بدین سان، خسته و درمانده از مشکلی که روز بروز حادتر می شد، روزگار بسر می بردم و همزمان، احساس تنهائی بیشتری. دیگر از آن جمع ۸ و ۹ نفره، که زمانی در کنار هم مصرف می کردیم خبری نبود، کما اینکه هر کداممان، ترجیح می دادیم، در خلوت خود باشیم. قانون بیماری اعتیاد، تنهائی است . حتی دیگر حوصله میهمانی و دور هم جمع شدنهای فامیلی را هم نداشتم و سعی می کردم، به بهانه های مختلف، تا آنجا که ممکن باشد، تنها باشم.
خوب به یاد دارم، حتی روزهای جمعه که تعطیل بود، به بهانه انجام کارهای عقب افتاده و فقط به صرف تنها بودن، به محل کار می رفتم و ترجیح می دادم خانه و در کنار همسر و فرزندم نباشم. دیگر خوب می دانستم، که در باتلاقی قرار دارم، که ذره ذره وجودم را به نابودی می کشد، اما دیگر جرات ترک همانند گذشته را نیز نداشتم و تنها کاری که در خلوتم انجام می دادم، غوطه ور شدن در گذشته و بی تفاوتی نسبت به آینده تاریکم بود. دیگر مواد نیز، مرا به حال خود گذاشته بود و دیگر باعث نمی شد تا همانند گذشته، حتی برای مدت کوتاهی، احساس لذت(نئشگی) کنم، ترسهایم، خجالتهایم و . . . . را نیز از بین نمی برد، بلکه بر دامنه اش می افزود. تنها بمن اجازه می داد تا خمار نباشم و بتوانم، روز را به شب برسانم. شب هم که نوبت الکل می رسید که بنوشم، تا بتوانم بخوابم.
چه سخت است، زندگی شرطی و اسیر و برده بودن
اما، من هنوز هم باور نداشتم که اسیر و برده، مواد و الکلم. هنوز هم از انکار و بهانه و توجیه های مختلف برای گول زدن خودم و فرار از واقعیت ها، بهره می جستم. من که سالها، با غرور و خودمحوری هایم، از هر لحاظ خودم را شایسته تر از دیگران می دانستم و در هر جا، موفقیتی حاصل می شد، بادی به غبغب انداخته و به دیگران فخر می فروختم و در ناکامی ها، نیز شانس بد را عامل می دانستم و در هر دو حال، خودم را طلبکار دنیا می دانستم، چگونه می توانستم، عجز و ناتوانی در برابر مواد یا الکل را بخود اعتراف کرده و قبول کنم شکست خورده ام ؟
تا آنکه، آخرین راه حل، سر راهم قرار گرفت و آن خروج از ایران بود. با خود فکر می کردم که در کشورهای اروپائی، از آن متاع مصرفی من خبری نیست و چون نیست، شاید بتوانم بدین وسیله، از شر مواد، راحت شوم و با همین اندیشه، عزم سفر کردم. با خود، به عنوان توشه راه مقداری مواد و یک عالمه قرصهای کدئینه نیز آوردم.
غافل از آن بودم، که مشکل خود من، افکار بیمارگونه، خلع های معنویم بوده و هستند، که سالها مرا در ترکهایم، ناموفق کرده بودند و با خود همگی آنها را نیز همانند، چمدان دستیم در حال حمل کردن می باشم و بقولی به هر کجا که روم، آسمان همان رنگ است.
به هر ترتیب به کشور مقصد رسیدم و موادم تمام شده بود و قرصهایم نیز رو به آخر بود، مگر می شد بدون مواد زندگی کرد ؟ این سوالی بود که افکار من، به آن جواب منفی می داد و لذا در کشوری غریب، اولین جستجویم، یافتن مکانی بود که بتوانم موادم را تهیه کنم. عجب پشتکار و اراده ای (در جهت استفاده منفی)، این بیماری به انسان منتقل می کند که برای تهیه و بدست آوردن مواد، هر مانعی را پشت سر می گذاریم.
دستیابی به مواد و تداوم مصرف. چیزی برایم عوض نشده بود و تنها تغییرش، دسترسی به مشروبات خارجی و آنهم وافر بود. داستان زندگیم همچنان بر محور مصرف روزانه و نوشیدن شبانه ادامه داشت و این وسط دردی به نام غربت را نیز علاوه بر دردهای دیگر روحی و روانی، مجبور بودم تحمل کنم.
آری، هجرت نیز، راه حل مناسبی برای ترک کردن نبود.
خانواده ام با تصور اینکه، در این کشور، مواد در دسترسم نیست، دلشان خوش بود که بالاخره من موفق به ترک شده ام. اما این دلخوشی، چند ماهی بیشتر دوام نیاورد و دانستند که همچون گذشته، ناصادقی کرده و خبر از، ترک مصرف داده ام. مگر تا چه وقت می توانستم، با پنهان کاری و انکار، بدروغ بگویم که مصرف نمی کنم؟ رنگ رخساره، خبر می دهد از سر درون.
اما، بالاخره خستگی از حرکت دوار و تکراری روز و شب های بی رنگ و یکنواخت، همچنین تمایل خودم و لطف خداوند، سرنوشت دیگری را سر راهم قرار داد.
با دعای امروز، تا نوشته بعدی، خداوند یار و نگهدارتان.
محبوبا، گامهایم را، از اسارت به سمت رهائی، استوار گردان.
