تبليغاتX
جلسات فارسی زبان بهبودی و خانواده ها
به نام خدا،

سلام دوستان، به خودم گفتم، بیام داشته هام رو که برام مهم هستند رو بررسی کنم.

نوشتم : یک قلب، یک اتاق، همسری با وفا و عاشق، ۲ تا دختری که با معرفت و مهربونن، چند تا کتاب، یک عالمه شماره تلفن، جندین دوست صمیمی و با ارزش، ۱۶۵ تا آی دی تو مسنجرم، چند تا یادگاری و دو آلبوم عکس، یادداشت های شخصی و از همه مهمتر یک خدا. این ها دارایی های من هستند.

اولش احساس کردم، اصلا" آدم ثروتمندی نیستم و برای ثروتمند بودن، باید خیلی چیزهای دیگه داشت. یک مدت پیش بک مطلب خوندم که نوشته بود هر چیز که نزد خداست برای همیشه باقی می مونه.

من آدم ثروتمندی نیستم، اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود، دلم گرفت. بعد پیش خودم حساب کردم که ترس از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه غمگین می کند: خانواده ام؟ دوستانم؟ خاطراتم؟ یادگاری هایم یا آینده ام؟!


دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست، چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم. هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه باقی می مونه. خودم هم یک روز می رم. اونوقت خودم هم برای همیشه باقی می مونم. 
اینجوری که به قضیه نگاه کردم، از فکر این که باقی می مونم خوشحال شدم. از فکر این که تمام نمی شم خوشحالم. از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم، پس تمام حس های خوبم هم جاودانه می شه. دوست داشتن هایم جاودانه می شن. شادی هام جاودانه می شه و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.

اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هام از زندگیم حذف بشه، اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هام بخشیده شم و یا جریمه بعضی از آنها را بدم. پس آنچه که از زندگی من باقی می مونه، فقط بخش خوبی هاشه. حتی اگر شده آن خوبی فقط یک "مهربانی"، یک "سیب"، یک "آواز" و یا یک خدمت کوچک به همنوع باشه.

مهم اینه که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نمی مونه.
با این حساب، من آدم ثروتمندی هستم که می تونم چیزی مثل "جاودانگی" را با خودم داشته باشم. خب، معلومه که کتاب هام پودر می شن، هر چیزی که توی دنیای خاکی دارم، بالاخره یک روز از بین می رن، نامه های یادگاری ام خاکستر می شن، شماره تلفن دوست هایم عوض می شن. معلومه همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند.

اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟ حس فوق العاده ای که از لحظه ای که فارغ از باید ها و نباید ها، خدمتی از دل انجام داده ام، چی؟ اوج احساس زیبائی که وقتی بچه هام رو بوسیده ام و به همسرم گفته ام که چقدر دوستش دارم، اون ها که جاودانه می مونن؟ وقتی خدا را صدا کرده ام؟ و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟ آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟ آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟ آیا من از این که زندگی ام پر است از چیزهای رنگ و وارنگ، خنده های بلند، یک مادر زیادی مهربان (اون هم الان جاودانه شده) ولی همیشه تا آخر عمر خواهم گفت مادرم. چند تا راز بزرگ و کوچیک. یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شه، و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم، نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!

من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا همیشه بمونه و همین برای من کافیه.

شاد و سبز باشید، پاینده خواهید بود

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 18:47 |

با سلام خدمت همگی دوستان و تبریک به مناسبت افتتاح و خریداری چت روم جدید سازگار با ویستا، جهت ورود به جلسه، می توانید در قسمت پیوندهای روزانه، بر روی چت روم جدیدکلیک نموده، یا اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 12:12 |

پدر بزرگ مطابق معمول در حال نوشتن بود. روزی بر خلاف همیشه که دیده بود، او در حال نوشتن است و پسر بچه بی تفاوت بازی می کرد، از خود پرسید او چه چیزی می نویسد که پایان ندارد؟ ازش پرسید :

پدر بزرگ، در باره چه چیزی می نویسی؟

 -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد، با تعجب گفت :
 -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !

پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني. در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

اول :

مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

دوم : 

بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر خواهد شد. پس بدان که بايد در زندگیت رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج ها، باعث مي شود انسان بهتري شوي.

سوم : 

مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

چهارم : 

چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

پنجمين صفت : 

مداد، همواره اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 17:4 |

پیش از اینها فکر می کردم خدا                خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه ِ قصه ها                 خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور                بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق ِ كوچكي، از تاج او                هر ستاره پولكي، از تاج او

اطلس پيراهن ِ او، آسمان                نقش ِ روي دامن او، كهكشان

رعد و برق شب، صداي خنده اش                سيل و طوفان، نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او، آفتاب                برق تيغ و خنجر او، ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست                هيچكس را در حضورش، راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود                از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا، بي رحم بود و خشمگين                خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود                مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت                مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود، از خدا                از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند، اين كار خداست            پرس و جو از كار او، كاري خطاست

آب گر خوردي عذابش آتش است     هر چه ميپرسي جوابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند                تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت ميكند        كج نهادي پاي، لنگت ميكند

تا خطا كردي عذابت مي كند                در ميان ِ آتش آبت مي كند


با همين قصه دلم مشغول بود                خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا                ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم، همه از ترس بود                مثل ِ از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين ِ حساب و هندسه                مثل تنبيه ِ مدير ِ مدرسه

مثل صرف فعل ِ ماضي، سخت بود       مثل تكليف ِرياضي، سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر                راه افتادم، به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا                خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم، پدر اينجا كجاست ؟                گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند       گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي، دست و رويي تازه كرد                با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين          خانه اش اينجاست؟ اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست                فرش هايش، از گليم و بورياست

مهربان وساده و بي كينه است                مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا، پرواز كرد                سفره دل، را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد                صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران، حرف زد                با دو قطره از هزاران، حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد                مثل ياران ِ قديمي، حرف زد

ميتوان مثل علف ها، حرف زد                با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت                مي شود شعري خيال انگيز گفت

تازه فهميدم، خدايم اين خداست                اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر                از رگ گردن به من نزديك تر

+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 14:30 |

امروز صبح وقتي از خواب بیدار شدی، نگاهت کردم و چقدر اميد داشتم که با من حرف بزنی . فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر کنی. اما تو اولین کارت پوشيدن لباس بود.
هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بري، ميدونستم که مي توني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني، اما تو خيلي سرگرم بودي.
زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي فکر مي کردم که مي خواهي منو صدا کنی، اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستات تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت حرف بزنی. من با صبر و شکيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که همه چیز رو دیدی، الا حضور من رو و هيچ چيزي به من نگفتي.
موقع نهار خوردن متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند اما باز هم به رو خودت نیاوردی. امیدوار بودم، که هنوز نیمی از روز مونده، مگه می شه منو یاد نکنی ؟
به خانه رفتي و به نظر مي رسيد کارهاي زيادي براي انجام دادن داري و بعد از انجام همه کارها، تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي رو صرف تماشای تلوزیون کردي.
من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب به خير به خانواده سريعا" به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم. باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني.
من بيش از آن که تو بداني صبر پيشه کردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.
من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.
چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخته. 
خیلی خوب،  تو يک بار ديگه از خواب بیدار شدی و من نيز يک بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اميد اين که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص بدي. روز خوبي داشته باشي.

خدايا!
لحظاتي كه بي تو سپري مي شن٬خالي ِ خالی هستن٬ هيچ نفعي برام
ندارند و وقتي مي گذرند٬ انگار هيچ وقت نبودند، ولی وقتی که با تو
و به يادت هستم، علي رغم تمام مشغوليت ها، اونقدر حضورت پر رنگه 
كه طعم خوش لحظاتش هرگز از يادم نمي ره.


پروردگارا! خلوص دقايقم را از تو مي خوام. حضورت رو سپاس.
 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 18:58 |

به نام خدا

میگن زندگی مثل دوچرخه سواری است. از دوچرخه نمی افتی مگر اینکه پا زدن را متوقف کنی.


اونوقت ها، من خدا رو مثل یک ناظر، یا یک قاضی می دونستم که فقط منتظره من خطائی کنم و او شناسایی خطا کنه و بعد یک جا تو حافظه اش ذخیره کنه، تا به موقع حقمو کف ِ دستم بگذاره و وقتی مردم، راحت تشخیص بده که بهشتیم یا  جهنمی .
من همیشه او را حاضر می دیدم ولی بیشتر مثل یک رئیس. وقتی نگاه می کردم چهره ی اونو تشخیص می دادم اما هیچ وقت او را واقعا" نشناختم. راست راستی تو افکارم، زندگی درست مثل دوچرخه سواری بود. به نظرم می رسید، دوچرخه ی زندگیم دو نفره هست و گمون می کردم خدا رو صندلی عقب نشسته و  اون پا می زنه و من فقط فرمون ِ زندگی رو کافیه تو دستم بگیرم.

بعدها که قدرت فهم من یک ذره نسبت به گذشته، بیشتر شد، نمی دونم چه زمانی بود که او پیشنهاد کرد جاهامون رو با هم عوض کنیم و بگذارم فرمون تو دست اون باشه، و من پا بزنم، ولی هر چی بود، از اون موقع زندگیم با گذشته خیلی فرق کرده.


زندگی با نیروی افزون  شده ی او یعنی یک زندگی خیلی با حال. وقتی کنترل زندگی تو دست من بود راه رو بلد بودم، ولی نمی دونم چرا مدام گم می شدم؟ خسته کننده بود و من نمی خواستم به روی خودم بیارم. معمولا" فاصله ها را از کوتاه ترین مسیرها می رفتم که مثلا" زودتر برسم و خستگیم کمتر باشه، ولی وقتی او هدایت زندگی را به عهده گرفت، میانبرهای هیجان انگیز را به بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار وحشتناک بلد بود، این تنها کاری بود که من برای ادامه دادن می توانستم انجام بدم! اگر چه به نظر می رسید یک جور دیوونگیه ولی خدا مدام می گفت : پا بزن، پا بزن، محکمتر پا بزن. 
نگران و وحشت زده ازش پرسیدم: من را به کجا می بری؟ او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم.

خیلی زود زندگی خسته کننده ام را فراموش کردم، خدا گفت حالا وقتشه سهم و نقشت تو زندگی امروزت رو شروع کنی. ترس هام زد بالا و وقتی بهش می گفتم: می ترسم، او به عقب تکیه می زد و دستم را می گرفت و می گفت نترس، هوات رو دارم.

من را یکی، یکی، نزد اونهائی برد که مدت ها بود ازشون دوری می کردم، از خانواده و دوست و ایکس و ایگرد، من هدیه هایی که بهشون نیاز داشتم رو یکی یکی ازشون می گرفتم، هدیه ی پذیرفته شدن ِ مجدد، هدیه دوست داشته شدن و لذت بردن.

آنها هدایای خودشان را در سفرمان به من دادند. سفر ما، یعنی سفر من و خدا. ما دوباره از مردم ِ آشنا و عزیزام، دور شدیم و به مردمی رسیدیم که از اونها احساس ِ خوبی نداشتم. او گفت : حالا همه هدیه ها را دور بیانداز. بار ِ اضافی هستند، وزنشان خیلی زیاده. بنابراین من هدیه ها را به مردمی دادم که ملاقات کردیم و دریافتم که با بخشیدن آنچه هدیه گرفته بودم هدیه هایی دریافت کرده ام و با این وجود بارم سبک است.

در ابتدای کنترل زندگی ام به او اعتماد نکردم، فکرمی کردم زندگی ام را متلاشی می کنه، اما او اسرار دوچرخه سواری(زندگی) رو می دونست،  می دونست چه جوری جاهائی که نیازه و جاده تنگ و تاریک، فرمون رو کج کنه تا از راه های باریک بگذره، از جاهای پر از سنگلاخ بپره و  به جاهای تمیز برسه و برای کوتاه کردن معبرهای ترسناک پرواز کنه.

دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها پا بزنم، کم کم دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم به صورتم در کنار همراه دائمی و شادابم، یعنی قدرت برتر خدا لذت می برم و وقتی که مطمئن هستم که نمی توانم جایی بروم، او فقط لبخند می زنه و می گه : پابزن، فقط پا بزن، من با تو هستم.
+ نوشته شده توسط کاظم در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 20:48 |

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا، خدایا جز تو آیا مهربانی هست ؟
اگر چه پیمان ِ خود را با تو بشکستم، نمی شد باورم اما، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی.


عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست.


خداوندا، مرا البته می بخشی، گمان کردم به جرم غفلت از تو مرا راندی و در را از پشت سر بستی.


حبیبا، باورش سخت است، اما تو اینک، مرا برای آشتی خواندی؟؟؟!!!

به پاس آشتی با تو اینک، من خدایا عهد می بندم، از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت، بی توقع مهر می ورزم .


خدایا! سینه ام را رحمت پاک گشایش مرحمت فرما


به لب هایم تبسم را، به چشمم، نور پاکت را، به قلبم، مهرورزی را


خداوندا! بلندای دعایت را عطایم کن.


تو معشوق همه عالم، از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
خدایا راستش من آدمیزادم، گاه گاهی گر گناهی میکنم، طغیان مپندارش
کریما، من گناه ِبنده ای دارم و تو بخشایشی جنس خدا را،


آیا امید بخششم بی جاست؟


خودت گفتی بخوان، می خوانمت اینک مرا دریاب، به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن و دو دست خالی  ِ کوچکم را، هدیه ای اینک عطا فرما.

خودت گفتی، کسی را دست خالی بر نگردانی، کنون ای اولین و آخرینم، بار الها! راست می گویم:

دگر من با خدایم، آشتی هستم .


ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم، در حضورت مرتکب گشتم، گناهانی که نعمت های پاکت را مبدل کرد.
 گناهانی که امید مرا از تو پریشان کرد، خدایا پیش آنانی که می گویند،من را تو نمی بخشی


تو رسوایم مکن.


گفته ام ، من مهربان پروردگار قادری دارم، که می بخشد مرا، آیا به جز این است؟
خدایا، بین من با آن که نامت را نمی خواند، فرقی نیست
اگر من را به عدلت ، در میان آتشی اندازی، میان آتشت من باز می گویم :  

هلا ای مردمان ، من مهربان پروردگار قادری دارم، که او را دوست می دارم


چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست؟ و گیرم صبر بر آتش، ولیکن صبر بر دوری تو هرگز.
خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی.
خدایا راست می گویی، غریبانه زمین ِخاکیت ، جز تو که را دارد؟
مرا مهمان دنیای خودت کردی، کریما تو پذیرایی از مهمان خود را خوب می دانی.


تو ای صاحبخانه خوبم، تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟


خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را بر نمی تابی.


اگر برگردم از پیش تو با دستان خالی، منکرانت شاد می گردند.


خداوندا!شهادت می دهم هستی، شهادت می دهم، من مهربان پروردگار عادلی دارم.
شهادت می دهم، من مهربان قلبی ز روح پاک او دارم، شهادت می دهم من قطره ای از روح اویم.

گرچه گاهی خود نمی دانم، شهادت می دهم، من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم، ولی خوب، چه باک از آن که گاهی هم بگیرد دل؟


گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم، و من هستم که او می خواست من باشم.
و می خواهم آن گونه ای باشم ، که می خواهی، بیا ای مهربان همراه ِ خوب مهر آیینم.
بخوان با من، بخوان زیرا اگر با هم بخوانیمش، جواب هر دومان را زود خواهد داد.


خداوندا! تو را من دوست می دارم، و می دانم تو نور آسمان و هم زمین، هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی. تو گرمای محبت را ، عنایت کن.

زمینی بنده ام، اما یقینی آسمانی را عطایم کن.


خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما بنشان، تو لبخند رضایت را عطامان کن.
خدایا قلب ما را، منزل پاک خودت را از حسادت ها، رهایی ده.
خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست.


خدایا من چه می گویم؟، چنان کن که می خواهی، مرا آن کن، که می دانی.

آمین

 

 

 

+ نوشته شده توسط کاظم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 19:46 |
بنام خالق یکتا،

امروز روز تولد ۶ سالگی بهبودیم رو با لطف خدا، حمایت دوستان بهبودی و خواست و تمایل خودم آغاز نمودم.

امروز صبح ِ زود، طبق معمول روزهای دیگه از خواب بیدار شدم، ولی با شوق خیلی بهتری روزم رو آغاز کردم.

امروز، وقتی دیدم که بعد از هزاران روز مصرف هر روزه مواد مخدر، اون هم در شرایطی که باور کرده بودم، بدون مواد مخدر، زندگی امکان پذیر نیست و باورهای شکسته ام به یک ایمان (منفی) تبدیل شده بود که هرگز نمی تونم یک روز بدون اینکه بتونم مواد مصرف نکنم، رو شاهد باشم، ۲۱۹۲ روزه که دیگه نیازی ندارم تا روزم رو با سرگردونی و پوچی آغاز کنم، نیاز ِ به اینکه اول و قبل از هر چیز موادم رو بزنم تا روح خسته ام، کمی امید ِ به زندگی پیدا کنه، پوچی و بی انگیزگی که تازه فقط چند ساعت دوام داشت و اون اواخر دوران مصرفم، همون خاصیت رو هم نداشت، سجده شکر زدم و از خدای خودم با ذره ذره وجودم تشکر کردم.

از اونجائی که یک ذره، احترام به خود و ارزش گذاشتن به خودم رو تو انجمن، آموختم، پس از اون یک ای ولله و دمت گرم هم به خودم دادم، اگر چه می دونستم کردیت این ۲۱۹۲ روز مال من نیست، فقط یک بخش کوچکیش رو من انجام دادم و اون تمایلی بود که به ادامه مسیر داشتم و بابتش کارهای ساده ای که دوستان به عنوان راهکار تمیز موندن بهم دادند، رو مقداری انجام دادم.

یک احساس قشنگ دیگه برا امروزم داشتم و این بود که میدونستم، عشق عزیزان همدردم که اونها، هم مثل من هنوز تمایل به ادامه مسیر ِ بهبودی دارند، با تلفن ها و ایمیل های زیادی روبرو می شم که همه اش پیام عشق و تبریکه (اگر چه عده ای از عزیزانم، از یکی دو روز پیش پیام های پر از مهرشون رو پیشاپیش داده بودند). چه احساس زیبائی بود، به محض اینکه کامپیوتر رو روشن کرده، چندین ایمیل سرشار از پیام و عشق و دعاها و آرزوهای قشنگ و پشت بندش تلفن دوستان بود، که یکی بعد دیگری و SMS ها. تا الان که تقریبا" نیمه روز هست دهها تلفن داشتم از همه جا، چه احساسی می تونه زیباتر از این باشه که من در گذشته، با وجود بودن در جمع خانواده و دوستان چقدر از لحاظ روحی تنها بودم و امروز این همه عشق و امید و ایمان. امروز تنها در بخش آی دی های دوستان بهبودیم، ۱۴۹ آی دی رو در لیست بهبودی یا هو مسنجرم دارم. نعمت از این بالاتر ؟

از تک تک دوستانی که امروز، مثل همیشه من رو مرهون محبت هاشون کردند و همگی نازنینانی که از روز اول تا به امروز، همواره یاورم بوده اند از صمیم قلب و با خضوع کامل ممنون و سپاسگذارم و به خاطر حضور شما عزیزان و نقش پر رنگی که در بهبودی و زندگی تولد دوباره ام، ایفا نموده و خواهید نمود، خدایم را سپاسگذار.

آرزو می کنم لیاقت ِ بودن در کنار شما، رو همچنان خداوند عطایم کنه، برای تک تک شما عزیزان، ایامی سرشار از برکت و بهبودی در زندگیتون آرزومندم و از خداوند از صمیم قلبم درخواست می کنم، آن دسته از عزیزانی که همچنان در عذاب مصرفند، چشمانشان را به حقیقت ِ اینکه آنها نیز می توانند زندگی زیبائی عاری از هر نوع ماده مخدر را تجربه کنند، باز کنه. آمین

همگی در پناه خداوند، پاک باشید و سلامت

+ نوشته شده توسط کاظم در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 13:39 |

خدایا، من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است.
خدایا، من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز.
خدایا، من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق.
خدایا، من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر.
خدایا، کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای، شاداب تر و سالم تر بسازم.
خدایا، مرا بینش ده که در هر لحظه به درگاه تو نیایش کنم و شکر گزار دریای بی کران رحمت تو باشم.
به من بیاموز، که در درون لحظه ها زندگی کنم، نه برای لحظه ها و حتی به دنبال لحظه ها رفتن را.
من آموخته ام که به خود نگاه کنم و از عقل بی کرانم استفاده نمایم و عشق را در خود و دیگران ببینم و زندگی را یک راز بدانم زیرا به دنبال راز رفتن، به من زیبایی می دهد.
من آموخته ام که زندگی مانند یک پازل است که به موقع باید قطعه های آن را کنار هم بگذارم و در نهایت از شاهکاری که در حال ساختن آن هستم، لذت ببرم.


این پازل، مال من است و منحصر به فرد است از تولد تا مرگ.


معبودا، به من فهم ده تا خودم را با خود، مقایسه کنم. چون پازل من با دیگری فرق دارد، حتی با فرزندم، همسرم، اطرافیانم و انسان های دیگر.
مسأله های دوران زندگی ام که تا به امروز گذشته و قطعه های پازل آن را چیده ام، در زندگی ام نقش بسته است، پس نمی توانم همان پازل را برای دیگران و حتی برای فرزندم بخواهم، چون با تولد فرزندم در پازل زندگی ام، او هم دارای یک پازل می شود و هرچه این پازل توسط اطرافیان، کم تر دستکاری شود، او با رشد خود و تصمیم به موقع و برخوردار بودن از خلاقیتش، پازل زیباتری نسبت به زمان خود می سازد و از شاهکار خود لذت می برد. چون در درون لحظه ها می تواند با فکر خود و انتخاب صحیح قطعه ها حتی با کم ترین اشتباه، شاهکار زندگی زیبایش را بسازد.
این شاهکار به طور دقیق مشخصه ی تعهد ریشه دار و پایدار اوست که باعث می شود بر زندگی تسلط یابد. در حقیقت، من با آموختن زندگی زیبا و خود را عامل حرکت دانستن، قطعه های پازل را کنار هم می چینم.
 صحیح چیدن قطعه هاست که مرا ساخته و پرداخته می کند.
آدمی، زندگی پیش ساخته نیست. خودمان هستیم که با توکل به خدا و چیدن به موقع قطعه های پازل، زندگی هدفمند خود را نقش می بندیم و از وقایع و بحران های زندگی، جرأت، شهامت، صبوری و پذیرش را می آموزیم.

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 18:55 |

به نام خدا،

داستانی خواندم، چقدر با آنچه فقط برای امروزی که همگی امروزه با آن آشنائی داریم، تطابق دارد، آن را عینا" نقل می کنم:

بهار گذشته زندگيم را از بنياد عوض كردم. علتش بحران ميانسالي نبود. در ۵۷ سالگي ديگر آدم اين مرحله را پشت سر گذاشته است. به اين نتيجه رسيده بودم كه نمي‌توانم هنوز ۸ سال ديگر منتظر بازنشستگي بمانم و نيز نمي‌توانستم ۸ سال ديگر به كار منشي گري قضايي ادامه دهم.

از كارم استعفا دادم، خانه‌ام را فروختم، ميز و صندلي و وسايل و ماشين‌ام را هم همینطور. گربه‌ام را با وجود آنکه دوستش داشتم، به همسايه‌ها بخشيدم و روانه‌ي شهری در آریزونا بنام پرسكات شدم.

شهركي ۳۰هزار نفري در كوههاي براند شاو،  با يك كتابخانه‌ي خوب، يك دانش‌سرا و يك ميدان عمومي قشنگ.

محصول فروش همه‌ي اموالم را جایي سرمايه‌گذاري كردم كه ماهي ۳۷۵ دلار مستمري برايم فراهم آورد. حالا با همين مختصر روزگار مي‌گذرانم. آدم گمنامي هستم. روي هيچ ليست برنامه‌هاي دولتي نيستم. هيچ اعانه‌اي دريافت نمي‌كنم، حتا بليت رستوران. در خيريه‌اي‌ها غذا نمي‌خورم، صدقه قبول نمي‌كنم و بار ِ هيچكس نيستم.

مقرم مركز شهر است، جايي كه هرچه بخواهم در يك رديف ۱۵۰۰ متري مغازه‌ها پيدا مي‌شود. قابل دسترس براي پاي پياده. اگر بخواهم دورتر بروم، اتوبوس مي‌گيرم. ساعت به ساعت شهر را دور مي‌زند و قيمت‌اش براي تمام روز ۱۵ دلار است. يك صندوق‌پستي دارم به قيمت ۴۰دلار در سال. كتابخانه به اينترنت وصل است و من يك آدرس الكترونيكي هم دارم. جايي كه خرت و پرت‌هايم را مي‌گذارم ماهي ۲۷ دلار برايم آب مي‌خورد، اما در تمام ۲۴ساعت قابل دسترسي‌ است. آنجا لباسها، وسايل آرايش و بهداشت، دو سه‌ تايي كاسه و بشقاب و كاغذهايم را جا داده‌ام و همان نزديكي‌ها در باغي يك زاويه‌اي راحت اجاره كرده‌ام به ماهي ۲۵ دلار.

جاي خوابم خيمه‌اي اسكيمو يست و رختخوابم يك كيسه‌ي خواب. تشكي دارم و فانوسي. بطري آب، چراغ‌قوه، پخش‌صوت جيبي، وسايل بهداشتي و چيزي براي روزهاي باراني را هميشه در يك كيسه‌ي محكم همراه دارم.

مدرسه استخري با اندازه ها‌ي استانداردِ المپيك دارد و رختكني زنانه. آنجا براي شنا ثبت نام كرده‌ام. ماهي ۳۵دلار. بامداد آنجا دوش مي‌گيرم و سروصورتي صفا مي‌دهم. ماهي ۱۵ دلار هم مي‌دهم براي ماشين لباسشويي كه هرچقدر بخواهم مي‌توانم استفاده كنم.

داشتن ظاهر آراسته در اين نوع زندگي جديد من مسئله‌ي مهمي ا‌ست. وقتي به كتابخانه مي‌روم كسي نمي‌تواند فكرش را هم بكند كه با يك بي‌خانمان روبه‌روست.

كتابخانه سالن نشيمن من است. در صندلي راحتي فرو مي‌روم و مي‌خوانم. موسيقي زيباي استريو گوش مي‌دهم، از طريق پست الكترونيكي با دخترم تماس مي‌گيرم و نامه‌هايم را روي كامپيوتر تايپ مي‌كنم. وقتي بيرون خيس است، آنجا از نم‌كشيدن در امانم.

متاسفانه كتابخانه تلويزيون ندارد، اما در دانشسرا، در اتاق مخصوص دانشجويان، يكي هست كه هر روز مي‌توانم اخبار را نگاه كنم، برنامه‌هاي شاهكارهاي نمايشي را و فيلم‌هاي پليسي که همیشه دوستشان داشته ام، اما این روزها تماشای فیلم پلیسی را با لذت بیشتری دنبال می کنم.

براي ارضاي نيازهاي فرهنگي‌ام در تمرين‌هاي گروه تئاتر غيرحرفه‌اي شهر شركت مي‌كنم، که مجاني است. تغذيه‌ي ارزان و حتي‌المكان سالم و متوازن، سخت‌ترين قسمت كار است. بودجه‌ي من براي غذا فقط ۲۰۰ دلار در ماه است. يك چراغ گازي سفري دارم و يك قهوه‌جوش قديمي. هر روز صبح به انبارك كوچكم مي‌روم و قهوه درست مي‌كنم. قمقمه‌ي گرم‌نگهدارم را پر مي‌كنم، كيسه‌ام را برمي‌دارم و به پارك مي‌روم. گوشه‌اي آفتابي پيدا مي‌كنم، قهوه‌ام را مزه‌مزه‌كنان مي‌خورم و از راديوپخش جيبي‌ام برنامه‌هاي صبحگاهي را گوش مي‌دهم.

پارك باغ من است. وقتي هوا خوب باشد بهترين جاست. مي‌توانم روي چمن دراز بكشم، بخوابم، چرت بزنم. وقتي هوا داغ باشد درختهاي بزرگ سايه‌هاي ميهمان‌نوازشان را تقديمم مي‌كنند.

تا حالا كه زندگي جديدم راحت و دلپذير بوده است. زيرا بهار و تابستان و پاييز در پرسكات هوا محشر است. گرچه در عيد ِ پاك برف حسابي مي‌بارد، اما من آماده‌ام. نيمه‌تنه‌ي گرم، چكمه و دستكش و يك باراني گرم آمپرماب.

برگرديم سر تغذيه، فروشگاه جك در جعبه چهارقلم خوراكي مي‌دهند به يك دلار. صبحانه‌ي جك،‌ جنبوجك، يك ساندويچ مرغ يا دو ساندويچ كوچک گوشت گاو. بعد از نوشيدن قهوه‌ام در پارك با يك صبحانه‌ي جك از خودم پذيرايي مي‌كنم.

درمركز كمك‌هاي تغذيه‌ي بزرگسالان هم مي‌توانم با دو دلار ناهار مبسوطي صرف كنم و براي شام دوباره جك در جعبه. فروشگاه آلبرت‌سون ميوه و سبزي تازه مي‌خرم و گاههگاهي به پيتزا هات مي‌روم و براي همه‌ي آنچه مي‌شود با ۴دلار و ۴۹ سنت خورد، خود را با شامی دلپذیر مهمان می کنم.

شب هم كه برمي‌گردم به انباركم روي گاز سفري براي خودم ذرت بو مي‌دهم. بجز آب و قهوه چيزي نمي‌نوشم. نوشيدني‌هاي ديگر خيلي گران‌اند.

با شركت در بعضي شب‌نشيني‌هاي فرهنگي تنوعي در تغذيه‌ام ايجاد مي‌كنم. درمركز شهر يك نمايشگاه هنري هست كه برنامه‌هاي افتتاحيه‌اش در روزنامه اعلام مي‌شود.

دو هفته پيش پيراهن‌ـ جوراب كردم و رفتم به افتتاحيه. از بوفه‌ي غذايش برخوردار شده و تابلوهايش را تحسين كردم. موهايم را ول كرده‌ام بلند شوند و آنها را مثل زمان مدرسه دم‌اسبي مي‌بندم. رنگشان نمي‌كنم، خاكستري را دوست دارم. پاها و زيربغل‌ام را نمي‌تراشم، ديگر ناخن‌هايم را لاك نمي‌زنم، به مژه‌هايم چيزي نمي‌‌كشم. نه پودر صورت، نه سرخاب، نه ماتيك. ظاهر طبيعي مجاني درمي‌آيد.

شيفته‌ي دانشسرايم. در اين پاييز كار كاشي‌سازي ياد گرفتم، در يك همسرايي خواندم و درس مردم‌شناسي فرهنگي را دارم ادامه مي‌دهم. براي غناي روحم‌، نه براي ديپلم. عاشق خواندن كتابهايي هستم كه مي‌خواستم بخوانم و هرگز وقتش را نداشتم. حالا حتی وقت اين را دارم كه مطلقا هيچ كار نكنم. البته جنبه‌هاي منفي هم وجود دارد، دلم براي دوستانم تنگ مي‌شود و غيره.

كلودت زني كه در كتابخانه كار مي‌كند با من دوست شده است. او مقاله‌هاي عميقي براي روزنامه‌هاي محلي مي‌نويسد و در به‌دست‌آوردن اطلاعات راجع به آدمها استاد است. بالاخره به او گفتم كي هستم و چگونه زندگي مي‌كنم. اصلا سعي نكرد از راهي كه مي‌روم منصرفم كند و مي‌دانم در صورت نياز مي‌توانم روي او حساب كنم.

دلم براي گربه‌ام هم تنگ مي‌شود، اما از اينكه روزي گربه‌اي سراغم بيايد نااميد نيستم. ترجيح مي‌دهم قبل از زمستان باشد. در سرما بغل‌داشتن يك پوست گرم و زنده مي‌چسبد. اميدوارم زمستان را طاقت بياورم. به من گفته‌اند برف در زمستان پرسكات مي‌تواند بسيار سنگين باشد و يخبندان طولاني. نمي‌دانم اگر بيمار شوم، چه خواهم كرد. معمولا آدم خوشبيني هستم، اما اين نكته نگرانم مي‌كند. برايم دعا كنيد.

تا نوشته بعد، در پناه خداوند باشید.

 

+ نوشته شده توسط کاظم در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 18:19 |


Powered By
BLOGFA.COM