شده و همزمان، احساس بی تفاوتی پررنگتر می شود و بقولی، باری به هر جهت به این دسته از افراد با شدت و ضعف متفاوت دست می دهد و بالطبع من هم از این قانون مستثنی نبودم.

رفته رفته، راه راحتتری برای مصرف موادم یافتم که با پنهان کاری مضاعفی توام بود، مصرف از طریق خوردن آن. همیشه بدنبال این بودم که هر چه بیشتر بتوانم دور از چشمها مصرف کرده و از طرفی آثار بعدی مصرف در مکان، همانند بوی مواد و دود و غیره، کمتر نمایان باشد و همچنین مدت زمان کمتری صرف مصرف شود و به خیال خودم راه خوبی را یاد گرفته ام که مرا از شر قر و لندها، و یا گیر کردن در مکانهائی که در آن جا امکان، کشیدن وجود ندارد، رها می سازد. بدون در نظر گرفتن و یا تفکر به این واقعیت که با این روش چه بر سر جسم خودم می آورم و دهها بار بیشتر از کشیدن مواد، آلکوئیدهای سمی وارد بدن خودم می نمایم. و همچنین خود را دام مهلکتری انداخته ام.

همزمان با روش جدید مصرف، روزبروز از نظر جسمی، نهیف تر می شدم و من بی تفاوت به همه این مسائل، راه خود را میرفتم و به همین اندازه نیز بسنده نکرده و الکل را نیز باری دیگر وارد زندگی خود کردم و با این فکر غلط که الکل مرفین موجود در بدنم را می شوید، شروع به مصرف الکل نیز کردم. با آنکه نداشتن اعتدال، کنترل و بالانس در مصرف را قبلا"، بخودم ثابت کرده بودم، در عین حال بخودم می گفتم خوردن مشروب بصورت هفته ای یکی دو بار، ضرری که ندارد، باعث از بین رفتن مرفین هم می شود !!!!!!!!!! ولی زهی خیال باطل، که تا چشم باز کردم، دیدم روزها را با مواد مخدر آغاز و شبها به خوردن الکل پناه می برم و بدین سان، مشکلم حادتر شد. 

 روزی در کنار دوستی مصرف کننده بودم، او سالها راس ساعت خاصی، با وافور و آنهم یکبار در روز مصرف می کرد و از خاطره آخرین ترکش تعریف می کرد که تنها روز اول را دوام آورده و میگفت، صبح روز دوم، اگر مصرف نمی کردم، تا بعدازظهر، قطعا" مرده بودم، او بدون آنکه خود بداند با یادآوری خاطره اش، ترس عمیقی در وجودم کاشت، زیرا  بلافاصله در مقام مقایسه وسیله و میزان مصرفش با خودم برآمده و نتیجه گیری کردم، اگر روزی قرار باشد، مصرف نکنم بر سر من چه خواهد آمد ؟ اگر او توانسته یکروز دوام بیاورد، قطعا" من چند ساعت هم دوام نخواهم آورد.

چنانچه در آن ایام، شخصی بمن می گفت که در دنیا، حتی یک مورد وجود ندارد که کسی از خماری و سم زدائی مرده باشد، تنها کسانی بمرگ رسیدند که تا آخر مصرف کردند، هرگز قبول نمی کردم. زیرا همواره ترسهایمان از اندازه واقعی بسیار بزرگترند.

همین ترس از خماری، باعث شد تا همچنان با شتاب به مصرف ادامه دهم. روز بروز از توان و انرژیم در انجام شغلم نیز کاسته می گردید و همین امر، بر میزان توانائیهایم و همچنین درآمد، اثری نامطلوب می گذاشت.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی، حق یار و یاورتان.

پروردگارا، مرا توفیق ده تا از گذشته ام، بعنوان چراغی برای آینده بهره گیرم.

+ نوشته شده توسط کاظم در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 14:28 |
به نام او که یادش آرامش دهنده دلهاست،

هر چه زمان بیشتر می گذشت، از یک سو، مصرفم سیری صعودی داشت و از سوئی دیگر، باورهایم در نجات یافتن از سم مهلک سیری نزولی. چندین بار سابقه ترکهای ناموفق گذشته ام باعث شده بود که بخودم بقبولانم مرا تقدیر چنین است که تا زنده ام مصرف کننده باشم.

در بین دوستان هم مصرفیم، شخصی بود که هر وقت دلش می خواست مصرف می کرد، حتی روزهائی متوالی همانند من و دیگران مصرف می کرد ولی به محض آنکه اعلام می کرد مدتی مصرف نخواهد کرد، در تصمیمی که می گرفت موفق عمل می کرد و همین امر باعث می شد تا گاهی بخود سر کوفت زده و از خود می پرسیدم : آخر چرا من ؟ چرا نمی توانم همانند او باشم ؟ در آن زمان هیچ اطلاعی از بیماری اعتیاد نداشتم و لذا تنها جوابی که برای خود می یافتم، این بود که اراده او خیلی قوی تر از من است !!! البته این اقراری بود که در خلوتم، به خودم اعتراف می کردم و هنوز هم از ابزار انکار، در مقابل دیگران استفاده کرده و همه چیز را منکر می شدم.

از طرفی بخش توجیه نیز در من، به فعالیت خود ادامه می داد و به محض بروز سوالاتی از این دست، ابزار مقایسه را در اختیارم می گذاشت تا مجوز مصرف را خود برای خود صادر کنم. هرگز از ابزار مقایسه خود با دیگران، از دیدن شباهتها استفاده نمی کردم و همواره تفاوتهایم با دیگرانی که در مسیر سیر صعودی اعتیاد از من سبقت گرفته بودند را، ببینم و به همین دلیل بخودم بگویم :

مشکل تو، آنقدرها هم حاد نیست، بخودت سخت نگیر !!!!!

شخصی را در ذهن خود ببینم که برای تهیه مواد مصرفیش، دست به هر کاری می زند حتی دزدی و بخود بگویم تو که کار و شغلت را داری و درآمدی نستا" خوب، هنوز هم با یک تلفن، هر میزان مواد بخواهی در محل کارت تحویل می گیری. سرقت را، منوط به دست درازی به اموال دیگران و یا بالا رفتن از خانه دیگران بدانم و هرگز به این نیاندیشم که انسان می تواند سارق جیب و روح و روان خودش نیز باشد.

هرگز شباهتهایم را با همانانی که پله های سقوط را بیش از من طی کرده بودند، توجه نمی کردم و این واقعیت را بخودم یادآوری که آنان نیز زمانی در همین جائی که من هستم، قرار داشتند، کما اینکه از زمانی که مجبور به مصرف روزانه شده بودم(مروری بر گذشته ۳) نیز، شروع به پائین آمدن از پله اول کرده بودم و همچنان نیز با گذشت زمان، یکی یکی، همان پله ها را به سمت پائین می رفتم. هرگز به این نکته که بین من و آنان شباهتی اساسی وجود دارد و آن این است که همگی مجبوریم مصرف کنیم تا روزمان را بتوانیم آغاز کنیم، اهمیتی نمی دادم و همچنان نوع یا میزان مصرف را ملاک قرار می دادم. به قول جمله ای زیبا از کتابی که می گوید :

همگی ما، از هروئینی کیف قاپ گرفته، تا خانم محترمی که از دو سه دکتر مختلف، نسخه می گیرد، یک وجه مشترک داریم. ما نابودی خود را یک گرم یک گرم، یک قرص یک قرص و یا یک بطر یک بطر، دنبال می کنیم تا بمیریم.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی :

معبودا، مرا قادر ساز تا با دیدی واقع گرایانه، زندگی ویرانگر رو به نابودی گذشته ام را با زندگی سازنده و امیدوار کننده امروز، مقایسه کنم.

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 14:30 |
به نام خالق عشق، 

پس از آنکه ابزار مصرفیم از وافور به قلیان تبدیل شد، رفته رفته، چهره ام نیز به هم ریخت و بقولی روزبروز تابلوتر می شدم، اما از آنجائی که یکی از دست آوردهای مواد مخدر در شخص بیمار، راحت طلبی است، من سرخوش از آنکه راهی یافته ام که سریعتر و بی دردسرتر، می توانم مصرف کنم.

نا گفته نماند، در طی این مدت چند بار هم به اصرار خانواده و کمی تمایل خودم، ترک کردم و چند صباحی مصرف نمی کردم، اگر چه در آن مدت الکل استفاده می کردم و خانواده ام هم از خوردن الکل اگر چه در ظاهر استقبال و مرا تشویق به خوردن الکل نمی کردند، اما پر واضح بود که در دل خوشحالند، آخر از دید آنها، الکل خطرش خیلی کمتر بود و از همه مهمتر باعث سرشکستگیشان، همچون مواد مخدر نمی شد. 

در ایامی که مواد مصرف نمی کردم، الکل، دیگر همچون سابق خلع های درونیم را پر نمی کرد، اگر چه که همیشه خوردن مشروب، علاوه بر تاثیراتش که در نوشته های پیشین بدانها اشاره کردم، را دوست داشتم. هر چه بود ترک های فیزیکی را پشت سر می گذاشتم و به محض آنکه چند صباحی می گذشت، بخش روانی بیماری اعتیاد خود را در غالب وسوسه، نمایان می کرد و من از گفتن نه به وسوسه ها عاجز.

هر بار با خود عهد می بستم، که نگذارم همچون گذشته، مصرفم هر روزه شود، این یک بار را مصرف می کنم و به چه و چه سوگند، که حداقل تا هفته دیگر مصرف نخواهم کرد و یا اصلا" پنج شنبه تا پنج شنبه، مصرف خواهم کرد و ابن بار من کنترل خواهم کرد که چه روزی مواد مصرف کنم، با خود می گفتم، فلان تعداد روز هم هست که مواد مصرف نکرده ام و جسمم هم سالم شده و دیگر پس از این می دانم چه کنم که در دام مثل گذشته نیافتم.

در آن ایام، همه مشکل اعتیاد خود را تا زمانی می دانستم که سم مرفین در جسمم است و به محض چند روز مصرف نکردن و دفع مرفین، انسانی سالم خواهم بود.

اما هر بار به محض اولین مصرف، به مرحله سنگینتری از مصرف، نسبت به دوره قبل از ترکم برمی گشتم، این نه از آن جهت بود که اراده نداشتم و یا دلم نمی خواست که بتوانم کنترل شده، مصرف کنم. روزی که بعد از مدتی ترک مصرف می کردم، تاثیراتش باعث می شد فردایش هم نتوانم، مصرف نکنم و آنروز نیز به خود مجوز مصرف بدهم و با خود عهد کنم، که از فردا دیگر مصرف نخواهم کرد، به خود بگویم : امروز از نظر شغلی، روز پر کاری در پیش داری، قرار است به میهمانی بروی و دهها توجیه مشابه، چشم باز می کردم و می دیدم چند ماهی گذشته و مجددا" در اوج مصرف هر روزه هستم، دوباره ترس از خماری هم به توجیه های دیگرم اضافه می شد.

مشکل اشخاصی که بیماری اعتیاد دارند، ترک کردن نیست، بلکه در ترک ماندن است.

 با دعای امروز، تا نوشته بعدی شاد و پیروز باشید.

خداوندا، به من بیاموز چگونه می توانم، موفقیتهایم را حفظ کنم.

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 14:15 |
قبل از هر چیز بابت تاخیری که در پیگیری مطالب بوجود آمد، عذر می خواهم. دلیلش ساخت کلیپ هائی بود که در وبلاگ در دسترس هستند، مسافرت و . . . . .

آری داستان اختیار مصرف به همین سادگی از من گرفته شد و جایش را با اجبار عوض نمود. البته در آن ایام هنوز هم سر خودم کلاه می گذاشتم و بقولی معتاد شدنم را انکار میکردم . تا آنکه ازدواج کردم و با آنکه او را عاشقانه دوست داشتم، اما این دلیل نمی شد تا به مواد فکر نکنم، آخر شنیده بودم که به خانواده کسانی که عزیزشان درگیر بیماری اعتیادند و در عذاب مصرف، راهکار داده می شد : اگر برایش زن بگیرید، سرش گرم می شود و دیگر دنبال مواد نمی رود، اگر چه ازدواج من به این دلیل صورت نگرفت اما باز هم هر روز مصرف می کردم. مثل همه دیگر معتادان، پر واضح بود که با پنهان کاری سعی می کردم تا خانواده ام از این مسئله بوئی نبرند و تا مدتی هم موفق شدم، اما مگر تا کی می توان همچون کبک، سر زیر برف کرد ؟ کم کم همسرم و خانواده ام، شک کردند و در نگاه هایشان می شد هزاران نوع نگرانی را خواند، اما آنها برویم نیاوردند، شاید دلشان می خواست این شکشان، حقیقت نداشته باشد و یا دلیل دیگری داشتند، هر چه بود من از خدا خواسته، براهی که روزی خود برگزیده بودم، اجبارا" ادامه میدادم.

زمان زیادی طول نکشید که بالاخره، همسرم بقول معروف مچم را گرفت، آنروز به مهمانی رفته بود و قرار بود خودم بدنبالش بروم و لذا با دوستان مشغول مصرف بودیم، شاید اولین پیامی بود که خدا از زبان همسرم در آنزمان بمن داد، ولی من که در انکار کامل بسر می بردم، چگونه می توانستم بشنوم ؟ ناگفته نماند که از نظر کار، هم بنا به شغل و تحصیلاتم، و اینکه کاری نو پا در ایران محسوب می شد و بالاطبع درآمد خوبی داشتم نیز مزید علت همه انکارهایم گشت. در هر زمان که بحث اعتیاد من به وسط می آمد، بلافاصله واکنشی خشم آلود از خود بروز داده و همه چیز را انکار میکردم، زیرا اعتیاد را یک ضعف اخلاقی میدانستم. از نظر من کسی که زندگی و آشیانه اش را از دست داده بود، موهای آشفته ای که ماهها رنگ شستشو بخود ندیده بود، تزریق می کرد و خانه اش دو متر کارتن در کنار پیاده روئی بود، یک معتاد به حساب می آمد  

همین مقایسه های غلط، که امروز آنها را توجیه و گول زدن خود برای مجوزی بخود دادن در مصرف میدانم، باعث شد تا هر روز میزان مصرفم بالاتر رود و ابزار مصرفیم نیز از وافور به قلیان تبدیل شود. در این ایام خدا اولین فرزندم را بمن هدیه داد و او که با تولد و به مرور رشدش، فضای خانه را گرمتر و شیرینتر از سابق کرده بود، با وجود عشق و علاقه وافر به همسر و فرزندم، اما باز من از درون، احساس خلع می نمودم.

با یاری خداوند، ادامه خواهم داد. دوستی در بخش پیام دیگران سوال کرده اند :

 مصرف مشروب رو می شه کنار گذاشت اگه تصمیم بگیریم میشه یانه مثل سیگاره؟

به این دوست عرض می کنم که حتما" می شه، اگر دوست داشتند مطالب وبلاگ را دنبال کرده و یا بمن ایمیل دهند، راهی را که اولا" ۱۰۰ درصد رایگان است و ثانیا" میلیونها انسان الکلی در سراسر جهان، توانسته اند از این راه سالهای سال، الکل را کنار گذارند را به ایشان معرفی خواهم کرد. متاسفانه آدرسی از خودشان بجا نگذاشته اند.

با دعای امروز، تا دیدار بعدی :

خداوندا، بمن بیاموز که انسان شریف است و انسانیت ماندنی، بمن توفیق ده که شرافت انسانی را به تمناهای نفس دنیا زده وانگذارم.

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 15:15 |


Powered By
BLOGFA.COM