تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها
 با نام خداوند عشق،

از زمانی که تریاک و تاثیراتش را دیدم و شناختم، دیگر میل به الکل، نسبت به گذشته در من کمرنگتر گشت و چنانچه قرار بود از بین آن دو فقط یکی را انتخاب کنم، ترجیحا" تریاک گزینشم بود، چیزی که امروز آن عمل را جایگزینی می دانم.

اوایل به فرم تفریحی و ماهی یکبار و دوماهی یکبار شروع شد، ولی از آن جائی که من هنوز هم دلم می خواست تحت تاثیراتش به شخص دیگری تبدیل شوم، صد البته در فاصله از این مصرف تا آن مصرف هم، همیشه بیادش بودم و در آرزوی رسیدن نوبت بعدی لحظه شماری می کردم.

هر بار دلم می خواست همان حالت نئشگی روز اول را پیدا کنم و با این امید، طاقتم تاب نمی آورد و لذا هر بار فاصله زمانی کمتری بین مصارفم بود. اگر چه که نه تنها آنزمان، که هرگز در طول ۲۰ سال بعدی نیز، هر چه کردم، دیگر آن حالت به من دست نداد.

 پس از مدت کوتاهی، مجددا" آش همان آش بود و من دلخوش از آنکه این اختیار را دارم که مصرف کرده یا نکنم، بر تمامی زنگ خطرها، خط باطل می کشیدم.

به قول مولانا :

نگفتمت که بدان سوی٬ دام در دام است

چیزی نگذشت که هر روز مصرف می کردم و هنوز هم بر این باور غلط اصرار که این خودم هستم که می خواهم امروز مصرف کنم و اگر نخواهم می توانم مصرف نکنم.

خداوندا، عشق مرا برگير و بگذار تا در كمال ارادت به تو جاري شود.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 20:5 |
بنام او

از فردای آنروز، تا تجربه مصرف الکل بعدی مدت کوتاهی گذشت و من از آنکه هنوز هم فردی خجالتی و سرشار از ترسهای ناشناخته بودم، روح نا آرامی را با خود از اینطرف به آنطرف حمل می کردم.

انسان تا زمانی که موردی را تجربه نکرده، در اندیشه خود، تنها سوالات بی پاسخی را ممکن است ارزیابی کند، برای من که تاثیر الکل را در خود یافته بودم (مروری بر گذشته ۱ )، دیگر نمی توانستم آنچه که هستم را بپذیرم و لذا مدام در افکارم، به یاد اولین روز مصرف الکل و تاثیراتش بودم.

تجربه دوم و سوم خوردن الکل را هم پشت سر گذاشتم و این سیکل همچنان ادامه داشت. تنها زمانی که الکل می خوردم و ماکزیمم تا چند ساعت بعد از آن، تبدیل به انسانی می شدم که دیگر دلش نمی خواست از خود فرار کند و بقول معروف از خودم خوشم می آمد، اما به محض اتمام تاثیرش در افکار و درونم، باری دیگر به قالبی برمیگشتم که روز و روزگار، برایم کوچک و تنگ بنظر می رسید.

قصه من همچنان ادامه یافت و تنها تغییرش این بود که به مرور، فاصله خوردن الکل تا نوبت بعد، کمتر می شد و نه تنها حاضر نبودم که به این زنگ خطر توجه کنم، که روز بروز هم مشتاقانه تر به استقبالش می رفتم و عطش من بیشتر می شد.

خشت اول چون نهد، معمار کج

تا ثریا می رود، دیوار کج

در مسیری که من ناخواسته برای خود برگزیده بودم، پر واضح بود که فراز و نشیب های زیادی قرار گرفته و من بر این باور غلط نیز اصرار میکردم که من حواسم هست، اما سرانجام دیری نپائید که با تریاک نیز آشنا شدم.

خداوندا، چشمانم را به سمت دیدن حقیقت خودم باز کن

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 18:4 |

بنام دوست،

سالها قبل، درست در ابتدای سن جوانی، برای اولین بار الکل را تجربه کردم. تا قبل از آن تجربه و درکم از مشروب و تاثیراتش، منوط به شنیده هایم و دیدن حرکات و رفتار افرادی بود که مصرف کرده بودند.

بخوبی بیاد می آورم که زمانی که در سن نوجوانیم که ۱۴ الی ۱۵ سال سن داشتم، همراه برادر بزرگترم در تفریحاتشان با دوستانش شرکت می کردم و اگر چه در بزمشان هم آبجو بود و هم تریاک، گرایش درونیم بیشتر به سمت آبجو بود و به تریاک اهمیت نمی دادم ، اما هر چه بود احترام برادر بزرگتر و اینکه من نباید تمایلام را ابراز کنم و حتی زمانهائی هم از خاطرات آن ایام بیاد دارم که پیشنهاد خوردن آبجو از طرف دوستان برادرم و یا حتی خود برادرم را بر خلاف میل باطنی رد می کردم .

تا آنکه به سن قانونی ؟؟؟؟ یعنی ۱۸ سال رسیدم. همه تمایلات چند ساله ام در خوردن مشروب را در اولین باری که پیشنهاد خوردن از سوی دوستانم مطرح شد را با گرمی استقبال کردم، اگر چه حدسم این بود که آنها می خواهند من با خوردن مشروب الکل بالا، آنهم برای بار اول، حالم خراب شود و چند ساعتی عامل تفریحشان شوم.

برای خودشان مخلوطی از آب و الکل و نصف لیوان و برای من یک لیوان خالص ریختند، طعم تلخ مشروب از یک سمت و گرم شدن بدنم از سوی دیگر، به نوعی مرا بر سر دوراهی مصرف یا ادامه ندادن قرار داده بود.

 اما هر چه بیشتر زمان گذشت، با شروع تغییراتی از درون مواجه شدم که برایم تازگی داشتند، حس می کردم سخنانی می گویم و رفتاری دارم که در گذشته بصرف خجالت کشیدن، هرگز نه بزبان می آوردم و نه انجامشان می دادم. با آنکه حالم از لحاظ جسمی خراب نشد، اما توانستم برای اولین بار، مجلسی دوستانه را گرم کنم و دیگر ترسی از اینکه دیر هنگام به خانه برگردم، نداشتم.

آنروز تمام شد، ولی تاثیراتش، برای من شروعی بود در راهی که حدود ۲۰ سال بطول کشید. آری من نتیجه خودم را از الکل گرفته بودم و آن این بود که می توان با مصرفش نترس شد، خجالت ها را کنار گذاشت، مورد توجه جمع قرار گرفت و . . . . . .

خداوندا، یاریم کن که بتوانم اوقاتم را به نحوی سازنده و مفید مصرف کنم. 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 12:33 |
با سلام به همگی کاربران عزیز ،

در ابتدا به اختصار از هدفم در جهت ثبت این وبلاگ و مطالبی که بدان خواهم پرداخت مینویسم :

سالهائی از بهترین ایام زندگیم، در کش و قوس و جنگی نا برابر با غولی بنام اعتیاد بسر شد. جنگی بین بودن و نبودن، خواستن و موفق نشدن و . . . . .

تا آنکه روزگار و دست مهربان خداوند، مسیری را سر راهم قرار داد که یکی از راهکارهایش برای برای بودن و هست شدن، خواستن و موفق شدن همین جمله کوتاه فقط برای امروز بود که در عین حال سادگی و کوتاهی، دنیائی جدید سرشار از نور و امید را به رویم گشود.

اینکه آیا این راهکار ساده، فقط مختص افرادی چون من که بیماری اعتیاد داشته و دارند، می باشد و یا می شود از این راهکار و راهکارهای دیگر، انسانهائی که تا کنون هیچ نوع وابستگی به مواد مخدر، الکل و یا انواع دیگر نداشته اند، نیز برای رسیدن به آرامش و لذت بردن از لحظه لحظه زندگیشان، از آن استفاده نمایند را به انتخاب خوانندگان عزیز می سپارم.

اینکه آیا اصلا" بیماری اعتیاد، منوط به وابستگی به مصرف مواد مخدر و غیره است؟ تشخیصش با خواننده عزیزی که مطالب و نوشته هایم را دنبال خواهد کرد.

و در نهایت هدفم این است که با معرفی راهکارهائی بسیار ساده، به آندسته از کاربرانی که چنانچه آنان نیز در عذاب مصرفند و نمی خواهند آنچه که هستند باشند، پیام دهم که راه نجات وجود دارد و میلیونها انسان، امروز با استفاده از همین راهکارها زندگیشان متحول شده و از چنان آرامشی بهره مند هستند، که حاضر نیستند حتی لحظه ای به زندگی گذشته شان برگردند.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی :

                        خداوندا، مرا آن ده که آن به

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 15:18 |


Powered By
BLOGFA.COM